وقتی سواره از پیاده خبر ندارد

وقتی سواره از پیاده خبر ندارد
وقتی نمایندگان و وزرا در جامعه کنونی با شرایط سخت اقتصادی و با دریافت حقوق های نجومی هرگز نمی توانند درد و رنج کودکی که در انتظار فقط یک لقمه نان است را درک نمایند.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از راه آرمان؛ شاید این ضرب المثل را زیاد شنیده اید که هیچ سیری به غم گرسنه و هیچ سواره ای به غم پیاده نیست و این روایت یک قصه ناتمام غصه های مردمی است که همینک روایت می کنم.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, راه آرمان,

می خواهم از قصه غصه ناتمام خودم به عنوان یک خبرنگار بگویم که هیچ جا نامی از این سرباز گمنام برده نمی شود، مگر اینکه اتفاقی برایش بیفتد و ملکوتی شود آن وقت قصه اش سرباز می کند که دیگر فایده ای هم ندارد، بگذریم و بگذاریم این قصه همچنان ناتمام بماند و این سربازان همچنان گمنام باشند تا تاریخ در رابطه با آن قضاوت درست نماید...

,

بگذارید از قصه غصه ناتمام زنان سرپرست خانواری بگویم که به هر دلایلی همسر خود را یا از دست داده و یا اینکه معلول است و بیمار و او باید برای فرزندان خود هم پدر و هم مادر باشد، زنی که از او به عنوان یک ضعیفه نام برده می شود چنان در جاده سنگلاخی زندگی قدم بر می دارد که هیچ مانعی نمی تواند او را از حرکت باز دارد، همچنان که در زمان نوزادی فرزندش او را در آغوش می کشید و سیر شیرش می کرد که شاید خود بارها گرسنه می ماند.

,

امروز او همچنان فراز و نشیب و پیچ و خم های زندگی را عبور می دهد تا مبادا فرزندش احساس کمبود کند، گاهی اوقات آنقدر از خود گذشتگی و ایثار می کند که حتی خود را فراموش می کند، بارها شاهد تلاش چنین زنان غیوری بوده ایم از زمان هشت سال دفاع مقدس تا به امروز، اما حکایت امروز حکایت دیگری است، غصه ناتمام زنانی است که با شرایط سخت اقتصادی امروز دست و پنجه نرم می کنند تا شاید لقمه نانی ساده در سفره خالی فرزندان خود بگذارند، حکایت زنی صبور که از هیچ سختی ابا ندارد.

,

داستان از آن روز شروع شد که او را در هوای گرم ظهر با زبان روزه دیدمش، لنگان لنگان و خسته دل به خانه می رفت، در دست راستش یک قابلمه غذایی بود که در یک روسری پیچیده شده بود و در دست دیگر قرص نانی بیات شده، نزدیکش رسیدم از من خواست تا او را به کوتاه ترین مسیر برسانم، خواسته اش را اجابت کردم بعد از سوار شدن سفره دلش را این چنین باز کرد به خدا قدیمی ها راست گفته اند که هیچ سیری به غم گرسنه نیست امروز هم تعدادی به عنوان نماینده ما به مجلس می روند و آن حقوق های نجومی را می گیرند و یا مسئولینی که سری تو سرای دولت دارند و در خانه های ویلایی و میلیاردی زندگی می کنند کِی می توانند زندگی سخت من و امثالهم را درک کنند.

,

هر روز صبح خروس خوان و بانگ اذان گفته بعد از خواندن نماز از خانه بیرون می زنم و در خانه این و آن کار می کنم تا شاید بتوانم فقط یک قرص نانی تهیه کرده و شکم سه فرزندم را سیر کنم، همسرم دو سال پیش عمرش را به شما داد و از بد حادثه در سرنوشت من تنهایی رقم خورد، متاسفانه یک کارگر روزمزد بود و بیمه هم نداشت، بعد از رفتنش به ما بسیار سخت می گذرد شاید بگویید سری به کمیته امداد بزنم، مگر آنجا چه دردی دوا می کنند؟ حقوق و کمکشان حتی کفاف نیمه ماه هم نمی دهد با این اوضاع سخت اقتصادی باور کنید گاهی اوقات شده حتی نتوانستم احتیاجات فرزندانم را تامین کنم، گاهی اوقات که به خانه این و آن می روم لباس های کهنه اشان و غذای شب قبل مانده اشان را می گیرم تا ظهر و شب فرزندانم گرسنه سر بالین نگذارند.... و همچنان این قصه ادامه داشت ...

,

بگذارید از قصه غصه ناتمام مردی بگویم که جانباز جنگ تحمیلی است از دوستانش شنیدم که برای امرار معاش هر روز و شب به سطل های زباله سرکی می کشد تا بطری های یکبار مصرف را جمع آوری کند و آن را در گونی بریزد تا با فروش آنها گذران زندگی نماید...

,

بگذارید از قصه غصه ناتمام رفتگری بگویم که چند ماهی است حقوق نگرفته است ولی با این همه دست از تلاش بر نمی دارد، او از جمله کسانی است که وقتی نیمه شب به خیابان سرک می کشی در گرما و سرما مشغول تمیز کردن کوچه و خیابان است.

,

کوچه و خیابانی که مسئولین هم در آن پای می گذارند و یا پارکی که پارکبان شب و روز تلاش می کند که گل ها و سبزه ها و درختانش آسیب نبینند و تویِ مسئول با خانواده برای گذران لحظه ای خوش به آنجا می روی آیا شده دستان پینه بسته اش را لمس کنی و پای قصه اش لختی بیاسایی...

,

از قصه مادر آبرو داری بگویم که بار زندگی آنقدر بر دوشش سنگینی کرده که ظهرها دم میوه فروشی های آنچنانی می ایستد و از مشتریان پولدار این فروشگاه ها درخواست یک عدد میوه می کند...

,

از قصه کشاورزی بگویم که با بی آبی و دریافت وام با سود کلان ، بذر و کودی با قیمت گران تهیه نموده و شب و روز در زمین خود کار کرده حال که به محصول رسیده دلالان و واسطه گران پای به میدان می گذارند و با قیمت بسیار پایین محصول چند ماهه او را خریداری می کنند و ...

,

از قصه روستاهای دور و نزدیک بگویم ، از خانه های کلنگی با سقف های گنبه ای اش که روزی صفای مردمان آن دیار بود، مادر بزرگ ها و پدر بزرگانی که با پاشیدن آبی بر روی حیات و بلند شدن بوی کاهگل تازگی و طراوت را به زندگی می بخشید امروز باید در غم و اندوه باشند و دستانشان کوتاه از دریافت آذوقه ای هر چند کم ...

,

از این دست قصه هادر کشورمان از شمال به جنوب از شرق به غرب از دور به نزدیک از کویر تا سبزه زار زیاد است ولی افسوس و صد افسوس که باید گفت مردان و زنانی هستند که بر کرسی نمایندگی و مسئولیت تکیه زده اند ولی درد جامعه را احساس نمی کنند و یا به عبارتی هیچ سیری به غم گرسنه نیست و هیچ سواره ای به غم پیاده ...

,

و این قصه های پر غصه همچنان ادامه دارد...

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه