زمستان نیست...

زمستان نیست...
سال های سال است که تقویم ها بهار و تابستان و پائیز و زمستان را می آورند اما آن چیزی که می بینیم آن چیزی نیست که تقویم ها میگویند.
[

 شبکه اطلاع رسانی راه دانا یادداشت روز یادداشت روز کیار بیدار به قلم مهدی بهزادی تشنیزی:

تقویم امروز جمعه را اول دی ماه سال هزار و سیصد و نود و شش و اولین روز اولین ماه آخرین فصل سال نامیده است، تقویم می گوید امروز اول زمستان است. تقویم دروغ نمی گوید اما آنچه ما می بینیم آن است که. زمستان نیست.

فقط اگر یک دهه به عقب باز گردیم خواهیم دید که زمستان آن چیزی نیست که امروز شاه‍د آنیم.

تابستان که تمام می شد و پاییز و زمستان در پی اش می آمدند سوز و سرما و  برف و باران هم همراهش میهمان ها می شد، در آن سال ها آرزویمان بود فقط برای یک روز هم که شده گرمای خورشید را در  روزهای سرد زمستان تجربه کنیم اما زمستان ها زمستان هایی واقعی بود.

خوب یادم هست در آن سال ها سقف گلی خانه ها را، کرسی های ذغالی و بشکه های نفت را.

شب ها بلند زمستانی سراسر خاطره بود، شب تا صبح برف می آمد و روزها مردان هر خانه پارو به دست برف انبوه پشت بام ها را پا و می کردند و گرمابخش  دست های یخ زده شان کرسی های داغ شده با ذغال و چوب و کمره(خشک شده پهن گاو) بود.

سرما و برف و یخبندان و تعطیل نشدن مدارس خاطرات زیبایی برای بچه های آن زمان ساخت.

در آن سالها  مردم نیمی از سال را با  برف و سرما و کولاک و یخبندان سپری می کردند و بهار نوید بخش روزهای سبز و زیبا و پر از آب برایشان بود.

اما حالا دیگر خبری از زمستان نیست و زمستان هم که نباشد بهاری در راه نیست.

یاد شعر زیبای استاد مرحوم مهدی اخوان ثالث افتادم که در وصف زمستان هایی که به آلبوم خاطرات پیوسته اند چه زیبا سرود:

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, کیار بیدار,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
 سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت،
سرها در گریبان است 
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را 
نگه جز پیش پا را دید، نتواند،
که ره تاریک و لغزان است 
وگر دست ِ محبت سوی کس یازی،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛
که سرما سخت سوزان است
نفس، کز گرمگاه سینه می‌آید برون، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت 
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر ِ پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی...
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم 
منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور 
منم، دشنام پست آفرینش، نغمهٔ ناجور 
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم 
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم 
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می‌لرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست 
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است 
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می‌گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می‌دهد، بر آسمان این سرخی ِ بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی ِ سرد ِ زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی ِ مرگ اندود، پنهان است
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دست‌ها پنهان،
نفس‌ها ابر، دل‌ها خسته و غمگین،
درختان اسکلت‌های بلور آجین
زمین دلمرده، سقفِ آسمان کوتاه،
غبار آلوده مهر و ماه،
زمستان است 
,


نوشته: مهدی بهزادی تشنیزی

,
]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه