شهید رمضانی از زبان همسرش؛

ماموریت شهادت اسماعیل را خدا امضا کرد

ماموریت شهادت اسماعیل را خدا امضا کرد
اسماعیل مهندس هوایی بود. زمانی که برای انتخابات ریاست جمهوری دکتر خاتمی صندوق های رای را از چهار محال و بختیاری می آوردند هواپیمای آنها به کوهی برخورد می کند و اسماعیل و همه ۱۱ نفری که در آن هواپیما بودند به شهادت می رسند.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از صاحب نیوز، شهید اسماعیل رمضانی فرزند مختار متولد ۱۳۴۶ دیپلم داشت و در نیروی هوایی خدمت می کرد. پس از خدمت مقدس سربازی به ارتش رفت و در نیروی هوایی رسمی شد. اسماعیل مهندس هوایی بود. پیش از این شغل کشاورزی می کرد. اسماعیل در سال ۱۳۷۲ و در سن۳۴ سالگی به شهادت رسید. این ها را خدیجه رمضانی همسر او می گوید.
خدیجه رمضانی متولد ۱۳۵۶ که با اختلاف ۱۰ سال سن با اسماعیل ازدواج کرده است.
خدیجه می گوید: اسماعیل پس از دوران نوجوانی و اخذ دیپلم وارد سازمان نیروی هوایی اصفهان شد و مدتی را در سیستان و بلوچستان خدمت کرد. من در روستای درختک و اسماعیل در روستای سفته جان زندگی می کرد. او از بستگان دور ما بود و از طریق دایی ام با او آشنا شدم.
اسماعیل چهار برادر و یک خواهر داشت و چهارمین فرزند و سومین فرزند پسر خانواده بود. اسماعیل پدر و همسری مهربان بود و آنچه داشت می خواست به دیگران می بخشید.
اغلب در شستن لبا س ها و ظرف ها به من کمک می کرد. به همسایه ها احترام می گذاشت و برای خونش را به عنوان هدیه به نیازمندان اهدا می کرد.
نمازهایش را اول وقت و به جماعت می خواند
وضع مالی ما مساعد نبود به همین دلیل از لحاظ مالی وسعش نمی رسید که به دیگران کمک کند. اگر اگر کسی اسراف می کرد به او تذکر می داد. اهل غیبت کردن نبود. نمازهایش را اول وقت و به جماعت می خواند. انجام واجبات و ترک محرمات از جمله کارهایی بود که اسماعیل انجام می داد.
اسماعیل به امامان و اهل بیت علیه السلام علاقه خاصی داشت. هنگام ماه محرم و صفر در عزاداری ها شرکت می کرد و در ماه مبارک رمضان در مراسم احیای شب قدر حضوری مستمر داشت. تعزیه حضرت علی اکبر علیه السلام را دوست داشت. قبل از پیروزی انقلاب اسلامی در روستای آنها یک تلویزیون بیشتر نبود. هنگامی که حضرت امام رحمت الله علیه به ایران آمدند چون به غیر از آن خانواده کسی تلویزیون نداشت اسماعیل گفت من به خانه آنها می رفتم و حضرت امام رحمت الله علیه را از آن تلویزیون مشاهده می کردم.
در یک اتاق زندگی می‌کردیم
خدیجه درباره نحوه ازدواجش با اسماعیل چنین بیان می کند: ۱۴ ساله بودم در روستا در کنار جوی آبی نشسته بودم و او به دایی من گفته بود که این دختر کیست او را برای من خواستگاری کنید. او خودش من را انتخاب کرد. دایی ام به من گفت پسری از دوستان من و از روستایی دیگر شما را پسندیده است. من و اسماعیل خیلی زود با هم عروسی کردیم و به اصفهان آمدیم.
ابتدای زندگی مشترکمان در یک اتاق زندگی می کردیم، حمام نداشتیم و کم کم اتاقی را درست کردیم. بخاطر این که وضعیت مالی ما خوب نبود می گفت باید به ماموریت بروم تا بتوانم هزینه زندگی را تامین کنم. من هم قالی بافی می کردم تا کمک خرج خانواده باشم چون از روستا به شهر آمده بودیم و هزینه های زندگی برایمان بسیارگزاف و کمر شکن بود.
اگر روحانیون نبودند ملت ایران به تباهی کشیده می شد
اسماعیل برای قشر روحانی ارزش خاصی قائل بود و می گفت: اگر روحانیون نبودند ملت ایران به تباهی کشیده می شد. تالیفات رجایی و باهنر را دوست داشت و بیشتر کتب آنها را مطالعه می کردند. در دوران جنگ بیشتر در منطقه چهار محال و بختیاری ماموریت بود
خدیجه از خاطرات آخرین روزهایی که در کنار اسماعیل بوده است چنین می گوید: برای آخرین دیدار هنگامی که می خواست به ماموریت برود لباس های نویش را پوشید و دفترچه های بن را که تازه تمدید شده بود در کنار دار قالی گذاشت و به من گفت اگر من برنگشتم از این بن های این دفترچه استفاده کن. گویی او را برای شهادت انتخاب کرده بودند. نوبت ماموریت دوستش بود و اصلا قرار نبود که او به این ماموریت برود. اما چون عروسی دوستش بود به جای او به این ماموریت رفت. انگار ماموریت شهادت اسماعیل را خدا امضا کرده بود.
همیشه هنگامی که می خواست به ماموریت برود سفارش بچه ها را به من می کرد می‌گفت: مواظب بچه ها باش که درسشان را بخوانند. سالی دو بار به مناطقی که سیل و زلزله در آن اتفاق افتاده بود می‌رفت. هنگامی که اشخاص دولتی و سران از تهران می آمدند برای مراسم نمایشی به تهران می رفت. بسیار مهمان نواز بود. چون خودش نظامی بود به نظامیان بسیار علاقمند بود.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا , صاحب نیوز,
,
,
,
,
, نمازهایش را اول وقت و به جماعت می خواند,
,
,
, در یک اتاق زندگی می‌کردیم,
,
,
, اگر روحانیون نبودند ملت ایران به تباهی کشیده می شد,
,
,
,

Scan10007

, Scan10007,

بزرگترین آرزوی او سعادت فرزندانمان بود
می گفت اگر من بروم کسی از شما حمایت نمی کند. همیشه از او می خواستم که برای سلامتی فرزندانمان دعا کند. بزرگترین آرزوی او به سعادت فرزندانمان بود. به لطف خداوند و دعای اسماعیل دخترم الان مهندسی پزشکی است و پسرم در رشته معماری دانشگاه مهاجر تحصیل می کند.
اسماعیل مهندس هوایی بود. زمانی که برای انتخابات ریاست جمهوری آقای خاتمی صندوق های رای را از چهار محال و بختیاری می آوردند هواپیمای آنها به کوهی برخورد می کند و اسماعیل و همه ۱۱ نفری که در آن هواپیما بودند به شهادت می رسند.
یک سربازی از این تعداد زنده می ماند که شاهد همه ماجرا بوده است. او گفته بود که من از هلیکوپتر پرت شدم خیلی دورتر از دیگرانی که در هواپیما بودند و دیدم که همه آنها سوختند.
گزارشگری که برای بازدید به آن منطقه رفته بود گفته بود که هلیکوپتر آنها به کوه برخورد کرده است و همه آنها به شهادت رسیدند. پس از شهادت اسماعیل از ساعت ۷ صبح تا ۲۱ شب در آن منطقه به دنبال جنازه های آنها می گشتند تا این که بالاخره آنها را پیدا کردند. اسماعیل در تاریخ ۱۹/۳/۱۳۸۰ به شهادت رسید.
صورت هایشان سوخته و دست و پاهایشان شکسته بود
هیچ چیزی از آنها باقی نمانده بود. صورت هایشان سوخته و دست و پاهایشان شکسته بود.
من منتظر بازگشت او بودم و درست از زمانی که ماموریت او تمام شده بود قرار بود که قرار بود که یکشنبه ۱۹/۳/۱۳۸۰ از ماموریت برگردد. به ما گفته بود که در این تاریخ اصفهانم. هرچه قدر منتظر او شدیم نیامد. مسوولین پادگان می دانستند که او شهید شده است اما چیزی به ما نگفتند. همسایه ها هم می دانستند. آن شب تا صبح بیدار بودم و منتظر اسماعیل. صبح کوچه و حیاط را نظافت کردم و منتظر اسماعیل شدم تا او برگردد. هرچه قدر منتظر شدم از او خبری نشد. یکی از همسایه ها به من خبر داد که پای اسماعیل شکسته است. در حالی که چون سوخته بود شناسایی نمی شد و نمی خواستند به من اطلاع بدهند که او شهید شده است. یکی از همسایه ها را برای شناسایی به پزشکی قانونی برده بودند. خانواده همسرم گفتند ما می خواهیم برای عیادت اسماعیل به شهرکرد برویم.
من هم بدون این که آنها متوجه شوند با آنها همراه شدم. کنجکاو شدم که آنها به کجا می روند من دو روز آنجا بودم و آنها چیزی به من نگفته بودند. ما دو روز در شهرکرد بودیم. یکی از برادران همسرم با عجله به داران رفت من هم با او همراه شدم. دیدم که آنها به سردخانه رفتند و او را دیدند. فردا صبح جنازه او را دفن کردیم.
«چرا بابا نمی آید؟!»
پسرم پس از شهادت پدرش هر روز صبح که از خواب بیدار می شد، می گفت: «چرا بابا نمی آید؟!». تا یک ماه پسرم هر روز صبح همین جمله را تکرار می کرد. یک روز او را به گلستان شهدا بردم و گفتم پدرت اینجاست. از آن روز به بعد دیگر او مانند گذشته سراغ پدرش را نمی گرفت.
خدیجه درباره مشکلات همسران شهدا می گوید: یک همسر شهید نمی تواند با غریبه ها به خوبی ارتباط برقرار کند. اگر در خانه مشکل فنی و تاسیساتی به وجود آید باید خودم آن را انجام دهم. حتی گاهی اوقات برقکاری و لوله کشی ساختمان را هم انجام می دهم.
الان از زندگیم راضییم ولی برای این که کاری بیرون از منزل انجام بدهم، حوصله ندارم.
روحش شاد و راهش مستدام باد

, بزرگترین آرزوی او سعادت فرزندانمان بود,
,
,
,
,
, صورت هایشان سوخته و دست و پاهایشان شکسته بود,
,
,
,
, «چرا بابا نمی آید؟!»,
,
,
,
, روحش شاد و راهش مستدام باد,

انتهای پیام/پ

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه