فرزند شهید کیکاووس پیری:
پدرم توجه خاصی به خانواده معظم شهدا داشت
فرزند شهید کیکاووس پیری: پدرم همیشه می گفت: دشمنان انقلاب نمی توانند من را از رو به رو هدف قرار دهند، چون از رو به رو شدن با من هراس دارند و به همین دلیل من را از پشت سر هدف قرار خواهند داد. در نهایت همین گونه که خودشان پیش بینی کرده بودند، دشمنان زبون از پشت سر پدرم را هدف قرار دادند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از پیشمرگ روح الله، در قسمت قبل از خاطرات سردار شهید کیکاووس پیری به داستان بازگشت دانش آموزان روستای دله مرز بعد از پاکسازی این روستا از لوث وجود گروهک های ضدانقلاب اشاره کردیم، در ادامه خاطرات این سردار شهید را از زبان یادگار شهید کیکاووس پیری بازگو می کنیم:
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پیشمرگ روح الله,,
تازه تعطیلات نوروزی به اتمام رسیده بود و نیروهای مهاجر زیادی به منطقه آمده بودند. پدرم مأمور بود که این نیروها را به روستای رودبار اعزام کند و محل و مکان مأموریتشان را به آن ها نشان دهد؛ صبح زود از خانه بیرون رفت و دیر وقت به خانه بازگشت. صبح زود هم بیدار شد تا برای سرکشی به منطقه رودبار برود.
,,
شب هر چه منتظر ماندیم خبری از پدرم نشد، به دوستانش اطلاع دادیم تا آن ها پیگیر شوند. پدرم قرار بود نهار به منزل یکی از اقوام که در روستای مابین دله مرز و رودبار ساکن بود برود. وقتی به آن شخص مراجعه کردیم گفت: دیروز هرچه منتظر ماندیم خبری از خالو کیکاووس نشد.
,,
تمام نیروهای منطقه بسیج شدند تا خبری از پدرم به دست آورند. تا اینکه در نهایت در یکی از مسیرهای منتهی به روستای رودبار شال و کلاه پدرم پیدا شد، اما هیچ اثری از خودش نبود. سه روز بعد مردم روستای عباس آباد پیکر بی جان مردی را از آب رودخانه سیروان بیرون می کشند و اهالی روستا که پدرم را می شناختند به پایگاه بسیج اطلاع می دهند که خالو کیکاووس به شهادت رسیده است.
,,
مزدوران گروهک های ضدانقلاب بر سر مسیر پدرم کمین می کنند و ایشان را از پشت سر هدف قرار می دهند و بعد هم پیکر بی جانش را به رودخانه سیروان می اندازند. یکی از اهالی می گفت: آب رودخانه سیروان در این فصل از سال بسیار پر آب است و هر چه را که در برابرش قرار گیرد با خود می برد. اما پیکر خالو کیکاووس به شاخه درختی گیر کرده بود که به محض بیرون کشیدن جنازه از آب، موج های خروشان رودخانه سیروان درخت را با خود بردند.
,,
البته این هم خواست خداوند بود که پیکر پدرم به دست ما رسید و ما متوجه شدیم که ایشان به شهادت رسیده اند.
,,
پدرم همیشه می گفت: دشمنان انقلاب نمی توانند من را از رو به رو هدف قرار دهند، چون از رو به رو شدن با من هراس دارند و به همین دلیل من را از پشت سر هدف قرار خواهند داد. در نهایت همین گونه که خودشان پیش بینی کرده بودند، دشمنان زبون از پشت سر پدرم را هدف قرار دادند.
,,
زندگی بعد از پدرم بسیار سخت بود؛ از دست دادن پدری که قبل از اینکه پدر باشد، دوست و رفیقی صمیمی بود. وقتی با هم به گردش و تفریح می رفتیم همانند یک دوست صمیمی من، برادرم و خواهرم را در آغوش می گرفت و در میان سبزه زارها با ما بازی می کرد.
,,
بعد از پدرم ادامه دادن راه ایشان برای ما اهمیت زیادی داشت. اینکه اسلحه پدر نباید روی زمین بماند و اطرافیان و فرزندانش به هر نحو ممکن این اسلحه را به دست بگیرند و اجازه تجاوز و تعدی به دشمن قسم خورده ندهند. به همین خاطر تلاش کردیم که سیره و روش ایشان را الگوی خود قرار دهیم.
,,
پدرم در زمان حیاتشان نسبت به فرزندان شاهد و خانواده معظم شهدا بسیار حساس بودند. مثلاً زمانی که پدرم از عملیات برمی گشت، ابتدا به دیدن فرزندان شهدا می رفت و بعد به خانه می آمد و معتقد بود که فرزندان شهدا نباید احساس بی کسی بکنند و اطرافیان باید هوای فرزندان شهدا را داشته باشند. حتی گاهی کارهای خانواده شهدا را انجام می داد و به اهالی روستا سفارش می کرد، که در امر کشاورزی و باغداری کمک کار خانواده شهدا باشند تا کارهایشان روی زمین نماند.
,,
البته پدرم همین حساسیت را نسبت به بچه یتیم ها هم داشت. اگرچه پدران این کودکان در جنگ به شهادت نرسیده بودند و به مرگ طبیعی از دنیا رفته بودند، اما قلب رئوف و مهربان پدرم باعث می شد که نسبت به این کودکان نیز مهربان باشد و حس یتیم نوازی اش باعث می شد که این کودکان را نیز مورد تفقد قرار دهد.
,,
بعد از شهادت پدرم یکی از اهالی روستا نزد ما آمد و گفت: خداوند رحمت کند خالو کیکاوس را؛ قبل از پیروزی انقلاب نزد من آمد و مقداری طلا به من داد و گفت این طلاها را بفروش و دست همسر عقد کرده ات را بگیر و به خانه ات بیاور، هر وقت که توانستی قرضت را پس بده. من تا مدت ها توانایی ادای قرضم را نداشتم، اما هر وقت که خالو کیکاووس را می دیدم، ایشان به گونه ای با من برخورد می کرد که من شرمنده نباشیم. روزی هم که دِینم را ادا کردم، ایشان می گفت: اگر به پولش احتیاج داری فعلاً نزد خودت بماند.
,,
پدرم اگر متوجه می شد که یک ماموستا و یا عالم دینی وضعیت مالی نامناسبی دارد، تلاش می کرد که به وضعیت آن شخص سر و سامان دهد. پدرم معتقد بود که عالمان دینی وظیفه دارند که احکام دین مبین اسلام را برای مردم بیان کنند و این کار نیازمند مطالعه و تحقیق است و به همین خاطر در پاره ای از اوقات نمی توانند کسب و کار مناسبی داشته باشند و به همین خاطر مردم باید عالمان دینی را حمایت کنند.
,,
یک روز همراه دوستانم در حال بازگشت از مدرسه بودیم که ماشین سپاه نزدیک ما توقف کرد و یک آقایی که کنار دست راننده نشسته بود درب ماشین را باز کرد و گفت: «بچه ها! اگر خسته شده اید می توانید سوار ماشین شوید، ما شما را تا نزدیکی خانه اتان می رسانیم». ما هم به طرف ماشین دویدیم و سوار عقب ماشین شدیم. یکی از پاسدارها که سوار عقب ماشین شده بود شروع کرد از ما سؤال کردن که نام پدرتان چیست؟ وقتی نوبت به من رسید گفتم: من فرزند شهید کیکاووس پیری هستم. او هم سریع به راننده گفت: یک لحظه توقف کن. بعد از اینکه ماشین ایستاد، دست من را گرفت و گفت: تو فرزند کسی هستی که دشمنان انقلاب از شنیدن نامش به خود می لرزیدند و رزمندگان سپاه اسلام با دیدنش به خودشان می بالیدند. شما باید سوار اتاق جلو ماشین شوید. با وجود اینکه پدرم دیگر نزد ما نبود، اما این گونه برخوردهای دوستان و همرزمان پدرم باعث می شد همیشه به نام و نشان پدرم افتخار کنم.
,انتهای پیام/
,,
]
ارسال دیدگاه