خاطره شهید دانشجو از زبان پدر و مادر

خاطره شهید دانشجو از زبان پدر و مادر
پدر و برادر شهید سلمان نقشبندی خاطراتی را در رابطه با این شهید نقل کردند .
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا،به نقل از  پیک دانشجو،از کرمانشاه، پدر و برادر شهید سلمان نقشبندی خاطراتی را در رابطه با این شهید نقل کردند

, شبکه اطلاع رسانی دانا, پیک دانشجو،از کرمانشاه,

شهید بارها به بهانه آماده باش در سپاه می ماند و قطعا در خیلی از درگیری های شبانه با مزدوران استکبار شرکت داشته است که هرگز حرفی نمی زد که خودش می گفت وظیفه ما دفاع از اسلام است این تکلیف ما است و ما به این راه قدم ننهاده ایم که بگوییم.

,

ایشان قبل از تصدی مسئولیت بسیج عضو عملیات سپاه بود سپس در گروه اطلاعات عملیات وارد شد.درباره عملیاتی که وی  هرگز از آنها سخنی به میان نیاورده است باید از همرزمان وی سرداران فعلی سپاه امیر نوحی ،بهروز مرادی رئیسیان عبدالله ویسی ،و خلیل کیانی پرسید.ایشان حتی اوایل جنگ و قبل از اشغال قصرشیرین عازم جبهه شد.گویا برای فریب دادن دشمن شبها چراغ های منازل شهدا را که زیر آتش های سنگین توپخانه هم بود روشن می کرده اند که با وجود سن کم،عدم دسترسی ایشان به اسلحه در آن زمان و عدم آشنایی با تاکتیک های نبرد،این کار خطیرشان از اتکال کامل ایشان به خدا و باورهای بسیار محکم قلبی حکایت می کند.                                                                                                                                                                                             .                                                          

,

برادرش مازیار که با وی در سومار مدتی حضور داشت نقل کرد: که روزی سورنا با افسردگی آهی کشید و گفت:مازیار تنها دلخوشی مار ار هم از ما گرفتند .گفتم چطور؟ گفت جبهه را آلوده کردند، گفتم:چطور؟گفت:ما برای خودسازی اینجا می  آمدیم آن سرباز را که می بینی با مافوقش توی پادگان شهری حرفش شده است او را به اینجا تبعید کرده اند جبهه عبادتگاه است نه تبعیدگاه.و واقعا این دردی بود که همه آن مخلصان سرافراز از آلوده شدن جبهه ها داشتند.

,

ایشان در عملیات مطلع الفجر شدیدا زخمی شده بود و حفره عمیقی در انتهای ران وی ایجاد شده بود.سه بار او را عمل کردند  اما چون ایشان برای انجام فرایض جابجا می شدند بخیه ها در می رفت بلاخره با اصرار پس از سومین عمل  که او اجازه بیهوشی هم نمی داد(چون نمی خواست لذت ایذاء فی سبسل الله را از دست دهد)را به منزل آوردیم و با پذیرایی کامل بخدمت وی پرداختیم.روزی صبح به او گفتم پسرم گویا این تیر به تو صدمه خیلی شدیدی زده است.گفت:چطور؟گفتم اعصاب پایت را از بین برده است گفت:چطور؟گفتم دردی نداری گفت:شوخی میکنی!گفتم آیا واقعا درد داری؟ یک سنجاق برداشت و گفت به پایت بزن با گریه گفتم سبحان الله چه شبهای دراز به خاطر رضای خدا و تیمار از یک عاشق مخلص دایه بیداری کشیدم که اگر تب داشتی پاشویه ات کنم و ثوابی ببرم یا لحاف را رویت بکشم یا آبی برایت بیاورم و در خواب هم ندیدم ناله بکنی .گفت:پدر توی این راه از درد نالیدن خجالت دارد و هنوز هم در ابهت این اعتقاد احساس حقارت می کنم.از این قبیل خاطرات مثنوی هفتاد من می شود.

,

انتهای پیام/ج

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه