خورشیدِ روی صندلی
سیده زهرا شرعی زاده بانوی شاعر کهگیلویه و بویراحمد شعری در ثنای رهبر معظم انقلاب سروده است.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از سایت زنان استان کهگیلویه و بویراحمد(ایل بانو) سیده زهرا شرعی زاده بانوی شاعر کهگیلویه و بویراحمد شعری در ثنای رهبر معظم انقلاب سروده است که در ادامه می آید:
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, سایت زنان استان کهگیلویه و بویراحمد(ایل بانو) ,خورشیدِ روی صندلی،بانفسهایش
سیّاره های یخی
وَ آتش فشان های خاموش را
فوّاره می کشد
زمستان نیست
امّا
موش هایِ صحرایی
به عمقِ اعتقادِ جنگل
راهی دست و پا می کنند
کلاّغ ها،آوازمی خورند و
کرکس ها می رقصند
سنجاب های دُم پنبه ای
در پتوهای چینی و
گرگ های پارتیزانی درکمین
اَرّه ماهی ها
خلیج را می بُرَند
وخورشید،خلیج خلیج پارس را
می رقصند
خورشید،پاره هایش را
درآسمان
به انتظارمی دوزد
عشق
بادستِ آسمانیاش
دنیارامی چرخاند
وباتَمَسُّک به عصای موسوی
استدلال می تکاند
برای آنان که
سخت،بی تمکین اند
خورشید،روی صندلی
وَداغ جبهه برجان
محیط بانان
تنهانانِ گرم بلوط را صرف
و برّه آهوانِ بی مادر را مادری می کنند
دِروگَران گرمِ کار
رستمِ گَزتراش،گرمِ تراشیدن
گرازها
گلوگاه نان را
برشعب پسرابوطالب
تنگ می کنند
امّا،خرمن خورشید"علی"می درخشد.
نخل ها
شترها
ریگ زارها
آب راجیره بندی می کنند
مبادا ابوالفضل،دست دیگرش را
ازدست بدهد
ابوذرها
دردلِ نخل های بی سَربه سَرمی کنند
-درست،زیرسایه ی خورشید-
وَطوطی صِفتان
دردیواره های درّه ی تکرار
آب را...
آب را...
چه بگویم؟
چه بگویم که قلم گرم میدان تحریراست
وَدودِآتشِ صحرایِ سینا
چشم "حِرا" را می سوزاند
وزنبورهای کارگر
کندورا
بال بال می زنند
بادمی وزد
شترمرغ هامی گریزند
نامردهایی،که نه بارمی برند
وَنه تخم می گذارند.
خورشید،آرام روی صندلی
آرام نمی گیرند
دنباله دارغدیرند.
چه بگویدشبنم؟
دربرابرخورشید!
انتهای پیام/ش
خورشیدِ روی صندلی،بانفسهایش
سیّاره های یخی
وَ آتش فشان های خاموش را
فوّاره می کشد
زمستان نیست
امّا
موش هایِ صحرایی
به عمقِ اعتقادِ جنگل
راهی دست و پا می کنند
کلاّغ ها،آوازمی خورند و
کرکس ها می رقصند
سنجاب های دُم پنبه ای
در پتوهای چینی و
گرگ های پارتیزانی درکمین
اَرّه ماهی ها
خلیج را می بُرَند
وخورشید،خلیج خلیج پارس را
می رقصند
خورشید،پاره هایش را
درآسمان
به انتظارمی دوزد
عشق
بادستِ آسمانیاش
دنیارامی چرخاند
وباتَمَسُّک به عصای موسوی
استدلال می تکاند
برای آنان که
سخت،بی تمکین اند
خورشید،روی صندلی
وَداغ جبهه برجان
محیط بانان
تنهانانِ گرم بلوط را صرف
و برّه آهوانِ بی مادر را مادری می کنند
دِروگَران گرمِ کار
رستمِ گَزتراش،گرمِ تراشیدن
گرازها
گلوگاه نان را
برشعب پسرابوطالب
تنگ می کنند
امّا،خرمن خورشید"علی"می درخشد.
نخل ها
شترها
ریگ زارها
آب راجیره بندی می کنند
مبادا ابوالفضل،دست دیگرش را
ازدست بدهد
ابوذرها
دردلِ نخل های بی سَربه سَرمی کنند
-درست،زیرسایه ی خورشید-
وَطوطی صِفتان
دردیواره های درّه ی تکرار
آب را...
آب را...
چه بگویم؟
چه بگویم که قلم گرم میدان تحریراست
وَدودِآتشِ صحرایِ سینا
چشم "حِرا" را می سوزاند
وزنبورهای کارگر
کندورا
بال بال می زنند
بادمی وزد
شترمرغ هامی گریزند
نامردهایی،که نه بارمی برند
وَنه تخم می گذارند.
خورشید،آرام روی صندلی
آرام نمی گیرند
دنباله دارغدیرند.
چه بگویدشبنم؟
دربرابرخورشید!
انتهای پیام/ش
خورشیدِ روی صندلی،بانفسهایش
سیّاره های یخی
وَ آتش فشان های خاموش را
فوّاره می کشد
زمستان نیست
امّا
موش هایِ صحرایی
به عمقِ اعتقادِ جنگل
راهی دست و پا می کنند
کلاّغ ها،آوازمی خورند و
کرکس ها می رقصند
سنجاب های دُم پنبه ای
در پتوهای چینی و
گرگ های پارتیزانی درکمین
اَرّه ماهی ها
خلیج را می بُرَند
وخورشید،خلیج خلیج پارس را
می رقصند
خورشید،پاره هایش را
درآسمان
به انتظارمی دوزد
عشق
بادستِ آسمانیاش
دنیارامی چرخاند
وباتَمَسُّک به عصای موسوی
استدلال می تکاند
برای آنان که
سخت،بی تمکین اند
خورشید،روی صندلی
وَداغ جبهه برجان
محیط بانان
تنهانانِ گرم بلوط را صرف
و برّه آهوانِ بی مادر را مادری می کنند
دِروگَران گرمِ کار
رستمِ گَزتراش،گرمِ تراشیدن
گرازها
گلوگاه نان را
برشعب پسرابوطالب
تنگ می کنند
امّا،خرمن خورشید"علی"می درخشد.
نخل ها
شترها
ریگ زارها
آب راجیره بندی می کنند
مبادا ابوالفضل،دست دیگرش را
ازدست بدهد
ابوذرها
دردلِ نخل های بی سَربه سَرمی کنند
-درست،زیرسایه ی خورشید-
وَطوطی صِفتان
دردیواره های درّه ی تکرار
آب را...
آب را...
چه بگویم؟
چه بگویم که قلم گرم میدان تحریراست
وَدودِآتشِ صحرایِ سینا
چشم "حِرا" را می سوزاند
وزنبورهای کارگر
کندورا
بال بال می زنند
بادمی وزد
شترمرغ هامی گریزند
نامردهایی،که نه بارمی برند
وَنه تخم می گذارند.
خورشید،آرام روی صندلی
آرام نمی گیرند
دنباله دارغدیرند.
چه بگویدشبنم؟
دربرابرخورشید!
انتهای پیام/ش
خورشیدِ روی صندلی،بانفسهایش
سیّاره های یخی
وَ آتش فشان های خاموش را
فوّاره می کشد
زمستان نیست
امّا
موش هایِ صحرایی
به عمقِ اعتقادِ جنگل
راهی دست و پا می کنند
کلاّغ ها،آوازمی خورند و
کرکس ها می رقصند
سنجاب های دُم پنبه ای
در پتوهای چینی و
گرگ های پارتیزانی درکمین
اَرّه ماهی ها
خلیج را می بُرَند
وخورشید،خلیج خلیج پارس را
می رقصند
خورشید،پاره هایش را
درآسمان
به انتظارمی دوزد
عشق
بادستِ آسمانیاش
دنیارامی چرخاند
وباتَمَسُّک به عصای موسوی
استدلال می تکاند
برای آنان که
سخت،بی تمکین اند
خورشید،روی صندلی
وَداغ جبهه برجان
محیط بانان
تنهانانِ گرم بلوط را صرف
و برّه آهوانِ بی مادر را مادری می کنند
دِروگَران گرمِ کار
رستمِ گَزتراش،گرمِ تراشیدن
گرازها
گلوگاه نان را
برشعب پسرابوطالب
تنگ می کنند
امّا،خرمن خورشید"علی"می درخشد.
نخل ها
شترها
ریگ زارها
آب راجیره بندی می کنند
مبادا ابوالفضل،دست دیگرش را
ازدست بدهد
ابوذرها
دردلِ نخل های بی سَربه سَرمی کنند
-درست،زیرسایه ی خورشید-
وَطوطی صِفتان
دردیواره های درّه ی تکرار
آب را...
آب را...
چه بگویم؟
چه بگویم که قلم گرم میدان تحریراست
وَدودِآتشِ صحرایِ سینا
چشم "حِرا" را می سوزاند
وزنبورهای کارگر
کندورا
بال بال می زنند
بادمی وزد
شترمرغ هامی گریزند
نامردهایی،که نه بارمی برند
وَنه تخم می گذارند.
خورشید،آرام روی صندلی
آرام نمی گیرند
دنباله دارغدیرند.
چه بگویدشبنم؟
دربرابرخورشید!
انتهای پیام/ش
خورشیدِ روی صندلی،بانفسهایش
,سیّاره های یخی
,وَ آتش فشان های خاموش را
,فوّاره می کشد
,زمستان نیست
,امّا
,موش هایِ صحرایی
,به عمقِ اعتقادِ جنگل
,راهی دست و پا می کنند
,کلاّغ ها،آوازمی خورند و
, اّ,کرکس ها می رقصند
,سنجاب های دُم پنبه ای
,در پتوهای چینی و
,گرگ های پارتیزانی درکمین
,اَرّه ماهی ها
,خلیج را می بُرَند
,وخورشید،خلیج خلیج پارس را
,می رقصند
,خورشید،پاره هایش را
,درآسمان
,به انتظارمی دوزد
,عشق
,بادستِ آسمانیاش
,دنیارامی چرخاند
,وباتَمَسُّک به عصای موسوی
,استدلال می تکاند
,برای آنان که
,سخت،بی تمکین اند
,خورشید،روی صندلی
,وَداغ جبهه برجان
,محیط بانان
,تنهانانِ گرم بلوط را صرف
,و برّه آهوانِ بی مادر را مادری می کنند
,دِروگَران گرمِ کار
,رستمِ گَزتراش،گرمِ تراشیدن
,گرازها
,گلوگاه نان را
,برشعب پسرابوطالب
,تنگ می کنند
,,
امّا،خرمن خورشید"علی"می درخشد.
,نخل ها
,شترها
,ریگ زارها
,آب راجیره بندی می کنند
,مبادا ابوالفضل،دست دیگرش را
,ازدست بدهد
,ابوذرها
,دردلِ نخل های بی سَربه سَرمی کنند
,-درست،زیرسایه ی خورشید-
,وَطوطی صِفتان
,دردیواره های درّه ی تکرار
,آب را...
,آب را...
,چه بگویم؟
,چه بگویم که قلم گرم میدان تحریراست
,وَدودِآتشِ صحرایِ سینا
,چشم "حِرا" را می سوزاند
,وزنبورهای کارگر
,کندورا
,بال بال می زنند
,بادمی وزد
,شترمرغ هامی گریزند
,نامردهایی،که نه بارمی برند
,وَنه تخم می گذارند.
,خورشید،آرام روی صندلی
,آرام نمی گیرند
,دنباله دارغدیرند.
,چه بگویدشبنم؟
,دربرابرخورشید!
,,
انتهای پیام/ش
,]
ارسال دیدگاه