آزاده جنگ تحمیلی از خودش و خاطراتش عنوان کرد

خاطرات 26 ماه اسارت آزاده بنابی از جنگ تحمیلی

خاطرات 26 ماه اسارت آزاده بنابی از جنگ تحمیلی
شمس اله سلیمی ساکن روستای چلقایی (از توابع شهرستان بناب) که 26 ماه در دوران هشت سال دفاع مقدس اسیر دشمن بوده است در مصاحبه با انعکاس بناب از خودش و خاطراتش می گوید.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از انعکاس بناب متن مصاحبه با جانباز و آزاده جنگ تحمیلی به شرح زیر می باشد:

, شبکه اطلاع رسانی دانا, انعکاس بناب,

انعکاس بناب:خود را معرفی کرده و مختصری از دوران جوانی و تحصیل خود بگویید

بسم الله الرحمن الرحیم الحمداله رب العالمین بنده در سال 1345 در روستای چلقایی در یک خانواده متوسط و مذهبی به دنیا آمدم و دوران تحصیل خود را در کنار پدر مادرم در این روستا سپری کردم و بعد از دوران ابتدایی بقیه تحصیل خود را در شهرستان بناب ادامه دادم تا اینکه بعد از اخذ دیپلم عازم خدمت سربازی شدم که دوران هشت سال دفاع مقدس بود.

از 26 ماه اسارت در عراق تا کشاورزی در روستای چلقایی

از چه تاریخی به خدمت سربازی رفتید و در جنگ نقش داشتید؟

در دی ماه 1366 عازم منطقه سومار برای مقابله با دشمن شدیم و عملیات های زیادی در این منطقه انجام شد تا اینکه در مورخه 31/04/67 در اثر حمله ناگهانی تک دشمن، عراقیها ما و تعداد زیادی از بچه ها را اسیر گرفتند و در اردوگاه برقوبه عراق دو سال و دو ماه ما را زندانی کردند که سختی های زیادی بر ما وارد شد.

بر خورد دشمن در اردوگاه با شما چطور بود؟

در شرایط خیلی نامساعدی به سر بردیم مخصوصاً در اوایل دو ماه اول اسارت بچه ها خیلی اذیت کشیدند اما هیچ وقت بچه ها وحدت و همدلی خود را فراموش نکردند، دشمن خیلی از همرزمان ما را شهید کردند و به نوعی به ما فشارهای روحی و جسمی می دادند، بیشترین شکنجه ای که به ما می دادند فشار روحی بود که با شعارهایی علیه نظام جمهوری اسلامی ایران و حضرت امام (ره) این کار را می کردند که خیلی برای ما درد آور بود و از طرفی تاکیدشان این بود که با منافقین همکاری کنیم.

آیا خانواده شما از اسارت شما در عراق اطلاعی داشتند؟

خانواده ما هیچ اطلاعی از ما نداشتند و ما را مفقود الاثر می دانستند، بنا به گفته پدر مادرم دیگر نا امید شده بودند که ما برگردیم چون ما آخرین گروه بودیم که به ایران وارد شدیم، حتی پدرم می گفت وسایل آماده کرده بودم که اگر برنگشتی مجلس ترحیم بگیرم و اگر برگشتی سفره احسان باز کنیم، اما روزی رسید که خانواده بنده هنگام وارد شدن به فرودگاه تبریز، مصاحبه ای که می گرفتند از طریق رسانه فهمیده بودند که من برگشتم با کلی خوشحالی به استقبالم آمدند.

خاطره ای از دوران اسارت در عراق برایمان بگویید

خود مناطق و دوران اسارت کلاً خاطره است، همیشه با خود می گویم ای کاش در آن دوران نقش موثر و پررنگی داشتم، اما با این حال خاطره ای که از ذهنم نمی رود را برایتان عرض می کنم، در زمان رحلت امام خمینی (ره) که اسیر دشمن در اردوگاه برقوبه بودیم مامورین عراقی گاهاً روزنامه های ایرانی برایمان می آوردند و ما از وضعیت ایران باخبر می شدیم اما چند مدتی از روزنامه خبری نشد تا اینکه یکی از مامورین عراقی آمدند و گفتند که امامتون رحلت کرده، اما هیچ یک از ما باور نکردیم چون فکر کردیم مثل همیشه فشار روحی به ما می دهند، اما چند روز بعد یکی از فرماندهان ارشد در ساعت تقریبا 3 بامداد با طبلی وارد سالن شد و به ما گفت بیایید با این طبل شادی کنید امامتون رحلت کرد، ما با توجه به رفتارهای آنها متوجه شدیم که قضیه جدی است، همه ناراحت شدند و به شدت گریه کردند، این فرمانده عراقی گفت: اگر شادی نکنید هیچ تغذیه ای برای شما نخواهیم داد، اما بچه ها با وحدت و همدلی این کار را نکردند و نظامیان عراقی در سالن را بستند و تا 3 روز به ما هیچ تغذیه ای ندادند واقعاً سخت بود خیلی از بچه ها به شدت ضعف کرده بودند و از تشنگی و گرسنگی زجر می کشیدند، تا اینکه در آواخر روز سوم به بهانه فشار روحی مجدد در را باز کردند و مقداری نان خشک به سالن ریختند و بشکه های آب را پر کردند. این وحدت و همدلی بچه ها هیچ وقت از ذهنم خارج نمی شود و یک خاطره جالبی برایم هست.

آیا از شهرستان بناب یا روستاهای همجوار همرزم داشتید؟

بله 10 نفر از شهرستان و حومه با هم همرزم بودیم مانند: رسول شکرانی، علی یاری، حاجی باقرزاده و... که جمعاً 10 نفر از شهرستان بناب بودیم

الان مشغول چه کاری هستید؟

کارمند حالت اشتغال اداره امور دارائی تبریز هستم و به علت عمل جراحی تومور مغزی از کار افتاده هستم و نماینده ایثارگران استان در شهرستان بناب می باشم و الان هم مشغول کشاورزی در روستای چلقایی می باشم.

از 26 ماه اسارت در عراق تا کشاورزی در روستای چلقایی

از چه زمانی مشغول کشاورزی هستید؟

بعد از عمل جراحی که در سال 82 برای تومور مغزی انجان دادم مشغول کشاورزی شدم و درخت انگور و خیلی میوه های دیگر پرورش می دهم و به این معتقدم که انسان با طبیعت زنده است لذا خیلی وقتها را در صحرا می گذرانم و فعالیت در صحرا را خدمت به خلق می دانم حتی پرورش درختان یا پرندگانی که از حوض صحرا آب و از میوه های درختان استفاده می کنند خدمت به خلق می دانم و افتخار می کنم که یک کشاورز هستم و این کشاورزی احساس خوبی به من سر می دهد.

از 26 ماه اسارت در عراق تا کشاورزی در روستای چلقایی

چه توصیه هایی برای جوانان امروزی دارید؟ آیا اگر جنگی رخ دهد به نظر شما همان وحدت هشت سال دفاع مقدس در این زمان هم خواهد بود؟

اعتقادم بر این است چون جوانان امروزی ما ریشه دار هستند هیچ فرقی نمی کند اگر خدایی نکرده جنگی رخ دهد جوانان ما پا به میدان خواهند گذاشت و از کشور خود دفاع خواهند کرد، همه جوانان در برابر کشور خود مسئولند و یقیناً نمی گذارند به کشور عزیزمان ایران اسلامی تعرضی صورت گیرد.

با تشکر از اینکه وقت خود را در اختیار ما گذاشتید اگر ناگفته ای هست بفرمایید

من در آخر به جوانان عزیز توصیه می کنم که پشتیبان ولایت فقیه باشند چنانچه در انتخابات و راهپیمایی ها ثابت کردند و همیشه پیرو رهبر عزیزمان باشند والسلام علیکم و رحمته الله و برکاته

انتهای پیام//

,

انعکاس بناب:خود را معرفی کرده و مختصری از دوران جوانی و تحصیل خود بگویید

بسم الله الرحمن الرحیم الحمداله رب العالمین بنده در سال 1345 در روستای چلقایی در یک خانواده متوسط و مذهبی به دنیا آمدم و دوران تحصیل خود را در کنار پدر مادرم در این روستا سپری کردم و بعد از دوران ابتدایی بقیه تحصیل خود را در شهرستان بناب ادامه دادم تا اینکه بعد از اخذ دیپلم عازم خدمت سربازی شدم که دوران هشت سال دفاع مقدس بود.

از 26 ماه اسارت در عراق تا کشاورزی در روستای چلقایی

از چه تاریخی به خدمت سربازی رفتید و در جنگ نقش داشتید؟

در دی ماه 1366 عازم منطقه سومار برای مقابله با دشمن شدیم و عملیات های زیادی در این منطقه انجام شد تا اینکه در مورخه 31/04/67 در اثر حمله ناگهانی تک دشمن، عراقیها ما و تعداد زیادی از بچه ها را اسیر گرفتند و در اردوگاه برقوبه عراق دو سال و دو ماه ما را زندانی کردند که سختی های زیادی بر ما وارد شد.

بر خورد دشمن در اردوگاه با شما چطور بود؟

در شرایط خیلی نامساعدی به سر بردیم مخصوصاً در اوایل دو ماه اول اسارت بچه ها خیلی اذیت کشیدند اما هیچ وقت بچه ها وحدت و همدلی خود را فراموش نکردند، دشمن خیلی از همرزمان ما را شهید کردند و به نوعی به ما فشارهای روحی و جسمی می دادند، بیشترین شکنجه ای که به ما می دادند فشار روحی بود که با شعارهایی علیه نظام جمهوری اسلامی ایران و حضرت امام (ره) این کار را می کردند که خیلی برای ما درد آور بود و از طرفی تاکیدشان این بود که با منافقین همکاری کنیم.

آیا خانواده شما از اسارت شما در عراق اطلاعی داشتند؟

خانواده ما هیچ اطلاعی از ما نداشتند و ما را مفقود الاثر می دانستند، بنا به گفته پدر مادرم دیگر نا امید شده بودند که ما برگردیم چون ما آخرین گروه بودیم که به ایران وارد شدیم، حتی پدرم می گفت وسایل آماده کرده بودم که اگر برنگشتی مجلس ترحیم بگیرم و اگر برگشتی سفره احسان باز کنیم، اما روزی رسید که خانواده بنده هنگام وارد شدن به فرودگاه تبریز، مصاحبه ای که می گرفتند از طریق رسانه فهمیده بودند که من برگشتم با کلی خوشحالی به استقبالم آمدند.

خاطره ای از دوران اسارت در عراق برایمان بگویید

خود مناطق و دوران اسارت کلاً خاطره است، همیشه با خود می گویم ای کاش در آن دوران نقش موثر و پررنگی داشتم، اما با این حال خاطره ای که از ذهنم نمی رود را برایتان عرض می کنم، در زمان رحلت امام خمینی (ره) که اسیر دشمن در اردوگاه برقوبه بودیم مامورین عراقی گاهاً روزنامه های ایرانی برایمان می آوردند و ما از وضعیت ایران باخبر می شدیم اما چند مدتی از روزنامه خبری نشد تا اینکه یکی از مامورین عراقی آمدند و گفتند که امامتون رحلت کرده، اما هیچ یک از ما باور نکردیم چون فکر کردیم مثل همیشه فشار روحی به ما می دهند، اما چند روز بعد یکی از فرماندهان ارشد در ساعت تقریبا 3 بامداد با طبلی وارد سالن شد و به ما گفت بیایید با این طبل شادی کنید امامتون رحلت کرد، ما با توجه به رفتارهای آنها متوجه شدیم که قضیه جدی است، همه ناراحت شدند و به شدت گریه کردند، این فرمانده عراقی گفت: اگر شادی نکنید هیچ تغذیه ای برای شما نخواهیم داد، اما بچه ها با وحدت و همدلی این کار را نکردند و نظامیان عراقی در سالن را بستند و تا 3 روز به ما هیچ تغذیه ای ندادند واقعاً سخت بود خیلی از بچه ها به شدت ضعف کرده بودند و از تشنگی و گرسنگی زجر می کشیدند، تا اینکه در آواخر روز سوم به بهانه فشار روحی مجدد در را باز کردند و مقداری نان خشک به سالن ریختند و بشکه های آب را پر کردند. این وحدت و همدلی بچه ها هیچ وقت از ذهنم خارج نمی شود و یک خاطره جالبی برایم هست.

آیا از شهرستان بناب یا روستاهای همجوار همرزم داشتید؟

بله 10 نفر از شهرستان و حومه با هم همرزم بودیم مانند: رسول شکرانی، علی یاری، حاجی باقرزاده و... که جمعاً 10 نفر از شهرستان بناب بودیم

الان مشغول چه کاری هستید؟

کارمند حالت اشتغال اداره امور دارائی تبریز هستم و به علت عمل جراحی تومور مغزی از کار افتاده هستم و نماینده ایثارگران استان در شهرستان بناب می باشم و الان هم مشغول کشاورزی در روستای چلقایی می باشم.

از 26 ماه اسارت در عراق تا کشاورزی در روستای چلقایی

از چه زمانی مشغول کشاورزی هستید؟

بعد از عمل جراحی که در سال 82 برای تومور مغزی انجان دادم مشغول کشاورزی شدم و درخت انگور و خیلی میوه های دیگر پرورش می دهم و به این معتقدم که انسان با طبیعت زنده است لذا خیلی وقتها را در صحرا می گذرانم و فعالیت در صحرا را خدمت به خلق می دانم حتی پرورش درختان یا پرندگانی که از حوض صحرا آب و از میوه های درختان استفاده می کنند خدمت به خلق می دانم و افتخار می کنم که یک کشاورز هستم و این کشاورزی احساس خوبی به من سر می دهد.

از 26 ماه اسارت در عراق تا کشاورزی در روستای چلقایی

چه توصیه هایی برای جوانان امروزی دارید؟ آیا اگر جنگی رخ دهد به نظر شما همان وحدت هشت سال دفاع مقدس در این زمان هم خواهد بود؟

اعتقادم بر این است چون جوانان امروزی ما ریشه دار هستند هیچ فرقی نمی کند اگر خدایی نکرده جنگی رخ دهد جوانان ما پا به میدان خواهند گذاشت و از کشور خود دفاع خواهند کرد، همه جوانان در برابر کشور خود مسئولند و یقیناً نمی گذارند به کشور عزیزمان ایران اسلامی تعرضی صورت گیرد.

با تشکر از اینکه وقت خود را در اختیار ما گذاشتید اگر ناگفته ای هست بفرمایید

من در آخر به جوانان عزیز توصیه می کنم که پشتیبان ولایت فقیه باشند چنانچه در انتخابات و راهپیمایی ها ثابت کردند و همیشه پیرو رهبر عزیزمان باشند والسلام علیکم و رحمته الله و برکاته

انتهای پیام//

,

انعکاس بناب:خود را معرفی کرده و مختصری از دوران جوانی و تحصیل خود بگویید

بسم الله الرحمن الرحیم الحمداله رب العالمین بنده در سال 1345 در روستای چلقایی در یک خانواده متوسط و مذهبی به دنیا آمدم و دوران تحصیل خود را در کنار پدر مادرم در این روستا سپری کردم و بعد از دوران ابتدایی بقیه تحصیل خود را در شهرستان بناب ادامه دادم تا اینکه بعد از اخذ دیپلم عازم خدمت سربازی شدم که دوران هشت سال دفاع مقدس بود.

از 26 ماه اسارت در عراق تا کشاورزی در روستای چلقایی

از چه تاریخی به خدمت سربازی رفتید و در جنگ نقش داشتید؟

در دی ماه 1366 عازم منطقه سومار برای مقابله با دشمن شدیم و عملیات های زیادی در این منطقه انجام شد تا اینکه در مورخه 31/04/67 در اثر حمله ناگهانی تک دشمن، عراقیها ما و تعداد زیادی از بچه ها را اسیر گرفتند و در اردوگاه برقوبه عراق دو سال و دو ماه ما را زندانی کردند که سختی های زیادی بر ما وارد شد.

بر خورد دشمن در اردوگاه با شما چطور بود؟

در شرایط خیلی نامساعدی به سر بردیم مخصوصاً در اوایل دو ماه اول اسارت بچه ها خیلی اذیت کشیدند اما هیچ وقت بچه ها وحدت و همدلی خود را فراموش نکردند، دشمن خیلی از همرزمان ما را شهید کردند و به نوعی به ما فشارهای روحی و جسمی می دادند، بیشترین شکنجه ای که به ما می دادند فشار روحی بود که با شعارهایی علیه نظام جمهوری اسلامی ایران و حضرت امام (ره) این کار را می کردند که خیلی برای ما درد آور بود و از طرفی تاکیدشان این بود که با منافقین همکاری کنیم.

آیا خانواده شما از اسارت شما در عراق اطلاعی داشتند؟

خانواده ما هیچ اطلاعی از ما نداشتند و ما را مفقود الاثر می دانستند، بنا به گفته پدر مادرم دیگر نا امید شده بودند که ما برگردیم چون ما آخرین گروه بودیم که به ایران وارد شدیم، حتی پدرم می گفت وسایل آماده کرده بودم که اگر برنگشتی مجلس ترحیم بگیرم و اگر برگشتی سفره احسان باز کنیم، اما روزی رسید که خانواده بنده هنگام وارد شدن به فرودگاه تبریز، مصاحبه ای که می گرفتند از طریق رسانه فهمیده بودند که من برگشتم با کلی خوشحالی به استقبالم آمدند.

خاطره ای از دوران اسارت در عراق برایمان بگویید

خود مناطق و دوران اسارت کلاً خاطره است، همیشه با خود می گویم ای کاش در آن دوران نقش موثر و پررنگی داشتم، اما با این حال خاطره ای که از ذهنم نمی رود را برایتان عرض می کنم، در زمان رحلت امام خمینی (ره) که اسیر دشمن در اردوگاه برقوبه بودیم مامورین عراقی گاهاً روزنامه های ایرانی برایمان می آوردند و ما از وضعیت ایران باخبر می شدیم اما چند مدتی از روزنامه خبری نشد تا اینکه یکی از مامورین عراقی آمدند و گفتند که امامتون رحلت کرده، اما هیچ یک از ما باور نکردیم چون فکر کردیم مثل همیشه فشار روحی به ما می دهند، اما چند روز بعد یکی از فرماندهان ارشد در ساعت تقریبا 3 بامداد با طبلی وارد سالن شد و به ما گفت بیایید با این طبل شادی کنید امامتون رحلت کرد، ما با توجه به رفتارهای آنها متوجه شدیم که قضیه جدی است، همه ناراحت شدند و به شدت گریه کردند، این فرمانده عراقی گفت: اگر شادی نکنید هیچ تغذیه ای برای شما نخواهیم داد، اما بچه ها با وحدت و همدلی این کار را نکردند و نظامیان عراقی در سالن را بستند و تا 3 روز به ما هیچ تغذیه ای ندادند واقعاً سخت بود خیلی از بچه ها به شدت ضعف کرده بودند و از تشنگی و گرسنگی زجر می کشیدند، تا اینکه در آواخر روز سوم به بهانه فشار روحی مجدد در را باز کردند و مقداری نان خشک به سالن ریختند و بشکه های آب را پر کردند. این وحدت و همدلی بچه ها هیچ وقت از ذهنم خارج نمی شود و یک خاطره جالبی برایم هست.

آیا از شهرستان بناب یا روستاهای همجوار همرزم داشتید؟

بله 10 نفر از شهرستان و حومه با هم همرزم بودیم مانند: رسول شکرانی، علی یاری، حاجی باقرزاده و... که جمعاً 10 نفر از شهرستان بناب بودیم

الان مشغول چه کاری هستید؟

کارمند حالت اشتغال اداره امور دارائی تبریز هستم و به علت عمل جراحی تومور مغزی از کار افتاده هستم و نماینده ایثارگران استان در شهرستان بناب می باشم و الان هم مشغول کشاورزی در روستای چلقایی می باشم.

از 26 ماه اسارت در عراق تا کشاورزی در روستای چلقایی

از چه زمانی مشغول کشاورزی هستید؟

بعد از عمل جراحی که در سال 82 برای تومور مغزی انجان دادم مشغول کشاورزی شدم و درخت انگور و خیلی میوه های دیگر پرورش می دهم و به این معتقدم که انسان با طبیعت زنده است لذا خیلی وقتها را در صحرا می گذرانم و فعالیت در صحرا را خدمت به خلق می دانم حتی پرورش درختان یا پرندگانی که از حوض صحرا آب و از میوه های درختان استفاده می کنند خدمت به خلق می دانم و افتخار می کنم که یک کشاورز هستم و این کشاورزی احساس خوبی به من سر می دهد.

از 26 ماه اسارت در عراق تا کشاورزی در روستای چلقایی

چه توصیه هایی برای جوانان امروزی دارید؟ آیا اگر جنگی رخ دهد به نظر شما همان وحدت هشت سال دفاع مقدس در این زمان هم خواهد بود؟

اعتقادم بر این است چون جوانان امروزی ما ریشه دار هستند هیچ فرقی نمی کند اگر خدایی نکرده جنگی رخ دهد جوانان ما پا به میدان خواهند گذاشت و از کشور خود دفاع خواهند کرد، همه جوانان در برابر کشور خود مسئولند و یقیناً نمی گذارند به کشور عزیزمان ایران اسلامی تعرضی صورت گیرد.

با تشکر از اینکه وقت خود را در اختیار ما گذاشتید اگر ناگفته ای هست بفرمایید

من در آخر به جوانان عزیز توصیه می کنم که پشتیبان ولایت فقیه باشند چنانچه در انتخابات و راهپیمایی ها ثابت کردند و همیشه پیرو رهبر عزیزمان باشند والسلام علیکم و رحمته الله و برکاته

انتهای پیام//

,

انعکاس بناب:خود را معرفی کرده و مختصری از دوران جوانی و تحصیل خود بگویید

بسم الله الرحمن الرحیم الحمداله رب العالمین بنده در سال 1345 در روستای چلقایی در یک خانواده متوسط و مذهبی به دنیا آمدم و دوران تحصیل خود را در کنار پدر مادرم در این روستا سپری کردم و بعد از دوران ابتدایی بقیه تحصیل خود را در شهرستان بناب ادامه دادم تا اینکه بعد از اخذ دیپلم عازم خدمت سربازی شدم که دوران هشت سال دفاع مقدس بود.

از 26 ماه اسارت در عراق تا کشاورزی در روستای چلقایی

از چه تاریخی به خدمت سربازی رفتید و در جنگ نقش داشتید؟

در دی ماه 1366 عازم منطقه سومار برای مقابله با دشمن شدیم و عملیات های زیادی در این منطقه انجام شد تا اینکه در مورخه 31/04/67 در اثر حمله ناگهانی تک دشمن، عراقیها ما و تعداد زیادی از بچه ها را اسیر گرفتند و در اردوگاه برقوبه عراق دو سال و دو ماه ما را زندانی کردند که سختی های زیادی بر ما وارد شد.

بر خورد دشمن در اردوگاه با شما چطور بود؟

در شرایط خیلی نامساعدی به سر بردیم مخصوصاً در اوایل دو ماه اول اسارت بچه ها خیلی اذیت کشیدند اما هیچ وقت بچه ها وحدت و همدلی خود را فراموش نکردند، دشمن خیلی از همرزمان ما را شهید کردند و به نوعی به ما فشارهای روحی و جسمی می دادند، بیشترین شکنجه ای که به ما می دادند فشار روحی بود که با شعارهایی علیه نظام جمهوری اسلامی ایران و حضرت امام (ره) این کار را می کردند که خیلی برای ما درد آور بود و از طرفی تاکیدشان این بود که با منافقین همکاری کنیم.

آیا خانواده شما از اسارت شما در عراق اطلاعی داشتند؟

خانواده ما هیچ اطلاعی از ما نداشتند و ما را مفقود الاثر می دانستند، بنا به گفته پدر مادرم دیگر نا امید شده بودند که ما برگردیم چون ما آخرین گروه بودیم که به ایران وارد شدیم، حتی پدرم می گفت وسایل آماده کرده بودم که اگر برنگشتی مجلس ترحیم بگیرم و اگر برگشتی سفره احسان باز کنیم، اما روزی رسید که خانواده بنده هنگام وارد شدن به فرودگاه تبریز، مصاحبه ای که می گرفتند از طریق رسانه فهمیده بودند که من برگشتم با کلی خوشحالی به استقبالم آمدند.

خاطره ای از دوران اسارت در عراق برایمان بگویید

خود مناطق و دوران اسارت کلاً خاطره است، همیشه با خود می گویم ای کاش در آن دوران نقش موثر و پررنگی داشتم، اما با این حال خاطره ای که از ذهنم نمی رود را برایتان عرض می کنم، در زمان رحلت امام خمینی (ره) که اسیر دشمن در اردوگاه برقوبه بودیم مامورین عراقی گاهاً روزنامه های ایرانی برایمان می آوردند و ما از وضعیت ایران باخبر می شدیم اما چند مدتی از روزنامه خبری نشد تا اینکه یکی از مامورین عراقی آمدند و گفتند که امامتون رحلت کرده، اما هیچ یک از ما باور نکردیم چون فکر کردیم مثل همیشه فشار روحی به ما می دهند، اما چند روز بعد یکی از فرماندهان ارشد در ساعت تقریبا 3 بامداد با طبلی وارد سالن شد و به ما گفت بیایید با این طبل شادی کنید امامتون رحلت کرد، ما با توجه به رفتارهای آنها متوجه شدیم که قضیه جدی است، همه ناراحت شدند و به شدت گریه کردند، این فرمانده عراقی گفت: اگر شادی نکنید هیچ تغذیه ای برای شما نخواهیم داد، اما بچه ها با وحدت و همدلی این کار را نکردند و نظامیان عراقی در سالن را بستند و تا 3 روز به ما هیچ تغذیه ای ندادند واقعاً سخت بود خیلی از بچه ها به شدت ضعف کرده بودند و از تشنگی و گرسنگی زجر می کشیدند، تا اینکه در آواخر روز سوم به بهانه فشار روحی مجدد در را باز کردند و مقداری نان خشک به سالن ریختند و بشکه های آب را پر کردند. این وحدت و همدلی بچه ها هیچ وقت از ذهنم خارج نمی شود و یک خاطره جالبی برایم هست.

آیا از شهرستان بناب یا روستاهای همجوار همرزم داشتید؟

بله 10 نفر از شهرستان و حومه با هم همرزم بودیم مانند: رسول شکرانی، علی یاری، حاجی باقرزاده و... که جمعاً 10 نفر از شهرستان بناب بودیم

الان مشغول چه کاری هستید؟

کارمند حالت اشتغال اداره امور دارائی تبریز هستم و به علت عمل جراحی تومور مغزی از کار افتاده هستم و نماینده ایثارگران استان در شهرستان بناب می باشم و الان هم مشغول کشاورزی در روستای چلقایی می باشم.

از 26 ماه اسارت در عراق تا کشاورزی در روستای چلقایی

از چه زمانی مشغول کشاورزی هستید؟

بعد از عمل جراحی که در سال 82 برای تومور مغزی انجان دادم مشغول کشاورزی شدم و درخت انگور و خیلی میوه های دیگر پرورش می دهم و به این معتقدم که انسان با طبیعت زنده است لذا خیلی وقتها را در صحرا می گذرانم و فعالیت در صحرا را خدمت به خلق می دانم حتی پرورش درختان یا پرندگانی که از حوض صحرا آب و از میوه های درختان استفاده می کنند خدمت به خلق می دانم و افتخار می کنم که یک کشاورز هستم و این کشاورزی احساس خوبی به من سر می دهد.

از 26 ماه اسارت در عراق تا کشاورزی در روستای چلقایی

چه توصیه هایی برای جوانان امروزی دارید؟ آیا اگر جنگی رخ دهد به نظر شما همان وحدت هشت سال دفاع مقدس در این زمان هم خواهد بود؟

اعتقادم بر این است چون جوانان امروزی ما ریشه دار هستند هیچ فرقی نمی کند اگر خدایی نکرده جنگی رخ دهد جوانان ما پا به میدان خواهند گذاشت و از کشور خود دفاع خواهند کرد، همه جوانان در برابر کشور خود مسئولند و یقیناً نمی گذارند به کشور عزیزمان ایران اسلامی تعرضی صورت گیرد.

با تشکر از اینکه وقت خود را در اختیار ما گذاشتید اگر ناگفته ای هست بفرمایید

من در آخر به جوانان عزیز توصیه می کنم که پشتیبان ولایت فقیه باشند چنانچه در انتخابات و راهپیمایی ها ثابت کردند و همیشه پیرو رهبر عزیزمان باشند والسلام علیکم و رحمته الله و برکاته

انتهای پیام//

,

انعکاس بناب:خود را معرفی کرده و مختصری از دوران جوانی و تحصیل خود بگویید

, انعکاس بناب:خود را معرفی کرده و مختصری از دوران جوانی و تحصیل خود بگویید,

بسم الله الرحمن الرحیم الحمداله رب العالمین بنده در سال 1345 در روستای چلقایی در یک خانواده متوسط و مذهبی به دنیا آمدم و دوران تحصیل خود را در کنار پدر مادرم در این روستا سپری کردم و بعد از دوران ابتدایی بقیه تحصیل خود را در شهرستان بناب ادامه دادم تا اینکه بعد از اخذ دیپلم عازم خدمت سربازی شدم که دوران هشت سال دفاع مقدس بود.

,

از 26 ماه اسارت در عراق تا کشاورزی در روستای چلقایی

, از 26 ماه اسارت در عراق تا کشاورزی در روستای چلقایی,

از چه تاریخی به خدمت سربازی رفتید و در جنگ نقش داشتید؟

, از چه تاریخی به خدمت سربازی رفتید و در جنگ نقش داشتید؟,

در دی ماه 1366 عازم منطقه سومار برای مقابله با دشمن شدیم و عملیات های زیادی در این منطقه انجام شد تا اینکه در مورخه 31/04/67 در اثر حمله ناگهانی تک دشمن، عراقیها ما و تعداد زیادی از بچه ها را اسیر گرفتند و در اردوگاه برقوبه عراق دو سال و دو ماه ما را زندانی کردند که سختی های زیادی بر ما وارد شد.

,

بر خورد دشمن در اردوگاه با شما چطور بود؟

, بر خورد دشمن در اردوگاه با شما چطور بود؟,

در شرایط خیلی نامساعدی به سر بردیم مخصوصاً در اوایل دو ماه اول اسارت بچه ها خیلی اذیت کشیدند اما هیچ وقت بچه ها وحدت و همدلی خود را فراموش نکردند، دشمن خیلی از همرزمان ما را شهید کردند و به نوعی به ما فشارهای روحی و جسمی می دادند، بیشترین شکنجه ای که به ما می دادند فشار روحی بود که با شعارهایی علیه نظام جمهوری اسلامی ایران و حضرت امام (ره) این کار را می کردند که خیلی برای ما درد آور بود و از طرفی تاکیدشان این بود که با منافقین همکاری کنیم.

,

آیا خانواده شما از اسارت شما در عراق اطلاعی داشتند؟

, آیا خانواده شما از اسارت شما در عراق اطلاعی داشتند؟,

خانواده ما هیچ اطلاعی از ما نداشتند و ما را مفقود الاثر می دانستند، بنا به گفته پدر مادرم دیگر نا امید شده بودند که ما برگردیم چون ما آخرین گروه بودیم که به ایران وارد شدیم، حتی پدرم می گفت وسایل آماده کرده بودم که اگر برنگشتی مجلس ترحیم بگیرم و اگر برگشتی سفره احسان باز کنیم، اما روزی رسید که خانواده بنده هنگام وارد شدن به فرودگاه تبریز، مصاحبه ای که می گرفتند از طریق رسانه فهمیده بودند که من برگشتم با کلی خوشحالی به استقبالم آمدند.

,

خاطره ای از دوران اسارت در عراق برایمان بگویید

, خاطره ای از دوران اسارت در عراق برایمان بگویید,

خود مناطق و دوران اسارت کلاً خاطره است، همیشه با خود می گویم ای کاش در آن دوران نقش موثر و پررنگی داشتم، اما با این حال خاطره ای که از ذهنم نمی رود را برایتان عرض می کنم، در زمان رحلت امام خمینی (ره) که اسیر دشمن در اردوگاه برقوبه بودیم مامورین عراقی گاهاً روزنامه های ایرانی برایمان می آوردند و ما از وضعیت ایران باخبر می شدیم اما چند مدتی از روزنامه خبری نشد تا اینکه یکی از مامورین عراقی آمدند و گفتند که امامتون رحلت کرده، اما هیچ یک از ما باور نکردیم چون فکر کردیم مثل همیشه فشار روحی به ما می دهند، اما چند روز بعد یکی از فرماندهان ارشد در ساعت تقریبا 3 بامداد با طبلی وارد سالن شد و به ما گفت بیایید با این طبل شادی کنید امامتون رحلت کرد، ما با توجه به رفتارهای آنها متوجه شدیم که قضیه جدی است، همه ناراحت شدند و به شدت گریه کردند، این فرمانده عراقی گفت: اگر شادی نکنید هیچ تغذیه ای برای شما نخواهیم داد، اما بچه ها با وحدت و همدلی این کار را نکردند و نظامیان عراقی در سالن را بستند و تا 3 روز به ما هیچ تغذیه ای ندادند واقعاً سخت بود خیلی از بچه ها به شدت ضعف کرده بودند و از تشنگی و گرسنگی زجر می کشیدند، تا اینکه در آواخر روز سوم به بهانه فشار روحی مجدد در را باز کردند و مقداری نان خشک به سالن ریختند و بشکه های آب را پر کردند. این وحدت و همدلی بچه ها هیچ وقت از ذهنم خارج نمی شود و یک خاطره جالبی برایم هست.

,

آیا از شهرستان بناب یا روستاهای همجوار همرزم داشتید؟

, آیا از شهرستان بناب یا روستاهای همجوار همرزم داشتید؟,

بله 10 نفر از شهرستان و حومه با هم همرزم بودیم مانند: رسول شکرانی، علی یاری، حاجی باقرزاده و... که جمعاً 10 نفر از شهرستان بناب بودیم

,

الان مشغول چه کاری هستید؟

, الان مشغول چه کاری هستید؟,

کارمند حالت اشتغال اداره امور دارائی تبریز هستم و به علت عمل جراحی تومور مغزی از کار افتاده هستم و نماینده ایثارگران استان در شهرستان بناب می باشم و الان هم مشغول کشاورزی در روستای چلقایی می باشم.

,

از 26 ماه اسارت در عراق تا کشاورزی در روستای چلقایی

, از 26 ماه اسارت در عراق تا کشاورزی در روستای چلقایی,

از چه زمانی مشغول کشاورزی هستید؟

, از چه زمانی مشغول کشاورزی هستید؟,

بعد از عمل جراحی که در سال 82 برای تومور مغزی انجان دادم مشغول کشاورزی شدم و درخت انگور و خیلی میوه های دیگر پرورش می دهم و به این معتقدم که انسان با طبیعت زنده است لذا خیلی وقتها را در صحرا می گذرانم و فعالیت در صحرا را خدمت به خلق می دانم حتی پرورش درختان یا پرندگانی که از حوض صحرا آب و از میوه های درختان استفاده می کنند خدمت به خلق می دانم و افتخار می کنم که یک کشاورز هستم و این کشاورزی احساس خوبی به من سر می دهد.

,

از 26 ماه اسارت در عراق تا کشاورزی در روستای چلقایی

, از 26 ماه اسارت در عراق تا کشاورزی در روستای چلقایی,

چه توصیه هایی برای جوانان امروزی دارید؟ آیا اگر جنگی رخ دهد به نظر شما همان وحدت هشت سال دفاع مقدس در این زمان هم خواهد بود؟

, چه توصیه هایی برای جوانان امروزی دارید؟ آیا اگر جنگی رخ دهد به نظر شما همان وحدت هشت سال دفاع مقدس در این زمان هم خواهد بود؟,

اعتقادم بر این است چون جوانان امروزی ما ریشه دار هستند هیچ فرقی نمی کند اگر خدایی نکرده جنگی رخ دهد جوانان ما پا به میدان خواهند گذاشت و از کشور خود دفاع خواهند کرد، همه جوانان در برابر کشور خود مسئولند و یقیناً نمی گذارند به کشور عزیزمان ایران اسلامی تعرضی صورت گیرد.

,

با تشکر از اینکه وقت خود را در اختیار ما گذاشتید اگر ناگفته ای هست بفرمایید

, با تشکر از اینکه وقت خود را در اختیار ما گذاشتید اگر ناگفته ای هست بفرمایید,

من در آخر به جوانان عزیز توصیه می کنم که پشتیبان ولایت فقیه باشند چنانچه در انتخابات و راهپیمایی ها ثابت کردند و همیشه پیرو رهبر عزیزمان باشند والسلام علیکم و رحمته الله و برکاته

,

انتهای پیام//

,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه