سه شهیدی که کمتر از 7 سال داشتند

سه شهیدی که کمتر از 7 سال داشتند
مدام به جبهه می رفتم و در صحنه های جنگ شرکت می کردم اما شهادت نصیبم نشد این درحالی است که همسرم به همراه سه فرزندم در بمباران نیروهای بعثی به فیض شهادت نائل آمدند و من از این فیض عظیم جا ماندم.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از پایگاه خبری زنان قم، شهادت تمام اعضای خانواده مصیبت عظیمی است و تحمل این مصیبت برای هرکسی آسان نیست. خبرنگار به سراغ همسر شهید خدیجه قزوینی رفته وبا آقای تواضعی کاشی همسر شهیده که پدر سه شهید دیگر به نامهای علی 7 ساله، نعیمه 5 ساله و محدثه 1.5 ساله است به گفتگو نشسته است که در ادامه می خوانید:

, شبکه اطلاع رسانی دانا, پایگاه خبری زنان قم، ,

خانه ما پناهگاه همسایگان بود

هر بار که بمباران می شد زنان همسایه به خانه ما می آمدند و شهیده آنان را به آرامش دعوت می کرد. شهیده روحیه خاصی داشت و همیشه آرامش در ایشان موج می زد به همین دلیل زنان همسایه به ایشان تکیه داشتند و در مسائل شان با ایشان مشورت می کردند و راهنمایی کسب می کردند البته این روحیه در ایشان ذاتی بودو به دلیل اینکه وی در یک خانواده مذهبی و متدین بزرگ شده بود این روحیه در ایشان عجیب و غیر منتظره نبود.

قلم خوبی داشت و به نوشتن علاقه داشت

دو دفتر داشت که معمولا وقایع روزانه را در آن می نوشت. زمانی که من نبودم وعازم جبهه بودم تمام دلتنگی اش را در قالب کلمات می گنجاند و در این دفاتر می نوشت به این ترتیب بود که  هیچگاه هنگام رفتن من و یا بازگشتم از جبهه گلایه و دلتنگی نمی کرد تا مبادا در اراده من برای عزیمت به جبهه خللی وارد شود.

بچه هایش را عاشقانه دوست داشت و مورد محبت قرار می داد

به بچه ها عشق زیادی داشت و همیشه تاکید می کرد بچه ها باید در کودکی عشق و محبت دریافت کنند تا در بزرگسالی ازلحاظ عاطفی به بحران نخورند، مطالب زیادی برای بچه ها نوشته است که خواندنی و زیبا هستند به طوری که عشق مادری در تمام حروف آن موج می زند.

مرا حلال کن شاید برنگشتم

منزل پدری ایشان در تهران بود و گهگاهی برای دیدار آنان به تهران رفت و آمد می کرد. بار آخری که قصد رفتن کرد به من گفت مرا حلال کن شاید برنگشتم. مثل اینکه به وی الهام شده بود که شهادت نصیبشان می شود. وی در منزل پدری به همراه 10 تن دیگر از اعضای خانواده اش شهید شد.

رفتن تمام خانواده ام سنگین بود

همسرم به همراه فرزندانم شهید شدند و این برای من بسیار سنگین بود. به ناگاه تنها شدم و عدم حضور ایشان برایم سنگین بود. دخترم نعیمه 5 ساله بود و علاقه عجیبی به من داشت به اصطلاح بابایی بود با آن جثه کوچکش همیشه تمام حواسش به من بود تا مبادا من برای انجام کاری از جا برخیزم سریع خود را به من می رساند و اگر کاری می توانست برایم می کرد. به لطف تربیت مادرشان بسیار با محبت بارآمده بودند. پسرم هنگام شهادت هفت ساله بود از او یک کیف مدرسه به همراه کتابهایش برایم مانده که به عنوان یادگاری نگهش داشته ام.

نام پسرت را مهدی بگذار

چند سال بعداز ماجرای شهادت خانواده ام تصمیم به ازدواج گرفتم و همسرم باردار شد. 4 ماه از بارداری او نگذشته بود که شهیده به خوابم آمد و گفت خداوند هدیه ای به شما ارزانی داشته است نام اورا مهدی بگذارید. این مسئله را با همسرم در میان گذاشتم و ایشان قبول کردند. چند ماه بعد من منزل نبودم و شبی دوباره شهیده به خوابم آمد و به من هدیه ای داد که در آن یک بچه بود. از خواب که بیدار شدم به منزل برگشتم و آثار وضع حمل را در همسرم مشاهده کردم. بعداز به دنیا آمدن بچه به دستور خانواده نامش را مهدی گذاشتیم.

با اینکه سوادش کم بود اما زن هنرمندی بود

سواد کمی داشت در حد نهضت سوادآموزی اما تقریبا به تمام هنر های دستی زنانه از جمله خیاطی، گلدوزی و... مسلط بود. به سرودمذهبی هم علاقه خاصی داشت و به بچه ها در این زمینه تعلیم میدادند.

شهید رجایی طی حکمی ایشان را جهت مسائل تربیتی معرفی کردند

شهیده سواد چندانی نداشت اما به خوبی مسائل تربیتی را می فهمید و می توانست انتقال دهد در همین راستا نیز حکمی از شهید رجایی دریافت کرده بود که با خط خود ایشان نوشته شده بود وایشان را جهت فعالیت در امر تعلیم و تربیت معرفی کرده بودند به همین دلیل هرجا موقعیت پیش می آمد به تعلیم و تربیت بچه ها مشغول می شد مدتی هم در دارالتبلیغی در تهران مشغول مطالعه و پژوهش بودند.

هیچگاه نگران منزل نبودم

هربار که به جبهه می رفتم همسرم با خوشرویی و شادی مرا بدرقه می کرد و همیشه می گفت بابت اینکه به جبهه حق علیه باطل می روی افتخار می کنم. مدیریت زیادی بر مسائل منزل داشت و همیشه به نکاتی که دوراز ذهن من بود توجه می کرد. به همین دلیل هرگاه به جبهه می رفتم و ماه ها از منزل دور بودم هیچ وقت نگران امور منزل نبودم به دلیل اینکه کاملا به همسرم مطمئن بودم که از پس مشکلات بر می آید.

,

خانه ما پناهگاه همسایگان بود

, خانه ما پناهگاه همسایگان بود,

هر بار که بمباران می شد زنان همسایه به خانه ما می آمدند و شهیده آنان را به آرامش دعوت می کرد. شهیده روحیه خاصی داشت و همیشه آرامش در ایشان موج می زد به همین دلیل زنان همسایه به ایشان تکیه داشتند و در مسائل شان با ایشان مشورت می کردند و راهنمایی کسب می کردند البته این روحیه در ایشان ذاتی بودو به دلیل اینکه وی در یک خانواده مذهبی و متدین بزرگ شده بود این روحیه در ایشان عجیب و غیر منتظره نبود.

,

قلم خوبی داشت و به نوشتن علاقه داشت

, قلم خوبی داشت و به نوشتن علاقه داشت,

دو دفتر داشت که معمولا وقایع روزانه را در آن می نوشت. زمانی که من نبودم وعازم جبهه بودم تمام دلتنگی اش را در قالب کلمات می گنجاند و در این دفاتر می نوشت به این ترتیب بود که  هیچگاه هنگام رفتن من و یا بازگشتم از جبهه گلایه و دلتنگی نمی کرد تا مبادا در اراده من برای عزیمت به جبهه خللی وارد شود.

,

بچه هایش را عاشقانه دوست داشت و مورد محبت قرار می داد

, بچه هایش را عاشقانه دوست داشت و مورد محبت قرار می داد,

به بچه ها عشق زیادی داشت و همیشه تاکید می کرد بچه ها باید در کودکی عشق و محبت دریافت کنند تا در بزرگسالی ازلحاظ عاطفی به بحران نخورند، مطالب زیادی برای بچه ها نوشته است که خواندنی و زیبا هستند به طوری که عشق مادری در تمام حروف آن موج می زند.

,

مرا حلال کن شاید برنگشتم

, مرا حلال کن شاید برنگشتم,

منزل پدری ایشان در تهران بود و گهگاهی برای دیدار آنان به تهران رفت و آمد می کرد. بار آخری که قصد رفتن کرد به من گفت مرا حلال کن شاید برنگشتم. مثل اینکه به وی الهام شده بود که شهادت نصیبشان می شود. وی در منزل پدری به همراه 10 تن دیگر از اعضای خانواده اش شهید شد.

,

رفتن تمام خانواده ام سنگین بود

, رفتن تمام خانواده ام سنگین بود,

همسرم به همراه فرزندانم شهید شدند و این برای من بسیار سنگین بود. به ناگاه تنها شدم و عدم حضور ایشان برایم سنگین بود. دخترم نعیمه 5 ساله بود و علاقه عجیبی به من داشت به اصطلاح بابایی بود با آن جثه کوچکش همیشه تمام حواسش به من بود تا مبادا من برای انجام کاری از جا برخیزم سریع خود را به من می رساند و اگر کاری می توانست برایم می کرد. به لطف تربیت مادرشان بسیار با محبت بارآمده بودند. پسرم هنگام شهادت هفت ساله بود از او یک کیف مدرسه به همراه کتابهایش برایم مانده که به عنوان یادگاری نگهش داشته ام.

,

نام پسرت را مهدی بگذار

, نام پسرت را مهدی بگذار,

چند سال بعداز ماجرای شهادت خانواده ام تصمیم به ازدواج گرفتم و همسرم باردار شد. 4 ماه از بارداری او نگذشته بود که شهیده به خوابم آمد و گفت خداوند هدیه ای به شما ارزانی داشته است نام اورا مهدی بگذارید. این مسئله را با همسرم در میان گذاشتم و ایشان قبول کردند. چند ماه بعد من منزل نبودم و شبی دوباره شهیده به خوابم آمد و به من هدیه ای داد که در آن یک بچه بود. از خواب که بیدار شدم به منزل برگشتم و آثار وضع حمل را در همسرم مشاهده کردم. بعداز به دنیا آمدن بچه به دستور خانواده نامش را مهدی گذاشتیم.

,

با اینکه سوادش کم بود اما زن هنرمندی بود

, با اینکه سوادش کم بود اما زن هنرمندی بود,

سواد کمی داشت در حد نهضت سوادآموزی اما تقریبا به تمام هنر های دستی زنانه از جمله خیاطی، گلدوزی و... مسلط بود. به سرودمذهبی هم علاقه خاصی داشت و به بچه ها در این زمینه تعلیم میدادند.

,

شهید رجایی طی حکمی ایشان را جهت مسائل تربیتی معرفی کردند

, شهید رجایی طی حکمی ایشان را جهت مسائل تربیتی معرفی کردند,

شهیده سواد چندانی نداشت اما به خوبی مسائل تربیتی را می فهمید و می توانست انتقال دهد در همین راستا نیز حکمی از شهید رجایی دریافت کرده بود که با خط خود ایشان نوشته شده بود وایشان را جهت فعالیت در امر تعلیم و تربیت معرفی کرده بودند به همین دلیل هرجا موقعیت پیش می آمد به تعلیم و تربیت بچه ها مشغول می شد مدتی هم در دارالتبلیغی در تهران مشغول مطالعه و پژوهش بودند.

,

هیچگاه نگران منزل نبودم

, هیچگاه نگران منزل نبودم,

هربار که به جبهه می رفتم همسرم با خوشرویی و شادی مرا بدرقه می کرد و همیشه می گفت بابت اینکه به جبهه حق علیه باطل می روی افتخار می کنم. مدیریت زیادی بر مسائل منزل داشت و همیشه به نکاتی که دوراز ذهن من بود توجه می کرد. به همین دلیل هرگاه به جبهه می رفتم و ماه ها از منزل دور بودم هیچ وقت نگران امور منزل نبودم به دلیل اینکه کاملا به همسرم مطمئن بودم که از پس مشکلات بر می آید.

,


انتهای پیام/پ

,
]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه