یک برش از دوران ستم شاهی؛

خاطرات یک دانش آموز از دوران پهلوی/ تا ماه‌ها خون "شهید میگلی" بر سر در مدرسه مشخص بود

خاطرات یک دانش آموز از دوران پهلوی/ تا ماه‌ها خون "شهید میگلی" بر سر در مدرسه مشخص بود
من و دوستانم در همان خیابان در حال تظاهرات و زد و خورد با پلیس و گاردی‌های شاهنشاهی بودیم که شهید می‌گلی به سردر مدرسه سعادت رفت در حالی که کوکتل مولوتف در دست داشت و در همین حال یکی از افسران شهربانی با کلت کمری مستقیم به شلیک کرد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ قبل از انقلاب به این محله به خاطر آشفته بازاری که در این محله ایجاد شده بود و به دلیل حجم بالای معضلاتی همچون کثیفی به این محله ظلم آباد می‌گفتند.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا,

این محله شرایطی بسیار بدی برای زندگی داشت و خصوصاً در فصل‌های بارندگی به دلیل نداشتن مسیر تخلیه آب و نزدیکی با دریا آب در مسیر می‌ماند و یک استخر بزرگ درست می‌شد.



بچه‌ها وقتی از این مسیرها عبور می‌کردند دائماً خیس می‌شدند و همین مسائل باعث می‌شد و از بینی کودکان این محله در فصل سرما آب زلال جاری باشد و گرفتار دوا و درمان.

تولد من در سال 1341

من در سال 1341 در چنین محله‌ای که یکی از محله‌های فقیرنشین شهر بود به دنیا آمدم و پدرم کارگر ساده لنج بود که در اصطلاح خودمان به این دست از کارگران جاشو می‌گوییم.

در آن ایام یک جاشو درآمد چندانی نداشت و برای پر کردن شکم خانواده مجبور بود تلاش زیادی کند که البته چیز چندانی هم به دست نمی‌آورد و روزگار به سختی می‌گذشت.

ما هشت خواهر و برادر بودیم که من فرزند چهارم خانواده بودم و بعد از هفت سال پرسه زدن در کوچه‌ها نوبت آن شد که به مدرسه برود و عزای مادر شروع شد.

شب قبل از اینکه به مدرسه بروم مادرم در فکر آن بود که لباس نو ندارم و با پدرم در این زمینه صحبت کرد و پدرم گفت ندارم از کجا بیاورم ؟ بروم دزدی کنند ؟ 

مصائب رفتن به مدرسه

من گوشه‌ای ایستاده بودم و شاهد گفت‌وگوی آن‌ها بودم، پدرم دزدی نکرد اما من به مدرسه رفتم با لباس‌هایی که به تنم زار می‌زد و قبل از من برادرم نیز از آن‌ها استفاده کرد و همچنین چون کفش نداشتم با دمپایی به مدرسه رفتم.

روز اول با لباس کهنه به مدرسه رفتن حس ناخوش آیندی داشت اما وقتی به مدرسه رسیدم و دیدم همه‌ی دانش آموزان همین وضعیت دارند و گاهی بعضی‌ها وضعی بدتر از من نیز داشتند و لباس‌هایی که به‌زور به تن بچه اندازه شده بود و گاهی بعضی‌ها تا چهار نفر قبل از آن هم از آن لباس استفاده کرده بودند باعث می‌شد این فضا عادی به نظر برسد و احساس بهتری پیدا کنم.



نمرات درسی من مثل خیلی از هم‌کلاسی‌ها مناسب نبود و نمرات از هجده و نوزده در سال اول به یک و دو در سالهای چهارم رسید.

نقل مکان به باغ‌زهرا

تابستان 1354 من تازه کلاس پنجم بودم مردود شده بودم که از ظلم آباد به باغ زهرا نقل‌مکان کردیم و در آن محل دوباره در کلاس پنج نشستم اما این بار در کلاس مختلط اما مگر در کلاس مختلط می‌شود درس خواند.

ایام گذشت تا اینکه گذشت تا اینکه گفتند تبریز به‌هم‌ریخته و مأموران و گاردی خا ریخته‌اند و چند نفر را کشته‌اند.

می‌گفتند یک‌مشت خرابکار در تبریز و قم و تهران راه افتاده‌اند و همه‌چیز را آتش می‌زنند و می‌گویند از تهران آمده‌اند.

می‌گفتند دارند به بوشهر هم می‌رسند ، این اخبار را که می‌شنیدم می‌ترسیدم ، در فیلم‌های سینمایی خرابکارها ، نقاب‌دارانی بودند مسلسل به دست که از داخل ماشین‌های سیاه‌رنگ به مردم و مغازه‌ها شلیک می‌کنند.

خرابکارها وارد بوشهر شدند

کنجکاو شدم خرابکارها را با چشمان خودم از نزدیک ببینم موج انقلاب خیلی زود به بوشهر رسید و فهمیدم خرابکارها همین مردم هستند که از ظلم و ستم به تنگ آمده و به خیابان‌ها ریخته اند و شعار مرگ بر شاه سر می دهند.

در تظاهرات که مردم حضور داشتند بلافاصله شهربانی یا گارد شاهنشاهی حضور پیدا می‌کرد شرع به شلیک گاز اشک‌آور می‌کردند و یکی از شعارهایی که مردم در مقابل مأمورین رژیم می‌دادند این بود ریو ریو مردی بیو ، که ریو اسم یک خودرو بود و بیو هم به لهجه‌ی بوشهری یعنی بیا بیا.

شهادت شهید میگلی نژاد

پاییز سال 57 بود که صادق میگلی روی سردر دبیرستان سعادت شهید شد ، من و دوستانم  در همان خیابان در حال تظاهرات و زد و خورد با پلیس و گاردی‌های شاهنشاهی بودیم که شهید می‌گلی به سردر مدرسه سعادت  رفت در حالی که کوکتل مولوتف در دست داشت و در همین حال یکی از افسران شهربانی با کلت کمری مستقیم به شلیک کرد و صادق در دم شهید شد.


نقاشی دیجیتال شهید میگلی اثر فاطمه صداقت جو 

تا ماه‌ها بعد جای خون خشک شده ی شهید صادق می گلی روی سردر مدرسه معلوم بود...

متن با لا برگرفته از کتاب «پشت سنگر موج» است که روایتی از خاطرات «حسن شریفی» است که با قلم قاسم یاحسینی به رشته تحریر درآمده است.



انتهای پیام/

,

این محله شرایطی بسیار بدی برای زندگی داشت و خصوصاً در فصل‌های بارندگی به دلیل نداشتن مسیر تخلیه آب و نزدیکی با دریا آب در مسیر می‌ماند و یک استخر بزرگ درست می‌شد.



بچه‌ها وقتی از این مسیرها عبور می‌کردند دائماً خیس می‌شدند و همین مسائل باعث می‌شد و از بینی کودکان این محله در فصل سرما آب زلال جاری باشد و گرفتار دوا و درمان.

تولد من در سال 1341

من در سال 1341 در چنین محله‌ای که یکی از محله‌های فقیرنشین شهر بود به دنیا آمدم و پدرم کارگر ساده لنج بود که در اصطلاح خودمان به این دست از کارگران جاشو می‌گوییم.

,
,
, ,
,
,
,
, تولد من در سال 1341,
,
,

در آن ایام یک جاشو درآمد چندانی نداشت و برای پر کردن شکم خانواده مجبور بود تلاش زیادی کند که البته چیز چندانی هم به دست نمی‌آورد و روزگار به سختی می‌گذشت.

,
,
, ,

ما هشت خواهر و برادر بودیم که من فرزند چهارم خانواده بودم و بعد از هفت سال پرسه زدن در کوچه‌ها نوبت آن شد که به مدرسه برود و عزای مادر شروع شد.

شب قبل از اینکه به مدرسه بروم مادرم در فکر آن بود که لباس نو ندارم و با پدرم در این زمینه صحبت کرد و پدرم گفت ندارم از کجا بیاورم ؟ بروم دزدی کنند ؟ 

مصائب رفتن به مدرسه

من گوشه‌ای ایستاده بودم و شاهد گفت‌وگوی آن‌ها بودم، پدرم دزدی نکرد اما من به مدرسه رفتم با لباس‌هایی که به تنم زار می‌زد و قبل از من برادرم نیز از آن‌ها استفاده کرد و همچنین چون کفش نداشتم با دمپایی به مدرسه رفتم.

