نیمه صفرآغاز غم انگیز بیماری که منجر به رحلت پیامبرشد
هنگامی که پیامبر از عایشه و حفصه آن سخنان را شنید دانست که ابوبکر و عمر در انجام امر او تأخیر و تخلف کرده اند و برای این که فتنه ها را بخواباند و شبهه ها را زایل نماید از بستر بیماری با زحمت بسیار برخاست در حالی که از شدت ضعف نمی تواسنت روی دو پای خود بر زمین بایستد پس دستان او را علی بن ابی طالب (ع) و فضل بن عباس گرفتند و حضرت بر ایشان تکیه داد...[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانابه نقل از پایگاه خبری ثامن، بیمارى پیامبر صلى الله علیه و آله که منجر به رحلت آن حضرت شد از نیمه ماه صفر آغاز شد.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پایگاه خبری ثامن،,در دوران بیماری، پس از آنکه حضرت ازبقیع بازگشت سه روز در منزل خویش ماند آن گاه از خانه به سوی مسجد خارج شد در حالی که بر سرش دستار پیچیده و با دست راست به امیر المومنین علی (ع) و با دست چپ به فضل بن عباس تکیه داده بود تا این که به مسجد داخل شد و از منبر بالا رفت و بر آن نشست، سپس فرمود: ای مردم هر کس نزد من مالی دارد و گمان می کند از من طلب دارد بیاید تا طلبش را به او بدهم و هر کس بر گردن من دین دارد مرا از آن خبر نماید، ای مردم هیچ چیزی بین خداوند و بندگان وجود ندارد که به او خیری برساند یا از او شری را دفع نماید مگر عمل آن ها، ای مردم هیچ مدعی نمی تواند مطالبه کند و هیچ آرزومندی نمی تواند به آرزویش دست یابد و اگر نافرمانی نماید به دوزخ گرفتار خواهد آمد، آن گاه حضرت گفت: خداوندا، آیا ابلاغ وظیفه ی خود و امر تو را نمودم، سپس حضرت از منبر پایین آمد و با مردم به سرعت نماز خواند.
,
پس از آن به خانه خود رفت، در آن هنگام در خانه ام سلمه بود، یک یا دو روز در خدمت حضرت بود و بعد عایشه نزد او آمد و از او خواست که پیامبر (ص) را به خانه او انتقال دهد تا او را پرستاری نماید، دیگر زنان رسول الله (ص) نیز از ام سلمه خواستند ولی او به عایشه اجازه داد و پیامبر را به خانه ای که عایشه در آن ساکن بود بردند، بیماری حضرت تشدید شد و استمرار یافت. بلال حبشی در هنگام نماز صبح به نزد رسول الله (ص) آمد در حالی که او سخت مریض بود پس ندا داد، الصلاة یرحمکم الله، رسول الله (ص) نیز با صدای اذان بلال اذان گفت و فرمود: یکی از مردم با جماعت به نماز بایستد و نماز بخواند چون من بسیار مریض هستم و به خویش مشغولم، عایشه گفت: به نزد ابوبکر بروید و به او بگویید تا برای امامت نماز برود، و حفصه دختر عمربن خطاب گفت: به نزد عمر بروید، هنگامی که رسول الله (ص) سخن حفصه و عایشه را شنید و حرص آن ها را در امام جماعتی پدرانشان و فتنه و بلایی که آن دو برپا می کنند دید (در حالی که رسول خدا زنده است و هنوز از دنیا نرفته است) در ضرب المثلی فرمود: زنانی که عاشق جمال و وصال حضرت یوسف (ع) بودند دست از او شسته و او را رها نمودند.
,
هنگامی که از عایشه و حفصه آن سخنان را شنید دانست که ابوبکر و عمر در انجام امر او تأخیر و تخلف کرده اند و برای این که فتنه ها را بخواباند و شبهه ها را زایل نماید از بستر بیماری با زحمت بسیار برخاست در حالی که از شدت ضعف نمی تواسنت روی دو پای خود بر زمین بایستد پس دستان او را علی بن ابی طالب (ع) و فضل بن عباس گرفتند و حضرت بر ایشان تکیه داد و در حالی که پاهایش از ضعف بر زمین کشیده می شد از خانه خارج شد، وقتی به مسجد آمد دید که ابوبکر به سوی محراب رفته و به امامت نماز ایستاده پس با دستش به او اشاره فرمود تا از محراب به عقب بیاید و بایستد، ابوبکر از محراب بیرون آمد و رسول الله (ص) در محل اقامه نماز ایستاد و تکبیر گفت و نماز را از ابتدا شروع کرد و دوباره اذان و اقامه گفت و به اذان و اقامه و مقدمات نماز ابوبکر اعتنا ننمود پس نماز را خواند و به خانه اش بازگشت، آن گاه ابوبکر و عمر و عده ای از کسانی که در مسجد بودند را فراخواند و به آن ها فرمود: آیا من نگفته بودم که با لشکر ااسامه بن زیاد برای جنگ خارج شوید؟ همگی گفتند: بله یا رسول الله (ص)، حضرت فرمود: پس برای چه در امر من تعلل و تأخر نمودید؟ ابوبکر گفت: من به همراه لشکریان رفتم و بازگشتم تا با خدای تو تجدید پیمان نمایم و عمر گفت: یا رسول الله من با سپاهیان نرفتم چون دوست نداشتم لشکریان و یاران درباره حال شما از من سؤال نمایند! پس رسول الله (ص) سه بار فرمود: به همراه لشکر اسامة ابن زید بروید. سپس از فرط خستگی و غصه و اندوهی که بر او وارد شد از هوش رفت و اندکی در این حال بیهوش ماند پس جماعت مسلمین همه گریستند و صدای گریه و زاری از زنان و اولاد مسلمین بپا شد و هر کس از مسلمین که در آن جا حاضر بود گریست.
, ا,
وقتی که حضرت به هوش آمد به آنها نظری افکند و فرمود: قلم و دوات و قطعه ای استخوان کتف گوسفند بدهید تا برای شما چیزی بنویسم که پس از این هرگز گمراه نشوید سپس دوباره از هوش رفت، برخی از حاضران برخاسته و دوات و کتف طلبیدند تا به حضرت برسانند که عمر به یکی از آنها گفت: برگرد به درستی که او مریض است و هذیان می گوید!!! او هم بازگشت و حاضرین از این که در آماده کردن و آوردن دوات و کتف کوتاهی و سستی کرده بودند پشیمان شدند و در میان خود یکدیگر را سرزنش نمودند و گفتند: انا لله و انا الیه راجعون، به تحقیق که به خاطر نافرمانی از فرمان رسول الله (ص) متفرق و پراکنده خواهیم شد،
,
عده ای چنین شبهه میکنند: به فرض که وقتی پیامبر اکرم (ص) کنف و دوات خواستند که وصیت کنند، عمر مخالفت کرد، پس چرا علی (ع) به این امر اقدام نکرد؟
,
نخست دقت شود که وقوع چنین ماجرایی به هیچ وجه «فرض» نیست، بلکه واقعیت داشته است و اسناد موجود در کتب بسیار معتبر و حتی مرجع اهل سنت، بسیار بیشتر از تشیع است که ذیلاً فقط چند نمونهی آن ایفاد میگردد:
- پیامبر اکرم (ص) در اواخر عمر فرمودند: برای من کنف و دواتی بیاورید تا برای شما متنی بنویسم که پس از آن گمراه نشوید.(صحیح بخاری، ج 1، باب کتاب العلم، ص 30 – حنبل در مسند، ج 1، ص 325 - صحیح مسلم، ج 2، ص 14)
- عمر گفت: «بیماری بر پیامبر(ص) غالب آمده، کتاب خدا ما را بس است!»، اختلاف، فراوان شد، پیامبر(ص) فرمود: « از کنار من برخیزید، نزاع و در گیری نزد من سزاوار نیست.» (صحیح بخاری ج 1، باب کتابت العلم حدیث 3 ص 37 دارالفکر).
- ابوالفضل احمد بن ابی طاهر در کتاب تاریخ بغداد و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه (ج2، ص 97) در شرح حال عمر نوشتهاند:
یک روز طی مباحثهای مفصل که میان ابن عباس و عمر در گرفت، عمر گفت: پیامبر تصمیم داشت که به هنگام بیماریاش، تصریح به نام او (علی بن ابیطالب) کند، ولی من نگذاشتم. پیامبر (ص) آزرده گشت.
الف - از مجموع احادیث معلوم میشود که مجلس چنین نبوده که چند نفر مؤمن، فاضل و با اخلاق در کنار بستر پیامبر اکرم صلوات الله علیه و آله نشسته باشند و حضرت دستوری دهند و احیاناً یکی از آنان مخالفت کند. بلکه جمع معلومالحالی با اهداف معینی که از جمله غوغاسالاری و شکستن حرمتها، تعیین و تکلیفهای بعدی و حتی نزاع و شاید عواقب بعدی آن در حضور ایشان جمع شده بودند و معلوم نیست اگر میتوانستند این نزاع را ادامه دهند، چه اتفاقاتی را برنامهریزی کرده بودند؟
اسناد تاریخی بیانگر است که وقتی عمر مخالفت کرد، عدهای به مخالفت او پرداختند. حتی زنان پیامبر (ص) و عدهای دیگر که بر بالین حاضر بودند معترض شدند که مگر امر او را نشنیدید و چرا نمیگذارید او وصیتش را بنویسد؟! عمر خطاب به آنها (زنان) گفت: «شما همانند دلباختگان یوسف هستید که به هنگام مریضى پیامبر اشکتان جاری میشود، و به وقت سلامتى او، برگردن او سوار میشوید»! این اهانتهای پرخاشگرانه به همسران و زنان محضر رسول خدا (ص) به حدی شدت و ادامه یافت که ایشان با آن حالشان دخالت کرده و فرمودند: «معترض آنان نگردید و به حال خودشان واگذارید، زیرا آنها از شما بهتر هستند». (الطبقات الکبرى لابن سعد ، ج2 ، ص 244 ، المعجم الأوسط للطبرانی ، ج 5 ص 288 ؛ مجمع الزوائد للهیثمى الشافعى ، ج 9 ص 34 ؛ کنز العمال ، ج 5 ص 644 ، ح 14133).
در هر حال کسی که آمده بود تا با غوغاسالاری و جنجال تعیین و تکلیف کند و کسی که تا این حد جسارت کرده بود که در محضر ایشان بگوید: «هذیان میگوید» و اظهار نماید که به وصیت تو احتیاجی نداریم «قرآن برای ما کافی است»، میدانست چه میکند. لذا کار را به جایی رساند که پیامبر اکرم (ص) شخصاً از ادامهی این سیاست جلوگیری نموده و ضمن اخراج همگی، درس چگونگی حضور در محضر نبی و اطاعت از او را تکرار نموده و فرمود: «قوموا عنی و لا ینبغی عندی التنازع» - یعنی برخیزید و بروید، نزاغ در نزد من سزاوار نیست. (صحیح بخاری باب کتابه العلم من کتاب العلم : 1/22).
ب – دستور اخراج دلیل بر انصراف پیامبر اکرم (ص) از موضوع نوشتن است. و نشان میدهد که ایشان از این «دستور» اهداف دیگری در پیامرسانی به مردم آن روزگار و همهی جهان اسلام در طول اعصار داشتند که در آن مجلس محقق گردید. و گرنه برای ایشان مشکلی نبود که در ساعتی قبل و یا بعد از آن جلسه بفرمایند: علی جان قلم و دواتی بیاور تا بنویسم.
بدیهی است که حضور پیامبر اکرم (ص) در غدیر خم، آن خطبهی جامع و معرفی علی (ع) به عنوان جانشین و خلیفهی بعد از خود و اولیالامر و امام مردم و نیز تأمل و درنگ برای بیعت گرفتن از تک تک حاضرین که ابوبکر و عمر از اولین آنها بودند و ...، سندیت بسیار محکمتری از یک تکه نوشتار بر روی کنفی پوسیدنی داشته و دارد. پس، کسانی که آن واقعه در حضور هزاران تن از مسلمانان و حتی بیعت خود را گردن ننهادند، به هیچ وجه برای یک تکه کنف وقعی قائل نمیشدند. یا میگفتند جعلی است و یا میگفتند: پیامبر (ص) در حال بیماری و تب و هذیان چیزی نوشته است که اعتبار ندارد. چرا که این مطلب را در حضورش نیز مدعی شدند.
ج – بلکه هدف محقق شدهی پیامبراکرم (ص) از این دستور این بود که مسلمین دوست و دشمن خود را بهتر بشناسند. قصد غایی ایشان این بود که دست کم مسلمانان فریب گفتارها، ادعاها و مواضع فریبکارانه یا منافقانه را نخورند. ایشان به اثبات رساندند که عدهای اگر چه به ظاهر از صحابه هستند، اما نه تنها هنوز «ایمان» نیاوردهاند، بلکه «اسلام» هم نیاوردهاند که لااقل تسلیم امر رسول خدا (ص) باشند. و بدانند که آنها حتی از اندک علم لازم هم تهی هستند و هنوز نمیدانند که معصوم هیچگاه «هذیان» نمیگوید. مضاف بر این که از ادب و اخلاق نیز خبری نیست و به جسارت به خود ایشان میگویند: «وصیت کردن شما لازم نیست، کتاب خدا ما را بس است» و در حضورشان به همسران و خانوادهی ایشان اهانت میکنند و بیعت را حتی قبل از رحلت میشکنند. پس چگونه میتوانند رهبران و هدایت کنندگان شما باشند؟!
ایشان به تاریخ درس داده و اثبات نمودند که بهانههای متفاوتی که پس از رحلت برای کنار زدن علی بن ابیطالب علیهالسلام خواهند آورد، فقط دستآویز است، وگرنه دشمنی و کینه نسبت به علی علیهالسلام سابقهی دیرینه دارد.
در هر حال هدف رسول خدا (ص) از این فرمایش و تحمل این جسارتها، گستاخیها و نافرمانیها محقق شدو ایشان هفتاد روز قبل از رحلت علی (ع) را به وضوح معرفی کرد و در بستر رحلت نیز دشمنان علی (ع) را نه فقط در بیان، بلکه به صورت علنی مصداقی و مستدل معرفی نمود، لذا دیگر هیچ نیازی به نوشتن نبود، و گرنه در همان مجلس یا قبل و بعد آن میفرمودند: یا علی، تو قلم و کنفی بیاور تا بنویسم و قطعاً ایشان اطاعت مینمود و کسی هم نمیتوانست جلودار شود.
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
انتهای پیام/پ
]
ارسال دیدگاه