خاطرات محافظ امام (ره) از دوران انقلاب؛

مامور ساواک باعث نجاتم شد/ بندکفشم مرا لو داد

مامور ساواک باعث نجاتم شد/ بندکفشم مرا لو داد
مقداری نوار و اعلامیه و یک اسلحه همراهم بود، غافل از اینکه بند کفشم در درگیری اخیر خونی شده بود و به همین دلیل شناسایی شده بودم در همین حین یک ساواکی از راه رسید...
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا خاطرات جالبی دارد که روحیات دختری 16 ساله را تداعی می کند به طوریکه تنها عشق به امام و انقلاب می تواند چنین جسارتی را در دختری 16 ساله شعله ور کند تا با تمام وجود به مبارزاتی چنین خطرناک دست بزند، پس در دامان این زنان است که مردان پرورش یافته اند واز این زن آموخته اند که در مقابل ظلم و ستم سر خم نکنندو تا آخرین قطره خونشان بجنگند و تسلیم نشوند و شجاعانه از خاکشان پاسداری کنند و بیگانگان را بیرون رانند و اجازه ندهند که سرنوشتشان را دیگران رقم زنند. 

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, ، , .,  ,

مریم الهی پور که از مبارزان فعال دوران انقلاب و محافظ امام خمینی بعداز پیروزی انقلاب است در گفتگو با خبرنگار پایگاه خبری زنان قم از خاطرات شیرین خود می گوید:

اسلحه را هم با خود ببر

پخش کردن اعلامیه و کاست های سخنرانی امام از کارهای همیشگی ما بود و توسط گروهی از بچه ها این کار را انجام می دادیم اما آنروز یکی از برادرها به من گفت اسلحه ای همراهش است و به دلیل اینکه حساسیت روی مردان بیشتر است، ممکن است گیر بیافتند بنابراین از من خواست اسلحه رانیز همراه خود ببرم.

بند کفشم عامل لورفتنم بود

آن زمان به دلیل اینکه پیاده روی های زیادی می کردیم از کتانی استفاده می کردم، اما غافل از اینکه هنگام رد شدن از خیابان سعیدی به دلیل درگیری که در میدان سعیدی رخ داده بود زمین خون آلود بود و بند کفش من هم بدون اینکه متوجه شوم خونی شده بود و همین امر باعث شد به من ظنین شده و مورد تعقیب قرار بگیرم.

از خانه خاله ام به خانه عمه می روم

مقصد من سالاریه بود، البته سالاریه به شکلی که الان هست نبود و قسمتهای زیادی از آن بیابان بود بنابراین از سمت صفائیه حرکت می کردم که در میدان جانبازان کنونی جلوی مرا گرفتند، سرباز از من پرسید از کجا می آیی؟ من در پاسخ گفتم از خانه خاله ام برمی گردم. بار دیگر پرسید به کجا می روی؟و من در پاسخ گفتم به خانه عمه ام، که این جواب من باعث عصبانیت او شد و با سرنیزه اش به کمرم کوبید و نوارهای کاستی که در کیفم بود به هم خوردند و صدایی تولید کردند که سرباز با شنیدن صدابه کنایه گفت، آجیل هم که داری! کیفت را باز کن ببینم آجیل هایت چیست. این درحالی است که در مواقعی که دختری گیر می افتاد مردانی که دور و بر بودند با به خطر انداختن جان خود از ما محافظت می کردند به همین دلیل در این حال مردی جلو آمد و گفت با خواهر من چکار داری؟ فرد دیگری آمد و گفت با دختر عمه من چکار داری؟ که بحث بالاگرفت و شلوغ شد، من که هاج و واج مانده بودم و نگاه می کردم توسط یکی از بردارها هوشیار شده و پا به فرار گذاشتم.

اسلحه ام را برای درگیری آماده کردم

یکبار دیگر به همین ترتیب گیر افتادم که پیرمردی از من حمایت کرد و از دست ماموران فرار کردم تا اینکه به میدان سعیدی رسیدم و عملا گیر افتادم. گنبدو گلدسته های حرم حضرت معصومه از میدان سعیدی به خوبی دیده می شود بنابراین رو کردم به حرم خانم و گفتم، یاحضرت معصومه من از مُردن نمی ترسم اما اصلا دوست ندارم به دست ساواک بیافتم، در همین حین اسلحه ای که همراهم بود را آماده کردم تا اگر قرار بر دستگیری باشد با اسلحه ام شلیک کنم وتاحد امکان گیر نیافتم.

در همین حال و هوا بودم و با خود میجنگیدم که ناگهان یک ماشین گشت که حامل چند مامور ساواک بود رسید، ماموری که در ماشین بود تا مرا دید گفت با این دختر چکار دارید؟ و آنها در جواب تمام ماجرا را تعریف کرده و مرا مجرم معرفی کردند اما ناگهان آن مامور با حالت حق به جانبی گفت من این دختر را می شناسم او یک بچه است و دستگیری او باعث تحریک غیرت مردم شده و دردسر زیادی را به همراه دارد پس نباید او را دستگیر کنید، بعداز کمی بحث بین خودشان مرا رها کردند.

توسل به حضرت معصومه نجاتم داد

دوستانم کمی آنطرف تر نشسته بودند و گریه می کردند چراکه فکر می کردند من گیر افتادم و هرگز مرا نمی بینند. وقتی وارد کوچه شدم همگی شوکه شده و پرسیدند چطور از دست آنها رها شدی ما فکر می کردیم که دستگیر شدی و من درحالی که خیالم راحت شده بود گفتم حضرت معصومه نجاتم داد چراکه هیچ امیدی به رهاییم نبود.

,

مریم الهی پور که از مبارزان فعال دوران انقلاب و محافظ امام خمینی بعداز پیروزی انقلاب است در گفتگو با خبرنگار پایگاه خبری زنان قم از خاطرات شیرین خود می گوید:

, پایگاه خبری زنان قم,

اسلحه را هم با خود ببر

, اسلحه را هم با خود ببر,

پخش کردن اعلامیه و کاست های سخنرانی امام از کارهای همیشگی ما بود و توسط گروهی از بچه ها این کار را انجام می دادیم اما آنروز یکی از برادرها به من گفت اسلحه ای همراهش است و به دلیل اینکه حساسیت روی مردان بیشتر است، ممکن است گیر بیافتند بنابراین از من خواست اسلحه رانیز همراه خود ببرم.

,

بند کفشم عامل لورفتنم بود

, بند کفشم عامل لورفتنم بود,

آن زمان به دلیل اینکه پیاده روی های زیادی می کردیم از کتانی استفاده می کردم، اما غافل از اینکه هنگام رد شدن از خیابان سعیدی به دلیل درگیری که در میدان سعیدی رخ داده بود زمین خون آلود بود و بند کفش من هم بدون اینکه متوجه شوم خونی شده بود و همین امر باعث شد به من ظنین شده و مورد تعقیب قرار بگیرم.

,

از خانه خاله ام به خانه عمه می روم

, از خانه خاله ام به خانه عمه می روم,

مقصد من سالاریه بود، البته سالاریه به شکلی که الان هست نبود و قسمتهای زیادی از آن بیابان بود بنابراین از سمت صفائیه حرکت می کردم که در میدان جانبازان کنونی جلوی مرا گرفتند، سرباز از من پرسید از کجا می آیی؟ من در پاسخ گفتم از خانه خاله ام برمی گردم. بار دیگر پرسید به کجا می روی؟و من در پاسخ گفتم به خانه عمه ام، که این جواب من باعث عصبانیت او شد و با سرنیزه اش به کمرم کوبید و نوارهای کاستی که در کیفم بود به هم خوردند و صدایی تولید کردند که سرباز با شنیدن صدابه کنایه گفت، آجیل هم که داری! کیفت را باز کن ببینم آجیل هایت چیست. این درحالی است که در مواقعی که دختری گیر می افتاد مردانی که دور و بر بودند با به خطر انداختن جان خود از ما محافظت می کردند به همین دلیل در این حال مردی جلو آمد و گفت با خواهر من چکار داری؟ فرد دیگری آمد و گفت با دختر عمه من چکار داری؟ که بحث بالاگرفت و شلوغ شد، من که هاج و واج مانده بودم و نگاه می کردم توسط یکی از بردارها هوشیار شده و پا به فرار گذاشتم.

,

اسلحه ام را برای درگیری آماده کردم

, اسلحه ام را برای درگیری آماده کردم,

یکبار دیگر به همین ترتیب گیر افتادم که پیرمردی از من حمایت کرد و از دست ماموران فرار کردم تا اینکه به میدان سعیدی رسیدم و عملا گیر افتادم. گنبدو گلدسته های حرم حضرت معصومه از میدان سعیدی به خوبی دیده می شود بنابراین رو کردم به حرم خانم و گفتم، یاحضرت معصومه من از مُردن نمی ترسم اما اصلا دوست ندارم به دست ساواک بیافتم، در همین حین اسلحه ای که همراهم بود را آماده کردم تا اگر قرار بر دستگیری باشد با اسلحه ام شلیک کنم وتاحد امکان گیر نیافتم.

,

در همین حال و هوا بودم و با خود میجنگیدم که ناگهان یک ماشین گشت که حامل چند مامور ساواک بود رسید، ماموری که در ماشین بود تا مرا دید گفت با این دختر چکار دارید؟ و آنها در جواب تمام ماجرا را تعریف کرده و مرا مجرم معرفی کردند اما ناگهان آن مامور با حالت حق به جانبی گفت من این دختر را می شناسم او یک بچه است و دستگیری او باعث تحریک غیرت مردم شده و دردسر زیادی را به همراه دارد پس نباید او را دستگیر کنید، بعداز کمی بحث بین خودشان مرا رها کردند.

,

توسل به حضرت معصومه نجاتم داد

, توسل به حضرت معصومه نجاتم داد,

دوستانم کمی آنطرف تر نشسته بودند و گریه می کردند چراکه فکر می کردند من گیر افتادم و هرگز مرا نمی بینند. وقتی وارد کوچه شدم همگی شوکه شده و پرسیدند چطور از دست آنها رها شدی ما فکر می کردیم که دستگیر شدی و من درحالی که خیالم راحت شده بود گفتم حضرت معصومه نجاتم داد چراکه هیچ امیدی به رهاییم نبود.

,
,
, ,


انتهای پیام/پ

,
]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه