به مناسبت روز تکریم مادران شهیدا
مادر شهید:خانه ام هنوز بوی غلامرضا را می دهد
سکینه صبور مادر شهید غلامرضا کرک آبادی؛ روزی این بانوی رشیده فرزندش را با جان و دل راهی جبهه های حق علیه باطل کرد و امروز به آن افتخار می کند؛ آن روز چشمانش کم فروغ نبود و اما امروز دیگر چشمانش فروغی ندارد.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛به نقل از ندای سرخه، روز وفات حضرت ام البنین (س) به نام روز مادران و همسران شهیدان نامگذاری شده است؛ به همین مناسبت به سراغ یکی از مادران شهدا ساکن روستای بیابانک رفتیم و گفت و گویی را با یک شیرزن ایرانی ترتیب دادیم.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, ندای سرخه,سکینه صبور مادر شهید غلامرضا کرک آبادی است؛ روزی این بانوی رشیده فرزندش را با جان و دل راهی جبهه های حق علیه باطل کرد و امروز به آن افتخار می کند؛ آن روز چشمانش کم فروغ نبود و اما امروز دیگر چشمانش فروغی ندارد.
سکینه خانم با رویی گشاده و چهره ای خندان از ما استقبال کرد؛ او کم توان شده است و سالهاست که نیاز به مراقبت دارد و می گوید اولاد خوب است چون در چنین روزهایی به داد آدم می رسند؛ اگر فرزندانم نبودند؛ نمی دانستم الان چه کنم.
این مادر شهید پنج فرزند دختر و دو فرزند پسر دارد؛ غلامرضا در بین پسران بزرگتر بوده است و وقتی راهی جبهه شده 19 سال بیشتر نداشته است.
پدر این شهید بزرگوار کارمند راه آهن بوده است و 11 سال است که فوت کرده است.
این مادر شهید گفت: الان به دلیل کهولت سن دیگر حافظه ام یاری نمی کند که خاطرات آن دوران را برایتان بگویم.
سکینه خانم افزود: غلامرضا هفت یا هشت سالش بیشتر نبود؛ اما به نماز توجه بسیار داشت و برای خواندن نماز هر طور بود خود را به مسجد می رساند؛ صبح ها با وجود این سن کم راهی مسجد می شد؛ به من می گفت می ترسم من به او می گفتم تامسجد ذکر بخوان و برو و او نیز هر روز همین کار را می کرد و خود را در آن تاریکی شب به مسجد می رساند تا نمازش را به جماعت بخواند.
وی گفت: فرزندم خیلی با ایمان و مهربان بود.
این مادر شهید بیان کرد: وقتی می خواست به جبهه برود هنوز درسش را تمام نکرده بود و در مقطع متوسطه در دبیرستان دهخدای سمنان درس می خواند و یک روز آمد و گفت می خواهد به جبهه برود و ما مانعش نشدیم و رفت.
صبور گفت: سه بار به جبهه رفت و در سال 61 در منطقه جزیره مجبنون به شهادت رسید؛ او به اتفاق دوستانش از بیابانک به سمنان و از آنجا راهی تهران شدند و سپس به مناطق عملیاتی اعزام شد.
وی بیان کرد: در آخرین حضورش در جبهه سه ماه بود که در مناطق عملیاتی بود؛ نزدیک عید بود و می خواست برگردد که به دستور امام خمینی(ره) که فرموده بودند رزمندگان عید را نیز در جبهه باشند؛ ماند و در روز 26 اسفندماه سال 61 به شهادت رسید و در شب نوروز 62 به خاک سپرده شد.
عشرت کرک آبادی خواهر شهید نیز در گفت و گو با خبرنگار ما گفت: درست در روزی که چهلم شهید بود دفترچه اعزام به سربازی را به درب خانه مان آوردند.
وی گفت: من و برادرم دو سال با یکدیگر تفاوت سنی داشتیم؛ خیلی دوست داشتنی و مهربان بود.
کرک آبادی گفت: از آنجایی که من سالهاست در تهران زندگی می کنم؛ بعد از شهادت برادرم؛ هنوز چهلمش نشده بود که خوابش را دیدم؛ به من گفت اینجا چه می کنی برو به مادر سر بزن؛ دارد نان می پزد و دست تنهاست؛ صبح که از خواب بلند شدم بدون هیچ درنگی دست دو فرزندم را گرفتم و راهی بیابانک شدم وقتی رسیدم دیدم مادرم دارد نان می پزد و واقعا هم دست تنها بود.
وی افزود: اینکه می گویند شهدا زنده اند حقیقت دارد و در این سالها چندین بار برایم به اثبات رسیده است.
این خواهر شهید گفت: از نظر ایمان بسیار قوی بود و به ریزترین نکات هم توجه می کرد؛ برای مراجع تقلید در قم با وجود اینکه سن و سالی کم داشت اما نامه می نوشت تا برایش کتاب بفرستند.
کرک آبادی گفت: وقتی برادرم شهید شد و خبر شهادتش در بیابانک پیچید خیلی ها برایش گریه کردند و ناراحت شدند و به خانه ما می آمدند و می گفتند حیف شد پسرتان خیلی پسر خوبی بود کارهای ما را انجام می داد و یکی می گفت در برق کشی خانه به ما کمک کرده و دیگری می گفت چون آب روستایمان شور بود؛ برای ما آب شیرین هر روز می آورده این در حالی بود که هیچ وقت این کارهایی که برای مردم روستا کرده بود را برای ما تعریف نکرده بود و ما بعد از شهادتش اینگونه متوجه شدیم.
وی بیان کرد: برادرم در وصیت نامه اش علاوه بر سفارش به حفظ حجاب و تقوا و پشتیبانی از رهبری توصیه ای نیز به برادرمان حمیدرضا کرده بود و گفته بود " به برادرم بگویید اسلحه ام را زمین نگذارد".
این خواهر شهید گفت: راه امام و شهدا باید ادامه یابد؛ این همه جوان رفتند و شهید شدند و تا امروز ما در امنیت و آرامش زندگی کنیم و سرمان بالا باشد؛ پس باید قدردان خون شهیدان باشیم.
سکینه صبور مادر شهید غلامرضا کرک آبادی است؛ روزی این بانوی رشیده فرزندش را با جان و دل راهی جبهه های حق علیه باطل کرد و امروز به آن افتخار می کند؛ آن روز چشمانش کم فروغ نبود و اما امروز دیگر چشمانش فروغی ندارد.
سکینه خانم با رویی گشاده و چهره ای خندان از ما استقبال کرد؛ او کم توان شده است و سالهاست که نیاز به مراقبت دارد و می گوید اولاد خوب است چون در چنین روزهایی به داد آدم می رسند؛ اگر فرزندانم نبودند؛ نمی دانستم الان چه کنم.
این مادر شهید پنج فرزند دختر و دو فرزند پسر دارد؛ غلامرضا در بین پسران بزرگتر بوده است و وقتی راهی جبهه شده 19 سال بیشتر نداشته است.
پدر این شهید بزرگوار کارمند راه آهن بوده است و 11 سال است که فوت کرده است.
این مادر شهید گفت: الان به دلیل کهولت سن دیگر حافظه ام یاری نمی کند که خاطرات آن دوران را برایتان بگویم.
سکینه خانم افزود: غلامرضا هفت یا هشت سالش بیشتر نبود؛ اما به نماز توجه بسیار داشت و برای خواندن نماز هر طور بود خود را به مسجد می رساند؛ صبح ها با وجود این سن کم راهی مسجد می شد؛ به من می گفت می ترسم من به او می گفتم تامسجد ذکر بخوان و برو و او نیز هر روز همین کار را می کرد و خود را در آن تاریکی شب به مسجد می رساند تا نمازش را به جماعت بخواند.
وی گفت: فرزندم خیلی با ایمان و مهربان بود.
این مادر شهید بیان کرد: وقتی می خواست به جبهه برود هنوز درسش را تمام نکرده بود و در مقطع متوسطه در دبیرستان دهخدای سمنان درس می خواند و یک روز آمد و گفت می خواهد به جبهه برود و ما مانعش نشدیم و رفت.
صبور گفت: سه بار به جبهه رفت و در سال 61 در منطقه جزیره مجبنون به شهادت رسید؛ او به اتفاق دوستانش از بیابانک به سمنان و از آنجا راهی تهران شدند و سپس به مناطق عملیاتی اعزام شد.
وی بیان کرد: در آخرین حضورش در جبهه سه ماه بود که در مناطق عملیاتی بود؛ نزدیک عید بود و می خواست برگردد که به دستور امام خمینی(ره) که فرموده بودند رزمندگان عید را نیز در جبهه باشند؛ ماند و در روز 26 اسفندماه سال 61 به شهادت رسید و در شب نوروز 62 به خاک سپرده شد.
عشرت کرک آبادی خواهر شهید نیز در گفت و گو با خبرنگار ما گفت: درست در روزی که چهلم شهید بود دفترچه اعزام به سربازی را به درب خانه مان آوردند.
وی گفت: من و برادرم دو سال با یکدیگر تفاوت سنی داشتیم؛ خیلی دوست داشتنی و مهربان بود.
کرک آبادی گفت: از آنجایی که من سالهاست در تهران زندگی می کنم؛ بعد از شهادت برادرم؛ هنوز چهلمش نشده بود که خوابش را دیدم؛ به من گفت اینجا چه می کنی برو به مادر سر بزن؛ دارد نان می پزد و دست تنهاست؛ صبح که از خواب بلند شدم بدون هیچ درنگی دست دو فرزندم را گرفتم و راهی بیابانک شدم وقتی رسیدم دیدم مادرم دارد نان می پزد و واقعا هم دست تنها بود.
وی افزود: اینکه می گویند شهدا زنده اند حقیقت دارد و در این سالها چندین بار برایم به اثبات رسیده است.
این خواهر شهید گفت: از نظر ایمان بسیار قوی بود و به ریزترین نکات هم توجه می کرد؛ برای مراجع تقلید در قم با وجود اینکه سن و سالی کم داشت اما نامه می نوشت تا برایش کتاب بفرستند.
کرک آبادی گفت: وقتی برادرم شهید شد و خبر شهادتش در بیابانک پیچید خیلی ها برایش گریه کردند و ناراحت شدند و به خانه ما می آمدند و می گفتند حیف شد پسرتان خیلی پسر خوبی بود کارهای ما را انجام می داد و یکی می گفت در برق کشی خانه به ما کمک کرده و دیگری می گفت چون آب روستایمان شور بود؛ برای ما آب شیرین هر روز می آورده این در حالی بود که هیچ وقت این کارهایی که برای مردم روستا کرده بود را برای ما تعریف نکرده بود و ما بعد از شهادتش اینگونه متوجه شدیم.
وی بیان کرد: برادرم در وصیت نامه اش علاوه بر سفارش به حفظ حجاب و تقوا و پشتیبانی از رهبری توصیه ای نیز به برادرمان حمیدرضا کرده بود و گفته بود " به برادرم بگویید اسلحه ام را زمین نگذارد".
این خواهر شهید گفت: راه امام و شهدا باید ادامه یابد؛ این همه جوان رفتند و شهید شدند و تا امروز ما در امنیت و آرامش زندگی کنیم و سرمان بالا باشد؛ پس باید قدردان خون شهیدان باشیم.
سکینه صبور مادر شهید غلامرضا کرک آبادی است؛ روزی این بانوی رشیده فرزندش را با جان و دل راهی جبهه های حق علیه باطل کرد و امروز به آن افتخار می کند؛ آن روز چشمانش کم فروغ نبود و اما امروز دیگر چشمانش فروغی ندارد.
سکینه خانم با رویی گشاده و چهره ای خندان از ما استقبال کرد؛ او کم توان شده است و سالهاست که نیاز به مراقبت دارد و می گوید اولاد خوب است چون در چنین روزهایی به داد آدم می رسند؛ اگر فرزندانم نبودند؛ نمی دانستم الان چه کنم.
این مادر شهید پنج فرزند دختر و دو فرزند پسر دارد؛ غلامرضا در بین پسران بزرگتر بوده است و وقتی راهی جبهه شده 19 سال بیشتر نداشته است.
پدر این شهید بزرگوار کارمند راه آهن بوده است و 11 سال است که فوت کرده است.
این مادر شهید گفت: الان به دلیل کهولت سن دیگر حافظه ام یاری نمی کند که خاطرات آن دوران را برایتان بگویم.
سکینه خانم افزود: غلامرضا هفت یا هشت سالش بیشتر نبود؛ اما به نماز توجه بسیار داشت و برای خواندن نماز هر طور بود خود را به مسجد می رساند؛ صبح ها با وجود این سن کم راهی مسجد می شد؛ به من می گفت می ترسم من به او می گفتم تامسجد ذکر بخوان و برو و او نیز هر روز همین کار را می کرد و خود را در آن تاریکی شب به مسجد می رساند تا نمازش را به جماعت بخواند.
وی گفت: فرزندم خیلی با ایمان و مهربان بود.
این مادر شهید بیان کرد: وقتی می خواست به جبهه برود هنوز درسش را تمام نکرده بود و در مقطع متوسطه در دبیرستان دهخدای سمنان درس می خواند و یک روز آمد و گفت می خواهد به جبهه برود و ما مانعش نشدیم و رفت.
صبور گفت: سه بار به جبهه رفت و در سال 61 در منطقه جزیره مجبنون به شهادت رسید؛ او به اتفاق دوستانش از بیابانک به سمنان و از آنجا راهی تهران شدند و سپس به مناطق عملیاتی اعزام شد.
وی بیان کرد: در آخرین حضورش در جبهه سه ماه بود که در مناطق عملیاتی بود؛ نزدیک عید بود و می خواست برگردد که به دستور امام خمینی(ره) که فرموده بودند رزمندگان عید را نیز در جبهه باشند؛ ماند و در روز 26 اسفندماه سال 61 به شهادت رسید و در شب نوروز 62 به خاک سپرده شد.
عشرت کرک آبادی خواهر شهید نیز در گفت و گو با خبرنگار ما گفت: درست در روزی که چهلم شهید بود دفترچه اعزام به سربازی را به درب خانه مان آوردند.
وی گفت: من و برادرم دو سال با یکدیگر تفاوت سنی داشتیم؛ خیلی دوست داشتنی و مهربان بود.
کرک آبادی گفت: از آنجایی که من سالهاست در تهران زندگی می کنم؛ بعد از شهادت برادرم؛ هنوز چهلمش نشده بود که خوابش را دیدم؛ به من گفت اینجا چه می کنی برو به مادر سر بزن؛ دارد نان می پزد و دست تنهاست؛ صبح که از خواب بلند شدم بدون هیچ درنگی دست دو فرزندم را گرفتم و راهی بیابانک شدم وقتی رسیدم دیدم مادرم دارد نان می پزد و واقعا هم دست تنها بود.
وی افزود: اینکه می گویند شهدا زنده اند حقیقت دارد و در این سالها چندین بار برایم به اثبات رسیده است.
این خواهر شهید گفت: از نظر ایمان بسیار قوی بود و به ریزترین نکات هم توجه می کرد؛ برای مراجع تقلید در قم با وجود اینکه سن و سالی کم داشت اما نامه می نوشت تا برایش کتاب بفرستند.
کرک آبادی گفت: وقتی برادرم شهید شد و خبر شهادتش در بیابانک پیچید خیلی ها برایش گریه کردند و ناراحت شدند و به خانه ما می آمدند و می گفتند حیف شد پسرتان خیلی پسر خوبی بود کارهای ما را انجام می داد و یکی می گفت در برق کشی خانه به ما کمک کرده و دیگری می گفت چون آب روستایمان شور بود؛ برای ما آب شیرین هر روز می آورده این در حالی بود که هیچ وقت این کارهایی که برای مردم روستا کرده بود را برای ما تعریف نکرده بود و ما بعد از شهادتش اینگونه متوجه شدیم.
وی بیان کرد: برادرم در وصیت نامه اش علاوه بر سفارش به حفظ حجاب و تقوا و پشتیبانی از رهبری توصیه ای نیز به برادرمان حمیدرضا کرده بود و گفته بود " به برادرم بگویید اسلحه ام را زمین نگذارد".
این خواهر شهید گفت: راه امام و شهدا باید ادامه یابد؛ این همه جوان رفتند و شهید شدند و تا امروز ما در امنیت و آرامش زندگی کنیم و سرمان بالا باشد؛ پس باید قدردان خون شهیدان باشیم.
سکینه صبور مادر شهید غلامرضا کرک آبادی است؛ روزی این بانوی رشیده فرزندش را با جان و دل راهی جبهه های حق علیه باطل کرد و امروز به آن افتخار می کند؛ آن روز چشمانش کم فروغ نبود و اما امروز دیگر چشمانش فروغی ندارد.
,سکینه خانم با رویی گشاده و چهره ای خندان از ما استقبال کرد؛ او کم توان شده است و سالهاست که نیاز به مراقبت دارد و می گوید اولاد خوب است چون در چنین روزهایی به داد آدم می رسند؛ اگر فرزندانم نبودند؛ نمی دانستم الان چه کنم.
,این مادر شهید پنج فرزند دختر و دو فرزند پسر دارد؛ غلامرضا در بین پسران بزرگتر بوده است و وقتی راهی جبهه شده 19 سال بیشتر نداشته است.
,پدر این شهید بزرگوار کارمند راه آهن بوده است و 11 سال است که فوت کرده است.
,این مادر شهید گفت: الان به دلیل کهولت سن دیگر حافظه ام یاری نمی کند که خاطرات آن دوران را برایتان بگویم.
,سکینه خانم افزود: غلامرضا هفت یا هشت سالش بیشتر نبود؛ اما به نماز توجه بسیار داشت و برای خواندن نماز هر طور بود خود را به مسجد می رساند؛ صبح ها با وجود این سن کم راهی مسجد می شد؛ به من می گفت می ترسم من به او می گفتم تامسجد ذکر بخوان و برو و او نیز هر روز همین کار را می کرد و خود را در آن تاریکی شب به مسجد می رساند تا نمازش را به جماعت بخواند.
,وی گفت: فرزندم خیلی با ایمان و مهربان بود.
,این مادر شهید بیان کرد: وقتی می خواست به جبهه برود هنوز درسش را تمام نکرده بود و در مقطع متوسطه در دبیرستان دهخدای سمنان درس می خواند و یک روز آمد و گفت می خواهد به جبهه برود و ما مانعش نشدیم و رفت.
,صبور گفت: سه بار به جبهه رفت و در سال 61 در منطقه جزیره مجبنون به شهادت رسید؛ او به اتفاق دوستانش از بیابانک به سمنان و از آنجا راهی تهران شدند و سپس به مناطق عملیاتی اعزام شد.
,وی بیان کرد: در آخرین حضورش در جبهه سه ماه بود که در مناطق عملیاتی بود؛ نزدیک عید بود و می خواست برگردد که به دستور امام خمینی(ره) که فرموده بودند رزمندگان عید را نیز در جبهه باشند؛ ماند و در روز 26 اسفندماه سال 61 به شهادت رسید و در شب نوروز 62 به خاک سپرده شد.
,عشرت کرک آبادی خواهر شهید نیز در گفت و گو با خبرنگار ما گفت: درست در روزی که چهلم شهید بود دفترچه اعزام به سربازی را به درب خانه مان آوردند.
,وی گفت: من و برادرم دو سال با یکدیگر تفاوت سنی داشتیم؛ خیلی دوست داشتنی و مهربان بود.
,کرک آبادی گفت: از آنجایی که من سالهاست در تهران زندگی می کنم؛ بعد از شهادت برادرم؛ هنوز چهلمش نشده بود که خوابش را دیدم؛ به من گفت اینجا چه می کنی برو به مادر سر بزن؛ دارد نان می پزد و دست تنهاست؛ صبح که از خواب بلند شدم بدون هیچ درنگی دست دو فرزندم را گرفتم و راهی بیابانک شدم وقتی رسیدم دیدم مادرم دارد نان می پزد و واقعا هم دست تنها بود.
,وی افزود: اینکه می گویند شهدا زنده اند حقیقت دارد و در این سالها چندین بار برایم به اثبات رسیده است.
,این خواهر شهید گفت: از نظر ایمان بسیار قوی بود و به ریزترین نکات هم توجه می کرد؛ برای مراجع تقلید در قم با وجود اینکه سن و سالی کم داشت اما نامه می نوشت تا برایش کتاب بفرستند.
,کرک آبادی گفت: وقتی برادرم شهید شد و خبر شهادتش در بیابانک پیچید خیلی ها برایش گریه کردند و ناراحت شدند و به خانه ما می آمدند و می گفتند حیف شد پسرتان خیلی پسر خوبی بود کارهای ما را انجام می داد و یکی می گفت در برق کشی خانه به ما کمک کرده و دیگری می گفت چون آب روستایمان شور بود؛ برای ما آب شیرین هر روز می آورده این در حالی بود که هیچ وقت این کارهایی که برای مردم روستا کرده بود را برای ما تعریف نکرده بود و ما بعد از شهادتش اینگونه متوجه شدیم.
,وی بیان کرد: برادرم در وصیت نامه اش علاوه بر سفارش به حفظ حجاب و تقوا و پشتیبانی از رهبری توصیه ای نیز به برادرمان حمیدرضا کرده بود و گفته بود " به برادرم بگویید اسلحه ام را زمین نگذارد".
,این خواهر شهید گفت: راه امام و شهدا باید ادامه یابد؛ این همه جوان رفتند و شهید شدند و تا امروز ما در امنیت و آرامش زندگی کنیم و سرمان بالا باشد؛ پس باید قدردان خون شهیدان باشیم.
,]
ارسال دیدگاه