داستان ترور فرمانده حزب دموکرات

داستان ترور فرمانده حزب دموکرات
حزب در تدارک یک حمله سنگین به دشمن بود، هدف ما حذف فرمانده عملیات حزب دموکرات بود! او قبل از اینکه دست به کار شود و عملیات خود را شرع کند باید به هلاکت می رسید.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا؛ به نقل از سایت جبهه لر؛ بهزاد دربندی نفوذی نیروهای ما در حزب دموکرات بود. او به قلب دشمن نفوذ کرده بود و مورد اعتماد سرگرد عباسی - فرمانده حزب دموکرات – بود. حزب در تدارک یک حمله سنگین به دشمن بود، هدف ما حذف فرمانده عملیات حزب دموکرات بود! او قبل از اینکه دست به کار شود و عملیات خود را شرع کند باید به هلاکت می رسید. این کار نشدنی به نظر می رسید تنها کسی که معتقد بود میتوان این کار را انجام داد نادر علیزاده بود. هیچ کس نمی دانست این روباه مکار را چگونه می توان این روباه حیله گر را از لانه ی امن خود در مهاباد بیرون کشید دسترسی به او و به هلاکت رساندنش تقریبا غیرممکن بود.

, شبکه اطلاع رسانی دانا؛ , جبهه لر,

نادر علیزاده همراه دو دوست خود رحمان حسن زاده و رحیم ملاعباسیان به تازگی از چنگ حزبی ها به طرز معجزه آسایی نجات پیدا کرده بودند،نادر حتی سرگرد را از نزدیک دیده بود و شکنجه های فراوانی را تحمل کرده بود. مهدی بخشی فرمانده عملیات سپاه ارومیه بود، نقشه ای طرح کرده بود: برای نفوذ به حزب نادر باید دوکار انجام می داد کار اول اینکه نادر بهزاد دربندی که عامل نفوذی در حزب بود نادر را به سران حزب معرفی کند – بهزاد دربندی یکی از نیروهای شجاع بود که مسئولیت خطرناک نفوذ به حزب را پذیرفته بود – کار دوم این بود که بعد از نفوذ در حزب برا جلب اعتماد عملیات هایی به نفع آنها انجام دهد! هر دوکار خطرناک بود وپایان نامعلومی داشت.

,

کار معرفی نادر به حزب با موفقیت انجام شد ، بهزاد دربندی مورد اعتماد حزب بود ولی نادر باید امتحان پس می داد و مراکزی را که آنها مشخص کرده بودند منفجر می کرد! هدف اول در لشکر 64 ارومیه بود. نادر با هماهنگی لشکر 64 ارومیه یک بمب صوتی در محل نگهداری خودروهای لشکر در انتهای محله دره چایی ارومیه منفجر کرد. خبر این بمب گذاری در رادیوی حزب با آب و تاب پیچید و اولین نشانه های اعتماد به نادر در افراد حزب پیدا شد.

,

هدف بعدی دادگاه انقلاب در خیابان خیام بود که نادر علیزاده این ماموریت را هم با موفقیت پشت سر گذاشت و هدف بعدی انفجار بمب جلوی منزل حاکم شرع دادگاه بود این کار هم انجام شد ، ماموریت بعدی تهیه اخبار از نیروهای انقلاب بود که نادر این مرحله را نیز با تهیه اخبار سوخته که از نظر حزب قابل توجه بودند پشت سر گذاشت.

,

آخرین مرحله تهیه بعضی داروهای کمیاب بود که حزب برای مداوای زخمی های خود حتی با حمله به داروخانه ها نیز موفق نشده بود به دست آورد ، نادر این کار را نیز انجام داد و مورد اعتماد حزب قرار گرفت.

,

نوبت به معرفی نادر به سرگرد عباسی رسیده بود. او وارد اتاق سرگرد شد سرش پایین بود می ترسید او را بشناسد ، سرگرد چرخی دور نادر زد و به دقت به نادر نگاه کرد. نادر نسبت به چند ماه قبل بزرگتر و ورزیده تر شده بود و نوع آرایش سر و صورتش هم کاملا متفاوت شده بود، سرگرد گفت: توسط این جوان شجاع افراد رده بالای سپاه را از بین خواهم برد با کمک نادر امنیت ارومیه را بهم خواهم زد!

,

روز موعود فرا رسید، صبح علی الطلوع نادر و بهزاد پس از خواندن نماز در مسجد دادخواه در محله دره چایی با پیکان سفید پلاک شخصی عازم شدند ، نادر و بهزاد در سه راهی محمدیار غریبانه بدرقه شدند ناصر علیزاده در سکوت همدیگر را بغل کردند و سپس دو دوست عازم ماموریت شدند.

,

آنها وارد مقر اصلی حزب شدند ، بهزاد پایین ساختمان شهرداری منتظر شد و نادر وارد شد ، سرگرد عباسی و سرگزد گوهری به گرمی از او استقبال کردند ولی هر دو غافلگیر شدند ونادر در جا هر دو را با گلوله اسلحه به هلاکت رساند و به سرعت از پنجره پایین پرید ولی پایش پیچ خورد و توان بلند شدن نداشت ، بهزاد دستش را گرفت اما توان راه رفتن نداشت ، نگاهی به بهزاد کرد و او را به رفتن ترغیب کرد ، بهزاد گفت: نه هرگز ، یا باهم میرویم و یا باهم می میریم! نادر درحالیکه نفس نفس میزد او را یاد عهدی انداخت که با هم بسته بودند.

,

عهد این بود: اگر به هر دلیلی یکی از ما زخمی شد دیگری باید هر طور شده خود را به سپاه برساند و مسئولین را از نحوه عملیات آگاه کند. بهزاد با ناراحتی دست نادر را رها کرد و به سرعت از آنجا دور شد.
نادر زخمی پس از کمی مقاومت به شهادت رسید و حزبی ها با شقاقت و سنگدلی جسد بیجان او را پشت جیب بستند و مقابل دیدگان مردم روی زمین کشیدند و در شهر گرداندند و سپس او را به میدان شهر و از آنجا به روی پل بردند و پیکرش را به آتش کشیدند و خاکستر او را بر باد دادند.

,
,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه