زباله های سرگردان/ نفس هایی که دود می شود

زباله های سرگردان/ نفس هایی که دود می شود
من سکوت می‏ کنم. نمی دانم زباله، علت پیدایش اعتیاد شده است یا اعتیاد، علت پیدایش زباله؟
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا و به نقل آسوبان،این داستان یک زندگی گم شده در لابه لای دود و دم یک شهر است. خورشید دهانت را می‏ سوزاند. گرمت می‏ شود. زیر سایه‏ ی درخت ها راه می‏ روم. صدای خش‏خش می ‏آید. نزدیک می ‏شوم. چوب ‏دستی‏ ای چرخ می‏ خورد. میان زباله‏ ها چرخ می‏ خورد. مرد جوانی پیراهن سیاه پوشیده است. چوب‏ دستی را در دستش گرفته. دستش زباله ‏ها را زیر و رو می ‏کند.

, شبکه اطلاع رسانی دانا, آسوبان,

سنش به 25 می‏ زند. لاغر است. شکسته است. صورتش میان زباله‏ های ریخته فرورفته. سرش پایین است. هر چه چوب ‏دستی را می ‏چرخاند، چیزی گیر نمی‏ آورد. زباله‏ ها توی خیابان وول می ‏خورد. از ماشین حمل زباله و شهرداری خبری نیست. زباله‏ ها میان خیابان‏ ها انبار است. جای دود و مگس و بیماری شده است. نمونه‏ اش در ابتدای خیابان یادگار امام، پیدا است.

,

مرد میان زباله‏ ها هم‏ چنان سرگردان است. از کنار مرد رد می ‏شوم. یکی از دوستانم را می‏ بینم. مرد هم نگاه او را برده است. دوستم می‏ گوید: چند روز پیش خانه‏ ای از این‏جا نقل مکان کردند. زباله‏ ها مال آن‏ هاست. مرد یله در زباله ‏ها دورتر شده است. دوستم می‏ گوید: فکر می‏ کنم مرد، معتاد است. لابد می‏ خواهد با پول زباله‏ ها مواد بخرد.

,

معضلات اجتماعی

, معضلات اجتماعی,

من سکوت می‏ کنم. نمی دانم زباله، علت پیدایش اعتیاد شده است یا اعتیاد، علت پیدایش زباله؟ مرد، دوباره نزدیک می ‏شود. جایی همان نزدیکی، روی پله های بانک، توی فرو رفتگی دیوار می نشیند. کارتنی را روی زمین می‏ اندازد. دراز می ‏کشد. کفش‏ هایش را زیر سرش می‏ گذارد.‏

,

هنوز میان لباس سیاه مرد به فکر رفته‏ ام. سوار تاکسی می ‏شوم. دردها میان تاکسی‏ ها باز می‏ شود. این‏جا کسی نیست تو را نهی کند. تو دغدغه‏ هایت را، حرف‏هایت را می ‏ریزی. دختر جوانی کنار دستم است. چادرش را میان صورت برده است. خیابان را نگاه می‏ کند. چادر زن توی آینه پیداست. سرش را به سمت من، کج می‏ کند.

,

چشم‏ های زن حرف دارد. زن مکث می‏ کند. می‏ گوید: بچه داری؟ می‏ خندم. زن برای جواب من منتظر نمی‏ماند. به خیابان نگاه می ‏اندازد. می‏ گوید: شوهرم بیمار است. ناراحتی کلیه دارد. باید عمل کند. دست ‏های زن لک سیاه دارد. کنجکاو می‌ شوی. پیگیری می‌ کنی. می‏ پرسم پس چرا زودتر عملش نمی‏ کنید؟ چشم های زن خیس می‏شود. گوشه‏ ی چادرش را به لب می‏ گزد. می‏ گوید: با کدام پول؟ من اگر پول داشتم، در خانه‏ های مردم کلفتی نمی ‏کردم.

,

زن می ‏گوید: یک عمر با آبرو زندگی کردم. حالا در خانه ‏های مردم باید هزار حرف و حدیث را بشنوم. می‏ شنوم، اما سکوت می‏کنم. به پول احتیاج دارم. دو بچه‏ ی قد و نیم قد دارم. شوهرم که مریض است. من هستم و این گرانی و هزار سوراخ سنبه در زندگی. نمی ‏دانم کدامشان را پر کنم؟

,

زن می‏ گوید: از صبح تا شب کار می‏ کنم. شب با دل شکسته خانه می‏ روم. همین چند روز پیش بود که مادرم از دنیا رفت. با داغ مادر و مریضی شوهرم چه کنم؟ زن به من نگاه می‏ کند. می‏ گوید: من حتا پول نداشتم به مراسم تشییع مادرم بروم. خانه‏ی پدری ‏ام در شهرستان است. مادرم رفت و من در حسرت آخرین دیدارش ماندم. زن، گریه می‏ کند. خیابان نگاه می‏ کند.

,

معضلات اجتماعی

, معضلات اجتماعی,

زن می‏ گوید: آن‏ ها که در اطرافم هستند، سری به نشانه‏ ی تأسف تکان می‌ دهند. سعی می‌کنند با تو هم‏ دردی کنند؛ اما کدام هم‏ دردی؟! پزشک، حال شوهرم را وخیم اعلام کرده است. مجانی هم که عملش نمی ‏کنند. باید بمیری یا پول داشته باشی. من گوشه‌ ای می‌نشینم. اشک می‌ ریزم. منتظر می‌ مانم. منتظر روزی که شوهرم خوب شود. از زن نشانی‏ اش را می‏ پرسم. چشم ‏هایش گرد می‏ شود. می‏ گوید برای چه می‏ خواهی؟ در چشم‏ های زن، زل می ‏زنم. می‏ گویم: برای شاید کمکی.

,

زن می ‏گوید: من گدا نیستم. اگر می ‏خواستم گدایی کنم، در خانه ‏ی مردم کار نمی کردم. به زن می‏ گویم: حالا کی خواست گدایی کنه؟ برای روز مبادا می‏ خواهم. زن کمی آرام می‏ شود. نشانی‏ اش را روی کاغذ می‏ نویسد. کاغذ در دست‏های من مچاله می‏ شود. حالا دست‏ های من و کاغذ و چشم ‏های زن به در است. دری که زده شود. دری که باز شود.

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه