تنها صدایی که فرزند از پدرش می شنود

تنها صدایی که فرزند از پدرش می شنود
آری کودکی که نه پدر دیده و نه حتی نوازشش را،با تنها صدا و عکسی که از او به یادگار مانده،روزگار می گذراند و تنها دلخوشی اش همان صدا است که هر روز و شب در گوشش زمزمه می کند.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانابه نقل از سایت زنان استان کهگیلویه و بویراحمد(ایل بانو)اسفند از راه رسیده بود،لیشتر طلیعه بهار گرمسیر استان چهار فصل کهگیلویه و بویراحمد مثل نگینی می درخشید.چکاوکان در میان گندم زار سرود رهایی می خواندند.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, سایت زنان استان کهگیلویه و بویراحمد(ایل بانو), .,

روزهای آفتابی و شب های مهتابی زیبایی دیار را دو چندان کرده بود بسیاری از گل های خود رو سر از خاک بیرون آورده بودند و شقایق های نوشکفته در آغوش باد می رقصیدند.

اول اسفند 1343 نوزادی چشم به جهان گشود که پدرش نام او را علیرضا نامید. چه زیباست با نام علی)ع( و با مهرش به اعلی علیین برسد و با نام نیکوی امام رضا)ع( مقام رضا را به دست بیاورد و فی عیشته راضیه را معنای عینی کند.

شهید علیرضا خمیسی در روستای اسلام آباد لیشتر زندگی را آغاز کرد،دوران ابتدایی را با موفقیت گذراند و دوران راهنمایی را در مدرسه آیت الله غفاری سپری کرد. شهید در اوج گیری انقلاب اسلامی و تظاهرات مردمی در راهپیمایی هایی که در منطقه برگزار می شد نقش بسزایی داشت.

در دوران دفاع مقدس و جنگ تحمیلی ارداتش به حضرت امام(ره( سبب شد در تاریخ 10 آبان ماه سال 1362 عاشقانه به جبهه های نبرد حق علیه باطل بشتابد و مأموریت سه ماه ای را با سربلندی به پایان برساند.

پس از بازگشت از جبهه و معرفی خود به حوزه نظام وظیفه با توجه به شرایط خانوادگی، برگ معافیت از سربازی را دریافت کرد. در همین زمان ازدواج کرده و زندگی خود را بنیان نهاد. ثمره این ازدواج یک پسر است. شهید خمیسی برای مدتی در پروژه تزریق گاز گچساران مشغول به کار شد. اما عاقبت عشق به جبهه و سرزمینی که در آن خاطرات شیرین داشت سبب شد دوباره برای مدت 45 روز با متجاوزان به نبرد برخیزد. اما انگار رفت و آمدها قانعش نمی کرد و عطشش را فرو نمی شاند. همواره ذکرش یا حسین)ع( بود و آرزویش شهادت بود. تا این که در تاریخ 6 آبان ماه 64 با اشتیاقی وصف ناپذیر راهی جبهه های جنگ شد.

پس از 34 روز مبارزه و نبرد بی امان در تاریخ 18آذر ماه 1364 به فیض شهادت نائل آمد.

وصیت نامه شهید:

الَّذِینَ قَالُواْ لإِخْوَانِهِمْ وَقَعَدُواْ لَوْ أَطَاعُونَا مَا قُتِلُوا قُلْ فَادْرَؤُوا عَنْ أَنفُسِکُمُ الْمَوْتَ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ آل عمران آیه﴿۱۶۸﴾

همان کسانى که ]خود در خانه]نشستند و در باره دوستان خود گفتند اگر از ما پیروى مى‏کردند کشته نمى‏شدند بگو اگر راست مى‏گویید مرگ را از خودتان دور کنید.

مادر جان!اگر مرا ندیدی حلالم کن،خود می دانی که من از اوایل پا گرفتن انقلاب اسلامی خواستم سهمی در آن داشته باشم. پس مادر جان بعد از مرگ من اشک مریز،زیرا امام عزیزمان نیز در سوگ فرزندش اشک نریخت.

آخرین وصیتم به برادران و خواهران مسلمانم این است که دست از حمایت امام و روحانیت برندارند،زیر ا این ها تنها قشری هستند که می توانند راه حسین(ع) را ادامه دهند.

درد دل های یک پسر با پدر شهیدش

فرزند شهید که در هنگام شهادت پدرش 10 ماهه بود چنین بیان می کند: دیدن پدر بیشتر برایم یک رویا است چون اصلاًچیزی از او به خاطر ندارم، تنها مرحم دلم و چیزی که جای خالی وی را کمی برایم پر می کند، نوار کاستی است که قبل از این که برای آخرین بار روانه جبهه شود ضبط کرد و همیشه به آن گوش می کنم و گویا که برایم لالایی می خواند و چندین سال است که به این نوار عادت کرده ام. اما از دوستانش شنیده ام که پدرم واقعاًانسانی رشید،باگذشت،شجاع و مومن بود و من با اوصاف و مردانگی او زندگی می کنم و برخود می بالم.امیدوارم بتوانم فرزندی شایسته برای او باشم و از خون او پاسداری کنم.

در کلاس اول راهنمایی وقتی معلم از بچه ها می خواست خود را معرفی کنند و شغل پدرشان را بگویند با اندوهی تلخ تو را مسافر نامیدم وگفتم پدرم هنوز در سفر است.پدر جان نیستی که ببینی مادر این سال ها چقدر شکسته شده این مادر شکسته همان است که صبر و استقامتش نگذاشت خم به ابروی بچه ها بیاید با گریه هامان گریه کرد و با خنده هایمان خنده!این مادر شکسته همان است که جوانی اش را به پای بچه ها گذاشت و اجازه نداد بی پدری به اندوهی مجسم تبدیل شود و جای خالی تو در خانه احساس شود.

پدر نگاه کن!حالا من بزرگ شده ام بزرگ تر از درخت حیاط خانه و هنوز دوست دارم گاهی تو را در خواب ببینم تو را می شنوم و نسیم خسته را می بویم و بی اختیار گریه ام می گیرد.من فرزند جوان توام! اما هنوز وقتی عکست را پیش رویم می گذارم بی اختیار بغض و گریه امانم نمی دهد.

من فرزند جوان توام! اما هنوز کودکانه دلم برایت پر می زند و تو خوب می دانی چقدر دلتنگ نگاه پدرانه و نوازشگر و مهربان توام ای پدر!عاشقانه پر کشیدی و حالا خون عاشقانه تو در رگ های من است حالا من نیز عاشقم.

آری کودکی که نه پدر دیده و نه حتی نوازشش را،با تنها صدا و عکسی که از او به یادگار مانده،روزگار می گذراند و تنها دلخوشی اش همان صدا است که هر روز و شب در گوشش زمزمه می کند.

حسین خمیسی برادر شهید از خاطرات با برادر می گوید:او همیشه نامه می نوشت و در نامه هایش اسامی همه اهالی روستا را می نوشت و می گفت:سلام مرا به همه برسانید پس از شهادتش حضور معنویش را بارها در زندگی خودم احساس کردم و حتی بر زندگی دوستان و بستگان نیز تأثیر می گذاشت.

فرزندم دچار بیماری شده بود و باید او را برای مداوا به شیراز می بردم،وضعیت مالی خوبی هم نداشتیم کل پول وی 500 تومان بود که آن را به من داد و قول داد تا از شیراز بر نگردم به جبهه نرود،اما طاقت نیاورد بود تا آمدم رفت جبهه و سرانجام شهید شد.

انتهای پیام/ص

,

روزهای آفتابی و شب های مهتابی زیبایی دیار را دو چندان کرده بود بسیاری از گل های خود رو سر از خاک بیرون آورده بودند و شقایق های نوشکفته در آغوش باد می رقصیدند.

اول اسفند 1343 نوزادی چشم به جهان گشود که پدرش نام او را علیرضا نامید. چه زیباست با نام علی)ع( و با مهرش به اعلی علیین برسد و با نام نیکوی امام رضا)ع( مقام رضا را به دست بیاورد و فی عیشته راضیه را معنای عینی کند.

شهید علیرضا خمیسی در روستای اسلام آباد لیشتر زندگی را آغاز کرد،دوران ابتدایی را با موفقیت گذراند و دوران راهنمایی را در مدرسه آیت الله غفاری سپری کرد. شهید در اوج گیری انقلاب اسلامی و تظاهرات مردمی در راهپیمایی هایی که در منطقه برگزار می شد نقش بسزایی داشت.

در دوران دفاع مقدس و جنگ تحمیلی ارداتش به حضرت امام(ره( سبب شد در تاریخ 10 آبان ماه سال 1362 عاشقانه به جبهه های نبرد حق علیه باطل بشتابد و مأموریت سه ماه ای را با سربلندی به پایان برساند.

پس از بازگشت از جبهه و معرفی خود به حوزه نظام وظیفه با توجه به شرایط خانوادگی، برگ معافیت از سربازی را دریافت کرد. در همین زمان ازدواج کرده و زندگی خود را بنیان نهاد. ثمره این ازدواج یک پسر است. شهید خمیسی برای مدتی در پروژه تزریق گاز گچساران مشغول به کار شد. اما عاقبت عشق به جبهه و سرزمینی که در آن خاطرات شیرین داشت سبب شد دوباره برای مدت 45 روز با متجاوزان به نبرد برخیزد. اما انگار رفت و آمدها قانعش نمی کرد و عطشش را فرو نمی شاند. همواره ذکرش یا حسین)ع( بود و آرزویش شهادت بود. تا این که در تاریخ 6 آبان ماه 64 با اشتیاقی وصف ناپذیر راهی جبهه های جنگ شد.

پس از 34 روز مبارزه و نبرد بی امان در تاریخ 18آذر ماه 1364 به فیض شهادت نائل آمد.

وصیت نامه شهید:

الَّذِینَ قَالُواْ لإِخْوَانِهِمْ وَقَعَدُواْ لَوْ أَطَاعُونَا مَا قُتِلُوا قُلْ فَادْرَؤُوا عَنْ أَنفُسِکُمُ الْمَوْتَ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ آل عمران آیه﴿۱۶۸﴾

همان کسانى که ]خود در خانه]نشستند و در باره دوستان خود گفتند اگر از ما پیروى مى‏کردند کشته نمى‏شدند بگو اگر راست مى‏گویید مرگ را از خودتان دور کنید.

مادر جان!اگر مرا ندیدی حلالم کن،خود می دانی که من از اوایل پا گرفتن انقلاب اسلامی خواستم سهمی در آن داشته باشم. پس مادر جان بعد از مرگ من اشک مریز،زیرا امام عزیزمان نیز در سوگ فرزندش اشک نریخت.

آخرین وصیتم به برادران و خواهران مسلمانم این است که دست از حمایت امام و روحانیت برندارند،زیر ا این ها تنها قشری هستند که می توانند راه حسین(ع) را ادامه دهند.

درد دل های یک پسر با پدر شهیدش

فرزند شهید که در هنگام شهادت پدرش 10 ماهه بود چنین بیان می کند: دیدن پدر بیشتر برایم یک رویا است چون اصلاًچیزی از او به خاطر ندارم، تنها مرحم دلم و چیزی که جای خالی وی را کمی برایم پر می کند، نوار کاستی است که قبل از این که برای آخرین بار روانه جبهه شود ضبط کرد و همیشه به آن گوش می کنم و گویا که برایم لالایی می خواند و چندین سال است که به این نوار عادت کرده ام. اما از دوستانش شنیده ام که پدرم واقعاًانسانی رشید،باگذشت،شجاع و مومن بود و من با اوصاف و مردانگی او زندگی می کنم و برخود می بالم.امیدوارم بتوانم فرزندی شایسته برای او باشم و از خون او پاسداری کنم.

در کلاس اول راهنمایی وقتی معلم از بچه ها می خواست خود را معرفی کنند و شغل پدرشان را بگویند با اندوهی تلخ تو را مسافر نامیدم وگفتم پدرم هنوز در سفر است.پدر جان نیستی که ببینی مادر این سال ها چقدر شکسته شده این مادر شکسته همان است که صبر و استقامتش نگذاشت خم به ابروی بچه ها بیاید با گریه هامان گریه کرد و با خنده هایمان خنده!این مادر شکسته همان است که جوانی اش را به پای بچه ها گذاشت و اجازه نداد بی پدری به اندوهی مجسم تبدیل شود و جای خالی تو در خانه احساس شود.

پدر نگاه کن!حالا من بزرگ شده ام بزرگ تر از درخت حیاط خانه و هنوز دوست دارم گاهی تو را در خواب ببینم تو را می شنوم و نسیم خسته را می بویم و بی اختیار گریه ام می گیرد.من فرزند جوان توام! اما هنوز وقتی عکست را پیش رویم می گذارم بی اختیار بغض و گریه امانم نمی دهد.

من فرزند جوان توام! اما هنوز کودکانه دلم برایت پر می زند و تو خوب می دانی چقدر دلتنگ نگاه پدرانه و نوازشگر و مهربان توام ای پدر!عاشقانه پر کشیدی و حالا خون عاشقانه تو در رگ های من است حالا من نیز عاشقم.

آری کودکی که نه پدر دیده و نه حتی نوازشش را،با تنها صدا و عکسی که از او به یادگار مانده،روزگار می گذراند و تنها دلخوشی اش همان صدا است که هر روز و شب در گوشش زمزمه می کند.

حسین خمیسی برادر شهید از خاطرات با برادر می گوید:او همیشه نامه می نوشت و در نامه هایش اسامی همه اهالی روستا را می نوشت و می گفت:سلام مرا به همه برسانید پس از شهادتش حضور معنویش را بارها در زندگی خودم احساس کردم و حتی بر زندگی دوستان و بستگان نیز تأثیر می گذاشت.

فرزندم دچار بیماری شده بود و باید او را برای مداوا به شیراز می بردم،وضعیت مالی خوبی هم نداشتیم کل پول وی 500 تومان بود که آن را به من داد و قول داد تا از شیراز بر نگردم به جبهه نرود،اما طاقت نیاورد بود تا آمدم رفت جبهه و سرانجام شهید شد.

انتهای پیام/ص

,

روزهای آفتابی و شب های مهتابی زیبایی دیار را دو چندان کرده بود بسیاری از گل های خود رو سر از خاک بیرون آورده بودند و شقایق های نوشکفته در آغوش باد می رقصیدند.

اول اسفند 1343 نوزادی چشم به جهان گشود که پدرش نام او را علیرضا نامید. چه زیباست با نام علی)ع( و با مهرش به اعلی علیین برسد و با نام نیکوی امام رضا)ع( مقام رضا را به دست بیاورد و فی عیشته راضیه را معنای عینی کند.

شهید علیرضا خمیسی در روستای اسلام آباد لیشتر زندگی را آغاز کرد،دوران ابتدایی را با موفقیت گذراند و دوران راهنمایی را در مدرسه آیت الله غفاری سپری کرد. شهید در اوج گیری انقلاب اسلامی و تظاهرات مردمی در راهپیمایی هایی که در منطقه برگزار می شد نقش بسزایی داشت.

در دوران دفاع مقدس و جنگ تحمیلی ارداتش به حضرت امام(ره( سبب شد در تاریخ 10 آبان ماه سال 1362 عاشقانه به جبهه های نبرد حق علیه باطل بشتابد و مأموریت سه ماه ای را با سربلندی به پایان برساند.

پس از بازگشت از جبهه و معرفی خود به حوزه نظام وظیفه با توجه به شرایط خانوادگی، برگ معافیت از سربازی را دریافت کرد. در همین زمان ازدواج کرده و زندگی خود را بنیان نهاد. ثمره این ازدواج یک پسر است. شهید خمیسی برای مدتی در پروژه تزریق گاز گچساران مشغول به کار شد. اما عاقبت عشق به جبهه و سرزمینی که در آن خاطرات شیرین داشت سبب شد دوباره برای مدت 45 روز با متجاوزان به نبرد برخیزد. اما انگار رفت و آمدها قانعش نمی کرد و عطشش را فرو نمی شاند. همواره ذکرش یا حسین)ع( بود و آرزویش شهادت بود. تا این که در تاریخ 6 آبان ماه 64 با اشتیاقی وصف ناپذیر راهی جبهه های جنگ شد.

پس از 34 روز مبارزه و نبرد بی امان در تاریخ 18آذر ماه 1364 به فیض شهادت نائل آمد.

وصیت نامه شهید:

الَّذِینَ قَالُواْ لإِخْوَانِهِمْ وَقَعَدُواْ لَوْ أَطَاعُونَا مَا قُتِلُوا قُلْ فَادْرَؤُوا عَنْ أَنفُسِکُمُ الْمَوْتَ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ آل عمران آیه﴿۱۶۸﴾

همان کسانى که ]خود در خانه]نشستند و در باره دوستان خود گفتند اگر از ما پیروى مى‏کردند کشته نمى‏شدند بگو اگر راست مى‏گویید مرگ را از خودتان دور کنید.

مادر جان!اگر مرا ندیدی حلالم کن،خود می دانی که من از اوایل پا گرفتن انقلاب اسلامی خواستم سهمی در آن داشته باشم. پس مادر جان بعد از مرگ من اشک مریز،زیرا امام عزیزمان نیز در سوگ فرزندش اشک نریخت.

آخرین وصیتم به برادران و خواهران مسلمانم این است که دست از حمایت امام و روحانیت برندارند،زیر ا این ها تنها قشری هستند که می توانند راه حسین(ع) را ادامه دهند.

درد دل های یک پسر با پدر شهیدش

فرزند شهید که در هنگام شهادت پدرش 10 ماهه بود چنین بیان می کند: دیدن پدر بیشتر برایم یک رویا است چون اصلاًچیزی از او به خاطر ندارم، تنها مرحم دلم و چیزی که جای خالی وی را کمی برایم پر می کند، نوار کاستی است که قبل از این که برای آخرین بار روانه جبهه شود ضبط کرد و همیشه به آن گوش می کنم و گویا که برایم لالایی می خواند و چندین سال است که به این نوار عادت کرده ام. اما از دوستانش شنیده ام که پدرم واقعاًانسانی رشید،باگذشت،شجاع و مومن بود و من با اوصاف و مردانگی او زندگی می کنم و برخود می بالم.امیدوارم بتوانم فرزندی شایسته برای او باشم و از خون او پاسداری کنم.

در کلاس اول راهنمایی وقتی معلم از بچه ها می خواست خود را معرفی کنند و شغل پدرشان را بگویند با اندوهی تلخ تو را مسافر نامیدم وگفتم پدرم هنوز در سفر است.پدر جان نیستی که ببینی مادر این سال ها چقدر شکسته شده این مادر شکسته همان است که صبر و استقامتش نگذاشت خم به ابروی بچه ها بیاید با گریه هامان گریه کرد و با خنده هایمان خنده!این مادر شکسته همان است که جوانی اش را به پای بچه ها گذاشت و اجازه نداد بی پدری به اندوهی مجسم تبدیل شود و جای خالی تو در خانه احساس شود.

پدر نگاه کن!حالا من بزرگ شده ام بزرگ تر از درخت حیاط خانه و هنوز دوست دارم گاهی تو را در خواب ببینم تو را می شنوم و نسیم خسته را می بویم و بی اختیار گریه ام می گیرد.من فرزند جوان توام! اما هنوز وقتی عکست را پیش رویم می گذارم بی اختیار بغض و گریه امانم نمی دهد.

من فرزند جوان توام! اما هنوز کودکانه دلم برایت پر می زند و تو خوب می دانی چقدر دلتنگ نگاه پدرانه و نوازشگر و مهربان توام ای پدر!عاشقانه پر کشیدی و حالا خون عاشقانه تو در رگ های من است حالا من نیز عاشقم.

آری کودکی که نه پدر دیده و نه حتی نوازشش را،با تنها صدا و عکسی که از او به یادگار مانده،روزگار می گذراند و تنها دلخوشی اش همان صدا است که هر روز و شب در گوشش زمزمه می کند.

حسین خمیسی برادر شهید از خاطرات با برادر می گوید:او همیشه نامه می نوشت و در نامه هایش اسامی همه اهالی روستا را می نوشت و می گفت:سلام مرا به همه برسانید پس از شهادتش حضور معنویش را بارها در زندگی خودم احساس کردم و حتی بر زندگی دوستان و بستگان نیز تأثیر می گذاشت.

فرزندم دچار بیماری شده بود و باید او را برای مداوا به شیراز می بردم،وضعیت مالی خوبی هم نداشتیم کل پول وی 500 تومان بود که آن را به من داد و قول داد تا از شیراز بر نگردم به جبهه نرود،اما طاقت نیاورد بود تا آمدم رفت جبهه و سرانجام شهید شد.

انتهای پیام/ص

,

روزهای آفتابی و شب های مهتابی زیبایی دیار را دو چندان کرده بود بسیاری از گل های خود رو سر از خاک بیرون آورده بودند و شقایق های نوشکفته در آغوش باد می رقصیدند.

اول اسفند 1343 نوزادی چشم به جهان گشود که پدرش نام او را علیرضا نامید. چه زیباست با نام علی)ع( و با مهرش به اعلی علیین برسد و با نام نیکوی امام رضا)ع( مقام رضا را به دست بیاورد و فی عیشته راضیه را معنای عینی کند.

شهید علیرضا خمیسی در روستای اسلام آباد لیشتر زندگی را آغاز کرد،دوران ابتدایی را با موفقیت گذراند و دوران راهنمایی را در مدرسه آیت الله غفاری سپری کرد. شهید در اوج گیری انقلاب اسلامی و تظاهرات مردمی در راهپیمایی هایی که در منطقه برگزار می شد نقش بسزایی داشت.

در دوران دفاع مقدس و جنگ تحمیلی ارداتش به حضرت امام(ره( سبب شد در تاریخ 10 آبان ماه سال 1362 عاشقانه به جبهه های نبرد حق علیه باطل بشتابد و مأموریت سه ماه ای را با سربلندی به پایان برساند.

پس از بازگشت از جبهه و معرفی خود به حوزه نظام وظیفه با توجه به شرایط خانوادگی، برگ معافیت از سربازی را دریافت کرد. در همین زمان ازدواج کرده و زندگی خود را بنیان نهاد. ثمره این ازدواج یک پسر است. شهید خمیسی برای مدتی در پروژه تزریق گاز گچساران مشغول به کار شد. اما عاقبت عشق به جبهه و سرزمینی که در آن خاطرات شیرین داشت سبب شد دوباره برای مدت 45 روز با متجاوزان به نبرد برخیزد. اما انگار رفت و آمدها قانعش نمی کرد و عطشش را فرو نمی شاند. همواره ذکرش یا حسین)ع( بود و آرزویش شهادت بود. تا این که در تاریخ 6 آبان ماه 64 با اشتیاقی وصف ناپذیر راهی جبهه های جنگ شد.

پس از 34 روز مبارزه و نبرد بی امان در تاریخ 18آذر ماه 1364 به فیض شهادت نائل آمد.

وصیت نامه شهید:

الَّذِینَ قَالُواْ لإِخْوَانِهِمْ وَقَعَدُواْ لَوْ أَطَاعُونَا مَا قُتِلُوا قُلْ فَادْرَؤُوا عَنْ أَنفُسِکُمُ الْمَوْتَ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ آل عمران آیه﴿۱۶۸﴾

همان کسانى که ]خود در خانه]نشستند و در باره دوستان خود گفتند اگر از ما پیروى مى‏کردند کشته نمى‏شدند بگو اگر راست مى‏گویید مرگ را از خودتان دور کنید.

مادر جان!اگر مرا ندیدی حلالم کن،خود می دانی که من از اوایل پا گرفتن انقلاب اسلامی خواستم سهمی در آن داشته باشم. پس مادر جان بعد از مرگ من اشک مریز،زیرا امام عزیزمان نیز در سوگ فرزندش اشک نریخت.

آخرین وصیتم به برادران و خواهران مسلمانم این است که دست از حمایت امام و روحانیت برندارند،زیر ا این ها تنها قشری هستند که می توانند راه حسین(ع) را ادامه دهند.

درد دل های یک پسر با پدر شهیدش

فرزند شهید که در هنگام شهادت پدرش 10 ماهه بود چنین بیان می کند: دیدن پدر بیشتر برایم یک رویا است چون اصلاًچیزی از او به خاطر ندارم، تنها مرحم دلم و چیزی که جای خالی وی را کمی برایم پر می کند، نوار کاستی است که قبل از این که برای آخرین بار روانه جبهه شود ضبط کرد و همیشه به آن گوش می کنم و گویا که برایم لالایی می خواند و چندین سال است که به این نوار عادت کرده ام. اما از دوستانش شنیده ام که پدرم واقعاًانسانی رشید،باگذشت،شجاع و مومن بود و من با اوصاف و مردانگی او زندگی می کنم و برخود می بالم.امیدوارم بتوانم فرزندی شایسته برای او باشم و از خون او پاسداری کنم.

در کلاس اول راهنمایی وقتی معلم از بچه ها می خواست خود را معرفی کنند و شغل پدرشان را بگویند با اندوهی تلخ تو را مسافر نامیدم وگفتم پدرم هنوز در سفر است.پدر جان نیستی که ببینی مادر این سال ها چقدر شکسته شده این مادر شکسته همان است که صبر و استقامتش نگذاشت خم به ابروی بچه ها بیاید با گریه هامان گریه کرد و با خنده هایمان خنده!این مادر شکسته همان است که جوانی اش را به پای بچه ها گذاشت و اجازه نداد بی پدری به اندوهی مجسم تبدیل شود و جای خالی تو در خانه احساس شود.

پدر نگاه کن!حالا من بزرگ شده ام بزرگ تر از درخت حیاط خانه و هنوز دوست دارم گاهی تو را در خواب ببینم تو را می شنوم و نسیم خسته را می بویم و بی اختیار گریه ام می گیرد.من فرزند جوان توام! اما هنوز وقتی عکست را پیش رویم می گذارم بی اختیار بغض و گریه امانم نمی دهد.

من فرزند جوان توام! اما هنوز کودکانه دلم برایت پر می زند و تو خوب می دانی چقدر دلتنگ نگاه پدرانه و نوازشگر و مهربان توام ای پدر!عاشقانه پر کشیدی و حالا خون عاشقانه تو در رگ های من است حالا من نیز عاشقم.

آری کودکی که نه پدر دیده و نه حتی نوازشش را،با تنها صدا و عکسی که از او به یادگار مانده،روزگار می گذراند و تنها دلخوشی اش همان صدا است که هر روز و شب در گوشش زمزمه می کند.

حسین خمیسی برادر شهید از خاطرات با برادر می گوید:او همیشه نامه می نوشت و در نامه هایش اسامی همه اهالی روستا را می نوشت و می گفت:سلام مرا به همه برسانید پس از شهادتش حضور معنویش را بارها در زندگی خودم احساس کردم و حتی بر زندگی دوستان و بستگان نیز تأثیر می گذاشت.

فرزندم دچار بیماری شده بود و باید او را برای مداوا به شیراز می بردم،وضعیت مالی خوبی هم نداشتیم کل پول وی 500 تومان بود که آن را به من داد و قول داد تا از شیراز بر نگردم به جبهه نرود،اما طاقت نیاورد بود تا آمدم رفت جبهه و سرانجام شهید شد.

انتهای پیام/ص

,

روزهای آفتابی و شب های مهتابی زیبایی دیار را دو چندان کرده بود بسیاری از گل های خود رو سر از خاک بیرون آورده بودند و شقایق های نوشکفته در آغوش باد می رقصیدند.

,

اول اسفند 1343 نوزادی چشم به جهان گشود که پدرش نام او را علیرضا نامید. چه زیباست با نام علی)ع( و با مهرش به اعلی علیین برسد و با نام نیکوی امام رضا)ع( مقام رضا را به دست بیاورد و فی عیشته راضیه را معنای عینی کند.

, .,

شهید علیرضا خمیسی در روستای اسلام آباد لیشتر زندگی را آغاز کرد،دوران ابتدایی را با موفقیت گذراند و دوران راهنمایی را در مدرسه آیت الله غفاری سپری کرد. شهید در اوج گیری انقلاب اسلامی و تظاهرات مردمی در راهپیمایی هایی که در منطقه برگزار می شد نقش بسزایی داشت.

,

در دوران دفاع مقدس و جنگ تحمیلی ارداتش به حضرت امام(ره( سبب شد در تاریخ 10 آبان ماه سال 1362 عاشقانه به جبهه های نبرد حق علیه باطل بشتابد و مأموریت سه ماه ای را با سربلندی به پایان برساند.

, .,

پس از بازگشت از جبهه و معرفی خود به حوزه نظام وظیفه با توجه به شرایط خانوادگی، برگ معافیت از سربازی را دریافت کرد. در همین زمان ازدواج کرده و زندگی خود را بنیان نهاد. ثمره این ازدواج یک پسر است. شهید خمیسی برای مدتی در پروژه تزریق گاز گچساران مشغول به کار شد. اما عاقبت عشق به جبهه و سرزمینی که در آن خاطرات شیرین داشت سبب شد دوباره برای مدت 45 روز با متجاوزان به نبرد برخیزد. اما انگار رفت و آمدها قانعش نمی کرد و عطشش را فرو نمی شاند. همواره ذکرش یا حسین)ع( بود و آرزویش شهادت بود. تا این که در تاریخ 6 آبان ماه 64 با اشتیاقی وصف ناپذیر راهی جبهه های جنگ شد.

, .,

پس از 34 روز مبارزه و نبرد بی امان در تاریخ 18آذر ماه 1364 به فیض شهادت نائل آمد.

,

وصیت نامه شهید:

,

الَّذِینَ قَالُواْ لإِخْوَانِهِمْ وَقَعَدُواْ لَوْ أَطَاعُونَا مَا قُتِلُوا قُلْ فَادْرَؤُوا عَنْ أَنفُسِکُمُ الْمَوْتَ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ آل عمران آیه﴿۱۶۸﴾

,

همان کسانى که ]خود در خانه]نشستند و در باره دوستان خود گفتند اگر از ما پیروى مى‏کردند کشته نمى‏شدند بگو اگر راست مى‏گویید مرگ را از خودتان دور کنید.

, .,

مادر جان!اگر مرا ندیدی حلالم کن،خود می دانی که من از اوایل پا گرفتن انقلاب اسلامی خواستم سهمی در آن داشته باشم. پس مادر جان بعد از مرگ من اشک مریز،زیرا امام عزیزمان نیز در سوگ فرزندش اشک نریخت.

, .,

آخرین وصیتم به برادران و خواهران مسلمانم این است که دست از حمایت امام و روحانیت برندارند،زیر ا این ها تنها قشری هستند که می توانند راه حسین(ع) را ادامه دهند.

,

درد دل های یک پسر با پدر شهیدش

,

فرزند شهید که در هنگام شهادت پدرش 10 ماهه بود چنین بیان می کند: دیدن پدر بیشتر برایم یک رویا است چون اصلاًچیزی از او به خاطر ندارم، تنها مرحم دلم و چیزی که جای خالی وی را کمی برایم پر می کند، نوار کاستی است که قبل از این که برای آخرین بار روانه جبهه شود ضبط کرد و همیشه به آن گوش می کنم و گویا که برایم لالایی می خواند و چندین سال است که به این نوار عادت کرده ام. اما از دوستانش شنیده ام که پدرم واقعاًانسانی رشید،باگذشت،شجاع و مومن بود و من با اوصاف و مردانگی او زندگی می کنم و برخود می بالم.امیدوارم بتوانم فرزندی شایسته برای او باشم و از خون او پاسداری کنم.

, .,

در کلاس اول راهنمایی وقتی معلم از بچه ها می خواست خود را معرفی کنند و شغل پدرشان را بگویند با اندوهی تلخ تو را مسافر نامیدم وگفتم پدرم هنوز در سفر است.پدر جان نیستی که ببینی مادر این سال ها چقدر شکسته شده این مادر شکسته همان است که صبر و استقامتش نگذاشت خم به ابروی بچه ها بیاید با گریه هامان گریه کرد و با خنده هایمان خنده!این مادر شکسته همان است که جوانی اش را به پای بچه ها گذاشت و اجازه نداد بی پدری به اندوهی مجسم تبدیل شود و جای خالی تو در خانه احساس شود.

, .,

پدر نگاه کن!حالا من بزرگ شده ام بزرگ تر از درخت حیاط خانه و هنوز دوست دارم گاهی تو را در خواب ببینم تو را می شنوم و نسیم خسته را می بویم و بی اختیار گریه ام می گیرد.من فرزند جوان توام! اما هنوز وقتی عکست را پیش رویم می گذارم بی اختیار بغض و گریه امانم نمی دهد.

,

من فرزند جوان توام! اما هنوز کودکانه دلم برایت پر می زند و تو خوب می دانی چقدر دلتنگ نگاه پدرانه و نوازشگر و مهربان توام ای پدر!عاشقانه پر کشیدی و حالا خون عاشقانه تو در رگ های من است حالا من نیز عاشقم.

, .,

آری کودکی که نه پدر دیده و نه حتی نوازشش را،با تنها صدا و عکسی که از او به یادگار مانده،روزگار می گذراند و تنها دلخوشی اش همان صدا است که هر روز و شب در گوشش زمزمه می کند.

,

حسین خمیسی برادر شهید از خاطرات با برادر می گوید:او همیشه نامه می نوشت و در نامه هایش اسامی همه اهالی روستا را می نوشت و می گفت:سلام مرا به همه برسانید پس از شهادتش حضور معنویش را بارها در زندگی خودم احساس کردم و حتی بر زندگی دوستان و بستگان نیز تأثیر می گذاشت.

, .,

فرزندم دچار بیماری شده بود و باید او را برای مداوا به شیراز می بردم،وضعیت مالی خوبی هم نداشتیم کل پول وی 500 تومان بود که آن را به من داد و قول داد تا از شیراز بر نگردم به جبهه نرود،اما طاقت نیاورد بود تا آمدم رفت جبهه و سرانجام شهید شد.

, .,

انتهای پیام/ص

,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه