جانباز حاج رجب محمد زاده:

آرزویم دیدار با رهبری است

آرزویم دیدار با رهبری است
حاج رجب محمد زاده جانباز 70درصد، بسیجی نانوایی بود که در سال 66 در منطقه ماهوت عراق بر اثر اصابت خمپاره از ناحیه سر و صورت به درجه جانبازی نائل شد .
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانابه نقل از صبح توس ، در خیابان در حال راه رفتن بودم که ناگهان مردی را دیدم که اصلا توقع دیدنش را نداشتم اول فکر کردم این مرد را اشتباه گرفتم جلو رفتم واسم وفامیل اش را پرسیدم گفتم شما حاج رجب محمد زاده هستید؟ گفت: بله ،انگار خدا دنیا را به من داده بود چون عکس اش را چند شب پیش در سایت خبرگزاری مهر دیده بودم وبا دیدن عکس های حاج رجب به شدت تحت تاثیر قرار

, شبکه اطلاع رسانی دانا, صبح توس , صبح توس,
گرفته بودم با خود گفتم باغیرت در شهری در حال زندگی هستی که چنین مردان بی ادعای درحال زندگی هستند ویک خبر از این جانبازنگرفتی .
,
به حاج رجب خودم را معرفی کردم و گفتم اگر اجازه دهید می خواهم با شما یک مصاحبه حضوری داشته باشم که  او هم با مهربانی پذیرفت.
,
حاج رجب به خوبی نمی توانست صحبت کند یک دفترچه ای را باز کرد وبا اشاره وصدای گرفته به شماره پسر بزرگش رضا محمد زاده اشاره کرد وگفت برای مصاحبه با او هماهنگ کن من نمی توانم به خوبی صحبت کنم من هم شماره را در گوشی ام  یاداشت کردم .
,
بی صدا رفت بی صورت بازگشت
, بی صدا رفت بی صورت بازگشت, بی صدا رفت بی صورت بازگشت,
حاج رجب محمد زاده جانباز ۷۰درصد، بسیجی نانوایی بود که در سال ۶۶ در منطقه  ماهوت عراق بر اثر اصابت خمپاره از ناحیه سر و صورت به درجه جانبازی نائل شد ، وی بعد از ۲۴ بار جراحی صورت در ۲۸ سال گذشته کماکان برای حضور در جامعه دچار مشکل می باشد تا جایی که مجبور به ترک محل زندگی قبلی که در یک مجتمع مسکونی بود شده است.او بی هیچ توقعی تنها آرزوی دیدار با رهبر معظم انقلاب را دارد.
,
صورتش باعث شده تا هر که او را می‌بیند هر گمانی جز واقعیت را از ذهنش عبور دهد؛ عقب ماندگی، جذام، سوختگی و…. عکس‌العمل و واکنش‌ها هم تقریبا یکسان بوده، هر غریبه‌ای که در کوچه و بازار او را می‌بیند یا از او روی بر می‌گرداند یا ناخودآگاه صورتش در هم کشیده می‌شود.
,
زنده ماندن پدرم شبیه معجزه بود
, زنده ماندن پدرم شبیه معجزه بود, زنده ماندن پدرم شبیه معجزه بود,
رضا محمدزاده پسر حاج رجب درخصوص  نحوه ای مجروحیت پدرش گفت: پدرم از سال ۶۳ طی چهارمرحله به عنوان بسیجی به جبهه ها اعزام شدند درآخرین مرحله درمنطقه ماهوت غرب کشور سال ۱۳۶۶مجروح شدند ترکش خمپاره به صورت پدرم اصابت می کندو صورت ایشان متلاشی می شود در گزارش بیمارستان که نگاه می کردم متلاشی شدن صورت ، فکه وضرب مغزی هم ذکر شده است.
,
وی با اشاره به اینکه زنده ماندن پدرم بیشتر شبیه یک معجزه بوده است عنوان کرد:در حال حاضر اوضاع پدرم خیلی بهتر است وقتی که جانباز شدند من کودک بودم زمانی که به بیمارستان رفتیم باتوجه به اینکه صورت پدرم خیلی متلاشی شده بود دکترها می گفتند ایشان تمام می کند وپارچه سفید رویش کشیده بودند، و جزء شهدا محسوب می شدند.
,
رضا محمد زاده  با بیان اینکه پدرم بالغ بر ۲۶ عمل جراحی انجام داده است  خاطرنشان کرد: با توجه به عمل ها فراوان بر صورت پدرم انجام  گرفت صورت ایشان را تکه تکه به هم پیوند زده اند که یک حالت صورت شکل بگیرد از عضلات بازوها و قسمت های دیگر اعضای بدنشان برای صورت شان کمک گرفتند.
,
وی افزود: وضعیت حال حاضر پدرم به این شکل است که فک،دندان وبینی ندارند یک چشمشان نابینا شده است وچشم دیگرشان به سختی دید دارد وتنها راه تنفس ایشان از راه دهان است ویک مدت طولانی از راه گلویشان توسط سرنگ به  پدرم غذا می دادیم تا توانستند یک حفره در صورتشان باز کنند.
,
رضا محمد زاده  در خصوص مظلومیت وغریب بودن پدرش در شهر امام رضا گفت:۲۷ سال است که پدرم درشهر مشهد در خیابان و کوچه بازار در حال رفت وآمد هستند ولی هیچ کس ایشان  را نمی شناسد ومتاسفانه نگاه های خوبی به پدرم نمی شود دراین سال ها برای تردد در اجتماع خیلی اذیت شدیم ومادرم به لحاظ روحی وجسمی دچار مشکل شدند.
,
وی ادامه داد: شاید مظلومیت پدرم به این دلیل باشد که ایشان زیاد علاقه ای به دیده شدند در رسانه ها ندارند وبسیار آرام به زندگی خودشان می پردازند ورسانه ها هم بعد از ۲۷ سال تازه یادشان آمده است که چنین جانبازی هم دراین شهر زندگی می کند.
,
رضا محمد زاده با اشاره به اینکه تنها آروزی پدرم دیدار با رهبری است عنوان کرد: مادرم بعد از این همه مدت وقتی مقام معظم رهبری صحبت می کنند خیلی برایشان اهمیت دارد ولی پدر ومادرم قسمت نشده که حضرت آقا را ازنزدیک زیارت کنند. وپدرم دوست دارند به عنوان یک رزمنده رهبرشان را از نزدیک ببینند.
,
وی در پاسخ به این سوال آیا از بنیاد شهید ونهادهای و سازمان های مختلف دولتی تلاشی برای این امرشده است عنوان کرد: دو سال گذشته قرار بود پدرم در حرم امام رضا دیداری با رهبری داشته باشند، ولی وقتی در صحن حرم برخی مسوولان با چهره پدرم روبه‌رو شدند طور دیگری برخورد کردند. من نمی‌توانستم پدرم را با این وضعیت تنها در میان آن جمعیت رها کنم، با او از حرم برگشتم در حالی‌که آرزوی دیدار با مقام معظم رهبری همچنان بر دلش مانده است.
,
رضا محمدزاده درپاسخ به سوالی که چگونه خبر مجروحیت حاج آقا را به شما دادند،عنوان کرد: ، آن موقع من دوم دبستان بودم، قبل از اینکه خبر جانباز شدن پدر را به ما بدهند، او نامه‌ای نوشته بود که مرخصی گرفته و به مشهد بر می‌گردد، ما هنوز از چیزی خبر نداشتیم تا اینکه یکی از هم‌رزمان پدرم من را در کوچه دید و پرسید، پدرت نیامده؟ من جواب دادم نه و او که با خبر از ماجرا بود گفت که «انشاء الله خبرش می‌آید.»
,
وی ادامه داد: بعد از آن بود که متوجه شدیم جانباز شده ولی نمی‌دانستیم از چه ناحیه‌ای، فکر می‌کردیم دست یا پایش قطع شده است، اما وقتی وارد بیمارستان فاطمه‌الزهرا تهران شدیم من و مادرم با صحنه‌ای مواجه شدیم که برایمان قابل درک نبود. پدرم را فقط از پشت سر توانستم تشخیص دهم، ترکشی که به او خورده بود تمام صورتش را از بین برده بود.
,
برای دفاع از ناموسم به جبهه رفتم
, برای دفاع از ناموسم به جبهه رفتم, برای دفاع از ناموسم به جبهه رفتم,
حاج رجب محمد زاده جانباز ۷۰درصد که به خوبی نمی توانست صحبت کند در پاسخ به این سوال که خودتان را برای مخاطبین  صبح توس معرفی کنید اظهارکرد: متولد ۱۳۱۷ هستم ۲۷ سال از جانبازی شدنم می گذرد ۳۴ سال هست که ازدواج کردم و دارای ۴ فرزندهستم.
,
وی در خصوص انگیزه اش برای رفتند به جبهه گفت: کارگرنانوایی بودم وقتی جنگ شروع شد به عنوان بسیجی داوطلب از طریق پایگاه بسیج به جبهه اعزام شدم خداوند به جوانان انقلاب یک نیروی داد که ازکشور وحیثیت وناموسشان دفاع کنند وبی تفاوت نمی توانستیم از کنار جنگ بگذریم.
,
حاج رجب محمد زاده  لحظه مجروحیت خود را اینگونه برایمان وصف کرد: خیلی کم یادم است، فقط اندازه یک ثانیه، در سنگر داشتم برای کلمن یخ می‌شکستم و دو نفر از همرزمانم در کنارم بودند، ناگهان خمپاره زده شد و بعد از اینکه احساس کردم خون زیادی از من می‌رود، بیهوش شدم.
,
وی در پاسخ به سوالی که آیا دراین سال ها خسته نشدید ؟ با همان صدای گرفته بیان کرد: خستگی از حد گذشته، در هر حالتی خسته‌ام، چه وقت‌هایی که در میان جمعیت و شلوغی هستم، یا وقت‌هایی که استراحت می‌کنم، روزی هزار بار عذاب وجدان دارم که چقدر مردم با دیدن من اذیت و ناراحت می‌شوند. این صورت برای من عادی شده ولی برای مردم نه.
,
طوبی زرندی همسر حاج رجب به کمکش می‌آید، همزمان که او برایمان از لحظه مجروح شدنش می‌گوید، همسرش هم جملات نامفهوم حاج رجب را برایمان عنوان کرد: در آن لحظه چهار نفر در سنگر حضور داشتند، یک سرباز رفته بود تا از تانکر آب بیاورد، حاج آقا هم در حال شکستن یخ بوده و بقیه هم خواب بودند که خمپاره جلوی سنگر می‌خورد.
,
وی افزود:. دوست هم‌سنگرش می‌گفت، یک دفعه دیدم حاج  رجب افتاد، تا آمدم از جایم بلند شوم و به او کمک کنم دیدم نمی‌توانم، یک دست و یک پایم قطع شده بود و دیگر هم‌سنگری‌هایش هم شهید شده بودند، آن جانباز نیز چند سال پیش بر اثر جراحاتش شهید شد.
,
همسرحاج رجب با اشاره به زمان جانباز شدن همسر نانوایش خاطرنشان کرد:لحظه مجروحیت حاج آقا ۳۰ سال سن داشتم و چهار فرزند از حاج رجب داشتم همسرم همیشه می‌گفت اگر نماز و روزه واجب است، جبهه رفتن هم، حق و واجب است.
,
وی درپاسخ به سوالی که در این ۲۶ سال که حاج آقا، جانباز و از کار افتاده شده بودند با داشتن ۴ فرزند آیا مشکل مالی هم داشتید؟ خاطرنشان کرد: با همان حقوق ماهانه بنیاد زندگی‌مان می‌چرخد، چند سال پیش خانه‌ای برایمان گرفتند که برای داماد کردن آخرین فرزندم مجبور شدم آن را بفروشم و در حال حاضر هم مستاجریم، یک بار به بنیاد جانبازان زنگ زدم و گفتم برای عروسی یکی از فرزندانم یک میلیون تومان وام می‌خواهم، آن‌ها هم پاسخ دادند ما پول نداریم قبض آب و برق اینجا را پرداخت کنیم، چگونه به شما وام بدهیم؟
,
همسر حاج رجب تاکید می‌کند: من هیچ انتظاری ندارم که کمک مالی بشود، ولی حداقل اگر خبری از همسرم بگیرند بد نیست، حدود دو سال است که از طرف بنیاد هیچکس به ما سر نزده، دلیلشان هم این است که بنیاد پول آژانس برای سرزدن به جانبازان را ندارد، به نظرم بنیاد بین جانبازی که روی ویلچر می‌نشیند، با سایر جانبازها تبعیض قائل می‌شود.
,
وی افزود: طاقت شنیدن حرف‌های مردم را ندارم، وقتی بیرون می‌رویم و به حاج رجب توهینی می‌کنند، نمی‌توانم ساکت باشم، جوابشان را می‌دهم و در نهایت دعوایی بلند می‌شود، حالا ترس از همین دعواها دو سال است ما را خانه‌نشین کرده است.
,
همسر حاج رجب درپاسخ به سوالی که آیا در این ۲۶ سال فکر جدایی به سرتان نزد، خندید و گفت: چند سال پیش همسر یکی از جانبازان که دوست من هم بود، زنگ زد، گفت «اگر شوهر من وضعیت حاج رجب را داشت حتما از او جدا می‌شدم»، بعد از این تماس تلفنی تا چهار سال نتوانستم با این دوستم ارتباط برقرار کنم، حرفش به دلم سنگین آمد و به شدت مرا ناراحت کرد.
,
 انتهای پیام/
]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه