خاطرات مادر شهید دانشجو سعید جعفری

خاطرات مادر شهید دانشجو سعید جعفری

خاطرات مادر شهید دانشجو سعید جعفری
مادر شهید سعید جعفری خاطراتی را از پسرش نقل کرد و گفت:7پسر داشتم که 4 تا به رحمت خدا رفته و 2 پسر دیگر با من زندگی می کنند 2 دختر نیز دارم یکی از آنها خارج از کشور ودیگری ساکن تهران است.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا، به نقل از پیک دانشجو، از کرمانشاه، مادر شهید سعید جعفری خاطراتی را از پسرش نقل کرده که به شرح ذیل می باشد.

, شبکه اطلاع رسانی دانا, پیک دانشجو، از کرمانشاه،,

7پسر داشتم که 4 تا به رحمت خدا رفته و 2 پسر دیگر با من زندگی می کنند 2 دختر نیز دارم یکی از آنها خارج از کشور ودیگری ساکن تهران است.

,

سعید در قصرشیرین متولد شد هنگامی که 5 ساله بود به کرمانشاه برگشتیم پدرشان رئیس گمرک خسروی بود در آنجا 7 سال زندگی کردیم.

,

شب قبل از شهادت سعید خواب دیدم جنازه ای بر دوش ملائک بود و اورا همراهی می کردند هاله ای از نور پیکراو را احاطه کرده بود وقتی بیدار شدم دلشوره عجیبی داشتم برای آقا جعفر پدر سعید خوابم را تعریف کردم گفت انشااله خیر است تا ببینیم چه پیش می آید اما من دلم طاقت نگرفت به شوهرم گفتم من می خواهم به جبهه بروم.

,

آرام و قرار نداشتم تا به جبهه رسیدم وقتی پیاده شدم ولی او را نیافتم و مرا با نظر فرمانده به شهر بازگرداندند.

,

وقتی به خانه رسیدم دیدم دم در علمات گذاشتند و تمام خانه را سیاه پوش کرده بودند و عزاداری بود اونجا بود که متوجه شدم سعید شهید شده.

,

سعید هرگز بچگی نکرد از بچگی به فکر نماز و روزه و شرکت در کلاسهای قرآن بود.

,

 از 7 سالگی پیش میرزا علی اصغر پشت مسجد جامع قرآن یاد می گرفت به صورت کامل . پدرش علاقه زیادی به قرآن داشت و این باعث می شد همیشه مراسم داشتیم.

,

در بچگی با کسی قاطی نی شد مگر کسی که درباره قرآن بتواند با آن بحث کند همینطور با برادرهایش هم زیاد قاطی نمی شد.

,

سعید یکسال قبل از شهادتش ماهیانه 40 هزار تومان حقوق می گرفت که بیشتر آن را صرف کمک به فقرا می کرد.

,

پدر شهید 2 سال بعد از شهادت سعید بر اثر سکته قلبی درگذشت . دوری سعید برایش بسیار مشکل بود زیرا بسیار دوستش داشت.

,

 در زمان حیاتش کارگاه چوب بری داشتیم که همه را خرج انقلاب کرد.

,

حتی 2 فرش دستباف که داشتیم فروخت و برای بچه های اسلحه خرید که به جنگ بروند و دفاع کنند.

,

آن موقع نیروها گروه گروه از بانه و مریوان و مرز می آمدند ما پذیرایی می کردیم نمی دانید چه غوغایی برپا بود.

,

سعید در 12 سالگی در مسجد سخنرانیهای زیادی داشت درباره نهج البلاغه حتی هدیه هایی هم به او دادند از جمله کت و شلوار، خودکار نفیس و ... آن موقع ها با پدرش بحث مذهبی زیاد انجام می دادند پدرش می گفت هیچ کس نمی داند این پسر کیست!

,

در جواب بنی صدر در باره انقلاب فرهنگی ،انقلاب فرهنگی یا فرهنگ انقلابی را مطرح ساختند و همواره در مسجد آن را مطرح می ساختند و همینطور در زندگی خود جاری ساختند.

,

سعید 28 سال داشت که به شهادت رسید.

,

 

,

انتهای پیام/ج

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه