کارگران زیر تیغ بیتوجهی مسئولان؛
روزهای سخت کارگران با اقتصاد کرونایی
63 سال داشت؛ 63 سالگی برای زندگی کارگری چیزی شبیه سیانور است، از همه چیز گفت، از جهیزیه دخترش که چهارسال انتظار کشیده و فقط شرمندگی برایش مانده، از آینده پسرش که بعد سربازی مبهم است، از دردهای پایش که شب ها خواب را از چشمش حرام می کند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از بلاغ، دست های زمختش نشان از روزهای سخت بود ، چین و چروک پیشانی اش و صورتی که دیگر با سیلی هم سرخ نمی شد، این سناریوی تکراری برای تک تک شان یکنواخت بود، حتی برای جوان ترها، می توان همین آینده مه آلود را دید ، اما کمی بیقرار تر و نگران تر.
نگاههایشان حرف های زیادی با خود تلمبار کرده بود، گاهی میان حرف زدن ها بغض هایش را قورت می داد، مکث می کرد، نفس عمیقی می کشید و دوباره از وعدههای بی سرانجامی که به سمتشان در این سالها شلیک شده بود می گفت، از روزگاری که هر روز صبح از دنده چپ بلند می شد، از کاری که فرصت دیدن بازی های بچه اش را از او گرفته بود، زندگی اش خلاصه می شد در قبض های که مهلتشان سپری شده ، عشق اش در خستگی بعدازظهرهای که خواب را به چشم خود نمی دید رنگ می گرفت.
ماسک را از روی دهانش پایین کشید و این بار بلند تر حرف می زد، بغض هایش دیگر همگیر شده بود، آن دیگری هم جلوتر آمد، در زندگی تنگناهای زیادی دیده بودند، اما کرونا غیر قابل هضم بود.
63 سال داشت، 63 سالگی برای زندگی کارگری چیزی شبیه سیانور است، از همه چیز گفت، از جهیزیه دخترش که چهارسال انتظار کشیده و فقط شرمندگی برایش مانده، از آینده پسرش که بعد سربازی مبهم است، از دردهای پایش که شب ها خواب را از چشمش حرام می کند.
دیگری که جوان تر است، حدودا 45 ساله به نظر می رسد، با اعصبانیت جلو می آید، می گوید: ( بنویس این ها نان شب را هم ندارند، قرض می گیرند) کمی آرام تر ادامه می دهد: چند وقت بود که کار نداشتیم، ما روز مزد هستیم، نهایت درآمدمان کفاف همان شب را می کند، چقدر از این و آن قرض بگیریم، چقدر شرمنده خانوادیمان باشیم) بغض اش اجازه نمی دهد.
اکبر صدایش می کنند، با صدای هیجان زده ای گفت: (کرونا برای همه دنیا بود، شرکت های بزرگ آسیب دیدند، انگار فقط ما واکسن داشتیم، هیچ کس بفکر ما نیست، دولت تسهیلاتی نمی دهد، در نان شبمان مانده ایم.
محمد از نگرانی کارگران ساختمانی می گوید، از امنیت شغلی که اصلا وجود ندارد، از بیمه ای که بیشترشان ندارند و مجبورند بخاطر احتیاج مالی سرکار بیایند، به سمت شخصی اشاره کرد، مرد آرامی که دلهره از نگاهش طغیان می کرد، ادامه داد: من خانه دارم، این آقا باید چکار کند، صاحبخانه پولش را می خواهد، بچه اش مریض اش، یک میلیون کجای زخم های او را حل می کند، اجاره اسفند ماه را بپردازد یا بدهیهایش را صاف کند.
حالا همه از خرج های که از یک میلیون تومان دولت رسیده می گویند، یکی گفته مستقیما قصابی رفتم صد تومنش را گوشت خرید تا بعد از مدتها رنگ گوشت را ببیند، دیگری از خرید سوپرماکت می گوید، یکی هم به با خنده می گوید: ( این پول را به یکی از بچه ها مدیر بدهند قهر می کند.) همه می خندند، خنده ای که می توانی تمام دردهای روز را در آن هجی کنی.
تعدیل، دستمزدهای معوقه، گرانی، تورم، مشکلات بیمه، حقوق ناچیز و همه چیزهای که نمی گذارد شب ها سرش را راحت روی زمین بگذارد و امروز کرونا قوز بالای قوز شد.
دستمزدی که براساس هیچ تورمی محاسبه نمی شود، تعدیل نیرو ها هم اولین گزینه روی میز است، نبود ثبات اقتصادی، رکود حاکم در بازار، تحریم های ظالمانه همه و همه قدرت خرید را به پایین می کشد.
تدابیری که اخذ نمی شود و کارگران را پا سوز اقتصاد کرونایی کرده، کارگرانی که محرک اصلی اقتصاد اند، امروز در زیر دنده های بی توجهی ها گیر کرده اند، اقتصاد پسا کرونا برای کارگران سخت تر از آن است که با این شانه خالی کردن ها حل و فصل یابد.
خداحافظی می کنم، دلم از هجم این همه نگرانی و مشکلات جایی دوردست می خواهد برای فریاد، از ساختمان نیمه ساخته دور ودور تر می شوم، اما همچنان به این فکر میکنم زمانی که کارگران ساختمانی را می سازند که هیچ وقت توان خرید آن را ندارند.
انتهای پیام/
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
]
ارسال دیدگاه