«عمار حلب» به ایستگاه هفتم رسید

«عمار حلب» به ایستگاه هفتم رسید
رفتارشان را توی هیئت برانداز می‌کردم. یک‌سره با هم می‌پریدند و حسابی جفت‌وجور بودند. رفاقتشان رگ‌وریشه داشت. ممدحسین و رفقایش آخر هیئت می‌ماندند و با بچه‌ها قاطی می‌شدند.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ کتاب «عمار حلب» به‌قلم محمدعلی جعفری، قرار است ما را با شخصیت ناب یک شهید مدافع حرم به‌نام محمدحسین محمدخانی آشنا کند. این کتاب هفتمین کتاب از مجموعه مدافعان حرم است که انتشارات روایت فتح آنها را منتشر کرده است. کتاب ۸ فصل دارد که عنوان آن را مصراعی از یک بیت شعر تشکیل داده است؛ هر فصل هم به بخش‌های کوچکتری تقسیم شده که با شماره از هم تمیز داده می‌شوند.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا,

نویسنده این کتاب از انتشار چاپ هفتم این کتاب خبر داد.

,

شهید محمدحسین محمدخانی در ۹ تیرماه ۱۳۶۴ به دنیا آمد و ۸ تیر ۱۳۸۹ ازدواج کرد و ۱۶ آبان ۱۳۹۴ در حلب به شهادت رسید.

,

برشی از متن کتاب:

,

*دفعۀ اول که پا گذاشتم توی هیئت، یکی‌یکی من را چپاندند تنگ بغلشان و ماچ‌بارانم کردند و حسابی تحویلم گرفتند. که چی؟! بیا بالای مجلس بنشین. ما را بردند جلو و کلی خوش‌آمد گفتند. خیلی جالب بود برایم. آدم‌هایی که می‌دیدم، خیلی جذاب بودند. به من می‌گفتند که ما تو را از خودمان می‌دانیم. من را به اسم کوچک صدا می‌زدند. می‌گفتم: بابا اینجا کجاست دیگه؟! چه‌جای باحالی!

,

 

,

*موقعے رسیدیم که تویوتاے روح الله و قدیر داشت مے سوخت…
این صحنه هیچ وقت فراموشم نمےشود...
یڪ طرف روح الله افتاده بود
یڪ طرف قدیر…
عمار واقعا خیلی خوب توانست بچه ها را مدیریت ڪند..
پنج دقیقه نبود از ما جدا شده بودند
با داد گفت:
عیب نداره!
ما اومدیم برای شهادت خودتون رو جمع و جور ڪنید!!!!

,
,
,
,
,
,
,
,
,

بعدا برایم تعریف ڪرد:
شما ڪه رفتید دوتا پتو آوردیم
روح الله رو گذاشتیم تو یڪے
قدیر روهم توے یڪے دیگه
نشستم وسط و شروع ڪردم باهاشون صحبت ڪردن…

,
,
,
,
,

یڪے دو روز بعد داشتیم از آن منطقه رد مے شدیم ..
من بودم و میثم مدوارے و عمار
گفتم: بریم پهلوے ماشین روح الله و قدیر
عمار خوش خط بود
پیشنهاد دادیم روے دیوار بنویسد:
یادمان شهداے مدافع حرم قدیر سرلک و روح الله قربانی
درماشین را باز گذاشتیم تا صداے مداحے پخش شود …
عمار و میثم هرڪدام رفتند طرفے….
روے زمین داشتند چیزهایے جمع میڪردند…
از دور متوجه نشدم چه بود…
رفتم جلو دیدم تکہ هاے لباس بچه ها است ڪه پخش شده بغل ماشین و اطراف حیاط آن خانه…
عمار افتاده بود روے پتوها و گریه میڪرد….
تاب نیاوردم گفتم:
بچه ها شما یه موقعے رفقاے اینا بودین حالا دارید تڪه تڪه لباس هاے اینارو جمع مےڪنین
ولے ارباب ما توے ڪربلا نتونست عزیزش رو برداره…صدا زد جوانان بنے هاشم بیاید

,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه