شهیدان جعفرزاده به روایت مادر
از زمانی که به سن تکلیف رسید، هر وقت کاری میکرد که خدا نمیپسندید برای خودش جریمه میگذاشت و همه را روی دیوار اتاق بالایی خانه مینوشت، تا همیشه جلوی چشمش باشد. از نمازی که به دلایلی کمی دیرتر از وقتش خوانده بود تا حرفی که نباید به زبان میآورد، روی دیوار ثبت میکرد و جریمهای برای خودش در نظر میگرفت. دیوار اتاق روزی پر بود از شعرها و حرفهای ابراهیم.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از صاحب نیوز، تک دختر خانواده بود و عزیز و دردانه پدر. چند تا برادر داشت که همه هوایش را داشتند.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا , صاحب نیوز,۱۶ ساله بود که ابوالقاسم برای خواستگاری از او، مادر و خواهرش را به در خانه آنها فرستاد. همدم مثل بقیه دختران روستا زبر و زرنگ و البته قالی باف قابلی هم بود و با فروش همین قالیهایش هم به ابوالقاسم کمک کرد تا خانه مشترکشان را بسازد. یک سال بعد، اولین ثمره زندگی آنها، نبیا… که پسری بینهایت زیبا و درشت بود؛ متولد شد.
,نبی ا… در شانزدهمین روز زندگیاش ناگهان تب سختی کرد و تا صبح نکشید و از دنیا رفت. غم ازدست دادن فرزند تا مدتها همدم و ابوالقاسم را پریشان و ناراحت کرد اما همان داغ باعث شد که کم کم ایمان هردویشان، مخصوصا همدم؛ همچون کوهی سخت، مقاوم شود. آن زمان بود که از خدا خواستند برایشان سرنوشتی را رقم بزند که خود میپسندد.
, ,
,
, ***
,ابوالقاسم اصفهان کار میکرد و من در روستا بودم، بلاخره بعد از گذشت چند سال توانست یک خانه شراکتی تهیه کند و من را هم پیش خودش به اصفهان بیاورد. در همان خانه صاحب سه تا بچه شدیم اما با وجود بچهها زندگی در آنجا برای هر دو خانواده سخت شده بود.
,تا اینکه یکبار برای زیارت به امامزاده شاهزید رفتم و شدیدا دلبستهاش شدم. به ابوالقاسم گفتم: آقا من خیلی اینجا رو دوست دارم، یه خواهشی دارم ازتون؟ ابوالقاسم مثل همیشه سروپاگوش شده بود تا من حرفم رو بزنم، گفتم: ازتون میخام یه خونه نزدیک امامزاده تهیه کنی و اگه نمیتونی هم بهم قول بده که وقتی از دنیا رفتم، اونجا خاکم کنی!. اخمهاش رفت توهم و گفت: خدا نکنه ! و حرف رو عوض کرد. مدتی گذشت، ابوالقاسم با خوشحالی بهم گفت: یه زمین مناسب نزدیک امامزاده پیدا کردم، میخام بخرمش و خودم بسازمش!. از خوشحالی نمیدونستم چی بگم، باورم نمیشد که امامزاده شاهزید اجازه داده ما هم توفیق همسایگیشون رو داشته باشیم.
, ,
,
, ***
,به یمن همسایگی با امامزاده شاهزید خدا ۶ فرزند دیگرهم به ابوالقاسم و همدم هدیه کرد. ۴ دختری که هر کدام در ایمان و حیا زبانزد خاص و عام بودند و ۵ پسر. ابراهیم اولین فرزندشان بود و خواهرش سکینه بعد از او متولد شد. ابراهیم اکثر مواقع حرفهایش را فقط برای سکینه میگفت.
,وقتی همدم باردار میشد، قبل از هر چیز پا میشد می رفت روضه. نیت میکرد و روضه هر کسی که خوانده میشد همان اسم را برای فرزندش انتخاب میکرد و میآمد خانه، ابوالقاسم را هم خبر میکرد. این انتخاب اسم هم از زمان تولد ابراهیم شروع شده بود.
,ماجرای بت شکنی و خداپرستی ابراهیم خلیل الله را که روضه خوان میگفت، او چنان مجذوب این داستان شدکه اسم ابراهیم را برای تازه به دنیا آمدهاش انتخاب کرد. سکینه هم با شنیدن نام حضرت سکینه بعد از ماجرای کربلا نامش انتخاب شد، عبدالله هم از اسم اباعبدالله الحسین و حبیب هم از اسم حبیب بن مظاهر گرفته بود. جالب بود که اخلاق همه خیلی به صاحب اسمشان شباهت داشت.
,بچهها خیلی بازیگوش و شاد بودند. مدام دنبال هم میکردند و با خنده از سر و کول هم بالا میرفتند. از آن طرف مقید بودند تمام نمازهایشان را در مسجد محل بخوانند و حتی صبحها با آبجوش نبات، از نمازگزاران پذیرایی میکردند.
, ,
,
, شهیدان جعفر زاده
,***
,ابراهیم خیلی زرنگ و مهربان بود و البته جذبه خاصی هم داشت. همدم خیلی مراقب بچههایش بود برای همین دقت خاصی داشت که هر کدام چکار میکنند و با چه کسانی ارتباط دارند. ابراهیم و بقیه این را میدانستند اما هیچ وقت با تندی به مادر برنگشتند که چرا مراقب ما هستی. مثلا یکبار که ابراهیم اجازه گرفت و بیرون رفت، همدم سریع چادر سر کرد و بدون اینکه ابراهیم متوجه شود پشت سرش راه افتاد، ابراهیم که چند کوچه بالاتر با بچهها قرار فوتبال داشت تا به جمع بچهها که آماده بازی بودند رسید برگشت با خنده همیشگی گفت: مامانم خیالت راحت شد جای بدی نمیرم. همدم که فکر نمیکرد ابراهیم فهمیده باشد فقط گفت: آره، مراقب خودت باش. ابراهیم هم دست روی چشمانش گذاشت و گفت: چشم، حالا شما برین خونه، منم بعد میام. ابراهیم میدانست که مادر باز هم دنبال او خواهد آمد ولی هیچ وقت مادر را برای این مراقبتها سرزنش نمیکرد.
, ,
,
, از زمانی که به سن تکلیف رسید، هر وقت کاری میکرد که خدا نمیپسندید برای خودش جریمه میگذاشت و همه را روی دیوار اتاق بالایی خانه مینوشت، تا همیشه جلوی چشمش باشد. از نمازی که به دلایلی کمی دیرتر از وقتش خوانده بود تا حرفی که نباید به زبان میآورد، روی دیوار ثبت میکرد و جریمهای برای خودش در نظر میگرفت. دیوار اتاق روزی پر بود از شعرها و حرفهای ابراهیم.
,قبل از انقلاب در تمام برنامهها شرکت داشت و وقتی خبری میشد میآمد برای مادر میگفت؛ چون پدر تحمل و صبر مادر را نداشت، برای همین هم نمیگذاشت از همه چیز باخبر شود.
,همه جور آموزش رزمی و نظامی را دیده بود، بدون آنکه خانوادهاش متوجه بشوند، و هر چند وقت یکبار هم به صورت مخفیانه چندین اسلحه به خانه میآورد و به دوستان مورد اعتمادش آموزش میداد.
,ابراهیم از دروغ تنفر داشت و به شدت حلال و حرام را رعایت میکرد، او مقلد امام خمینی بود و رساله امام را خوب خوانده بود، دیگراعضای خانواده هم مانند او مقلد و پیرو امام بودند. ابراهیم خیلی جذبه داشت اما جذبهای که همه دوست داشتند و ازش حساب میبردند، حتی زنان همسایه وقتی در کوچه مینشستند و میخندیدند، ابراهیم که از راه میرسید همه حجابشان را جمع و جور کرده و بلند میشدند میرفتند خانههاشان.
,یکبار که داشت همراه پدر سر ساختمان کار میکرد، یکدفعه ساختمان که فرسوده بود خراب شد و ابراهیم که ۱۲ سال بیشتر نداشت زیر آوار ماند. ابوالقاسم که بنای ساختمان بود، از ترس نمیدانست چه بکند، سراسیمه خاکها را کنار میزد اما اثری از ابراهیم نبود. چند ساعت گذشت برادرها حبیب و عبدالله خودشان را رساندند و برای یافتن ابراهیم در انبوه خاک و آوار تلاش کردند. مادر به روستا رفته بود و خبر از دفن شدن ابراهیمش نداشت. همه گریه میکردند، هیچ اثری از ابراهیم نبود، نمیتواستند باور کننند که ابراهیم زنده زنده زیر آوار دفن شده باشد، صدای ناله و گریه همه بلند شده بود، آمبولانس و آتش نشانی با یک بلدوزر سر ساختمان آمده بودند. ابوالقاسم رو به آسمان کرد و از ته دل خدا را به حضرت ابراهیم که خدا از انبوه آتش او را سالم بیرون آورد قسم داد تا ابراهیم او هم سالم از انبوه خاک بیرون بیاید، که ناگهان در حال کنار زدن آوار، به جسم ابراهیم رسیدند. خاکها را که عقب زدند دیدند، ابراهیم دارد می خندد، از خوشحالی صدای گریهشان بلندتر شده بود. ابراهیم همانطور که خاک را از صورتش کنار میزد گفت: آروم باشید من چیزیم نیست. ابوالقاسم پرید سر و صورت ابراهیم را چک کرد ببیند زخم و شکستگی برنداشته باشد که یک ردّ سبز رنگ در پهلوش دید، گفت: این چیه؟ ابراهیم با لبخند آن را پوشاند و گفت: چیزی نیست، من کسی رو داشتم که نگه دار من بود. آن ردّ سبز تا لحظه شهادتش با او بود.
,خیلی اهل رعایت صله ارحام بود و تا میشد به همه سر میزد. همه میدانستند که رسیدن مهمان چقدر ابراهیم را خوشحال میکند. خیلی بچه دوست بود و از همان زمان کوچکی، وقتی میشنید فلان فامیل صاحب بچه شده، با خرید هدیه میرفت دیدنشان، حتی اگر آن هدیه کم بود اما باید حتما تهیه میشد.
,ابراهیم خیلی ساده لباس میپوشید و فقط برای عروسیش لباس نو پوشید آن هم بدون کت و شلوار، با دمپایی پلاستیکی جلو بستهی قهوهای رنگی که در حیاط خانه بود. آنقدر مأخوذ به حیا بود که کسی باورش نمیشد او داماد باشد. حتی وقتی صدا کردند: داماد بیاد تو برای خوندن خطبه عقد! همه دنبال داماد می گشتند، ابراهیم با شوخی و خنده رفت پشت سر محمدعلی همسر سکینه، که کت و شلوار پوشیده بود و گفت: آقا داماد اینجاس! همه زدند زیر خنده. بعد گفت: تا سه تا صلوات نفرستین من تو نمیام. صدای صلوات که بلند شد، ابراهیم رفت داخل اتاق.
, ,
,
, شهید ابراهیم جعفر زاده در کنار شهیدان صیاد شیرازی، احمد کاضمی، زینالدین
,مدتی از عقدشان میگذشت، میگفتند: تو که اکثرا نیستی، خوب بمون و زودتر مراسم عروسی را برگزار کن! به پدرش گفت: من وقت نمیکنم و باید برم منطقه، اگه در عرض سه روز میشه عروسی بگیرین باشه منم عروسی میکنم! ابوالقاسم که منتظر رضایت ابراهیم بود سریع اقدام کرد و در عرض سه روز با وجود دردسرهایی که پیش آمد، مراسم برپاشد. ابراهیم برای آن شب برنامه ریخته بود، دو تا خواهر سپاهی، همراه با دو برادر از سپاه را دعوت کرده بود تا در این جمع فامیلی و دوستانه سخنرانی کنند و مهمانان را در جریان وقایع جنگ و کشور قرار دهند.
,آن شب همدم از پشت پنجره دید دو نفر پاسدار در محل میچرخند، مضطرب شد و ابراهیم را صدا زد و بهش گفت: مامان ما که خودمون رعایت میکنیم و عروسیمون مشکلی نداره چرا مامور اومده تو محل! ابراهیم از پنجره یه نگاهی به بیرون انداخت و باخنده گفت: چیکارشون داری مامان، بزارین خوششون باشه. بعد از شهادت ابراهیم، مادر فهمید که آنها محافظین پسرش بودهاند.
,ابراهیم که درهمه جهات گوش به فرمان امام خمینی(ره) بود، درسادگی و قناعت هم از امام الگو گرفته بود؛ زمانی که جهیزیه همسرش را خانوادهی عروس چیدند، به خواهرش گفت: برو ببین چی چیدن؟ اگه چیز اضافی از نیاز باشه من نمیخام، من مخالف دادن جهیزیه هستم، که چی بشه، بعدش هم همه بیان ببینن و بگن عروس فلان چیز رو داشت! همه رو جمع کنین توی کارتونهاش بزارین تا ببرن.
,دو سال از ازدواجش گذشت رفت مشهد و اولین پسرش علیرضا را از امام رضا گرفت.
,انتهای پیام/پ
]
ارسال دیدگاه