شرح مثنوی معنوی؛ دوستی خارکن و خرس
مردی از جنگل عبور می کرد، احوال جوان هیزم شکن پرسید. گفت: این خرس با تو چه می کند!؟[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از "کازرون خبر"، محمدحسین برزویی از نویسند و شاعر کازرونی، بخش هایی از مثنوی معنوی را انتخاب و شرحی بر آن نوشته است که در زیر می خوانید:
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, کازرون خبر,در این نوبت، داستان " دوستی خارکن و خرس " را به شرح زیر نگاشته است؛
,در گذشته های دور، در یک جنگل سبز سبز، حیوانات جنگلی در کنار هم و با هم زندگی می کردند!
,حد و حدود همدیگر را می شناخند و رعایت می کردند، زندگی به خوبی و خوشی در گذران بود؛ تا اینکه در یک صبح آفتابی ابر تیره ای در آسمان نمودار شد و شروع به غریدن کرد و بین یک اژدها و خرس جنگلی دعوا ستیزی سخت در گرفت! و خرس و اژدها به جان یکدیگر افتادند و با چنگ ودندان، سروصورت و اندام همدیگر را زخمی و خوان آلود کردند و نزدیک بود که کار به جای باریک و قتل نفس بکشد که؛ جوانی هیزم شکن از دور دعوای خرس و اژدها را مشاهده کرد و با یک چوب بلند به آزدها حمله ور شد و جان خرس بیچاره را نجات داد!
,بشنوید از مولوی این داستان / دوستی خرس با مردی جوان!
,خرس هم از اژدها چون وارهید / و آن کرم زآن مردِ مردانه بدید!
,چون "سگ اصحاب کهف" آن خرس زار / شد ملازم در پی آن بردبار
,خرس زخمی با کمک و یاوری آن مرد خارکن، از چنگ اژدهای قدرتمند، رهایی یافت و مانند سگ"اصحاب کهف" هرجا که مرد خارکن می رفت به دنبالش می آمد!
,آن مسلمان سرنهاد از خستگی /خرس، حارث گشت از دلبستگی
,مرد مسلمان زیر یک درخت رفت و خسته و ناتوان از کار سخت هیزم شکنی سر به زمین نهاد؛ و خرس هم بخاطر علاقه اش به مرد، نگهبان او شد!
,آن یکی بگذشت و و گفتش حال چیست؟ / ای برادر مرتورا این خرس کیست؟
,قصه را گفت و حدیث اژدها / گفت: بر خرسی منه دل ابلها!
,دوستیِ ابله، بَتَر از دشمنی است / او، به هر حیله که دانی، راندنی است
,,
مردی از جنگل عبور می کرد، احوال جوان هیزم شکن پرسید. گفت: این خرس با تو چه می کند!؟
,مرد داستان حمله ی اژدها به خرس و نجاتش را بازگو کرد و رهگذر به خارکن گفت: دوستی با خرس، کاری خطرناک و خود، نوعی دشمنی است! و نادان مباش و خرس را رها کن.
,گفت: وا...، از حسودی گفت این / ورنه خرسی چه نگری؟ این مهر بین!
,گفت: مهر ابلهان عشوه ده است / این حسودی من، از مهرش به است!
,مرد هیزم شکن گفت: سخن تو از حسادت است و اگرنه، تو به خرس نگاه کن و به محبت خرس نظاره کن!
,و مرد رهگذر گفت: حسادت من از مهرومحبت این خرس برای سلامتی تو بهتر است!
,هی بیا با من بران این خرس را / خرس را مگزین، مهل هم جنس را
,گفت: رو رو، کار خود کن ای حسود / گفت: کار دارم این بد از بختت نبود
,برتو دل می لرزدم زاندیشه ای / با چنین خرسی مرو در بیشه ای
,هرچند مرد رهگذر در گوش جوان هیزم شکن خواند، انگار؛ " نرود میخ آهنین در سنگ" .
,جوان هم می گفت: تو برو دنبال کار خودت چرا که حسود هستی!
,رهگذر می گفت: برای تو دل نگران هستم که: با چنین خرسی در یک بیشه ای بروی .
,این همه گفت و به گوشش در نرفت/بدگمانی مرد را سدی است زفت
,دست او بگرفت و دست از وی کشید/ گفت: رفتم، چون، نه ای یار رشید
,چون پند و نصیحت کارگر نشد؛ مرد رهگذر از او دست کشید و گفت: بدان که جوان رشید و عاقلی نیستی! مر هیزم شکن و خرس او را رها کرد و رفت.
,شخص خفت و خرس می راندش مگس / وز ستیز آمد مگس زود باز پس
,چندبارش راند از روی جوان / آن مگس زو باز می آمد دوان
,خشمگین شد با مگس خرس و برفت / برگرفت از کوه، سنگی سخت زفت
,یرگرفت آن آسیا سنگ و بزد / برمگس، تا ان مگس واپس خزد
,سنگ روی خفته را خشخاش کرد / این مثل بر جمله آدم فاش کرد
,مرد هیزم شکن، زیر درخت خوابید و از قضا یک مگس بر صورتش نشست.
,خرس چندبار مگس را از صورت دوستش دور کرد و مگس باز می آمد. خرس خشمگین شد و از کوه یک سنگ بزرگ آورد و مگس را روی صورت جوان نشانه گرفت و محکم به صورتش کوبید و صورت مغز جوان متلاشی شد. این داستان برای مردم دنیا ضرب المثل شد که؛
,مهر ابله، مهر خرس آمد یقین / کین او مهر است و مهر اوست کین
,حاصل قصه اینکه: انسان عاقل؛ با افراد سست عنصر و لاابالی و متکبر که هوای نفس برآنان امیر است و عقل آنان اسیر شهوات و هواهای نفسانی است،مثل آمریکا، اسرائیل و ... که تمام آرمان و آرزوها وعقایدشان رسیدن به منابع دنیوی و به بهای کشتن میلیون ها انسان بی گناه است، هرگز دوست نمی شوند!
,

, و حسن ختام کلام خواجه حافظ:
,باده با محتسب شهر ننوشی هرگز / بخورد باده ات و سنگ به جام اندازد
,,
محمدحسین برزویی
,انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه