نجاتی شگفتانگیز از چنگ سرباز بعثی
نیروهای اطلاعات عملیات در زمان جنگ به خاطر نوع کارشان و مخاطرات مأموریتشان غالبا خاطرات هیجان انگیز تری نسبت به بقیه رزمندگان دارند. در زیر خاطره ای مربوط به شهید ناصر قره داغی را با هم مرور می کنیم.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از آناج در سال 64 در دیدبانی توپخانه لشگر عاشورا در دزفول با ناصر آشنا شدم.
در عملیات والفجر 8 قرار بود ناصر به همراه یکی از دوستانش به عنوان دیدبان نفوذی عمل کنند. به همین دلیل قبل از عملیات ( احتمالا چند ساعت مانده به شروع عملیات) به خاک دشمن نفوذ می کنند. وقتی که عملیات شروع می شود و آتش دو طرف شدت می گیرد، متوجه می شوند که جا گیری خوبی نداشته اند و با این حجم آتش نمی توانند به کار خود ادامه دهند. مجبور می شوند برای انجام بهتر مأموریت، محل استقرار خود را عوض کنند و به جایی بروند که از توپ و ترکش در امان باشند.
خلاصه یک تپه را که در روی آن نیروهای عراقی یک چهار رو درست کرده بودند، پیدا می کنند. با احتیاط به آنجا می روند، یک سرباز عراقی هم در روی آن در اثر ترکش مرده بود. خوشحال می شوند که مکان خوبی برای دیدبانی پیدا کرده اند.
,
,
,
,
, ,
,
, ,
کمی بعد ترکش یکی از توپ هایی که به چهاررو برخورد کرده بود، به دست شهید قره داغی برخورد می کند و دستش زخمی شده و استخوان دستش بیرون می زند. وقتی این وضعیت رامی بیند که نمی تواند ماموریت را پیش ببرد ازدوستش می خواهد که او را آنجا رها کنند و خودش به جلو برود. دوستش از او جدا شده و پیشروی می کند تا ادامه ماموریت را انجام دهد.
وقتی شهید تنها می شود فکر می کند که اینجا بایستم؟ برگردم؟ یا چه کنم. در این فکرها بود، که ناگهان یک عراقی از زیر تپه بیرون می آید. تازه می فهمد که در زیر تپه یک سنگر وجود دارد که وقتی تبادل آتش زیاد می شود نفرات عراقی به آنجا پناه می برند.
وقتی عراقی از سنگر بیرون می آید و او را می بیند. هر دو شوکه می شوند. چون هردو آنها اسلحه نداشتند. شهید می گوید چند لحظه به هم خیره شدیم. من احساس کردم که دستم از کار افتاده و توانایی درگیری تن به تن با عراقی تنومند را ندارم. بعد از چند لحظه خیره ماندن وقتی عراقی دید من اسلحه ندارم جرات کرد و به سمت من آمد و با عصبانیت جملات عربی به من می گفت. وقتی دست زخمی مرا دید. باجرات بیشتربه من نزدیک شده و مرا با لگد می زد و با عصبانیت کلماتی به من می گفت. بالاخره مرا گرفت و با خود داشت می برد.
,
,
,
,
, ,
,
, ,
با اینکه عراقی مرا اسیر کرده بود اما دلم روشن بود که اسیر نخواهم شد. خلاصه مرا کشان کشان می برد و من به علت خونریزی کم کم حالم ضعیف تر می شد. وقتی دید ضعیف تر شدم کمر به کمر من شد و با دستش از یقه پیراهنم گرفت و سوار پشت خود کرد و با خودش به جلو می برد. درهر چند قدم می ایستاد و مرا به زمین می انداخت و با عصبانیت جملات عربی می گفت. مثل اینکه فهمیده بود من نیروی اطلاعاتی هستم. به همین دلیل می خواست مرا زنده به عقب باز گرداند.
بعد از چند بار که مرا به زمین کوبید دیگر بیحال شدم حتی قدرت دیدن هم نداشتم. فقط صدای تیر را می شنیدم. صدای تیر بیشتر وکم کم نزدیکتر می شد می توانستم صدای نفرات را هم بشنوم که بلند بلند صحبت می کردند. فهمیدم که نیروهای بسیجی هستند که می خواهند مرا نجات بدهند. دلم روشن شد که نجات پیدا می کنم. وقتی بسیجی ها نزدیکتر شدند با احتیاط تیر اندازی می کردند که تیربه من برخورد نکند. ولی عراقی به تیراندازی ها توجهی نمی کرد و می رفت که باعث شد بسیجی ها به نزدیک او شلیک کنند تا از پا در بیاید.
در این لحظه تیر یکی از بسیجی ها به همان دست زخمی من برخورد کرد. بعد از مدتی عراقی به زمین افتاد و من به آرامی با کمر خود به روی کمر او افتادم. بسیجی ها نزدیک شده و با بررسی کردن مدارک جیب من مطمئن شدند که من ایرانی هستم و می خواستند مرا به عقب باز گردانند. این را از حرفهایشان فهمیدم. چون دیگرتوان دیدن را نداشتم فقط به صدای آنها گوش می دادم. بعداً فهمیدم که وقتی بچه ها تیر اندازی می کردند یکی از تیرها از کنار گوش من رد شده و به سر عراقی برخورد کرده و عراقی را از پای در آورده بود.
,
,
,
,
,
, ,
,
]
ارسال دیدگاه