روز اول با لباس کهنه به مدرسه رفتن حس ناخوش آیندی داشت اما وقتی به مدرسه رسیدم و دیدم همه‌ی دانش آموزان همین وضعیت دارند و گاهی بعضی‌ها وضعی بدتر از من نیز داشتند و لباس‌هایی که به‌زور به تن بچه اندازه شده بود و گاهی بعضی‌ها تا چهار نفر قبل از آن هم از آن لباس استفاده کرده بودند باعث می‌شد این فضا عادی به نظر برسد و احساس بهتری پیدا کنم.



نمرات درسی من مثل خیلی از هم‌کلاسی‌ها مناسب نبود و نمرات از هجده و نوزده در سال اول به یک و دو در سالهای چهارم رسید.

نقل مکان به باغ‌زهرا

تابستان 1354 من تازه کلاس پنجم بودم مردود شده بودم که از ظلم آباد به باغ زهرا نقل‌مکان کردیم و در آن محل دوباره در کلاس پنج نشستم اما این بار در کلاس مختلط اما مگر در کلاس مختلط می‌شود درس خواند.

ایام گذشت تا اینکه گذشت تا اینکه گفتند تبریز به‌هم‌ریخته و مأموران و گاردی خا ریخته‌اند و چند نفر را کشته‌اند.

می‌گفتند یک‌مشت خرابکار در تبریز و قم و تهران راه افتاده‌اند و همه‌چیز را آتش می‌زنند و می‌گویند از تهران آمده‌اند.

,
,
,
,
, مصائب رفتن به مدرسه,
,
,
,
,
,
, ,
,
,
,
, نقل مکان به باغ‌زهرا,
,
,
,
,
,
,

می‌گفتند دارند به بوشهر هم می‌رسند ، این اخبار را که می‌شنیدم می‌ترسیدم ، در فیلم‌های سینمایی خرابکارها ، نقاب‌دارانی بودند مسلسل به دست که از داخل ماشین‌های سیاه‌رنگ به مردم و مغازه‌ها شلیک می‌کنند.

خرابکارها وارد بوشهر شدند

کنجکاو شدم خرابکارها را با چشمان خودم از نزدیک ببینم موج انقلاب خیلی زود به بوشهر رسید و فهمیدم خرابکارها همین مردم هستند که از ظلم و ستم به تنگ آمده و به خیابان‌ها ریخته اند و شعار مرگ بر شاه سر می دهند.

در تظاهرات که مردم حضور داشتند بلافاصله شهربانی یا گارد شاهنشاهی حضور پیدا می‌کرد شرع به شلیک گاز اشک‌آور می‌کردند و یکی از شعارهایی که مردم در مقابل مأمورین رژیم می‌دادند این بود ریو ریو مردی بیو ، که ریو اسم یک خودرو بود و بیو هم به لهجه‌ی بوشهری یعنی بیا بیا.

شهادت شهید میگلی نژاد

پاییز سال 57 بود که صادق میگلی روی سردر دبیرستان سعادت شهید شد ، من و دوستانم  در همان خیابان در حال تظاهرات و زد و خورد با پلیس و گاردی‌های شاهنشاهی بودیم که شهید می‌گلی به سردر مدرسه سعادت  رفت در حالی که کوکتل مولوتف در دست داشت و در همین حال یکی از افسران شهربانی با کلت کمری مستقیم به شلیک کرد و صادق در دم شهید شد.


نقاشی دیجیتال شهید میگلی اثر فاطمه صداقت جو 

تا ماه‌ها بعد جای خون خشک شده ی شهید صادق می گلی روی سردر مدرسه معلوم بود...

متن با لا برگرفته از کتاب «پشت سنگر موج» است که روایتی از خاطرات «حسن شریفی» است که با قلم قاسم یاحسینی به رشته تحریر درآمده است.



انتهای پیام/

,
,
, خرابکارها وارد بوشهر شدند,
,
,
,
,
,
, شهادت شهید میگلی نژاد,
,
,
,
, ,
, نقاشی دیجیتال شهید میگلی اثر فاطمه صداقت جو ,
,
,
,
,
,
, ,
,
,

 

]
  • برچسب ها
  • #
  • #
  • #

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه