زندگینامه شهید کارگر از زبان مادرش

زندگینامه شهید کارگر از زبان مادرش
شهید علی اکبر سلیمانی به تاریخ 1343درروستای سلیمانی واقع در36 کیلومتری نیشابور بدنیا آمد. دوران کودکی خویش را با تحمل سختی ها ومشکلات فراوان پشت سرنهادو درسن 7سالگی به مدرسه رفت و دوره ابتدائی و راهنمائی را با موفقیت امابا مشکلات بسیاری که برسرراهش بود پشت سرنهاد او درحین تحصیل کارنیز می کرد و به مادرش کمک ویاری می رساند و پس ازآن ترک تحصیل نمود و درکارخانه کفش ملی مشغول بکارشد .
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از تلاشگران البرز شهید علی اکبر سلیمانی به تاریخ ۱۳۴۳درروستای سلیمانی واقع در۳۶ کیلومتری نیشابور بدنیا آمد.

, شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از تلاشگران البرز,

دوران کودکی خویش را با تحمل سختی ها ومشکلات فراوان پشت سرنهادو درسن ۷سالگی به مدرسه رفت و دوره ابتدائی و راهنمائی را با موفقیت امابا مشکلات بسیاری که برسرراهش بود پشت سرنهاد او درحین تحصیل کارنیز می کرد و به مادرش کمک ویاری می رساند و پس ازآن ترک تحصیل نمود و درکارخانه کفش ملی مشغول بکارشد.

,

shahid نام : علی اکبر
نام خانوادگی : سلیمانی
نام پدر : محمدابراهیم
تاریخ تولد :
۱۳۴۲/۶/۱۹
تاریخ شهادت :
۱۳۶۳/۸/۴
آخرین مسئولیت در جبهه : بیسیم چی
شغل قبل از شهادت : کارگر

, shahid, shahid,
,
,
,
,
,
,
,
,

خلاصه ای اززندگی شهید

, خلاصه ای اززندگی شهید,

برای کسب روزی حلال به زحمت کشیدن روی آورد و باشروع انقلاب او نیز همانند دیگرجوانان غیور این مرزوبوم در اکثر راهپیمائیها و تظاهرات شرکت و فعالیت می کرد و با شروع جنگ تحمیلی او نیز از هیچ کمکی نسبت به جبهه ها دریغ نمی کرد و وقتی که وقت خدمت سربازی او فرا رسید خود را برای خدمت معرفی کرد و پس ازگذراندن دوره آموزشی به سردشت اعزام گردید.

,

سرانجام درتاریخ چهارم آبان ماه سال ۶۳ وقتی که  ۲۰سالش بود درپیرانشهر به درجه رفیع شهادت نائل گردید و به خیل بیشمار شهدا گلگون کفن ایران اسلامی پیوست.

,

نکات برجسته در زندگی شهید:

,

۱ ) فعالیتهای مهم عبادی و معنوی: شهید درکلیه امور مذهبی فعالیت داشته است.

,

۲) فعالیتهای مهم سیاسی و اجتماعی :شهید درزمان انقلاب دراکثرراهپیمائیها وتظاهرات شرکت میکردو پس ازپیروزی درسنگرکارخانه به کارو تلاش جهت پیشبرداهداف انقلاب پرداخت و به خدمت شریف سربازی رفته و با شهادتش درخت انقلاب را ابیاری نمود.

,

خاطراتی  از زبان مادر شهید

,

شهید در سلیمانیه (یکی از قریه سبزوار) به دنیا آمده چهارساله بود که به ولدآبادکرج آمدیم. بچه‌هایم یکی چهارساله ـ دوساله و دیگری نه ماهه بود که آمدیم اینجا علی اکبر به مدرسه رفت بعد از مدرسه اش به من گفت :می خواهم کار کنم که رفت کارخانه کفش ملی.

,

کتابهای زیادی داشت که همه را بعد از شهادتش به کتابخانه ولدآباد تحویل دادیم.

,

بچه خوب وسربراهی بود اگر می دیدید جوانی هم سن خودش دست از پا خطا میکند راهنماییش میکرد و راه درست را نشانش می داد و می گفت این راه تو نیست باید این راه را بروی الان هم چندتا از این جوانها هستند که به من میگویند اگر پسر تو نبود الان معلوم نبود که چه بر سرمان می آمد و چکاره می شدیم.

,

بچه تو ما را راهنمایی کرد، علی اکبر با آن پنج پسر صیغه برادری خوانده بود با نماز و با تقوا بود. حتی یک بار  نمازش را ترک نمی کرد. یک نفر سرخیابان ما زندگی میکرد به او میگفت مهری خانم چرا شوهرت نمی اید نماز جماعت و نماز نمی خواند.

,

ماندیم که به خاطر این بچه کسی بیاید و در خانه‌مان را بزند و بگوید بچه ات اذیت می کند و یا بچه ها را اذیت کند تا وقتی که شهید شد.

,

شهید شد مگر چند سالش بود برادر کوچکش دو سال از او کوچکتر بود تمام بچه‌هایم شناسنامه‌هایشان مال خودشان نبود هر کدام از آنها سنشان در شناسنامه ۲ یا ۳ سال بزرگتر یا کوچکتر از سن واقعی خودشان بود وقتی در کارخانه کار می کرد آن موقع هم به سن کم نگاه نمی کردند و همه می رفتند به جبهه.

,

علی اکبر وقتی سنش ۲ سال ازشناسنامه بزرگتر بود باز برای سربازی قبولش نمی کردند از شناسنامه اش کپی گرفته بود و فتوکپی شناسنامه را دست کاری کرده بود وسنش رابرای سربازی درست کرده بود و فتوکپی را برده بود و گفته بود که من از نیشابور آمده ام و شناسنامه ام در نیشابور جا مانده فقط فتوکپی همراهم است.

,

سه بار به جبهه رفت و هر دفعه ۶ ماه در جبهه بود ، درجبهه برگه داشت یعنی وصیتنامه داشت ولی دوستانش بعد ازشهادتش آمدند وتمام دست نوشته‌ و وصیت نامه اش رابردند.

,

بچه ا م هرچه از کارخانه میگرفت میاورد ، یعنی برنج ـ قند   کارخانه می گرفت می داد به زن همسایه مان که مستاجر هم بودند به او می گفتم پس کو برنج ـ قند میگفت داده ام به عروس همسایه.

,

چیزی نداشتند من اینها را به این صورت بزرگ کردم .

,

وقتی از خیابان رد میشه و مرا می دید دست به پشت من می انداخت.

,

میگفتم مادر از جوانها خجالت بکش این کار را نکن، میگفت من به این مادر افتخار میکنم مادری که برود کار کند و ۵ تا بچه پدر دار را بزرگ کند این مادر مگر بد است.

,

اگر یک لقمه نان داشت این را حتماً بین فقیرها تقسیم می کرد.

,

آنقدر دل رحم بود  میگفتم ننه شما باید کاری بکنید که بتوانید گلیم خود را از آب درآورید، میگفت خدا بزرگ است ما هم خدا را داریم ما الان می توانیم کار کنیم و پول درآوریم ولی او نمی تواند وقتی میگفتم مثلاً ننه ما استکانی در خانه نداریم سریع می رفت تهیه میکرد و میخرید.

,

این خانه را او برایم درست کرد و آهن‌هایش را خودش گرفت، آهن‌ها را درست می کرد و رنگ میکرد.

,

وقتی آمد مرخصی یعنی امروز که آمد رفتیم یک شب نیشابور بودم، ۲ شب مشهد بعد به او گفتم ۲ روز دیگر بمانیم گفت: ننه اگر من یک روز غیبت کنم سخت است.

,

من باید از ولدآباد روز چهارشنبه حرکت کنم ما سه‌شنبه حرکت کردیم چهارشنبه خانه بودیم، در همان روز از اینجا حرکت کرد انگار چهارشنبه که رفت خبر شهادتش را پنجشنبه برای ما آوردند.

,

چون دختردایی پدرش در کارخنه کار می کرد به دوستانش گفته بود اگر من شهید شدم به مادرم که در کارخانه کار میکند نگویید که من شهید شدم توی نامه شماره تلفن دخترداییم را می نویسم به او زنگ بزنید و به او خبر دهید که دیگران را آگاه کند ، اگر به مادرم بگویید مادرم جلوی دستگاه از بین میرود.

,

به من هم نگفتند ۷ روز از شهید شدن او می گذشت ، رفتن علی اکبر تا شهید شدنش ۳ روز طول کشید که روز ۴ (چهارم) جنازه اش را به ولدآباد آوردند .

,

در کردستان شهید شد درآنجا بیسیم‌چی بود سر صبح بود که دوستش میرفت مرخصی و فقط یک دانه تیر داشت که به او میدهد و صحبت می کردند،  باهم بودند که دوستش تفنگی در دستش بوده و طرف دشمن میرفته که تیری میزنند به دست چپ علی اکبر که می افتد به سمت دشمن کاغذی دستش بود که دشمن به طرفش می آید که کاغذ را از او بگیرند چون اسم خیلی ها در کاغذ بود تیر که دستش خورد کاغذ را لوله کرده و گذاشته بود در دهانش و آن را قورت داده بود که کاغذ تو گلویش گیر می کند که به او می رسند و می بینند کاغذ را قورت داده که تیر بر سینه اش می زنند و بعضیها میگویند که سرش را بریده بودند و سر نداشت، اول که به من هیچ چیزی نمیگفتند رفتم وضو بگیرم که نماز بخوانم وقتی رفتم سرطاقچه که جانماز را بردارم دیدم عکسش نیست به خودم گفتم بچه ام شهید شده و به من چیزی نمی گویند که عکسش را برده اند.

,

روحش شاد و یادش گرامی باد

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه