به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از گلستان ما ؛ سوم دیماه یادآور دلاورمردیهای جوانان این سرزمین است ، کربلای 4 ، کربلایی دیگر. پای صحبتهای یکی از شاهدان عینی و رزمندگان لشکر همیشه فاتح 25 کربلا نشستیم تا برای ما از این واقعه روایت کند ؛ "سید خالق سجادی" یکی از غواصان گردان عاشورای لشکر 25 کربلا بود که در شب عملیات کربلای 4 دل به اروند زد .
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, گلستان ما ؛, گلستان ما ؛, گلستان ما ؛,در این مجال با هم مرور می کنیم که در آن شب چه بر رزمندگان و مجاهدان ایرانی راه خدا گذشت
** لشکر 25 کربلا 4 گردان غواص داشت : "یا رسول(ص)" ، "انصار الحسین(ع)" ، "علی بن ابیطالب(ع)" و "عاشورا" . من جزو غواصان گردان عاشورا بود .این 4 گردان آموزش های لازم را برای عملیات کربلای 4 دیده بودند اما طبق برنامه تنها گردانی که به آب زد تا بعد از غواصی در دل اروند، بگذرد و خط را پاکسازی کند ، گردان عاشورا بود ، سایر گردان ها نیز با قایق دنبال ما بودند و البته این آمادگی را داشتند که مثل ما به آب بزنند .
** گردان عاشورا 3 گروهان بود و ما گروهان دو بودیم که خود همین گروهان 2 باز به دو دسته تقسیم شد که یگ گروهان به آب زد و یک گروهان نیز با قایق نیروها را منتقل می کرد . طبق برنامه ما باید اروند را می شکافتیم و می رسیدیم به ام الرصاص و اگر آنجا را فتح می کردیم می باید از آنجا به سمت ام البابی می رفتیم که وسط این جزایر نهر بود ، جاده ارتباطی هم نداشت و باید غواصی می کردیم .
** آنهایی که سوار قایق شدند به همراه ماهایی که دل به اروند زده بودیم به همه تجهیزات غواصی مجهز بودیم فقط آنهایی که در قایق بودند فین(کفش غواصی شبیه پای قورباغه) نداشتند اما ما داشتیم و زدیم به رودخانه ، از آنهایی که به آب زدند 25 درصد برگشتند که از این تعداد فقط ده درصد سالم بوند و بقیه یا مجروح ، یا شهید و مفقود شده بودند .
** شهید "مهدی آقا شریعتی" که سال گذشته پیکر مطهرش به گرگان آمد عضو گردان غواص یا رسول(ص) لشکر 25 کربلا بود . شهید "حضرتقلی دلیری" نیز بچه روستای زنگیان بود که عضو گردان عاشورا با ما بود .
با وجود فراوانی هیچکس لب به غذا نزد
غروب دوشنبه سوم دیماه سال 65 بود . معمولا شب عملیات به بچه ها می رسیدند ، آن شب هم "غذای خوب" ، "آجیل" ، "کمپوت" و "میوه" رسیده بود، اما هیچ یک از بچه ها لب به چیزی نزدند . شاید معنوی ترین شب زندگی ام بود . بلا استثنا هر کسی نماز مغرب و عشا را می خواند گریه می کرد ، رزمنده ها، های های گریه می کردند و شهادت را می شد توی تک تک چهره ها مشاهده کرد ، به هر کس شک (ظن خوب) داشتم توی آن عملیات شهید شد .
غروب بود . توی اتاقی در "خرمشهر" مستقر بودیم ، بین خونه ای که ما بودیم با خونه ای که شهید حضرتقلی دلیری بود ، 100 متر فاصله وجود داشت . اون شب دلیری آمد پیش من ، آب آنجا آلوده بود ولی ما یک تانکری داشتیم ، با یک ظرف مسی آمد آب بگیره ، به شوخی بهش گفتم آقای حضرتقلی ! چرا آب ما را می گیری ؟ گفت کار بخصوصی دارم . گفتم تا نگویی نمیگذارم آب بگیری . اومد جلو دم گوشم گفت سید اذیت نکن ، می خواهم "غسل شهادت" کنم . صبح عملیات کربلای 4 داشتم از کانال رد می شدم که جنازه حضرتقلی دلیری را دیدم که بر زمین افتاده بود .
هیچیک از بچه هایی که در این عملیات شرکت کرده بودند ، انتظار بازگشت نداشتند . البته این را هم بگویم که یک ماه قبل از عملیات همه ما را به مرخصی فرستاده بودند ، روزی که می خواستیم به مرخصی رویم "محسن رضایی" به میان ما آمد و گفت : آقایان ! هر کسی دلش پیش پدر و مادرش هست ، زن و بچه دارد و فکر می کند که نمی تواند ، برگشتنی به جبهه نیاید چون هر کسی در این عملیات شرکت کند احتمال بازگشتش 10 درصد بیشتر نیست .
