من مقصرم؛ تو چطور /گلایه یک دختر بسیجی
من مقصرم اگه می دانستم به خاطر من رفته ای هرگز دجال روزگار نشده بودم دجالی که نه یک چشم بلکه هزاران چشم دارد و هرزگی را به بندگی سپرده است.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از شاخه طوبی، این یادداشت را به چشم یک نقد دلسوزانه درون گفتمانی، از بسیجی دلسوخته ای بخوانید که این بار آرمان های اصیل اسلام و انقلاب و مولفه های تفکر بسیجی را با زبان هنر، فریاد کرده است.
, شبکه اطلاع رسانی دانا, به نقل از شاخه طوبی, شاخه طوبی,ای شهید؛ این بار هم مرا تحمل کن نه به خاطر اینکه خونت را پایمال کرده ام، نه به خاطر اینکه سرخی لبهایم را به خون تو نسبت داده ام، مرا به خاطر چشم هایی تحمل کن که دیدن بدن های عریان را به پیکرپاک تو ترجیح دادند.
,شاید اگر بودی ... نیرنگ، حقه و حرام نبود. دروغ و حسد نبودو... خلاصه هرچه زشتی بود، نبود.
, . , .,ببین بودن تو چه چیزها را نابود می کند!!!
, !!!,یقین دارم که تو نزدیک مایی!!!
,من مقصرم اگه می دانستم به خاطر من رفته ای هرگز دجال روزگار نشده بودم دجالی که نه یک چشم بلکه هزاران چشم دارد و هرزگی را به بندگی سپرده است.
,آنها چطور، به میزبانی مهمانی ناخوانده رفته اند و مهمانی گرگ صفت را به خانه هایشان دعوت کرده اند. که برایشان ارمغانی ازجنس خیانت، شهوت، برهنگی و بی غیرتی غرب سوغاتی آورده است.
,باز هم از تو شرمنده ا م، شرمنده ام از اینکه تادیروز دختری از جنس دریا بودم اما امروز عروسکی هستم در ویترین چشمهای نامردان عالم، عالمی که از هرزگی سوخت و خاکستری را برجای نگذاشت. ولی صدحیف که، افسوس امروزه جایگاهی ندارد. همان طور که باران محبت در دل سنگ هیچ اثری ندارد.
,,
شاعرو نویسنده : فاطمه شبانی
,,
انتهای پیام/ش
]
ارسال دیدگاه