پنج شنبه ها با شهداء؛
زندگینامه طلبه شهید سلیمان اسلامی
پدرش گفت: هنوز بچهای! بروی خواهر و مادرت تنها میمانند.سلیمان هم گفت:آنهایی هم که در جنوب، زیر باران گلوله عراقیها هستند خواهر و مادرمند![
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانابه نقل از ارس تبار،سلیمان فرزند علی زمستان 1347 در اسمعلیکندی بخش اصلاندوز به دنیا آمد. از سال 1359 تا 1361 راهنمایی را در مدرسه سد میل مغان در قرهقباق خواند و به حوزه علمیه ولیعصر تبریز رفت. دو بار پایش به جبهه رسید و مجروح شد. پنجم دی ماه 1365 به شهادت رسید.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, ارس تبار,
ترکش در خوابم1
سوم راهنمایی را میخواند و یکی دو بار خواست برود جبهه. پدرش گفت: هنوز بچهای! بروی خواهر و مادرت تنها میمانند.
سلیمان هم گفت: آنهایی هم که در جنوب، زیر باران گلوله عراقیها هستند خواهر و مادرمند!
تابستان بود که با اصرار گفت: عمو باید بروم جبهه.
رفت و همان روز سر نماز گفتم: الهی هر اتفاقی که قراره سر سلیمان بیاید از تو میخواهم در خواب ببینم.
چشم روی هم که گذاشتم، گلولهها آمدند. ترکشها در اطرافم چرخیدند. سرم را دزدیدم و یکیشان به سلیمان خورد. از خواب پریدم و گفتم: سلیمان زخمی شده.
همسرم گفت: از کجا فهمیدی؟
گفتم: کنارش بودم.
فردا در مسجد اصلاندوز دوستانش را دیدم. خسته نبرد بودند و به حمام میرفتند. از سلیمان پرسیدم و گفتند در تبریز بستری شده.
سلیمان یکی، دو روز دیگر آمد روستا. با پارچهای دستش را بسته و از گردنش آویخته بود.
بار دیگر که رفت، دوباره از خوابم سر درآورد. زخمی کنار تخته سنگ بزرگی افتاده بود و گلولههای اطرافش خاک را به هوا میپاشیدند. گفتم: کمی اینورتر بیا.
یکدفعه از همه جا گلوله بارید و فرار کردم. وقتی به روستا برگشت برای سلامتیاش گوسالهای سر بریدیم. خوابم را گفتم و گفت: درست همانطور بود که گفتی. انگار تو هم اونجا بودی!
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
بار آخر خواب عجیبی دیدم مادرم از ناراحتی چنگ انداخته و پوست صورتش را کنده بود. گفتم: نه اولوب1؟
گفت: مایا اولوب2.
مادرم هر جا مینشست مایا هم همانجا میچرخید و نشخوار میکرد. بیدار شدم و فقط گفتم: خدایا!
برای مادرم فاتحهای خواندم و در تاریکی اشک ریختم. پنج روز بعد گفتند سلیمان شهید شده. پرس و جو کردم و فهمیدم همان شبی که خوابش را دیدهام شهید شده. ریش سفیدها گفتند: سلیمان را بیاوریم در روستا دفن کنیم تا ما هم که از دنیا رفتیم، کنار او دفنمان کنند.
همین کار را کردیم.
,
,
,
,
هنوز عقبترم3
در روستا نوحه میگفت و ما زنجیر میزدیم. صدای خوبی داشت و از زبان حضرت عباس میخواند:
آتام اوغلی دادیمه گل گلیب لب نهر القمه فاطمه
گهی قان دولان گؤزومه باخیر گهی قانلی پرچمه فاطمه4
از اول راهنمایی دو نفری خانهای در اصلاندوز اجاره کرده بودیم؛ ماهانه چهل تومان. غذا را من میپختم؛ گوشت، برنج، املت، سیبزمینی و تخم مرغ آبپز. سلیمان هم ظرفها را میشست.
دو سالی در آن خانه ماندیم.
1363 سرباز بودم و سلیمان هم در حوزه علمیه تبریز درس میخواند. هر چهل و پنج روز که میآمدم مرخصی، حتما به او سر میزدم. مرا میبرد نماز جماعت و در صف اول میگذاشت. خودش عقبتر میایستاد و میگفت: تو در جبههای و من هنوز عقبترم!
روزی که خبر شهادتش را شنیدم با برادر بزرگم احمد و پسر عمویم از پارسآباد برگشتیم روستا. از دور دیدیم پدرش لب جاده ایستاده. نزدیکمان که آمد فرار کردیم. شانه به شانه هم دادیم. گریه کردیم و برگشتیم. قرمزی چشممان نگذاشت پدرش چیزی بپرسد. بقیه کارها دست ما نبود؛ ماشین، تابوت، روستا، مزار، صلوات و اشک و اشک و اشک!
,
,
,
,
,
,
,
نامهای سر مزار 1
یکی، دو روز در هفته مرخصیام را میرفتم حجرهاش و شب با هم میماندیم. هیبت روحانیت به سر و وضعش میخورد. در راهروی مدرسه که رفت و آمد میکردیم میگفت: آرام. در حجرهها درس میخوانند.
جلوی در هر حجرهای صدایمان را پایین میآوردیم.
بعدها مرا به جای دیگری فرستادند و از همدیگر جدا شدیم. همان روزها نامهای برایم نوشته بود. تا برسم خانه و نامهاش برسد دستم، جنازهاش را آوردند. سر مزار نامهاش را خواندم. نوشته بود به پدر و مادرش سر بزنم و نگذارم جای خالیاش را احساس کنند.
,
,
,
حدس عجیب1
چند ساعت بعد از شروع عملیات2 در کوههای اطراف پادگان کرکوک مجروح شدم. در عالم بیهوشی صدای پرههای هلیکوپتر به گوشم خورد. چشمم را که باز کردم گفتند در بیمارستان سینا بستری شدهام. یکی، دو روز بعد، وقتی در حیاط قدم میزدم، دیدم سلیمان دستش را از گردنش آویخته و روی نیمکتی نشسته است. از دیدنش خوشحال شدم و از من پرسید: تو هم در هلیکوپتری که بچهها را از کرکوک به پشت جبهه میآورد بودی؟
با تعجب گفتم: از کجا فهمیدی؟
لبخندی زد و گفت: حدس زدم تو هم در آن هلیکوپتر باشی.
هنوز هم از آن حدس عجیبش متعجبم!
,
,
,
,
انتهای پیام/پ
]
ارسال دیدگاه