توجیهات شب قبل از عملیات
** غروب دوشنبه بود که 4 تا گردان ما را در سالنی در گمرک خرمشهر بردند تا توجیهات قبل از عملیات صورت بگیرد ، یک شب قبل از عملیات بود. تک تک فرماندهان مرتضی قربانی ، سردار طوسی ، سردار کمیل و حاج بصیر، همه صحبت کردند . مرتضی قربانی داخل سالن جلوی جایگاه رفت و تا گفت" بسم الله الرحمن الرحیم" رزمنده ها، های های زدند زیر گریه و سالن داشت منفجر می شد . بعد از یک ربع مرتضی قربانی دوباره گفت : "یا ابا عبدالله الحسین(ع)" که دوباره شاید به مدت 20 دقیقه بچه ها گریه کردند . در ادامه سردار طوسی و سردار کمیل به تشریح عملیات پرداختند و نقشه را توضیح دادند و سر آخر نوبت حاج بصیر شد . حاج بصیر گفت : "یا ابوالفضل العباس(ع)" که بچه ها دوباره شروع به گریه کردند . حاج بصیر می گفت من شب قبل از هر عملیات امام حسین(ع) را خواب می بینم . وقتی این را گفت بچه ها داشتند دق می کردندحاج بصیر ادامه داد : امام حسین (ع) به ابوالفضل العباس می گفت دست بچه ها را بگیرد و از آب رودخانه عبور دهد . بعد از این حرف اصلا هیچکس در سالن در اختیار خودش نبود .

ایستاده از راست : شهید حسینعلی بالویی شهیدی که با دستان بسته پیکرش به وطن برگشت - شهید غواص علی خادمیان - جانباز سید اسماعیل نبوی - شهید غواص یحیی آشکاران - خالق سجادی
** آن شب گذشت و شب عملیات رسید . بعد از 20 روز مرخصی برگشته بودیم ، یک دوستی داشتیم "رحمت سعیدی" ، این بخاطر مریضی مادرش کمی دیرتر به جبهه برگشته بود ، برای همین فرمانده گروهان (حجت نعیمی) می گفت دیر آمدی تو را عملیات نمی بریم .این بچه داشت دق می کرد . آمد پیش ما که رفیقش بودیم موضوع را مطرح کرد و گفت فلانی من اگر عملیات نیایم ، می میرم . ما حدود 4 نفری بودیم . رفتم پیش "حجت نعیمی" که بهش می گفتیم آقا حجت . گفتم فلانی اگر نگذاری این رفیق ما بیاید عملیات شرکت کند ، ما 4 نفر هم قسم شدیم تو را هر جا شب عملیات گیر آوردیم با تیر بزنیم . این بنده خدا بچه 16 ساله از روستاهای "هزارجریب" بلند شده آمده عملیات ، شما می گویید نمی شود !
خلاصه بعد از کلی قسم دادن بالاخره قبول کرد ، به واالله قسم مشخص بود رحمت سعیدی آن شب شهید می شود و همین طور هم شد . اگر این اتفاق نمی افتاد من به خیلی چیزها شک می کردم .
آن شب همه غرق دعا و نیایش و مناجات و گریه کردن بودند ، هیچکس به غذاها دست نمی زد .
** زمستان بود و هوای خیلی سرد ، بسته هایی آورده بودند مثل پلاستیکی که ادویه جات و زعفران و اینها داخلش می ریزند ، یک بسته های فلزی بود به اندازه کف دست که داخلش موادی بود و آن را می گذاشتیم توی لباس غواصی روی سینه مان تا قلبمان از سرما ایست نکند .
** قبل از اینکه به اروند برویم ، یک نهر وجود داشت به عرض 25 کیلومتر ، از آن گذشتیم تا رسیدیم به نزدیکی اروند بزرگ ، آنجا یک کانالی بود و در آن مستقر شدیم . فرمانده گروهان ما "رمضان خاجیان" بچه گلوگاه بود . می گفت : بچه ها 10 متری ما اروند است و الان هم هوا تاریک تاریک است . هر کسی وارد اروند شد راه بازگشت ندارد . الان هوا تاریک است ، هر کسی هر وابستگی دارد از همین جا برگردد . درست مثل شب عاشورا بود . بچه ها زدند زیر گریه . از نوجوان 13 ساله بندرگزی (شربتی) گرفته تا پیرمرد روستای زنگیان گرگان(حضرتقلی دلیری ) همه گفتند ما می آییم عملیات .
عراقی ها جای تک تک ما را می دانستند
** رمز عملیات که گفته شد زدیم به آب ، ظاهرا عملیات از قبل لو رفته بود و وقتی ما وارد اروند می شدیم عراقی ها تک تک نیروهای ما را شکار می کردند ، به وسط های اروند که رسیدیم آتش تهیه عراقی ها شروع شد ، بعدا وقتی اسیر گرفتیم و کتاب ژنرال عراقی را خواندم به این موضوع هم اشاره شد که می گفتند ما شب عملیات کربلای 4 دقیقا می دیدیم که شما (ایرانی ها) از کجا وارد اروند می شوید ، منتهی صبر می کردیم تا وسط اروند بیایید چون اگر همان اول شلیک می کردیم عقب نشینی می کردید .
** وقتی رسیدیم وسط اروند دیدیم از همه طرف تیر و ترکش می آید ، از ضد هوایی گرفته تا 4 لول ، 2 لول ، تک لول ، اولیکن ، دوشگاه ، آرپی جی 7 ، 11 و 106 می زدند . گلوله ها هم رسام بود و چون دیده می شد ایجاد ترس وحشت می کرد . مثل باران تیر می آمد و وقتی به سطح آب می خورد کمانه می کرد ، یک شهیدی بود بچه بابل( سید مرتضی حسینی) که درست وسط آب یک گلوله آمد و سرش را قطع کرد .

سمت چپ : سید خالق سجادی در کنار شهید غواص یحیی آشکاران
** من ترس برم داشت و گفتم پشت به دشمن و به طرف خودمان عقبی شنا کنم تا حداقل گلوله ها را نبینم ،اگر هم به من خورد که خورد حداقل گلوله را نمی بینم ، یک سری تجیهزات همراه را هم آزاد کردم تا سنگینی نکند ، دیدم گلوله بدجور می آید رفتم زیر آب و شنا کردم تا اینکه سرم توی میله های هشت پر گیر کرد . به یک وضعی سرم را در آوردم و بعد از مدتی شنا زیر آب ، سرم را بالا آوردم دیدم چند متری خاکریز عراقی ها هستم ، آنجا دیدم یک عراقی بالای خاکریز با قناصه دارد بچه های ما را یکی یکی می زند ، خوشبختانه یکی از بچه های ما با آر پی جی آن عراقی را به درک واصل کرد .
** به سختی قلاب انداختیم و وارد خاکریز عراقی ها شدیم که تازه جنگ تن به تن در کانال شروع شد . چون ما غواصان خط شکن وظیفه داشتیم که به کانال برسیم و بعد از پاکسازی بقیه گروهان ها با قایق برسند . موقع پاکسازی "خاجیان" جلو می رفت و ما پشت سرش بودیم . از جمع 35 نفره ما 20 نفر به کانال رسیدیم یعنی زنده رسیدیم آن طرف . خاجیان به من گفت که بچه ها را توی کانال جمع کنم اما برخی ها نمی آمدند و فقط 5 نفری بودیم که توانستیم کانال را پاکسازی کنیم .
شهید شجاع گنبدی
** یکی از این 5 نفر ، شهید رضا مرندی بچه گنبدکاووس بود که بعدا در کربلای 5 شهید شد . این بچه خیلی شجاع و نترس بود . برخی از خشکه مقدس ها طاقت دیدن این بچه را نداشتند چون ریشش را می زد و خیلی شیک پوش و صورتش همیشه آنکارد بود . کار ما این بود که ابتدا کانال را پاکسازی کنیم ،بعد صبح بیاییم خرمشهر لباس غواصی را عوض کنیم( چون لباس غواصی صبح آفتاب می زد و سوز می داد ) تا دوباره با لباس پارچه ای برگردیم .
** "رضا مرندی" مهندس شیمی دانشگاه تهران قبول شده بود ، خیلی بچه باهوش و زرنگی بود . ما آخر شب توی کانالی که پاکسازی کرده بودیم ، مشغول استراحت شدیم و رفتیم توی سنگر دراز کشیدیم اما این پسر تا صبح یا خمپاره می زد یا با تیربار کار می کرد . صبح که شد همه ما خیلی خسته بودیم . صبح که شد دیدم "رضا مرندی" مرا از خواب بیدار کرد و گفت سجادی ! بلند شو بریم جنازه ها و مجروحین را جمع کنیم .گفتم آقای مرندی این کار تعاون است ما خسته هستیم . ما نرفتیم اما شهید مرندی به تنهایی ده ها شهید و مجروح را کول کرد ؛ سوار قایق کرد و به عقب فرستاد .
** وقتی روز شد و ما مسیر را به عقب برمی گشتیم موانعی چون میله های هشت پر ، اژدرافکن ، حلقوی و ... بود که ما تعجب کردیم که چطور از بین این همه مانع دیشب توانستیم عبور کنیم .
** حدود ساعت 11 صبح بود که سوار قایق شدیم تا به عقب برگردیم . شب قبلش حدود 28 نفر بودیم اما الان داشتیم با 3 نفر بر می گشتیم ، همه یا شهید یا مجروح یا مفقود شده بودند . ما برگشتیم خرمشهر که لباس های غواصی را خشک کنیم و لباس پارچه ای بپوشیم و دوباره به عملیات برگردیم که پسر عموی ما سر رسید و گفت شهید مهدی آقا شریعتی را ندیده اید . بعد ادامه داد : به جزیره ام الرصاص نروید . عملیات شکست خورد و دستور عقب نشینی داده شده است .
تهیه و تنظیم : جواد عموزاد خلیلی
انتهای پیام /
در این مجال با هم مرور می کنیم که در آن شب چه بر رزمندگان و مجاهدان ایرانی راه خدا گذشت
** لشکر 25 کربلا 4 گردان غواص داشت : "یا رسول(ص)" ، "انصار الحسین(ع)" ، "علی بن ابیطالب(ع)" و "عاشورا" . من جزو غواصان گردان عاشورا بود .این 4 گردان آموزش های لازم را برای عملیات کربلای 4 دیده بودند اما طبق برنامه تنها گردانی که به آب زد تا بعد از غواصی در دل اروند، بگذرد و خط را پاکسازی کند ، گردان عاشورا بود ، سایر گردان ها نیز با قایق دنبال ما بودند و البته این آمادگی را داشتند که مثل ما به آب بزنند .
** گردان عاشورا 3 گروهان بود و ما گروهان دو بودیم که خود همین گروهان 2 باز به دو دسته تقسیم شد که یگ گروهان به آب زد و یک گروهان نیز با قایق نیروها را منتقل می کرد . طبق برنامه ما باید اروند را می شکافتیم و می رسیدیم به ام الرصاص و اگر آنجا را فتح می کردیم می باید از آنجا به سمت ام البابی می رفتیم که وسط این جزایر نهر بود ، جاده ارتباطی هم نداشت و باید غواصی می کردیم .
** آنهایی که سوار قایق شدند به همراه ماهایی که دل به اروند زده بودیم به همه تجهیزات غواصی مجهز بودیم فقط آنهایی که در قایق بودند فین(کفش غواصی شبیه پای قورباغه) نداشتند اما ما داشتیم و زدیم به رودخانه ، از آنهایی که به آب زدند 25 درصد برگشتند که از این تعداد فقط ده درصد سالم بوند و بقیه یا مجروح ، یا شهید و مفقود شده بودند .
** شهید "مهدی آقا شریعتی" که سال گذشته پیکر مطهرش به گرگان آمد عضو گردان غواص یا رسول(ص) لشکر 25 کربلا بود . شهید "حضرتقلی دلیری" نیز بچه روستای زنگیان بود که عضو گردان عاشورا با ما بود .
با وجود فراوانی هیچکس لب به غذا نزد
غروب دوشنبه سوم دیماه سال 65 بود . معمولا شب عملیات به بچه ها می رسیدند ، آن شب هم "غذای خوب" ، "آجیل" ، "کمپوت" و "میوه" رسیده بود، اما هیچ یک از بچه ها لب به چیزی نزدند . شاید معنوی ترین شب زندگی ام بود . بلا استثنا هر کسی نماز مغرب و عشا را می خواند گریه می کرد ، رزمنده ها، های های گریه می کردند و شهادت را می شد توی تک تک چهره ها مشاهده کرد ، به هر کس شک (ظن خوب) داشتم توی آن عملیات شهید شد .
غروب بود . توی اتاقی در "خرمشهر" مستقر بودیم ، بین خونه ای که ما بودیم با خونه ای که شهید حضرتقلی دلیری بود ، 100 متر فاصله وجود داشت . اون شب دلیری آمد پیش من ، آب آنجا آلوده بود ولی ما یک تانکری داشتیم ، با یک ظرف مسی آمد آب بگیره ، به شوخی بهش گفتم آقای حضرتقلی ! چرا آب ما را می گیری ؟ گفت کار بخصوصی دارم . گفتم تا نگویی نمیگذارم آب بگیری . اومد جلو دم گوشم گفت سید اذیت نکن ، می خواهم "غسل شهادت" کنم . صبح عملیات کربلای 4 داشتم از کانال رد می شدم که جنازه حضرتقلی دلیری را دیدم که بر زمین افتاده بود .
هیچیک از بچه هایی که در این عملیات شرکت کرده بودند ، انتظار بازگشت نداشتند . البته این را هم بگویم که یک ماه قبل از عملیات همه ما را به مرخصی فرستاده بودند ، روزی که می خواستیم به مرخصی رویم "محسن رضایی" به میان ما آمد و گفت : آقایان ! هر کسی دلش پیش پدر و مادرش هست ، زن و بچه دارد و فکر می کند که نمی تواند ، برگشتنی به جبهه نیاید چون هر کسی در این عملیات شرکت کند احتمال بازگشتش 10 درصد بیشتر نیست .
توجیهات شب قبل از عملیات
** غروب دوشنبه بود که 4 تا گردان ما را در سالنی در گمرک خرمشهر بردند تا توجیهات قبل از عملیات صورت بگیرد ، یک شب قبل از عملیات بود. تک تک فرماندهان مرتضی قربانی ، سردار طوسی ، سردار کمیل و حاج بصیر، همه صحبت کردند . مرتضی قربانی داخل سالن جلوی جایگاه رفت و تا گفت" بسم الله الرحمن الرحیم" رزمنده ها، های های زدند زیر گریه و سالن داشت منفجر می شد . بعد از یک ربع مرتضی قربانی دوباره گفت : "یا ابا عبدالله الحسین(ع)" که دوباره شاید به مدت 20 دقیقه بچه ها گریه کردند . در ادامه سردار طوسی و سردار کمیل به تشریح عملیات پرداختند و نقشه را توضیح دادند و سر آخر نوبت حاج بصیر شد . حاج بصیر گفت : "یا ابوالفضل العباس(ع)" که بچه ها دوباره شروع به گریه کردند . حاج بصیر می گفت من شب قبل از هر عملیات امام حسین(ع) را خواب می بینم . وقتی این را گفت بچه ها داشتند دق می کردندحاج بصیر ادامه داد : امام حسین (ع) به ابوالفضل العباس می گفت دست بچه ها را بگیرد و از آب رودخانه عبور دهد . بعد از این حرف اصلا هیچکس در سالن در اختیار خودش نبود .

ایستاده از راست : شهید حسینعلی بالویی شهیدی که با دستان بسته پیکرش به وطن برگشت - شهید غواص علی خادمیان - جانباز سید اسماعیل نبوی - شهید غواص یحیی آشکاران - خالق سجادی
** آن شب گذشت و شب عملیات رسید . بعد از 20 روز مرخصی برگشته بودیم ، یک دوستی داشتیم "رحمت سعیدی" ، این بخاطر مریضی مادرش کمی دیرتر به جبهه برگشته بود ، برای همین فرمانده گروهان (حجت نعیمی) می گفت دیر آمدی تو را عملیات نمی بریم .این بچه داشت دق می کرد . آمد پیش ما که رفیقش بودیم موضوع را مطرح کرد و گفت فلانی من اگر عملیات نیایم ، می میرم . ما حدود 4 نفری بودیم . رفتم پیش "حجت نعیمی" که بهش می گفتیم آقا حجت . گفتم فلانی اگر نگذاری این رفیق ما بیاید عملیات شرکت کند ، ما 4 نفر هم قسم شدیم تو را هر جا شب عملیات گیر آوردیم با تیر بزنیم . این بنده خدا بچه 16 ساله از روستاهای "هزارجریب" بلند شده آمده عملیات ، شما می گویید نمی شود !
خلاصه بعد از کلی قسم دادن بالاخره قبول کرد ، به واالله قسم مشخص بود رحمت سعیدی آن شب شهید می شود و همین طور هم شد . اگر این اتفاق نمی افتاد من به خیلی چیزها شک می کردم .
آن شب همه غرق دعا و نیایش و مناجات و گریه کردن بودند ، هیچکس به غذاها دست نمی زد .
** زمستان بود و هوای خیلی سرد ، بسته هایی آورده بودند مثل پلاستیکی که ادویه جات و زعفران و اینها داخلش می ریزند ، یک بسته های فلزی بود به اندازه کف دست که داخلش موادی بود و آن را می گذاشتیم توی لباس غواصی روی سینه مان تا قلبمان از سرما ایست نکند .
** قبل از اینکه به اروند برویم ، یک نهر وجود داشت به عرض 25 کیلومتر ، از آن گذشتیم تا رسیدیم به نزدیکی اروند بزرگ ، آنجا یک کانالی بود و در آن مستقر شدیم . فرمانده گروهان ما "رمضان خاجیان" بچه گلوگاه بود . می گفت : بچه ها 10 متری ما اروند است و الان هم هوا تاریک تاریک است . هر کسی وارد اروند شد راه بازگشت ندارد . الان هوا تاریک است ، هر کسی هر وابستگی دارد از همین جا برگردد . درست مثل شب عاشورا بود . بچه ها زدند زیر گریه . از نوجوان 13 ساله بندرگزی (شربتی) گرفته تا پیرمرد روستای زنگیان گرگان(حضرتقلی دلیری ) همه گفتند ما می آییم عملیات .
عراقی ها جای تک تک ما را می دانستند
** رمز عملیات که گفته شد زدیم به آب ، ظاهرا عملیات از قبل لو رفته بود و وقتی ما وارد اروند می شدیم عراقی ها تک تک نیروهای ما را شکار می کردند ، به وسط های اروند که رسیدیم آتش تهیه عراقی ها شروع شد ، بعدا وقتی اسیر گرفتیم و کتاب ژنرال عراقی را خواندم به این موضوع هم اشاره شد که می گفتند ما شب عملیات کربلای 4 دقیقا می دیدیم که شما (ایرانی ها) از کجا وارد اروند می شوید ، منتهی صبر می کردیم تا وسط اروند بیایید چون اگر همان اول شلیک می کردیم عقب نشینی می کردید .
** وقتی رسیدیم وسط اروند دیدیم از همه طرف تیر و ترکش می آید ، از ضد هوایی گرفته تا 4 لول ، 2 لول ، تک لول ، اولیکن ، دوشگاه ، آرپی جی 7 ، 11 و 106 می زدند . گلوله ها هم رسام بود و چون دیده می شد ایجاد ترس وحشت می کرد . مثل باران تیر می آمد و وقتی به سطح آب می خورد کمانه می کرد ، یک شهیدی بود بچه بابل( سید مرتضی حسینی) که درست وسط آب یک گلوله آمد و سرش را قطع کرد .

سمت چپ : سید خالق سجادی در کنار شهید غواص یحیی آشکاران
** من ترس برم داشت و گفتم پشت به دشمن و به طرف خودمان عقبی شنا کنم تا حداقل گلوله ها را نبینم ،اگر هم به من خورد که خورد حداقل گلوله را نمی بینم ، یک سری تجیهزات همراه را هم آزاد کردم تا سنگینی نکند ، دیدم گلوله بدجور می آید رفتم زیر آب و شنا کردم تا اینکه سرم توی میله های هشت پر گیر کرد . به یک وضعی سرم را در آوردم و بعد از مدتی شنا زیر آب ، سرم را بالا آوردم دیدم چند متری خاکریز عراقی ها هستم ، آنجا دیدم یک عراقی بالای خاکریز با قناصه دارد بچه های ما را یکی یکی می زند ، خوشبختانه یکی از بچه های ما با آر پی جی آن عراقی را به درک واصل کرد .
** به سختی قلاب انداختیم و وارد خاکریز عراقی ها شدیم که تازه جنگ تن به تن در کانال شروع شد . چون ما غواصان خط شکن وظیفه داشتیم که به کانال برسیم و بعد از پاکسازی بقیه گروهان ها با قایق برسند . موقع پاکسازی "خاجیان" جلو می رفت و ما پشت سرش بودیم . از جمع 35 نفره ما 20 نفر به کانال رسیدیم یعنی زنده رسیدیم آن طرف . خاجیان به من گفت که بچه ها را توی کانال جمع کنم اما برخی ها نمی آمدند و فقط 5 نفری بودیم که توانستیم کانال را پاکسازی کنیم .
شهید شجاع گنبدی
** یکی از این 5 نفر ، شهید رضا مرندی بچه گنبدکاووس بود که بعدا در کربلای 5 شهید شد . این بچه خیلی شجاع و نترس بود . برخی از خشکه مقدس ها طاقت دیدن این بچه را نداشتند چون ریشش را می زد و خیلی شیک پوش و صورتش همیشه آنکارد بود . کار ما این بود که ابتدا کانال را پاکسازی کنیم ،بعد صبح بیاییم خرمشهر لباس غواصی را عوض کنیم( چون لباس غواصی صبح آفتاب می زد و سوز می داد ) تا دوباره با لباس پارچه ای برگردیم .
** "رضا مرندی" مهندس شیمی دانشگاه تهران قبول شده بود ، خیلی بچه باهوش و زرنگی بود . ما آخر شب توی کانالی که پاکسازی کرده بودیم ، مشغول استراحت شدیم و رفتیم توی سنگر دراز کشیدیم اما این پسر تا صبح یا خمپاره می زد یا با تیربار کار می کرد . صبح که شد همه ما خیلی خسته بودیم . صبح که شد دیدم "رضا مرندی" مرا از خواب بیدار کرد و گفت سجادی ! بلند شو بریم جنازه ها و مجروحین را جمع کنیم .گفتم آقای مرندی این کار تعاون است ما خسته هستیم . ما نرفتیم اما شهید مرندی به تنهایی ده ها شهید و مجروح را کول کرد ؛ سوار قایق کرد و به عقب فرستاد .
** وقتی روز شد و ما مسیر را به عقب برمی گشتیم موانعی چون میله های هشت پر ، اژدرافکن ، حلقوی و ... بود که ما تعجب کردیم که چطور از بین این همه مانع دیشب توانستیم عبور کنیم .
** حدود ساعت 11 صبح بود که سوار قایق شدیم تا به عقب برگردیم . شب قبلش حدود 28 نفر بودیم اما الان داشتیم با 3 نفر بر می گشتیم ، همه یا شهید یا مجروح یا مفقود شده بودند . ما برگشتیم خرمشهر که لباس های غواصی را خشک کنیم و لباس پارچه ای بپوشیم و دوباره به عملیات برگردیم که پسر عموی ما سر رسید و گفت شهید مهدی آقا شریعتی را ندیده اید . بعد ادامه داد : به جزیره ام الرصاص نروید . عملیات شکست خورد و دستور عقب نشینی داده شده است .
تهیه و تنظیم : جواد عموزاد خلیلی
انتهای پیام /
در این مجال با هم مرور می کنیم که در آن شب چه بر رزمندگان و مجاهدان ایرانی راه خدا گذشت
, در این مجال با هم مرور می کنیم که در آن شب چه بر رزمندگان و مجاهدان ایرانی راه خدا گذشت, در این مجال با هم مرور می کنیم که در آن شب چه بر رزمندگان و مجاهدان ایرانی راه خدا گذشت,** لشکر 25 کربلا 4 گردان غواص داشت : "یا رسول(ص)" ، "انصار الحسین(ع)" ، "علی بن ابیطالب(ع)" و "عاشورا" . من جزو غواصان گردان عاشورا بود .این 4 گردان آموزش های لازم را برای عملیات کربلای 4 دیده بودند اما طبق برنامه تنها گردانی که به آب زد تا بعد از غواصی در دل اروند، بگذرد و خط را پاکسازی کند ، گردان عاشورا بود ، سایر گردان ها نیز با قایق دنبال ما بودند و البته این آمادگی را داشتند که مثل ما به آب بزنند .
,** گردان عاشورا 3 گروهان بود و ما گروهان دو بودیم که خود همین گروهان 2 باز به دو دسته تقسیم شد که یگ گروهان به آب زد و یک گروهان نیز با قایق نیروها را منتقل می کرد . طبق برنامه ما باید اروند را می شکافتیم و می رسیدیم به ام الرصاص و اگر آنجا را فتح می کردیم می باید از آنجا به سمت ام البابی می رفتیم که وسط این جزایر نهر بود ، جاده ارتباطی هم نداشت و باید غواصی می کردیم .
,** آنهایی که سوار قایق شدند به همراه ماهایی که دل به اروند زده بودیم به همه تجهیزات غواصی مجهز بودیم فقط آنهایی که در قایق بودند فین(کفش غواصی شبیه پای قورباغه) نداشتند اما ما داشتیم و زدیم به رودخانه ، از آنهایی که به آب زدند 25 درصد برگشتند که از این تعداد فقط ده درصد سالم بوند و بقیه یا مجروح ، یا شهید و مفقود شده بودند .
,** شهید "مهدی آقا شریعتی" که سال گذشته پیکر مطهرش به گرگان آمد عضو گردان غواص یا رسول(ص) لشکر 25 کربلا بود . شهید "حضرتقلی دلیری" نیز بچه روستای زنگیان بود که عضو گردان عاشورا با ما بود .
,با وجود فراوانی هیچکس لب به غذا نزد
, با وجود فراوانی هیچکس لب به غذا نزد, با وجود فراوانی هیچکس لب به غذا نزد,غروب دوشنبه سوم دیماه سال 65 بود . معمولا شب عملیات به بچه ها می رسیدند ، آن شب هم "غذای خوب" ، "آجیل" ، "کمپوت" و "میوه" رسیده بود، اما هیچ یک از بچه ها لب به چیزی نزدند . شاید معنوی ترین شب زندگی ام بود . بلا استثنا هر کسی نماز مغرب و عشا را می خواند گریه می کرد ، رزمنده ها، های های گریه می کردند و شهادت را می شد توی تک تک چهره ها مشاهده کرد ، به هر کس شک (ظن خوب) داشتم توی آن عملیات شهید شد .
,غروب بود . توی اتاقی در "خرمشهر" مستقر بودیم ، بین خونه ای که ما بودیم با خونه ای که شهید حضرتقلی دلیری بود ، 100 متر فاصله وجود داشت . اون شب دلیری آمد پیش من ، آب آنجا آلوده بود ولی ما یک تانکری داشتیم ، با یک ظرف مسی آمد آب بگیره ، به شوخی بهش گفتم آقای حضرتقلی ! چرا آب ما را می گیری ؟ گفت کار بخصوصی دارم . گفتم تا نگویی نمیگذارم آب بگیری . اومد جلو دم گوشم گفت سید اذیت نکن ، می خواهم "غسل شهادت" کنم . صبح عملیات کربلای 4 داشتم از کانال رد می شدم که جنازه حضرتقلی دلیری را دیدم که بر زمین افتاده بود .
,هیچیک از بچه هایی که در این عملیات شرکت کرده بودند ، انتظار بازگشت نداشتند . البته این را هم بگویم که یک ماه قبل از عملیات همه ما را به مرخصی فرستاده بودند ، روزی که می خواستیم به مرخصی رویم "محسن رضایی" به میان ما آمد و گفت : آقایان ! هر کسی دلش پیش پدر و مادرش هست ، زن و بچه دارد و فکر می کند که نمی تواند ، برگشتنی به جبهه نیاید چون هر کسی در این عملیات شرکت کند احتمال بازگشتش 10 درصد بیشتر نیست .
,توجیهات شب قبل از عملیات
, توجیهات شب قبل از عملیات, توجیهات شب قبل از عملیات,** غروب دوشنبه بود که 4 تا گردان ما را در سالنی در گمرک خرمشهر بردند تا توجیهات قبل از عملیات صورت بگیرد ، یک شب قبل از عملیات بود. تک تک فرماندهان مرتضی قربانی ، سردار طوسی ، سردار کمیل و حاج بصیر، همه صحبت کردند . مرتضی قربانی داخل سالن جلوی جایگاه رفت و تا گفت" بسم الله الرحمن الرحیم" رزمنده ها، های های زدند زیر گریه و سالن داشت منفجر می شد . بعد از یک ربع مرتضی قربانی دوباره گفت : "یا ابا عبدالله الحسین(ع)" که دوباره شاید به مدت 20 دقیقه بچه ها گریه کردند . در ادامه سردار طوسی و سردار کمیل به تشریح عملیات پرداختند و نقشه را توضیح دادند و سر آخر نوبت حاج بصیر شد . حاج بصیر گفت : "یا ابوالفضل العباس(ع)" که بچه ها دوباره شروع به گریه کردند . حاج بصیر می گفت من شب قبل از هر عملیات امام حسین(ع) را خواب می بینم . وقتی این را گفت بچه ها داشتند دق می کردندحاج بصیر ادامه داد : امام حسین (ع) به ابوالفضل العباس می گفت دست بچه ها را بگیرد و از آب رودخانه عبور دهد . بعد از این حرف اصلا هیچکس در سالن در اختیار خودش نبود .
,

, ایستاده از راست : شهید حسینعلی بالویی شهیدی که با دستان بسته پیکرش به وطن برگشت - شهید غواص علی خادمیان - جانباز سید اسماعیل نبوی - شهید غواص یحیی آشکاران - خالق سجادی
,** آن شب گذشت و شب عملیات رسید . بعد از 20 روز مرخصی برگشته بودیم ، یک دوستی داشتیم "رحمت سعیدی" ، این بخاطر مریضی مادرش کمی دیرتر به جبهه برگشته بود ، برای همین فرمانده گروهان (حجت نعیمی) می گفت دیر آمدی تو را عملیات نمی بریم .این بچه داشت دق می کرد . آمد پیش ما که رفیقش بودیم موضوع را مطرح کرد و گفت فلانی من اگر عملیات نیایم ، می میرم . ما حدود 4 نفری بودیم . رفتم پیش "حجت نعیمی" که بهش می گفتیم آقا حجت . گفتم فلانی اگر نگذاری این رفیق ما بیاید عملیات شرکت کند ، ما 4 نفر هم قسم شدیم تو را هر جا شب عملیات گیر آوردیم با تیر بزنیم . این بنده خدا بچه 16 ساله از روستاهای "هزارجریب" بلند شده آمده عملیات ، شما می گویید نمی شود !
,خلاصه بعد از کلی قسم دادن بالاخره قبول کرد ، به واالله قسم مشخص بود رحمت سعیدی آن شب شهید می شود و همین طور هم شد . اگر این اتفاق نمی افتاد من به خیلی چیزها شک می کردم .
,آن شب همه غرق دعا و نیایش و مناجات و گریه کردن بودند ، هیچکس به غذاها دست نمی زد .
,** زمستان بود و هوای خیلی سرد ، بسته هایی آورده بودند مثل پلاستیکی که ادویه جات و زعفران و اینها داخلش می ریزند ، یک بسته های فلزی بود به اندازه کف دست که داخلش موادی بود و آن را می گذاشتیم توی لباس غواصی روی سینه مان تا قلبمان از سرما ایست نکند .
,** قبل از اینکه به اروند برویم ، یک نهر وجود داشت به عرض 25 کیلومتر ، از آن گذشتیم تا رسیدیم به نزدیکی اروند بزرگ ، آنجا یک کانالی بود و در آن مستقر شدیم . فرمانده گروهان ما "رمضان خاجیان" بچه گلوگاه بود . می گفت : بچه ها 10 متری ما اروند است و الان هم هوا تاریک تاریک است . هر کسی وارد اروند شد راه بازگشت ندارد . الان هوا تاریک است ، هر کسی هر وابستگی دارد از همین جا برگردد . درست مثل شب عاشورا بود . بچه ها زدند زیر گریه . از نوجوان 13 ساله بندرگزی (شربتی) گرفته تا پیرمرد روستای زنگیان گرگان(حضرتقلی دلیری ) همه گفتند ما می آییم عملیات .
,عراقی ها جای تک تک ما را می دانستند
, عراقی ها جای تک تک ما را می دانستند, عراقی ها جای تک تک ما را می دانستند,** رمز عملیات که گفته شد زدیم به آب ، ظاهرا عملیات از قبل لو رفته بود و وقتی ما وارد اروند می شدیم عراقی ها تک تک نیروهای ما را شکار می کردند ، به وسط های اروند که رسیدیم آتش تهیه عراقی ها شروع شد ، بعدا وقتی اسیر گرفتیم و کتاب ژنرال عراقی را خواندم به این موضوع هم اشاره شد که می گفتند ما شب عملیات کربلای 4 دقیقا می دیدیم که شما (ایرانی ها) از کجا وارد اروند می شوید ، منتهی صبر می کردیم تا وسط اروند بیایید چون اگر همان اول شلیک می کردیم عقب نشینی می کردید .
,** وقتی رسیدیم وسط اروند دیدیم از همه طرف تیر و ترکش می آید ، از ضد هوایی گرفته تا 4 لول ، 2 لول ، تک لول ، اولیکن ، دوشگاه ، آرپی جی 7 ، 11 و 106 می زدند . گلوله ها هم رسام بود و چون دیده می شد ایجاد ترس وحشت می کرد . مثل باران تیر می آمد و وقتی به سطح آب می خورد کمانه می کرد ، یک شهیدی بود بچه بابل( سید مرتضی حسینی) که درست وسط آب یک گلوله آمد و سرش را قطع کرد .
,

, سمت چپ : سید خالق سجادی در کنار شهید غواص یحیی آشکاران
, سمت چپ : سید خالق سجادی در کنار شهید غواص یحیی آشکاران,** من ترس برم داشت و گفتم پشت به دشمن و به طرف خودمان عقبی شنا کنم تا حداقل گلوله ها را نبینم ،اگر هم به من خورد که خورد حداقل گلوله را نمی بینم ، یک سری تجیهزات همراه را هم آزاد کردم تا سنگینی نکند ، دیدم گلوله بدجور می آید رفتم زیر آب و شنا کردم تا اینکه سرم توی میله های هشت پر گیر کرد . به یک وضعی سرم را در آوردم و بعد از مدتی شنا زیر آب ، سرم را بالا آوردم دیدم چند متری خاکریز عراقی ها هستم ، آنجا دیدم یک عراقی بالای خاکریز با قناصه دارد بچه های ما را یکی یکی می زند ، خوشبختانه یکی از بچه های ما با آر پی جی آن عراقی را به درک واصل کرد .
,** به سختی قلاب انداختیم و وارد خاکریز عراقی ها شدیم که تازه جنگ تن به تن در کانال شروع شد . چون ما غواصان خط شکن وظیفه داشتیم که به کانال برسیم و بعد از پاکسازی بقیه گروهان ها با قایق برسند . موقع پاکسازی "خاجیان" جلو می رفت و ما پشت سرش بودیم . از جمع 35 نفره ما 20 نفر به کانال رسیدیم یعنی زنده رسیدیم آن طرف . خاجیان به من گفت که بچه ها را توی کانال جمع کنم اما برخی ها نمی آمدند و فقط 5 نفری بودیم که توانستیم کانال را پاکسازی کنیم .
,شهید شجاع گنبدی
, شهید شجاع گنبدی, شهید شجاع گنبدی,** یکی از این 5 نفر ، شهید رضا مرندی بچه گنبدکاووس بود که بعدا در کربلای 5 شهید شد . این بچه خیلی شجاع و نترس بود . برخی از خشکه مقدس ها طاقت دیدن این بچه را نداشتند چون ریشش را می زد و خیلی شیک پوش و صورتش همیشه آنکارد بود . کار ما این بود که ابتدا کانال را پاکسازی کنیم ،بعد صبح بیاییم خرمشهر لباس غواصی را عوض کنیم( چون لباس غواصی صبح آفتاب می زد و سوز می داد ) تا دوباره با لباس پارچه ای برگردیم .
,** "رضا مرندی" مهندس شیمی دانشگاه تهران قبول شده بود ، خیلی بچه باهوش و زرنگی بود . ما آخر شب توی کانالی که پاکسازی کرده بودیم ، مشغول استراحت شدیم و رفتیم توی سنگر دراز کشیدیم اما این پسر تا صبح یا خمپاره می زد یا با تیربار کار می کرد . صبح که شد همه ما خیلی خسته بودیم . صبح که شد دیدم "رضا مرندی" مرا از خواب بیدار کرد و گفت سجادی ! بلند شو بریم جنازه ها و مجروحین را جمع کنیم .گفتم آقای مرندی این کار تعاون است ما خسته هستیم . ما نرفتیم اما شهید مرندی به تنهایی ده ها شهید و مجروح را کول کرد ؛ سوار قایق کرد و به عقب فرستاد .
,** وقتی روز شد و ما مسیر را به عقب برمی گشتیم موانعی چون میله های هشت پر ، اژدرافکن ، حلقوی و ... بود که ما تعجب کردیم که چطور از بین این همه مانع دیشب توانستیم عبور کنیم .
,** حدود ساعت 11 صبح بود که سوار قایق شدیم تا به عقب برگردیم . شب قبلش حدود 28 نفر بودیم اما الان داشتیم با 3 نفر بر می گشتیم ، همه یا شهید یا مجروح یا مفقود شده بودند . ما برگشتیم خرمشهر که لباس های غواصی را خشک کنیم و لباس پارچه ای بپوشیم و دوباره به عملیات برگردیم که پسر عموی ما سر رسید و گفت شهید مهدی آقا شریعتی را ندیده اید . بعد ادامه داد : به جزیره ام الرصاص نروید . عملیات شکست خورد و دستور عقب نشینی داده شده است .
,تهیه و تنظیم : جواد عموزاد خلیلی
,انتهای پیام /
,]
ارسال دیدگاه