خاطرات روز های مبارزه در جیرفت:
شکنجه های قرون وسطایی ساواک و خاطرات مردی با کلکسیون زخم
سکه دو تومانی داغ کرده بودند و روی بدنش گذاشته بودند. جای این زخم ها ردیف ردیف سوخته بود و گود افتاده بود. گفت: دیگه بسه. گفتم: نه! بزار اون یه بازوت را هم ببینم. نشانم داد. زخم عجیبی بود. بزرگ و دلخراش. خودش گفت: آهنی را داغ میکردند و روی این بازویش میگذاشتند. بعد گفت: دیگه بسه، دیگه بیشتر از این جگرت میسوزه.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا،به نقل از دقیانوس،در ادامه مطالب مربوط به مبارزان انقلابی به سراغ صحبت های سرکار خانم سیده آسیه حسینی،خواهر سردار شهید سید جواد حسینی از اولین تشکیل دهندگان هسته مبارزین انقلابی در شهرستان جیرفت و جنوب کرمان رفتیم که به شرح ذیل است:
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, دقیانوس,

چشم های گریان؛ لب های خندان
مرد در جمع انقلابیون جیرفت نشست و آرام طوری که صدایش بیرون از خانه نرود شروع کرد به تعریف کردن:
شرکت خرم متعلق به خاندان پهلوی است شعبه ای هم در جازموریان دارد. من اهل دین و ایمان هستم. برای گذران زندگی وارد شرکت شدم. آنجا مسئول امور کارگران شدم. بعد از مدتی از جازموریان به تهران رفتم تا حقوق کارگرها را بگیرم. در تهران وقتی به شرکت مراجعه کردم یک آدرس به من دادند و گفتند: برو پول را از آنجا بگیر. من هم خوشحال رفتم تا حقوق کارگرها را بگیرم. وقتی به آدرس رسیم و آن مکان را دیدم بی اختیار اشکم جاری شد. باورم نمی شد، محل وصول حقوق کارگران شرکت یک کاواره باشد. با خودم گفتم: خدایا من چگونه پول فساد زن و مردهای کثیف را ببرم برای کارگرهایی که عرق ریخته اند تا پول حلال به خانه هایشان ببردند. تا یک هفته سرگردان بودم، نمی دانستم چه بکنم. مسئولین شرکت هم می گفتند: باید پول را از همانجا بگیری پول دیگری در کار نیست. با خودم می گفتم: این پول کثیف را بگیرم؟ چگونه؟ نگیرم؟ جواب کارگرها را چه بدهم؟
دیدم اینجوری نمی شود من اینجا حیران باشم و کارگرها آنجا منتظر. از تهران به قم رفتم و با دفتر یکی از علماء مشورت کردم. گفتند: آقا تو این پول را بگیر و ببر، خب این کارگرهای بیچاره که تقصیری ندارند باید نان به خانه ببرند، پیش خدا هم مسئول این کار آنها هستند که اینجور پولی را میفرستند. پول را گرفتم و حقوق کارگرها را دادم، اما پول خودم را نگرفتم یعنی نمی توانستم بگیرم دلم رضا نمی داد.
بغض گلوی مرد را فشرد اشک در چشمانش حلقه زد سرش را پایین انداخت. یکی از بچه ها دست روی شانه اش گذاشت و گفت: سرت را بالا بگیر آنها باید سرافکنده باشند که چنین آشکارا فساد می کنند… ان شاء الله ریشه شان را از بیخ می کنیم و برای همیشه به این ظلم و فسادشان پایان می دهیم. مرد سرش را بالا گرفت و با چشم های گریان و لب های خندان، محکم گفت: ان شــــــاء الله.
جرم: پرسیدن آدرس مسجد، داشتن زیارت عاشورا
از جیرفت به رفسنجان رفتیم. در طول راه سیدناصر مشغول خواندن زیارت عاشورا بود. وقتی پیاده شدیم دنبال مسجد بودیم که اول نمازمان را بخوانیم. سیدناصر از یک نفر پرسید: مسجد کجاست؟
وقتی تنها به جیرفت برگشتم همه می گفتند: پس سیدناصر کو؟ گفتم: به جرم پرسیدن آدرس مسجد و داشتن یک عدد زیارت عاشورا دستگیرش کردند. حدود بیست روز بعد در خانه نشسته بودیم که دختر کوچک سیدناصر در حیاط شروع کرد به جیغ کشیدن. پدرش را نشناخته بود. میترسید طرف پدرش برود. سرش را ماشین کرده بودند، آشفته احوال بود. انگار خیلی اذیتش کرده بودند.
شکنجه های قرون وسطایی / کلکسیون زخم
از زندان که آزاد شد جای زخم شکنجه ها را نشان هیچ کس نمی داد جوری لباس می پوشید چیزی دیده نشود شب ها با جوراب می خوابید. تا اینکه یک روز از آب رودخانه عبور کرده بود و زخم های پایش می سوختند. به من گفت: یه پارچه ی تمیزی بیار. وقتی نگاه کردم دیدم از بس شلاق کف پایش زده اند. تمام این لایه پوست پایش رفته است. به من گفت نباید مادر بفهمه. راضی نبود از زخم های بدنش کسی ذره ای بفهمد.
بعد از مدتی گفتم: پایت را دیدم و به هیچکس چیزی نگفتم، بذار یه قسمت دیگه هم ببینم. گفت: که چی بشه؟ اصلا چی میخواهی ببینی؟ گفتم: مگر حضرت زینب سر امام حسین را ندید، بذار من اینها را ببینم. چند دکمه پیراهنش را باز کرد. سکه دو تومانی داغ کرده بودند و روی بدنش گذاشته بودند. جای این زخم ها ردیف ردیف سوخته بود و گود افتاده بود. گفت: دیگه بسه. گفتم: نه! بزار اون یه بازوت را هم ببینم. نشانم داد. زخم عجیبی بود. بزرگ و دلخراش. خودش گفت: آهنی را داغ میکردند و روی این بازویش میگذاشتند. بعد گفت: دیگه بسه، دیگه بیشتر از این جگرت میسوزه.
مدتی از این موضوع گذشت. من خیلی کنجکاو شده بودم. یک دفعه قسمش دادم تا یک گوشه دیگر هم نشان بدهد. روی زانویش را نشان داد. جای اتو روی لباس چه طور می ماند؟!. روی رانش اینجور اتوی داغ گذاشته بودند. جای زخم گود افتاده بود. اما با تمام این زخم ها و شکنجه ها سیدجواد آدمی نبود که دست از مبارزه بکشد.
انتهای پیام/گ

, چشم های گریان؛ لب های خندان
, چشم های گریان؛ لب های خندان,مرد در جمع انقلابیون جیرفت نشست و آرام طوری که صدایش بیرون از خانه نرود شروع کرد به تعریف کردن:
,شرکت خرم متعلق به خاندان پهلوی است شعبه ای هم در جازموریان دارد. من اهل دین و ایمان هستم. برای گذران زندگی وارد شرکت شدم. آنجا مسئول امور کارگران شدم. بعد از مدتی از جازموریان به تهران رفتم تا حقوق کارگرها را بگیرم. در تهران وقتی به شرکت مراجعه کردم یک آدرس به من دادند و گفتند: برو پول را از آنجا بگیر. من هم خوشحال رفتم تا حقوق کارگرها را بگیرم. وقتی به آدرس رسیم و آن مکان را دیدم بی اختیار اشکم جاری شد. باورم نمی شد، محل وصول حقوق کارگران شرکت یک کاواره باشد. با خودم گفتم: خدایا من چگونه پول فساد زن و مردهای کثیف را ببرم برای کارگرهایی که عرق ریخته اند تا پول حلال به خانه هایشان ببردند. تا یک هفته سرگردان بودم، نمی دانستم چه بکنم. مسئولین شرکت هم می گفتند: باید پول را از همانجا بگیری پول دیگری در کار نیست. با خودم می گفتم: این پول کثیف را بگیرم؟ چگونه؟ نگیرم؟ جواب کارگرها را چه بدهم؟
,دیدم اینجوری نمی شود من اینجا حیران باشم و کارگرها آنجا منتظر. از تهران به قم رفتم و با دفتر یکی از علماء مشورت کردم. گفتند: آقا تو این پول را بگیر و ببر، خب این کارگرهای بیچاره که تقصیری ندارند باید نان به خانه ببرند، پیش خدا هم مسئول این کار آنها هستند که اینجور پولی را میفرستند. پول را گرفتم و حقوق کارگرها را دادم، اما پول خودم را نگرفتم یعنی نمی توانستم بگیرم دلم رضا نمی داد.
,بغض گلوی مرد را فشرد اشک در چشمانش حلقه زد سرش را پایین انداخت. یکی از بچه ها دست روی شانه اش گذاشت و گفت: سرت را بالا بگیر آنها باید سرافکنده باشند که چنین آشکارا فساد می کنند… ان شاء الله ریشه شان را از بیخ می کنیم و برای همیشه به این ظلم و فسادشان پایان می دهیم. مرد سرش را بالا گرفت و با چشم های گریان و لب های خندان، محکم گفت: ان شــــــاء الله.
,جرم: پرسیدن آدرس مسجد، داشتن زیارت عاشورا
, جرم: پرسیدن آدرس مسجد، داشتن زیارت عاشورا,از جیرفت به رفسنجان رفتیم. در طول راه سیدناصر مشغول خواندن زیارت عاشورا بود. وقتی پیاده شدیم دنبال مسجد بودیم که اول نمازمان را بخوانیم. سیدناصر از یک نفر پرسید: مسجد کجاست؟
,وقتی تنها به جیرفت برگشتم همه می گفتند: پس سیدناصر کو؟ گفتم: به جرم پرسیدن آدرس مسجد و داشتن یک عدد زیارت عاشورا دستگیرش کردند. حدود بیست روز بعد در خانه نشسته بودیم که دختر کوچک سیدناصر در حیاط شروع کرد به جیغ کشیدن. پدرش را نشناخته بود. میترسید طرف پدرش برود. سرش را ماشین کرده بودند، آشفته احوال بود. انگار خیلی اذیتش کرده بودند.
,شکنجه های قرون وسطایی / کلکسیون زخم
, شکنجه های قرون وسطایی / کلکسیون زخم,از زندان که آزاد شد جای زخم شکنجه ها را نشان هیچ کس نمی داد جوری لباس می پوشید چیزی دیده نشود شب ها با جوراب می خوابید. تا اینکه یک روز از آب رودخانه عبور کرده بود و زخم های پایش می سوختند. به من گفت: یه پارچه ی تمیزی بیار. وقتی نگاه کردم دیدم از بس شلاق کف پایش زده اند. تمام این لایه پوست پایش رفته است. به من گفت نباید مادر بفهمه. راضی نبود از زخم های بدنش کسی ذره ای بفهمد.
,بعد از مدتی گفتم: پایت را دیدم و به هیچکس چیزی نگفتم، بذار یه قسمت دیگه هم ببینم. گفت: که چی بشه؟ اصلا چی میخواهی ببینی؟ گفتم: مگر حضرت زینب سر امام حسین را ندید، بذار من اینها را ببینم. چند دکمه پیراهنش را باز کرد. سکه دو تومانی داغ کرده بودند و روی بدنش گذاشته بودند. جای این زخم ها ردیف ردیف سوخته بود و گود افتاده بود. گفت: دیگه بسه. گفتم: نه! بزار اون یه بازوت را هم ببینم. نشانم داد. زخم عجیبی بود. بزرگ و دلخراش. خودش گفت: آهنی را داغ میکردند و روی این بازویش میگذاشتند. بعد گفت: دیگه بسه، دیگه بیشتر از این جگرت میسوزه.
,مدتی از این موضوع گذشت. من خیلی کنجکاو شده بودم. یک دفعه قسمش دادم تا یک گوشه دیگر هم نشان بدهد. روی زانویش را نشان داد. جای اتو روی لباس چه طور می ماند؟!. روی رانش اینجور اتوی داغ گذاشته بودند. جای زخم گود افتاده بود. اما با تمام این زخم ها و شکنجه ها سیدجواد آدمی نبود که دست از مبارزه بکشد.
,انتهای پیام/گ
,,
ارسال دیدگاه