پنجشنبه ها با شهدای شبستر/شهیدمحمدشیرزاد
در بخش «پنجشنبه ها با شهدای شبستر » این هفته با شهید اولین شهید روستای قره تپه شهرستان شبستر آشنا می شویم.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا، به نقل از شبسترنیوزشهید محمد شیرزاد فرزند ابوالفضل در سال 1342 به دنیا آمد ،میهمان خانواده ای تنگدست اما متدین بود.مادربزرگش اهل تلاوق قرآن بود و به عده ای از زنان روستا خواندن قرآن را آموزش می داد.مادر نیز تلاوت قرآن را از او یادگرفته بود و در مجالس ختم زنانه قرآن تلاوت می کرد.پدر و مادر به ائمه اطهار(ع) ارادت خاصی داشتند و برایشان بسیار مهم بود که فرزندانشان در خدمت این خانواده باشند .مادر ازهمان روزهای اول با وضو به فرزندش شیر می داد و نسبت به تربیت او حساس بود.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, شبسترنیوز,محمد چهار،پنج ساله که حالا کودکی جذاب و دوست داشتنی شده بود ،با همان شور و حال کودکی همراه مادر به نماز می ایستادوسعی می کرد تقلیدش از حرکات و سکنات مادر بی عیب و نقص باشد.این چنین بود که وقتی به سن12سالگی رسید نمازجای واجب را به جا می آورد و به حلال و حرام اهمیت می داد.
,محمد هم مانند سایر دوستانش دوره ابتدایی را در روستا گذرانده بود و مشغول تحصیل در کلاس دوم راهنمایی بود که انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی(ره) به پیروزی رسید.
,با پیروزی انقلاب و حضور در فعالیت های اجتماعی و مذهبی محمد با مفاهیم تازه ای آشنا می شدو حساسیت وییه ای نسبت به حفظ ارزش های انقلاب داشت. اوحالا دیگر با جدیت تمام در مقابل هر انحرافی واکنش نشان می داد،حتی اگر این لغزش از سوی معلمان مدرسه بود.
,حضور در فضای جامعه و فعالیت های جنبی هرگز او را از کمک به پدر و مادر بازنمی داشت و او از هیچ تلاشی برای جلب رضایتشان دریغ نمی کرد.
,محمد در دوره متوسطه مشغول تحصیل بود که به عضویت بسیج درآمد و پس از طی آموزش مقدامتی شب ها در روستا نگهبانی میداد.کلاس اول نظری در حسرت جبهه گذشت و محمد با اینکه هوای رفتن به جبهه را در سر داشت ،ناچار بود برای کمک به معیشت خانواده چندماهی پیش برادرش مشغول کار شود.چند ماهی که گذشت دیگر تاب ماندن نداشت و او به روستا بازگشت تا با کسب اجازه از پدر و مادر به روستا اعزام شود.
,اواخر سال60،پس از بازگشت از تهران به استخدام نیروی مقاومت بسیج سپاه شبستر درآمد و آنجا مشغول خدمت شد.سرانجام در سال61 همراه عده ای از دوستانش عازم منطقه ی عملیاتی جنوب شد و به عنوان کمک آرپی جی زن سازمان یافت و پس از 3 ماه حضور در جبهه برای اولین بار به مرخصی آمد. چند روزی مهمان خانواده بود و قتی می خواست برود، گفت:«اگر من شهید شدم اصلا ناراحت نباشید ،چون ما به خاطر اسلام به جبهه می رویم»
,محمد این بار که به جبهه برگشت،آرپی جی زن شده بود و کارش شکار تانگ های عراقی بود او حال و هوای دیگری داشت و هر بار که به مرخصی می آمد،با چنان شعفی از شهدات و دوستان شهیدش سخن می گفت که عطر شهادت از میان حرف هایش به مشام می رسید.
,آخرین بار با همه گرم رفته بود و کلی با مادر درد و دل می کرد و در یک روز سرد زمستانی راهی جبهه شد تادرعملیات خیبر شرکت کند،او اینبار هم آرپی جی زن بود و با جسارت و شهامت تمام درگیر نبر بود که سحرگاه ششم اسفند ماه سال62 جسم در جزایر مجنون آرام گرفت. یاران همرزمش اینبار بدون او به روستا برگشتند.
,نشان شهادت محمد بی نشانی بود و مادر سال ها چشم به راه ماند تا دوباره چشمش به دیدار فرزند روشن شود .
,سال73 برای مادر پیام خبر آوری بود که او را به محمد نزدیکتر می کرد. نیروی های تفحص پیکر محمد را در جزایر مجنون شناسایی کردند و محمد از سالها دوری میهمان همیشگی روستا شد.
,وصیت نامه
, ,
,
,
,
,
,
,
,
, منابع:کتاب عاشقان ولایت و خیریه قره تپه ای ها
]
ارسال دیدگاه