جانشین شهید خرازی:
شهید موحد دوست ملقب به علی آهنی
اگه میدانستم برای هرکاری، اینقدر مزد میدن، حالا حالا ها شهید نمیشدم. این را توی خواب گفته بود به یکی از دوستانش.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از صاحب نیوز، موحد دوست. روز اولی که پرونده را باز کردم، اول از همه دنبال عکسش بودم. عکس را گذاشتم روی میز، روبرویم و شروع کردم به خواندن، چهرهاش هنوزجذبم نکرده بود. بعد از یک ساعت مطالعه پرونده اما آن چیزی که نوشتم این بود: چقدر زود دلبری میکنید شما شهداء. چقدر زود آدم را پایبند میکنید شما شهدا، چقدر زیرکانه آدم را به زانودر میآورید شما شهدا. شهید حاج علی موحد دوست چهرهاش آدم را نمیگیرد اگر چیز زیادی از زندگیاش، روحیاتش، خلق و خُویش، آداب معاشرتش ، رفتارهایش ندانی. رفتارهایش، آداب معاشرتش، خلق و خویش، روحیاتش، زندگیاش اما آدم را میگیرد وقتی نگاه میکنی به چهرهاش.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, صاحب نیوز,سال ۱۳۳۷ آمد توی این دنیا و مثل خیلیهای دیگر زندگی کرد. خلق وخوی رندانه و بیشیله پیلهاش اما با بقیه فرق داشت. خیلی از کارها را میکرد که بقیه نمیکردند. اقتدار فرماندهی داشت. با نیروهایش شوخی میکرد، توی آموزشهای نظامیاش جدی بود، از ماشین سپاه استفادهی شخصی نمیکرد. خیلی از کارهای دیگر را هم اما میکرد که اختصاصی خودش بود. خودِ خودش
,آموزش نظامی میداد با یک دست. فرماندهی دوتا گردان بود. هم زمان، امام رضا و موسی بن جعفر علیه السلام. بعد هم فرمانده تیپ دوم لشکر ۱۴ امام حسین علیه السلام. همرزم حاج حسین هم بود. حاج حسیین خرازی. آخر سرهم جانشین همرزمش ماند بعد از عملیات والفجر ۸ جانشین تا خرازی حاجی شود و برگردد.
,طاقت دوریاش را اما نداشت. درست مثل برادرش جمال که ۵ ماه قبل از خودش پریده بود. پرید،سال ۶۴توی خط پدافندی فاو. وقتی که فاطمه شش ماهه و زینب یک سال و نیمه بود. همه میگفتند علی آهنی شهید شد. حالا هم مزارش همین حوالی ماست. گلستان شهدا نزدیک شهید محراب، شهید اشرفی اصفهانی. سراغش اگر رفتید، سلام ما را هم برسانید.
,خوشحال بود. خیلی زیاد با آب وتاب تعریف می کرد: دیشب خواب عباس دیدم. عباس کِردآبادی.
,حاج علی خندید. گفت: ما هم همینطور داداش!
,همینطور!
,آره.هرشب که دلم برا یکی شون تنگ میشه، وضو میگیرم و میخوابم. شب خوابشو میبینم! به همین راحتی از خواب دیدن حرف میزد.
,موتورش را گذاشت کنار حیاط و رفت طرف در.
,گفتم : با موتور نمیری؟ گفت: میترسم تصادف کنم.
,از مرگ نمیترسید. گفتم: میترسی…؟
,حرفم را قطع کرد که: آخه لیاقت شهادت ندارم.
,مدام از جلویم میرفت و میآمد. نگاه کردم به قد و بالایش گفتم: تو و جمال و اصغر که میرید جبهه، پس من چه کار کنم؟ مهر را از جلویم برداشت، گفت: «شما چه این نماز را بخوانی، چه نخوانی، چه ما برویم جبهه، چه نرویم، یکی است.»
,***
,

, بچههای تخریب با تجربهای که داشتند مینها را خیلی سریع خنثی میکردند. عملیات فرمانده کل قوا، حاج علی هم کمکشان میکرد. یک بیل دستش گرفته بود و افتاده بود به جان مینها، تند تند مین خنثی میکرد با همین بیل. محل ماموریت را پیدا کرده بود و رفته بود شناسایی. حاج حسین داشت از روی نقشه توضیح میداد که رسید. هنوز نفسش تازه نشده بود که دست گرفت برای حرف زدن.
,گفت: حاجی،سمت راست، یه کم آب گرفتگی داره، رفت و اومد بچهها تو اون منطقه… حاج حسین خیره نگاهش کرد داد زد: تو دوباره تنها رفتی اون هم زودتر از بقیه؟
,کار همیشگیاش بود. به دعواهای حاجی هم عادت داشت.
,مرخصی هم میامد خودش نه، ساکش، میگذاشت توی خانه و می رفت سراغ برو بچههای جبهه.
,فرمانده لشکر، فرمانده گردانها و گروهبانها، تیر بارچی، آرپی جی زن،بیسم چی، پشتیبانی، تدارکات، فنی، بهداری و… با جبهه فرقی نمیکرد.
,چند تا عراقی اسیر کرده بودیم. میگشتیم شان. حاج علی هم رسید. کمک میکرد، حرف اما نمیزد. مدام اینطرف و آنطرف میرفت. کنار کسی ثابت نمیماند. چند بار که رفت و برگشت، دستش را دیدم. تیر خورده بود. میدانست اگر حرفی بزند، حاج رضایی بی برو برگرد میگوید: برگرد عقب!
,هرچه گفتیم: عمل بدون بی هوشی محاله. قبول نکرد. میگفت: زودباشین فشنگ رو از توی سینهی من در بیارین.
,فشنگ درست روی قلبش بود و با حرکت ان بالا و پایین میرفت. بی حسی موضعی دادیم و شروع کردیم به کار.
,توی تمام ان مدت طولانی، دستش زیر سرش بود و قلب خودش را نگاه میکرد. عجیب و غریب بود این آدم. فشنگ را که درآوردیم راحت دراز کشید.
,بیمارستان صدوقی. بعد از عمل جراحی، با آن حال بدی که داشت، خودش، خودش را مرخص کرد. چارهاش یک دست لباس بود که گیر آورد.
,حاج حسین که با آن پای گچ گرفته دیدش توی منطقه فقط نگاهش کرد؟ گفت: فعلا بیا برو تو سنگر استراحت کن. گوشه سنگر که دراز کشید انگار سینهاش داغ شد. میسوخت. دست کشید یک فشنگ بود از اسلحهی یکی از بچهها رها شده بود کمانه کرده بود به طاق سنگر وروی سینه حاج علی. خندهاش گرفته بود. میشلید و به طرف حاج حسین میرفت. فشنگ را گذاش کف دستش گفت: این بار دیگه من سراغش نرفتم، اون اومده سراغ من! حاج حسین بین خندههای حاج علی خندید و گفت: تیر غیب خورده! بیا این هم جیپ،هرکجا خواستی برو!
,عملیات کربلای توی آن شلوغی دست بردار نبود. نگاهی میکرد به بچهها. با خنده میگفت: اطیعوا الله واطیعوا السابقون داران. بعد هم ادامه میداد: من که سابقه ندارم.
,گوشی بیسیم فقط دستش بود. اثری از بیسیم و بیسیم چی اما نبود. داشت توی شلوغی عملیات داد میکشید و جلو میرفت. خودم را رساندم بهش، پرسیدم : علی، بیسیم چی ؟! نگاه کرد پشت سرش، بگوید ایناهاش، دید نیست. آنقدر حواسش به عملیات بود که نفهمیده بود بیسیم چیاش را گلوله بُرده.
,یک میلیون و دویست هزار گلوله فقط و فقط توی جزیره ی مجنون. با این حال، حاجی روزی یکبار از این جادهها میرفت و میآمد. تانکرهای آب میبرد برای جزیره. اعتراف خود عراقیها بود. یک میلیون و دویست هزار گلوله، فقط توی جادههای جزیره مجنون.
,حسین ،حسین،حسین، موحد.
,خرازی خودش را انداخت کنار بیسیم و گوشی را قاپید.
,حسین،بگوشم. بعد از اینهمه بیخبری از گردان امام رضا حق داشت. حسین آقا، دستمون آبه. کدوم اب؟! – اروند؟همون موضع رو حفظ کن علی جون .یا علی.
,به بیسیم چی گفت. که قرارگاه را بگیرد.
,- سلام علیکم خرازی هستم. الان گردان امام رضا، به فرماندهی حاج علی موحد دوست به کنار اروند رسید.
- حسین میخندید ما گریه میکردیم. حسین گریه میکرد ما میخندیدیم. حسین نمیدانم میخندید یا گریه میکرد. شنیدم اما که از آزادی خرمشهر میگفت.
خط پدافندی فاو. مسول محور حاج علی موحد دوست.
,کنار جیپ ایستاده بودند. خودش و یکی دوتای دیگر
,صدای سوت خمپاره و گردوخاک
,نایستاده بود. مردآهنین افتاده بود با ترکشی روی قلبش.
,پیکرش را پیچیدند لای پتو با یک قایق موتوری فرستادن آن طرف اروند. روحیهی نیروها مهم بود در آن موقعیت. بعد از عملیات والفجر ۸، خط پدافندی کم کسی نبود. مسول خط فاو.
,اگه میدانستم برای هرکاری، اینقدر مزد میدن، حالا حالا ها شهید نمیشدم. این را توی خواب گفته بود به یکی از دوستانش.
,کار برای خدا باشد، سوت زدن باشد. حرفش همیشه همین بود.
,انتهای پیام/پ
]
ارسال دیدگاه