حرکتی که پیکر شهید محسن مهاجر علیه رژیم شاهنشاهی به راه انداخت
برگ افتخاری از مبارزات مردم اصفهان، راهپیماییهای مردم دیار نصف جهان علیه رژیم طاغوت است. یکی از این راهپیماییها با تشییع پیکر مطهر شهید سیدمحسن مهاجر رقم خورد که با جنایت دیگری از عوامل رژیم همراه شد. در این مطلب مشروح این واقعه از زبان یکی از مبارزان انقلابی که در متن واقعه بوده، روایت شده است.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از صاحب نیوز؛ انقلاب 22 بهمن 1357 نه یک اتفاق آنی و ساده بلکه نتیجه سالها مبارزه بود، مبارزه برای آگاه کردن، بصیرت افزایی و رشد مردم از یک طرف و مبارزه برای تضعیف حکومت طاغوت از طرفی دیگر. این مبارزات دارای وجوه مختلفی همچون راهپیمایی، اعتصاب، انتشار اطلاعیههای بصیرت افزای امام خمینی -رحمة الله علیه- و غیره بود.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, صاحب نیوز,حرکت میدانی مردم در راهپیماییها نقش بسیار مهمی در تضعیف حکومت رژیم داشت و یکی از وقایعی که بعضاً تبدیل به راهپیمایی میشد، تشییع پیکر مطهر شهدا بود به همین سبب رژیم شاهنشاهی تلاش میکرد بعد از به شهادت رسیدن فردی، جنازه او را نیز به دست آورده و اجازه تشییع جنازه شهدا را نیز نمیداد.
,لحظه به لحظه وقایع مبارزات علیه رژیم طاغوتی شاه باید در تاریخ ثبت و ماندگار شود. وقایعی که در سراسر کشور از جمله در دیار نصف جهان رخ دادند. به همین سبب یک بار دیگر به سراغ مهدی عابدی، یکی از پیشگامان انقلاب در اصفهان، رفتیم تا با ثبت خاطرهای دیگر از مبارزات ضدشاهنشاهی مردم اصفهان، برگی دیگر بر افتخارات این سرزمین اضافه کنیم.
,این خاطره مربوط میشود به تشییع پیکر مطهر شهید محسن مهاجر که یک راهپیمایی بزرگ علیه رژیم پهلوی را رقم زد. شهید سیدمحسن مهاجر فرزند مرحوم آیت الله سیدحسین مهاجر بود که در دوران دانشجویی خود دست به مبارزات علیه رژیم ضد و در راه همین مبارزات به مقام شهادت نائل آمد. دانشکده فنی دانشگاه فنی و حرفهای اصفهان که به نام دانشکده شهید مهاجر شهرت دارد، به نام این شهید والامقام نامگذاری شده است.
,و اما ماجرای جریان سازی پیکر مطهر این شهید را از زبان فردی که در متن این واقعه بود، روایت میکنیم. محسن عابدی روایت میکند:
,*پیکر شهیدی که منشأ راهپیمایی علیه رژیم شاه شد
, *پیکر شهیدی که منشأ راهپیمایی علیه رژیم شاه شد, *پیکر شهیدی که منشأ راهپیمایی علیه رژیم شاه شد,«آبان ماه 1357 نزدیک اذان ظهر بود که در خیابان ابن سینا که یکی از محلات فعال علیه رژیم پهلوی بود در حال حرکت بودم. از چهار راه ابن سینا حرکت کرده بودم و مقابل کوچهای که ورودی مقبره مرحوم مجلسی است مقابل مسجد صفا رسیدم. دو خودروی گشت ساواک را دیدم که آن اطراف ایستاده بودند. گشتهای ساواک را از تیپ عواملش میشناختیم؛ معمولاً یک خودرو با چهار نفر سرنشین با هیکلهای ورزیده بودند. من اهل آن محله بودم. از یکی از اهالی محل پرسیدم قضیه چیست؟ پاسخ داد در این کوچه انفجاری رخ داده و گویا یک نفر از مخالفان رژیم شاه کشته شده و میخواهند جنازه او را بیاورند.
,وارد آن کوچه که اکنون کوچه شهید ذاکر نام دارد و آن زمان کوچه نقیب نام داشت رفتم. وسط کوچه به چند نفر برخوردم که فردی را با فرغون حمل میکردند که سینه و دستش تا حدودی متلاشی شده و خون آلود بوده و مشخص بود جان خود را از دست داده است. چهرهاش آشنا بود اما به نام نمیشناختمش که بعد فهمیدم شهید سیدمحسن مهاجر پسر آیت الله حاج آقا حسین مهاجر بود. حدس زدم در حال ساخت نارنجک و بمب دستی دچار حادثه شده و شهید شده است چون در فعالیتها این چنین ضد رژیم دست داشت.
,پیشنهاد کردم به بهانه شستشوی پیکر شهید، آن را به مسجد صفا منتقل کنیم و آنها پذیرفتند. برای این کار باید به سمت انتهای کوچه میرفتیم و از مقابل چشم نیروهای ساواک از عرض خیابان عبور کرده و وارد مسجد که روبروی کوچه، آن سمت خیابان بود میرفتیم. سعی کردیم به سرعت از عرض خیابان عبور کنیم که ساواک فرصت نکند به ما نزدیک شود هرچند به خاطر جمعیت زیادی که در خیابان در حال رفت و آمد بودند احتمال این که ساواک سمت ما بیاید کم بود. پیکر شهید را به مسجد بردیم.
,هماهنگ کردیم که جنازه را به بازار برسانیم چون در بازار دوستانی بودند که علیه رژیم فعال بودند. به ذهنمان رسید بهترین تصمیم میتوانست این باشد که جنازه را به بازار اصفهان برسانیم. همه مساجد قدیمی یک تابوت چوبی داشتند که با آن جنازههای محل را برای مسافتی کوتاه تشییع میکردند. تابوت مسجد را آوردیم و جنازه را داخل آن گذاشتیم و از کوچه پشت حرکت دادیم به سمت محله حمام قاضی، محله دردشت، بازار دردشت، بازارچه حاج محمد جعفر تا رسیدیم به خیابان عبدالرزاق و از عرض این خیابان هم جنازه را عبور دادیم به سمت بازار.
,از مسجد که حرکت کردیم پنج شش نفر بودیم و هر چه جلوتر رفتیم به جمعیت ما اضافه شد. حرکتمان با شعارهایی نظیر «مسلمان به پا خیز، برادرت کشته شد» همراه بود و مردمی که در مسیر صدای شعار را میشنیدند درب منازل خود را باز میکردند و کم کم مردان به جمعیت ملحق میشدند تا جایی که وقتی به خیابان عبدالرزاق رسیدیم جمعیت زیادی شده بودیم.
,وقتی به خیابان عبدالرزاق رسیدیم نیروهای مسلح ارتش را دیدیم اما ناگزیر بودیم که توجهی به آنها نکنیم و سریع جنازه را حرکت دادیم، از عرض خیابان عبور کردیم و وارد دهانه بازار شدیم از سه راه باغ قلندرها عبور کردیم و با جمعیت بسیار زیاد وارد مسجد صدر بازار شدیم.
,*متن جامعه تشنه مبارزه، تشنه انقلاب
, *متن جامعه تشنه مبارزه، تشنه انقلاب, *متن جامعه تشنه مبارزه، تشنه انقلاب,داخل مسجد همه نیروها و بازاریهای متدین آمدند و مدرسه علمیه صدر بازار که فضای بزرگی دارد تماماً مملوء از جمعیت شد. یکی از روحانیون هم سخنرانی تندی علیه رژیم کرد و فضای خاصی شکل گرفت. این مسجد و مدرسه علمیه چند درب داشت، آن قدر جمعیت از اطراف داخل مسجد شدند که دیگر داخل محوطه مسجد جا نبود و جمعیت بیرون از مسجد ایستاده بودند.
,دوستان خبر آوردند عوامل رژیم متوجه حرکت ما شدهاند و ورودیهای منتهی به بازار و مدرسه صدر را بسته و تحت کنترل گرفتهاند و به عبارتی ما را محاصره کرده بودند. دو هدف باید محقق میشد ابتدا این که جنازه دست عوامل رژیم و ساواک نیافتد و دوم این که بتوانیم از شرایط پیش آمده علیه رژیم بهره برداری کنیم. با بعضی دوستان مشورت کردیم و قرار شد جنازه را از درب پشت مدرسه بازار بدهیم عدهای خارج کنند و تحویل خانوادهاش بدهند. نهایتاً جنازه از درب پشتی مسجد خارج شد و به دست خانوادهاش رسید و در یکی از روستاهای برخوار که بعدها محسن آباد نام گرفت، دفن شد.
, دوستان خبر آوردند عوامل رژیم متوجه حرکت ما شدهاند و ورودیهای منتهی به بازار و مدرسه صدر را بسته و تحت کنترل گرفتهاند و به عبارتی ما را محاصره کرده بودند. دو هدف باید محقق میشد ابتدا این که جنازه دست عوامل رژیم و ساواک نیافتد و دوم این که بتوانیم از شرایط پیش آمده علیه رژیم بهره برداری کنیم. با بعضی دوستان مشورت کردیم و قرار شد جنازه را از درب پشت مدرسه بازار بدهیم عدهای خارج کنند و تحویل خانوادهاش بدهند. نهایتاً جنازه از درب پشتی مسجد خارج شد و به دست خانوادهاش رسید و در یکی از روستاهای برخوار که بعدها محسن آباد نام گرفت، دفن شد.,ما هم داخل تابوت به اندازه وزن شهید آجر چیدیم و روی آن پارچه قرمزی کشیدیم و تابوت را شعارگویان از درب اصلی مسجد به سمت چهارراه کرمانی حرکت دادیم. به خیابان حافظ رسیدیم و در چهارراه کرمانی نزدیک مسجد آقا علی آقا که به خیابان نشاط منتهی میشد رسیدیم که سر و صدای تیراندازی و تیر هوایی بلند شد.
,رفته رفته به خیابان نشاط رسیدیم و از آن جا به سمت پل خواجو حرکت کردیم. همین طور که پیش میرفتیم تانکها و نیروهای ارتش تیر هوایی میزدند که هر بار صدای خیلی مهیبی ایجاد میکرد و با هر صدا کم کم جمعیت پراکنده میشدند تا این که جمعیت به 40 الی 50 نفر رسید. وسط خیابان نشاط به نقطهای رسیدیم که دو طرف کوچه بود و روبرو و پشت سر هم نیروهای ارتش رسیده و راه را مسدود کرده بودند و اخطار میدادند.
,*برگی دیگر از جنایت رژیم شاه
, *برگی دیگر از جنایت رژیم شاه, *برگی دیگر از جنایت رژیم شاه,چارهای نبود جز این که تابوت را زمین گذاشته و فرار کنیم. لذا به سمت دو کوچه که در دو سمت خیابان بود فرار کردیم. من به همراه چند نفری که دنبال من آمده بودند به سرعت داخل یکی از کوچهها در حال دویدن بودیم که تیراندازی به سمت ما شروع شد. حدود 20 الی 30 متر داخل کوچه رفته بودیم که یک لحظه صدای تیراندازی آمد سرم را به سمت راست برگرداندم فردی که سنش از من بیشتر بود در کنار من در حال دویدن بود یک لحظه دیدم سرش در اثر اصابت گلوله ژ-3 متلاشی شد و به زمین افتاد.
,سمت چپم یک کوچه بن بست بود وارد آن شدم در یک خانه را زدیم و به همراه یک نوجوان که با ما بود، وارد آن خانه شدیم. مدتی که گذشت غروب شده بود. ارتش وارد کوچه شده و با بلندگو صدا میزدند که داخل تابوت جنازهای نبوده، اینها مارکسیست اسلامی هستند، شما را فریب دادهاند، فراریان را تحویل دهید. منزلی که وارد آن شدیم خانه پیرمردی بود که مردانگی کرد و به ما پناه داد. داخل خانه شدیم و چون اول زمستان بود کرسی گذاشته بود، ما را داخل کرسی نشاند.
,ارتش شروع به گشت زنی دقیق و خانه به خانه کردند. دیدیم ارتشیها آمدهاند روی پشت بام خانهها. خیلی جلادانه برخورد میکردند یکی از انقلابیون را که پیدا کردند از روی پشت بام به پایین پرت کردند و خیلی اذیتش کردند. به ذهنمان رسید ببینیم میشود از راه پشت بام فرار کنیم، لذا آمدیم وارد راه پله به سمت پشت بام شدیم. چیزی شبیه گنجه و کمد در آن جا گذاشته بودند که محل نگهداری کبوتر و پرندگان بود، داخل آن شدیم. فضایی بود که دو نفر به زحمت بتوانیم داخلش بشینیم و درب چوبی آن را ببندیم.
,داخل آن شدیم و درب را بستیم. اتفاقاً ارتشیها از روی پشت بام درب را شکستند و وارد خانه آن پیرمرد شدند. پسری که با من بود جوان بود، ترسیده بود و میلرزید. وقتی نیروها وارد راه پله پشت بام شدند مجبور شدم جلو دهانش را گرفتم و سعی کردم او را آرام کنم تا از کنار ما عبور کردند و رفتند.
,نیم ساعتی خانهها را میگشتند. ما تا ساعت حدود 11 الی 12 شب جرأت نکردیم از خانه خارج شویم. هنوز گهکاهی صدای شلیک شنیده میشد. پیکر مطهر این شهید به لطف خدا جریانی علیه رژیم به راه انداخت و نفرت مردم از رژیم طاغوتی شاهنشاهی را بیشتر کرد.»
,انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه