گزارش روزنامه واشنگتن پست از حضور تیم ملی ایران در مکزیک؛
جام جهانی فوتبال| داستان عجیب صادق و مریم در شهر سالاد سزار!/ تیخوانا، ایران، ۵۰ سال بعد
روزنامه واشنگتن پست از حضور تیم ملی فوتبال ایران در مکزیک گزارشی با این تیتر نوشت: «به تیخوانا، خانه خود خوش آمدید»
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ سه خودروی شاسیبلند یکی پس از دیگری وارد پارکینگ یک پمپ بنزین شدند؛ پرچمهای ایران روی کاپوت خودروها چسبانده شده بود و از پنجرهها به اهتزاز درآمده بود.
هنوز ساعت ۴ صبح نشده بود. کلوبهای شبانه شهر در حال تعطیل شدن بودند و خیابانها در تاریکی فرو رفته بودند. اما سرنشینان این کاروان برنامهای داشتند: میخواستند در کمین تیم ملی فوتبال کشوری بنشینند که هرگز تصور نمیکردند روزی بتوانند از نزدیک ببینند؛ آن هم در چنین مکانی. بنابراین قرارشان ساعت چهار صبح در پمپ بنزین بود.
درست مانند بسیاری از ساکنان تیخوانا، تیم ملی فوتبال ایران نیز قرار نبود سر از این شهر درآورد. برنامه اولیه این بود که یک ماه را در شهر توسان آمریکا سپری کند و برای مسابقات جام جهانی در لسآنجلس و سیاتل آماده شود.
اما برای نخستین بار در تاریخ جام جهانی، یکی از کشورهای میزبان با یکی از تیمهای حاضر در مسابقات در وضعیت جنگی قرار گرفته است. فیفا با توجه به تنشهای موجود و ابهام درباره اینکه آیا اصلاً تیم ایران اجازه ورود به آمریکا را خواهد داشت یا نه، به دنبال راهحلی جایگزین رفت.
مکزیک پذیرفت میزبان تیم ملی ایران باشد. «کلودیا شینبائوم» رئیسجمهور مکزیک به خبرنگاران گفت که فیفا از این کشور درخواست کمک کرده است، زیرا «ایالات متحده نمیخواهد تیم ایران شبها در خاک این کشور اقامت داشته باشد.»
در نهایت، برگزارکنندگان تیخوانا را انتخاب کردند؛ شهری مرزی که به محل برگزاری مسابقات آمریکا نزدیک است، ورزشگاهی مناسب برای تمرین دارد و مسئولان محلی آن نیز مشتاق میزبانی از تیم ایران بودند.
اکنون «صادق گلاوی» و اعضای خانوادهاش سوار همین خودروهای شاسیبلند بودند و میخواستند از تیم ملی کشوری که هنوز وطنشان محسوب میشد در شهری استقبال کنند که خانوادهشان را پذیرفته بود. آنها میدانستند جهان درباره تیخوانا چه تصوری دارد؛ شهری مرزی، خشن و ناامن که در فیلمها به عنوان مرکز قاچاق مواد مخدر و مقصدی ارزان برای آمریکاییهایی که به دنبال مهمانی و تفریحات شبانه هستند، شناخته میشود.
اما آنها تیخوانا را به شکل دیگری میشناختند؛ شهری مهاجرپذیر و چندفرهنگی که کودکان مهاجران هائیتی را در مدارس خود پذیرفته و چهار سال پیش نیز صادق و همسرش را، زمانی که نه اسپانیایی میدانستند و نه انگلیسی چندانی، با آغوش باز پذیرفت. از نگاه آنها، تیخوانا مکانی ایدهآل برای یک تورنمنت جهانی فوتبال و پناهگاهی غیرمنتظره اما مناسب برای تیم ملی ایران بود.
صادق و دوستانش دو هفته گذشته را صرف متقاعد کردن سفارت ایران و مسئولان تیم ملی کرده بودند که تیخوانا شهر امنی است. اکنون تنها چند دقیقه تا فرود هواپیمای تیم ملی در فرودگاه بینالمللی تیخوانا باقی مانده بود. او فقط حدود یک ساعت خوابیده بود و با نگرانی مسیر پرواز تیم را دنبال میکرد؛ میترسید فرصت استقبال از آنها را از دست بدهد.
پیراهنهایی که از آمازون سفارش داده بودند به موقع نرسیده بود، اما سفارت ایران در آخرین لحظات چند پیراهن جایگزین برایشان فرستاد.
سفیر ایران از همسر صادق، «مریم اسدی»، خواسته بود از هواداران حاضر در فرودگاه عکس و فیلم تهیه کند تا به ایرانیان داخل کشور نشان دهد که تیخوانا آنقدرها که تصور میکنند خطرناک نیست.
صادق هنگام رانندگی به سمت فرودگاه تلفنش را پاسخ داد و گفت: «سلام برادر، بله حتماً.»
نیروهای پلیس و ارتش ورودیهای فرودگاه را تحت کنترل داشتند. او تصور میکرد بازیکنان هر لحظه فرود خواهند آمد. خودرو را متوقف کرد، از آن پیاده شد و در حالی که پرچم کوچک ایران را در دست داشت، با سرعت به سمت سالن ورود مسافران حرکت کرد. تیم ملی ایران که با نام محبوب «تیم ملی» یا «تیم ملّی» شناخته میشود، برای دههها تقریباً مورد علاقه همه مردم ایران بود.
«آرش عزیزی»، نویسنده و تاریخنگار ایرانی، میگوید: «شور و هیجان پیرامون تیم ملی فوقالعاده بود.»
او به یاد میآورد که پس از صعود ایران به جام جهانی ۱۹۹۸، مردم در خیابانها جشن گرفته بودند. به گفته او «تیم ملی یکی از محبوبترین و مورد اعتمادترین نهادهای ایران بود؛ فارغ از اختلافات سیاسی.»
جنگ و بحران ویزا
جنگ آغاز شد و برنامههای تیم ملی مردان ایران را نیز دچار آشفتگی کرد. بیشتر بازیکنان در لیگ داخلی ایران بازی میکنند؛ مسابقاتی که از ۲۸ فوریه متوقف شد. دیدار دوستانهای که قرار بود در ایالت آریزونا برگزار شود نیز لغو شد.
«دونالد ترامپ» رئیسجمهور آمریکا نیز در پیامی در شبکه Truth Social نوشت که تیم ملی ایران برای حضور در جام جهانی «خوشآمد» است، اما به آنها توصیه کرد برای حفظ جان و امنیت خود در این مسابقات شرکت نکنند.
تنها چند روز مانده به سفر تیم به مکزیک، هنوز ویزای آمریکا برای اعضای کاروان صادر نشده بود. سرانجام در اواخر هفته گذشته، بازیکنان مطلع شدند که ویزاهای آنها تأیید شده؛ اما درخواست ویزای ۱۵ نفر از اعضای کادر پشتیبانی رد شده بود.
در گفتوگویی با روزنامه واشنگتنپست در تیخوانا، سفیر ایران در مکزیک توضیح داد که این ۱۵ نفر شامل مربیان، مدیران، مدیر رسانهای، مسئول امنیت و نماینده وزارت امور خارجه بودند. او آمریکا را به نقض مقررات فیفا متهم کرد.
روز سهشنبه فدراسیون فوتبال ایران نیز اعلام کرد سهمیه بلیت اختصاص یافته به هواداران ایرانی «به شکلی غیرمنتظره» لغو شده است.
طبق مقررات فیفا، هشت درصد از ظرفیت ورزشگاه باید در اختیار فدراسیونهای حاضر در مسابقات قرار گیرد تا هواداران بتوانند بلیت دیدارهای تیم خود را خریداری کنند.
ابوالفضل پسندیده، سفیر ایران در مکزیک، در این باره گفت: «از نگاه من، سیاست باید از ورزش جدا باشد. اگر قرار است این دو با یکدیگر ترکیب شوند، باید برعکس باشد؛ یعنی سیاست در خدمت ورزش قرار گیرد.»
نگاههای متفاوت در میان ایرانیان تیخوانا
اما برای برخی از اعضای جامعه کوچک ایرانیان تیخوانا — که به گفته سفیر ایران تنها حدود ۲۰ نفر در شهری با بیش از ۲ میلیون نفر جمعیت هستند — سیاست و فوتبال ایران از هم جدا نیستند.
صادق احساسات متفاوتی دارد. او پیچیدگی نگاهها را درک میکند، اما تیم ملی را نمادی از غرور ملی میداند؛ کشوری که تصمیم گرفته از آن مهاجرت کند، اما همچنان بخش مهمی از هویت او را تشکیل میدهد.
تیخوانا چگونه به خانه آنها تبدیل شد؟
داستان زندگی خانواده صادق در تیخوانا، مانند بسیاری از داستانهای این شهر، از یک عشق میان دو فرهنگ و دو کشور آغاز شد. حدود ۵۰ سال پیش، پدر مریم به عنوان عضوی از ارتش ایران به سندیگو سفر کرد. او در آنجا عاشق زنی مکزیکی شد که بعدها پسری از او به دنیا آورد. مریم سالها درباره برادر ناتنی خود که در تیخوانا زندگی میکرد شنیده بود، اما تا زمانی که او در دهه ۲۰ زندگیاش برای نخستین بار به ایران سفر نکرد، این داستان را باور نمیکرد.
در آن زمان مریم تنها ۱۳ سال داشت. سالها بعد، مریم پس از ازدواج با صادق تصمیم گرفت به دیدار برادرش در تیخوانا برود؛ شهری که تقریباً هیچ چیز درباره آن نمیدانست و از شهرت و تصویر منفی آن نیز اطلاعی نداشت. اما تنها دو هفته پس از ورود، او و همسرش تصمیم گرفتند در این شهر بمانند.
مریم میگوید: «اینجا هیچوقت احساس نمیکنی از کشور دیگری آمدهای. این کشور به تو احساس خوبی میدهد.»
آنها دلتنگ خانواده و وطن خود بودند، اما به تدریج ایرانیان دیگر را در شهر پیدا کردند. یک روز صادق خودرویی را در کنار خیابان دید که پلاک سفارشی آن «Tehran» بود. او یادداشتی همراه با شماره تلفن خود روی شیشه خودرو گذاشت. مالک آن خودرو امروز دوست صمیمی و کارفرمای او در یک مجموعه بازسازی خودرو در تیخواناست.
صادق و مریم صاحب پسری شدند که در مکزیک به دنیا آمد. نام او را «سپهر» گذاشتند و نام دومش «مایاهوئل» را از یکی از خدایان باستانی آزتکها انتخاب کردند. مریم میگوید: «میخواهیم احساس کند که متعلق به همینجاست.»
بازگشت به ایران و بازگشت دوباره به تیخوانا
سال گذشته، زمانی که مادر مریم بهطور ناگهانی بر اثر حمله قلبی درگذشت، او دچار افسردگی شدیدی شد. او به همراه فرزند ۹ ماههاش برای مدتی طولانی به ایران بازگشت. این سفر همزمان با حملات اسرائیل به ایران بود و مریم مجبور شد از طریق مرز زمینی از کشور خارج شود. وقتی دوباره به مکزیک بازگشت، رفتار مردم تیخوانا او را تحت تأثیر قرار داد. او از اینکه افراد غریبه برای حمل چمدانش به کمکش آمدند، احساساتی شد.
مریم نگران بود که اندوه از دست دادن مادرش نگاهش به این شهر را تغییر دهد. اما برعکس، تیخوانا به او کمک کرد تا از غم خود عبور کند. او تصمیم گرفت این همان شهری است که میخواهد پسرش را در آن بزرگ کند. به همین دلیل، او و صادق خانهای در تیخوانا خریدند و روند دریافت تابعیت مکزیک را آغاز کردند.
شایعاتی که به واقعیت تبدیل شد
در حالی که جام جهانی نزدیک میشد و جنگ ادامه داشت، شایعاتی میان ایرانیان تیخوانا منتشر شد: تیم ملی ایران به دنبال یک محل اقامت جدید است.
در اواخر ماه گذشته، فیفا رسماً اعلام کرد که تیم ملی ایران راهی تیخوانا خواهد شد. صادق از شنیدن این خبر حیرتزده شد. وقتی رسانههای ایرانی درباره مسائل امنیتی تیخوانا ابراز نگرانی کردند، او شروع به ارسال پیام مستقیم به بازیکنان تیم ملی در اینستاگرام کرد. در پیامهایش از شهری که دوستش داشت مینوشت و تلاش میکرد به بازیکنان اطمینان دهد که در تیخوانا امنیت خواهند داشت. او میدانست احتمالاً هیچگاه پاسخی دریافت نخواهد کرد، اما باز هم به نوشتن ادامه داد.
دوست و کارفرمای او، دارا ماکوئیپور، با سفیر ایران دیدار کرد و او را در شهر گرداند. آنها از ورزشگاه محل تمرین تیم بازدید کردند و حتی به رستورانی رفتند که گفته میشود سالاد سزار برای نخستین بار در آنجا تهیه شده است.
مسئولان گردشگری و اتاق بازرگانی تیخوانا نیز مشتاق بودند از این فرصت برای تغییر تصویر جهانی شهر استفاده کنند.
استقبال از تیم ملی
صادق گروهی در واتساپ تشکیل داد و دوستان و بستگان ایرانی و ایرانی-مکزیکی خود را برای استقبال از تیم ملی هماهنگ کرد.
برنامه این بود که ساعت ۱:۳۰ بامداد در فرودگاه حاضر شوند. اما وقتی پرواز با تأخیر مواجه شد و زمان ورود به ساعت ۵ صبح تغییر کرد، برخی از اعضای گروه از حضور منصرف شدند. با این حال، کاروان کوچک خانواده صادق همچنان در فرودگاه حضور داشت. آنها در میان نیروهای مسلح گارد ملی مکزیک به دنبال نقطهای مناسب بودند تا بتوانند بازیکنان را ببینند. سپس از کنار یک ایست بازرسی عبور کردند و به جمعی از خبرنگاران و چند هوادار دیگر از منطقه سندیگو پیوستند.
ناگهان اتوبوس تیم ملی با اسکورت نظامی وارد محوطه شد. جمعیت اندک حاضر شروع به تشویق کرد. پرچمها بالا رفت و نام یکی از بازیکنان سر داده شد. در همان لحظه یکی از اعضای کاروان تیم شیشه اتوبوس را پایین کشید و مستقیم به سمت صادق دست تکان داد. او با لبخند گفت: «مرسی.»
قلب صادق به شدت میتپید. او از شدت هیجان ناخودآگاه به زبان انگلیسی فریاد زد: «Welcome!»
بعد متوجه شد که میتوانست به زبان فارسی با آنها صحبت کند. در همان لحظه بستگان مکزیکی او فریاد زدند: «Bienvenidos!» (خوش آمدید)
خبرنگاران دور صادق و مریم جمع شدند و از آنها پرسیدند چه احساسی دارند. مریم با لبخند پاسخ داد: «فکر میکنم حالا در کشور خودم هستم.»
بعدها تیم ملی عکسی را که از داخل اتوبوس هنگام ورود گرفته شده بود منتشر کرد؛ تصویری که در آن صادق در حال تکان دادن پرچم ایران دیده میشد. او این عکس را با افتخار در اینستاگرام خود بازنشر کرد و به فارسی و انگلیسی نوشت: «تیم ملی ایران متعلق به همه ایرانیان است؛ فارغ از عقاید، مذهب یا دیدگاه سیاسی آنها.»
و در پایان نوشت: «به تیخوانا خوش آمدید.»
ارسال دیدگاه