آرایشگاهی که از تراشیدن ریش شما معذور است
به محض اینکه نشستم نوشته ی روی آینه توجهم را به خود جلب کرد، برگه ای که حداقل چند سال از عمرش می گذشت و متنی این چنین رویش نقش بسته بود « از تراشیدن ریش شما معذوریم، با تشکر آرایشگاه اوستا رحمت»[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از دانشجویان بیدار مدتی است از رفتن به آرایشگاه فعلی ام اکراه دارم، آخر کمی فضای آنجا مرا می آزارد، بوی سیگار و چسب مو، بچه های مردم که طبیعی داخل می شوند اما با دستان آرایشگر جوجه تیغی خارج می شوند.
, شبکه اطلاع رسانی دانا, دانشجویان بیدار, مدتی است از رفتن به آرایشگاه فعلی ام اکراه دارم، آخر کمی فضای آنجا مرا می آزارد، بوی سیگار و چسب مو، بچه های مردم که طبیعی داخل می شوند اما با دستان آرایشگر جوجه تیغی خارج می شوند.,اینها همه یک طرف الفاظ رکیک و غیبت و فحش های ناجور هم بماند یا شاید صدای موسیقی های بی در و پیکر، اما چه کنم به خاطر نزدیکی به منزل یک جورایی مجبور بودم تحمل کنم.
,البته تراشیدن ریش های مردم که بنا به فتوای اکثر مراجع عظام تقلید حرام است آنهم از روی غفلت یا بی توجهی را هم به آن اضافه کنید، شاید کمی بی انصافی در گرفتن مزد اصلاح هم بی تاثیر نبود در دلخوری من از آنجا.
,لذا مدتی بود دنبال یک آرایشگاه با محیط سالم که لااقل آرایشگر آن هم عقیده و بی آلایش باشد می گشتم، از مسجد که بر می گشتم چشمم به درب بسته یک آرایشگاه خورد که روی دستگیره آن تابلوی کوچکی زده بودند و رویش نوشته بود «هنگام نماز این آرایشگاه 20 دقیقه تعطیل است».
,منتظر ماندم تا آرایشگر برگردد، او با پسرش از سمت مسجد آمدند و مغازه را با بسم الله الرحمن الرحیم گشود، به داخل رفتم و گفتم وقت دارید موهای مرا اصلاح کنید.
,او که چهره مرا برای اولین با می دید با خود فکر کرد احتمالا مسافر هستم و گذری به مغازه اش آمده ام، بگذریم مرا به روی صندلی آرایشگری دعوت کرد.
,به محض اینکه نشستم نوشته ی روی آینه توجهم را به خود جلب کرد، برگه ای که حداقل چند سال از عمرش می گذشت و متنی این چنین رویش نقش بسته بود « از تراشیدن ریش شما معذوریم، با تشکر آرایشگاه اوستا رحمت».
,ازش پرسیدم اوستا رحمت شما ریش مردم را نمی تراشید؟ چرا؟ با خنده پاسخ داد بعد از اینکه از دو تن از روحانیون مسجد محل حکم آنرا سوال کردم متوجه شدم که انجام آن و پولی که از آن به دست می آید حرام است.
,اوستا رحمت می گوید تا مدتی رویم نمی شد به مشتریان بگویم ریششان را نمی تراشم لذا پول های به دست آمده از آن را از بقیه پول های اصلاح جدا می کردم و هر وقت فقیری می آمد همه را به او می بخشیدم.
,روز به روز از تراشیدن ریش مشتریان نفرتم بیشتر می شد تا جاییکه به پیشنهاد یکی از دوستان مومنم این برگه را روی آینه آرایشگاه نصب کردم و قاطعانه از آن دفاع کردم.
,هر وقت مشتری وارد مغازه می شد و روی صندلی می نشست اول می پرسیدم می خواهید چه بکنید؟ اگر پاسخ می داد موهایم را میزنم و ریش هایم را می تراشم به او می گفتم که موهایت با من اما تراشیدن ریش را شرمنده ام!
,اوایل خیلی از مشتریانم ناراحت می شدند و با عصبانیت مغازه را ترک می کردند و من کمی نگران بودم که روزی ام کم شود و به مشکل مالی بخورم.
,اما توکل کردم و اعتقادم این بود که با اجرای حکم خدا، خودش روزیم را از لای سنگ هم شده به من می رساند و همین طور هم شد و دوستان و مشتریان بهتری پیدا کردم.
,من ذهنم مشغول این بود که چقدر حرفهای اوستا رحمت توی دلم گیر کرده بود و بنده خدا بیخبر بود که من اصلا به خاطر همین چیز ها آرایشگاهم را عوض کرده ام و انگار که مرادم را یافته ام.
,فکر نمی کردم این قدر یک آرایشگر و آرایشگاه در سبک زندگی ام تاثیر مثبت داشته باشد و تازه دریافتم همه اینها نشانه ای بود برای اینکه من به این نتیجه برسم که عجب ظرافت هایی در دستگاه الهی وجود دارد.
,در همین گیر و دار آرایش موهایم تمام شد و وقتی از جایم برخواستم و از اوستا رحمت خواستم بگوید چقدر بابت اصلاح موهایم بپردازم کلی تعارف کرد که قابلی ندارد.
,بالاخره گفت 4 هزار تومان شده است، در حالی که آن آرایشگاه قبلی اخیرا 6 هزار تومان از من گرفته بود و اینجا بود که انصاف را نیز در روحیه او مشاهده کردم و خوشحال از یافتن آرایشگری مومن دوچرخه را به سمت منزل سرازیر کردم.
,,
انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه