مادری که قبل از افطار سحری، خواب شهادت فرزندش را دید
دی ماه سال 1365 که از قضا ماه رمضان بود. قبل از برخواستن برای افطار سحری، مادر خواب دید که همت را هل داده و به او می گوید برو پیش "قربان"...[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از آران مغان، همت کامکار فرزند محمد، به قول مادرش در صبحگاه یک روز پاییزی به عنوان سومین فرزند خانواده احتمالاً در سال 1349 به دنیا آمد، اما پدرش با تدبیر اینکه او آنگاه که به سن خدمت برسد، کودک به نظر برسد و از خدمت وظیفه معاف شود؛ تاریخ تولد او را 1345 گرفت، اما نمیدانست که تقدیر، از تدبیر آدمیان بسی قوی تر و زیرکتر است.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا , آران مغان,

, وی در روستای "آقامحمدبیگلو"، از توابع شهرستان گرمی به دنیا آمد. خانواده وضعیت نا بهسامانی داشت و در معنای واقعی کلمه به نان شب محتاج بود و از امروز به فردا چیزی نداشت. نه زمینی در کار بود نه شغل مناسب. پدر، کارگرِ این و آن بود و مادر در حالی که فرزندش را به پشت میبست، کارهای خانه این و آن را انجام میداد و تابستان ها در مزارع گندم خوشهچینی میکرد تا رزق حلال فرزندان خود را تأمین کند.
,همت آنگاه که قدم در کودکی پا نهاد، با بچههای همسایه مشغول بازی های محلی "آرادا قالدی"، "قایش گوتدو"، "چلنگ آغاج"، "قایم باشک" و "دوقــّّوز اوکوز" بود؛ بچهای بود با فطرتی سالم، بنیهای قوی، استخوان بندی درشت و بدنی پر، با ذهن و دستی زیرک که تا به نوجوانی رسید علاوه به کمک در کارهای پدر شروع کرد به چراندن حیوانات و از همان صحرا و کنار حیوانات راه خود را به سوی جبهه گشود."
,چرای بره و گاو چیزی است که دوران خردسالی، کودکی و نوجوانی همت را به هم دوخت. آنگاه که کودک بود به مدرسه نرفت؛ چرا که خانواده فقیر بود و از طریق کارِ درو و خوشهچینی و چراندن حیوانات روستا و یا کار در رشت و تهران روزگارشان را میگذراندند. روزگار سختی بود. و سختی، این امکان را در پیش روی همت قرار داده بود که در پایان دوران کودکی به تمام کارهای روستایی تسلط یابد؛ از چرای حیوانات گرفته تا درو کردن یونجه، گندم و آبیاری زمین همه دست به دست هم داد تا از همت بعنوان یک بچه روستایی با بنیه قوی درست کند.
,هنگامی که دواره ساله بود، جنگ در کشور جریان داشت. از زمانی که همت، جریان جنگ را فهمید، خود را برای شرکت در آن مصم یافت. "اما او بسیار کم سن و سال بود و تنها هیکلش بزرگ شده بود. و از سویی نیز خانواده مانع از رفتن همت به جبهه می شدند. بدین ترتیب برای همت نوجوان، کارها و همان زندگی بدون تغییر و یک نواخت ادامه داشت و این ادامه برایش جالب نبود. او به دنبال تجربههای جدید بود.
,همت ساده بود و دغلبازی در او راه نداشت و در این بین عاشق امام خمینی بود. میخواست به جبهه برود اما خانواده مانع میشدند. نوجوانی بود چهار شانه، با گونههای پر و چشمانی بزرگ و ابروهای طاق کشیده، خندهرو و شوخ طبع بود و دوستانی داشت که آنگاه که در جبهه بودند به دیدار مادرش میآمدند و حال او را میپرسیدند و سراغ همت را میگرفتند و یا برایش نامه مینوشتند.
,همین نوجوان که اکنون شناسنامهاش او را جوان نشان میداد، اما هرگز دوران جوانی را تجربه نکرد. آدمی بود که در زندگی او، اوقات فراغت معنایی نداشت و زندگی سخت روستایی او را مقاوم به بار آورده بود. آرزو داشت به جبهه برود و میخواست برادر ارشدش ازدواج کند و برای دوران بعد از خدمتش آرزو داشت در تهران و یا هر جای دیگر شغلی پیدا کند. برای پدر و مادرش خانه سنگی بسازد. ازدواج کند و در یک جا و زیر یک سقف با پدر و مادرش زندگی کند.
,شامگاه یکی از روزها که به خانه رسید، خبری شنید که از حوزه نظام وظیفه گرمی اخطاری فرستاده و او را به خدمت فرا خوانده اند. چوب و چنته را به کنار گذاشت و دست و روی خود را شست و تصمیم خود را گرفت تا صبح اول وقت فردا با عمویش خود را به حوزه نظام وظیفه گرمی معرفی کند.
,این کار را کرد و بلافاصله به خدمت اعزام شد. از طریق سپاه پاسداران انقلاب اسلامی آموزش دید و در مناطق جنگی جنوب مشغول خدمت شد. آرپیجیزن ماهری بود، مخصوصاً در منطقه عملیاتی شلمچه.
,

, او بیست و یک ماه خدمت کرد. بارها به مرخصی آمد و هر بار که میآمد و حتی این آخرین بار از خوبی ها و دوستی های رایج در جبهه سخن میگفت.
,خدمت تجربههای زیادی برای آدمی فراهم میکند!! آخرین بار که به مرخصی آمده بود، تعریف میکرد که در بازگشت از مرخصی در اتوبوس با زنی میانسال همسفر میشود. زن به قید سوگند قرآن، او را شب به خانه میبرد و در حالی که همت میترسیده، او و دخترانش ساعت ها با همت صحبت میکنند. از او پذیرایی میکنند و صبح او را به ترمینال رسانده، پول تو جیبی داده و سوار اتوبوس میکنند و قسم اش میدهند که پس از خدمت به آنها سر بزند.
,یکی از روزهای دی ماه سال 1365 که از قضا ماه رمضان بود. قبل از برخواستن برای افطار سحری، مادر همت خواب دید که همت را هل داده و به او می گوید برو پیش"قربان"؛ قربان ده روز پیش شهید شده بود!
, قربان ده روز پیش شهید شده بود!,همت که بیرون رفت، مادر از خواب برخواست و به بیرون از خانه دوید. وقت سحری بود. در آقامحمدبیگلو همهمه ای در جریان بود، اما معلوم نبود از چیست. مادر به چند خانه سر زد. گفتند: پسر فلانی پایش زخمی شده است. باور نکرد و به مسجد رفت و در آنجا خادم مسجد را دید که مسجد را جارو میکند. او را به مسجد سوگند داد که آیا همت شهید شده است. او گفت: نه.
,اما همت شهید شده بود. پس فردا نزدیک ظهر پیکر مطهرش را آوردند تا مادرش وی را شناسایی کند. اما مادر همت چون پیش تر در خواب به این یقین رسیده بود، دیگر نیازی ندید که پیکر فرزندش را شناسایی کند. به همین خاطر اجازه نداد درب تابوت را باز کنند.
,همت آنگاه که برخاست دشمن را نشانه رود، تا آتش او را خاموش سازد، از ناحیه پیشانی هدف تیر مستقیم دشمن قرار گرفت و جزء شهدای عملیات کربلای پنج قرار گرفت. و در واقع او در سال 65/10/27 در حالی که بعنوان یک پاسدار وظیفه در حال جنگ با دشمن بعثی بود در منطقه عملیاتی شلمچه به شهادت رسید.
,پیکر مطهر شهید "همت کامکار" در گلزار شهدای روستای آقا محمدبیگلو از توابع شهرستان گرمی به خاک سپرده شد.
,این چکیده زندگی شهید "همت کامکار" بود تا زمانی که به جبهه اعزام شد؛ چکیده زندگی بسیاری از شهیدان عزیزی که ذهنی پاک و فطرتی سالم داشتند و تا احساس کردند دفاع از میهن و دیانت لازم است، برای جهاد در راه خدا و لبیک گفتن به فرمان امام خمینی (ره) خود را به آب و آتش زده و به جبهه رساندند. و بیشتر آنها نیز در این راه به فیض شهادت رسیدند.
,روحشان شاد و یادشان پر رهرو باد.
,انتهای پیام/پ
]
ارسال دیدگاه