پنج شنبه ها با شهدا؛
شهیدی که به جای تیم ملی سر از جبهه های جنگ درآورد!
«سولدوز» دوست داشت عضو تیم ملی و مربی کاراته شود و با این آرزوها فاصلهای نداشت. مخصوصاً که رشید بود و اراده معطوف به عمل فوقالعادهای داشت.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از آران مغان،"هنگامی که شهید مهدی باکری نزد همرزمان آمد تا در مورد لغو عملیات عذرخواهی کند، شهید جعفری به شهید باکری گفت: آقا مهدی "عملیات که لغو شد حالا چه جوابی داریم که به خانواده شهدا بدهیم." این عبارت را از خاطرات جلیل جنگی نقل کردم که همرزم شهید «سولدوز جعفری» بود.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, آران مغان,

, «سولدوز جعفری» در اول خرداد ماه سال 1350 به عنوان سومین فرزند خانواده جعفری در روستای "اسلامآباد" از توابع شهرستان پارسآباد مغان چشم به جهان گشود. پدرش با تقدیر الهی با اینکه از نعمت صحبت کردن محروم بود اما آنچنان خاضعانه نماز میخواند که شاهدان را به تعجب میانداخت که این آدم از نماز چه میداند و با چه ایمانی نماز میخواند!
,خانواده سولدوز نه زمینی داشتند و نه حشمدار بودند و در واقع امرار ومعاش آنها تنها با کارهای پراکنده کارگری پدر و برادرش تامین می شد که به نوعی بار مسئولیت تمام خانواده را بر دوش داشتند.
,

, روبوسی سولدوز جعفری با مادرش
, روبوسی سولدوز جعفری با مادرش,سولدوز دوران کودکی را در اسلامآباد گذراند. پدرش او را در مدرسه ابتدایی اسلامآباد ثبت نام کرد و چون اول مهر فرا رسید و مادر خواست فرزند خود را به مدرسه ببرد سولدوز گفت که نیازی به کمک برای رفتن به مدرسه ندارد و خود به تنهایی می تواند به مدرسه برود. علاقه شدیدی به مدرسه داشت و تکالیفش را به دقت انجام میداد و بعد با دوستانش به بازی میپرداخت. خوش اخلاق بود و به بازیهای گروهی از جمله فوتبال و والیبال بسیار علاقه داشت.
,وی در سال 1364 برای تحصیل در دوره راهنمایی وارد مدرسه راهنمائی جهاد در روستای اسلامآباد شد. آن زمان سالی بود که نوجوانان اسلامآبادی گروه گروه به جبهه میرفتند و برمیگشتند یا شهید میشدند. و این رفت و آمدها رشک نوجوانان باقیمانده را بر میانگیخت.
,

, سولدوز یکی از این نوجوانان بود که رفته رفته درس خواندن او به کار فرعی تبدیل شد. مدام در پایگاه بود و همپای مسئولان روستا در مراسم مسجد مشارکت داشت.
,سال دوم راهنمائی بود که ترک تحصیل کرد. دیگر تمام فکر و ذکرش رفتن به جبهه بود و از اینکه بسیاری از دوستانش جبهه دیده بودند و او نتوانسته بود به جبهه برود پیش پدر و مادرش شکایت میکرد و به مادرش گفت:"مادر آخر تو پنج پسر داری اگر یکی از آنها را در راه اسلام قربانی بدهی چیزی از دست نمیدهی."
,مادر با این حرفها راضی نمی شد و سولدوز هم نمیتوانست از فرمان مادرش سرپیچی کند. دست آخر هم اصرار و پافشاری وی نتیجه نداد، چرا که مادر رضایت نداد.
,

, سولدوز نوجوان شانزده ساله و سر به زیری بود و در کوچه و محله با همه صمیمی بود و احترام هرکس را به جای خود محفوظ میداشت. درشت اندام و بلند قد بود و قدرت بدنی بسیار زیادی داشت. پاهای قدرتمندی داشت و میتوانست چنان شوتهای محکمی بزند که تنها از عهده افراد حرفهای فوتبال بر میآید و در این میان کفش نیز در پایش دوام نمیآورد.
,پاک و منزه بود و در ارتباطات دوستانه ثابت قدم. اکنون در روستا، قدرت و جوانمردی و استعداد ورزشیاش زبانزد شده بود.
,اکنون کشورش به کمک او احتیاج داشتند. اگر در انتظار رضایت خانواده میماند شاید آنان هرگز اجازه نمیدادند. این بود که به فکر چاره افتاد و با دوستانش قرار گذاشتند تا با کشیدن نقشه حواس خانواده را منحرف کرده و به جبهه اعزام شوند.
,

, رزمندگان اعزامی را بدرقه کردند و خودشان به مدرسه رفتند. آنها با رزمندگان اعزامی قرار گذاشته بودند که در تبریز به آنها ملحق شوند. فردای آن روز، صبح زود و بی آنکه خانواده را در جریان بگذارند بیدار شدند و با پساندازی که برای چنین روزی اندوخته بودند خود را به تبریز رساندند.
,آنان رضایت نامهای در دست نداشتند اما با اصرار و پافشاری توانستند به اعزامیان ملحق شده و به عنوان بسیجی جمعی لشکر 31 عاشورا به دزفول ـ اهواز اعزام شوند.
,در محور دزفول ـ اهواز بود که با فرمانده لشکر، مهدی باکری صحبت کرد. نوجوانی آذرشهری اصرار میکرد به خط مقدم برود و فرمانده که او را کوچک اندام میدید به او توضیح میداد ممکن است دشمنان از طریق تصویر تو بر ضد ما تبلیغ کنند که دانشآموزان را به زور به جبهه میآوریم. نوجوان آذرشهری تقریباً التماس میکرد که به خط مقدم برود. در این حال بود که سولدوز رو به فرمانده لشکر کرد و گفت فرمانده لطفاً بگذارید با ما بیاید من هم از مدرسه آمدهام. دهان دشمن را نمیتوان بست او بالاخره حرفهائی خواهدزد.
,

, فرمانده لبخندی زد و گفت ماشاءالله به قد و قامت هر کس شما را ببیند احساس میکند سرباز دو سال خدمتید. اما این عزیز من....
,سولدوز با اصرار زیادی که کرد بالاخره موافقت فرمانده را به دست آورد.
,سر و زباندار بود سولدوز. روحی بسیار بزرگ داشت. پهلوان بود و ورزشکار و از ابرازعقیده خود، امتناع نمیکرد. هنگامی که او را به عنوان غواص ثبت نام کردند و به ساحل رودخانهای بردند تا آموزش بدهند، سولدوز به آب پرید و خود را نشان داد. او فرزند رود ارس بود. او از کودکی شناگر بود. او سالها با دوستان ورزشکارش در اسلام آباد، بیکار ننشسته بودند شنا را تا سطح عالی میدانستند. چه برسد به ورزشهای رزمی و پرورش اندام و فوتبال و والیبال.
,هر کدام برای خود شیرآهنکوهمردی بودند این روستائیان ساحل رود ارس. هر کدام یک دنیا انرژی بودند و سولدوز با آن هیکل درشت و پاهای قدرتمند، ایمانی به استحکام کوه سبلان و به خلوص آب رودخانه ارس داشت.
,

, سولدوز خود را بر آب انداخت و یک نفس به قدری رفت تا از دیدهها محو شد و آنگاه لحظاتی بعد همچون نقطهای، اندک اندک به سوی آنان برگشت. این کار او عتاب فرمانده را برانگیخت. زیرا خلاف مقررات عمل کرده و خود را به دست خطر سپرده بود.
,مقاوم و محکم و استوار بود. در همان میدان بازی مربیانش میدیدند که تا چه اندازه جسور و مقاوم است. آرزو داشت در قله ورزش جای بگیرد، عضو تیم ملی فوتبال بشود.
,مربی فوتبال و کاراته بشود و واقعاً با این آرزوها فاصلهای نداشت. مخصوصاً که رشید بود و اراده معطوف به عمل فوقالعادهای داشت.
,

, سولدوز در بازگشت از یک عملیات تهاجمی، همرزمش گلوله خورد و بر زمین افتاد. در حالی که او را به دوش داشت. در این حال دشمن پاتک بسیار سختی را شروع کرد. پاتک دشمن، سختتر از آن بود که فعلاً بشود برای این رزمندهی مجروح کاری کرد. رفیق مجروح گفت مرا جایی بگذار و خود را نجات بده و گرنه هر دو از دست خواهیم رفت.
,سولدوز او را در پشت سنگی قرار داد تا به محض آرام شدن اوضاع برگردد و او را نجات دهد. او به قولش عمل کرد و برگشت. به همرزمش که رسید گلولهای پوست پیشانیاش را جر داد، اما ظاهراً به خیر گذشته بود. همرزمش را به دوش گرفت و آنگاه که میخواست حرکت کند گلولهای آتشزا پیش پایش منفجر شد و او را بر زمین زد. سولدوز سوخت... سوخت. حالا فقط از سرش قابل شناسائی بود.
,اینها را مسئول تعاون بنیاد شهید در حیاط سپاه پارسآباد پیش روی خود دید و با توجه به شناختی که از منطقه سردشت داشت به تصور درآورد. در حالی که درب تابوت را بست، دید که مادر سولدوز میآید. زنی که مسئول تعاون همیشه او را خاله صدا میکرد. همیشه و مخصوصاً از آنگاه که پس از یک تلاش ورزشی، با سولدوز در خانه آنها بودند. با دنیایی درد، گفت خاله لزومی ندارد...
,چشمان مادر سولدوز پر از اشک شده بود. "خاله لالهزار" گفت: فرزندم به خدا قسم گریه نخواهم کرد. او که از علیاکبر و قاسم برتر نیست.
,درب تابوت را باز کرد و فرزندش را بوسید. فقط از سرش قابل شناسائی بود سیاره او، سولدوز جعفری. آنگاه خود را کنارکشید گفت گریه نخواهم کرد و به این قولش هم عمل کرد.
,که بود این شیرزن؟ مسئول تعاون با خود گفت از مادری این چنین، فرزندی هم چون سولدوز متولد میشود درود بر تو خاله.
,

, کجاست این نوجوان شهید، نوجوان سر و زباندار و شجاعی که خود را در مقابل خانواده شهدا مسئول میدانست؟ کجاست این نوجوان شهید که مخفیانه به جبهه اعزام شد و در جبهه آن چنان کارآیی و رشادتی داشت که رشک همرزمانش را بر میانگیخت و الگوی آنها میشد؟ کجاست این نوجوان شهیدی که برای دفاع از کشورش از غریزه خود تبعیت میکرد و اگر احساس میکرد برای پاسگاه مجاور مشکلی پیش آمدهاست، پاروزنان خود را میرسانید تا از کشورش دفاع کند؟
,انتهای پیام/پ
]
ارسال دیدگاه