عسل ، دختری که طعم تلخ زندگی را می چشد
با نگاه های معصومانه اش گفت در دبستان امت شهرستان بروجرد درس می خواند و با لبخندی بر لب معدل کلاس سوم ابتداییش را که 20 شده بود بلند بلند تکرار می کرد.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از بازتاب بروجرد ، وقتی به دنیا آمده بود که پدرش دیگر در دنیا نبود ، آری از همان ابتدای زندگی طعم تلخ بی پدری را چشیده بود.
, شبکه اطلاع رسانی دانا, بازتاب بروجرد,پدرش در پی کسب رزق و روزی حلال با موتورسیکلتش راهی محل کار می شود ولی از بخت بد حادثه تصادف می کند و دیگر هیچ گاه دختر معصوم و زیبایش را نمی بیند.
,رنج و مشقت زندگی تاب مادر عسل را به سر آورده بود ، نگاهای خسته زن گویای زندگی سختش بود .
,می گفت : من هم همانند عسل پدرم را در کودکی از دست دادم و مادرم که تنها پناهم بود نیز چند ماه پیش فوت کرد و ما را با درد ها و رنج هایمان تنها گذاشت و رفت.
,,

, حالا عسل و مادرش در خانه ای اجاره ای و بسیار کوچک در حواشی شهرستان بروجرد روزگار را سر می کنند.
,مادر عسل می گوید : تا چند ماه قبل از فرد مسنی پرستاری می کردم اما با فوت او دیگر از کار بیکار شدم و تنها درآمد ما یارانه من و عسل است و مقدار ناچیزی کمک دیگران که در جمع بیش از 120 هزار تومان در ماه نمی شود و کرایه 100 هزار تومانی خانه را که کم کنیم ما می مانیم و چند هزار تومان که باید تا پایان ماه را سر کنیم.
,مادر عسل می گفت صاحبخانه اش امروز و فردا با مأمور و حکم تخلیه خانه به استقبال عسل 10 ساله خواهد آمد .
,شاید عسل را از این به بعد باید زیر چادر ببینیم .
,عسل با چشمهای معصومش ساکت بود و تنها به من نگاه می کرد .
,از او پرسیدم دوست داری در آینده چکاره شوی ؟ در حالی که سرش را پائین انداخته بود با زیر چشم به من نگاهی کرد و آرام گفت : دکتر.
,خانه عسل تنها یک اتاق 12 متری دارد که فرشی مندرس کف آن را پوشانده است و یک تلویزیون 14 اینچ قدیمی ، آشپزخانه کوچک آنها با یخچال قدیمی که از مادر بزرگش به او رسیده بود مزین بود
,راستی عسل هنوز لباس فرم ، کیف و کفش و دفتر و مداد مدرسه اش را نتوانسته بخرد .
,نمی دانم فردا شاید هم یکی از همین روزها عسل را زیر چادری در پارک ها یا گوشه ای از شهر ملاقات کنیم ، چگونه در چشم های او بنگریم و آن نگاه معصومانه را درک کنیم و باز به خود بگوئیم : عسل ما هستیم تو آسوده باش.
,در حدیثى از یکى از یاران پیامبر (ص) آمده است که مىگوید ما خدمت رسول خدا (ص) نشسته بودیم، پسر بچهاى خدمتش آمد، عرض کرد:" کودکى یتیم هستم، و خواهرى یتیم دارم، و مادرى بیوه زن. از آنچه خدا به تو اطعام کرده به ما اطعام کن، تا خداوند از آنچه نزد او است آن قدر به تو ببخشد که خشنود شوى"! پیامبر (ص) فرمود:" چه زیبا گفتى اى پسر! سپس رو به بلال کرده، فرمود: برو از آنچه نزد ما است بیاور، بلال بیست و یک خرما با خود آورد پیغمبر (ص) فرمود: هفت دانه براى تو، هفت دانه براى خواهرت، و هفت دانه براى مادرت."
, کرده به ما اطعام کن، تا خداوند از آنچه نزد او است آن قدر به تو ببخشد که خشنود شوى"! پیامبر (ص) فرمود:" چه زیبا گفتى اى پسر! سپس رو به بلال کرده، فرمود: برو از آنچه نزد ما است بیاور، بلال بیست و یک خرما با خود آورد پیغمبر (ص) فرمود: هفت دانه براى تو، هفت دانه براى خواهرت، و هفت دانه براى مادرت."," معاذ بن جبل" برخاست دستى بر سر کودک یتیم کشید گفت: خداوند یتیمى تو را جبران کند، و تو را جانشین صالحى براى پدرت سازد (کودک یتیم از فرزندان مهاجران بود.)
,پیغمبر (ص) رو به" معاذ" کرد و فرمود:" انگیزه تو براى اینکار چه بود"؟ عرض کرد: محبت و رحمت بود.
,فرمود:" هر کس از شما سرپرستى یتیمى را بر عهده گیرد، و حق آن را ادا کند، و دست بر سر یتیم کشد خداوند به عدد هر مویى حسنهاى براى او مىنویسد، و به هر مویى سیئهاى از او محو مىکند، و به هر مویى درجهاى به او مىبخشد". تفسیر نمونه، ج27، ص: 112
, تفسیر نمونه، ج27، ص: 112,انتهای پیام/ص
]
ارسال دیدگاه