به مناسبت پنجمین سالگرد شهادت:
سیری در زندگی و شهادت سرهنگ شهید علی عباسقلیزاده
سرهنگ پاسدار شهید علی عباسقلیزاده یکی از بنیانگذاران بسیج این شهرستان و از فرماندهان 8 سال دفاع مقدس بوده که بعد از اتمام جنگ تحمیلی در مسئولیت های مختلفی همچون جانشین سپاه ناحیه اهر و فرمانده گردان امام حسین (ع) انجام وظیفه کرده و ...[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا، به نقل از اهروصال از اهر، سرهنگ پاسدار شهید علی عباسقلیزاده در سازماندهی و آموزش نیروهای بسیجی بخصوص گردانهای عاشورا ، الزهرا و گردان امام حسین (ع) نقش بسزایی داشت، در رزمایش اعضای گردانهای امام حسین (ع) این شهرستان در منطقه عمومی اهر براثر انفجار نارنجک به شهادت رسیده است.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, اهروصال ,, ,
,
, ,
زندگینامه
در بیست و دومین روز از مرداد ماه هزار و سیصد و سی و هشت، در محله قدیمی مسجد کبود کوچه فخر جهانی اهر دریک خانواده مذهبی و کم جمعیت پسری چشم به جهان هستی
گشود که علی نامیدند . او کوچکترین فرزند خانواده بود .
در سن شش سالگی وارد دبستان احمد اهری شد با وجود مشکلات فراوان و فقر ونداری آن زمان با تلاش بسیار موفق شد تحصیلات ابتدایی را در همین مدرسه سپری کند و درسال ۷۲ مدرک ابتدایی را اخذ نماید .
روزگار از همان کودکی وی از در نا سازگاری در آمد گویی خواست از همان دوران طعم تلخ خود را به او بچشاند.
,
,
,
,
در سن دوازده سالگی بود که پدرش عباسقلی دار فانی را وداع گفت. با مرگ پدر، برادر بزرگتر علی و مادرش به تنهایی نتواسته اند خرج ومخارج زندگی را فراهم کنند .او به ناچار برای گذران زندگی با مادر و برادرش همراه می شود. و از ادامه تحصیل باز می ماند اگر مدرسه برای علی جای بود که باید جسم و روحش را با هم پرورش می داد علی ترجیح داد در کنار مادر پرورش یابد تا نه تنها غم و غصه از کنارش پر بکشد بلکه تصمیم گرفت با سن وسال کم اما و دلی بزرگ زنگار غم و تنهایی را از دل مادر را بزداید. زندگی وادارش کرد تا در مقابل همه ناملایمات، دستان کوچکش به گره قالی عادت کند.
, ,
,
, او نزد مادر یاد می گیرد که چگونه باید به قالی نقش بزند و طرح های جدیدی را روی قالی پیاده کند.هفت سال از بهترین لحظات عمر علی با بافتن قالی سپری شد آن زمان که باید با بچه های کوچه و بازار به بازی کودکانه می پرداخت و از دوران کودکی و نوجوانیش لذت می برد به کارهای سخت زندگی عادت کرد و یاد گرفت که چگونه باید در این وادی وانفسا خرج و مخارج زندگی را در بیاورد .موقعی که کودکان مشغول بازی بودند و صدای هیاهویشان کوچه و خیابان را پر می کرد او بی توجه به این صداها با دستان کوچکش نقش می زد چون نه تنها برای تحصیل بلکه برای امور زندگی مجبور به کار کردن بود. او به این امر کاملا واقف گشته بود . علی علاقه خاصی به درس خواندن داشت اما فقر وناداری از یک طرف و تعلق خاطر به خانواده در طرفی دیگر او را بر سر دو راهی قرار داد و بالاخره تصمیم گرفت که روی این احساس و علاقه خط قرمز بکشد او هم تنهایی مادر را درک می کرد و هم بی کسی برادرش را.
,
آن زمان که به کار فرش بافی مشغول بود با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم می کرد .نستوه و پرتوان در برابر موانع
,
ایستاد و از کارهای اخلاقی و انسانی شانه خالی نکرد اوج نوجوانی وی مصادف شد با دوران انقلاب که روحیه ای تحسین برانگیز ،شب ها درمسجد محله حاضر می شد واز محضر روحانیون مبارز، درس های فراوانی می آموخت او قبل از اینکه به خدمت مقدس سربازی برود به پخش اعلامیه های حضرت امام می پرداخت با روحانیون مبارز همکاری می کرد وبیشتر این همکاری در قالب پخش اعلامیه های حضرت امام بود ) در شهرهای کوچکی چون اهر با وجود حکومت نظامی پخش اعلامیه کارآسانی نبود ، شناسایی و دستگیری هر لحظه تهدید می کرد (. او نشان داد که مرد میدان است و موانع نمی تواند او را خانه نشین سازد .
, ,
,
, ,
۳۱ به خدمت مقدس سربازی اعزام می شود /۰۲/ در تاریخ ۵۷ و بعداز گذارندن دوره آموزشی به شهرستان بندرعباس اعزام می شود . به مدت یک سال در نیروی دریایی وقت خدمت می کند. ترخیص می شود و به پیش /۰۲/ می کند و در تاریخ ۵۸ خانواده باز می گردد.
این بار علی با دیدن وضع نابسامان خانواده برای اینکه کمک خرجی باشد برای مادر به فرش روی نمی آورد . بلکه مجبور می شود برای کمک به مادر وبرادرش راه طولانی را طی کند .
اودر اوج جوانی برای کسب روزی حلال راهی تهران می شود . تا در کنار فامیل های پدرش به کار نقاشی مشغول می شود . نقاش هنرمند ما به طرح های روی بوم نمی پردازد بلکه به نقاشی ساختمان روی می آورد . گویا سرنوشت نیز می خواست ایشان کارهای بیشتری را در این زندگی تجربه کند.
,
,
, ,
,
, ,
عروج عارفانه
مصطفی ولی زاده همکار شهید
شهید علی عباسقلیزاده وقتی پیشنهاد تشکیل گردان امام حسین) ع(را پذیرفت .کارهای زیادی برای سازماندهی و به راه
انداختن گردان داشت.
,
,
,
سال ۸۸ تقریبا هفت ماه بود که بعد از سی سال خدمت به دریافت نشان بازنشستگی نائل آمده بود .من در تیپ امام زمان (عج) بودم که مرا درخواست کرد و به محض رسیدن مرا به عنوان فرمانده گروهان یک انتخاب کردند.
,
بسیجیان واحد کلبیر، برای آموزش دوره ۴۵ روزه تکمیلی در تاریخ ۸۸/۱۲/۱۰ به محل اردوگاه واقع در سد ستارخان اهر آمده بودند .آخرین روز دوره تکمیلی پرتاب نارنجک بود . چهل و پنج روز طبق زمانبندی و برنامه ریزی وبا نظم و ترتیب خاصی طی شد در این مدت امنیت حاکم بود و هیچ اتفاق یا حادثه ی روی نداد.
قبل ازآنکه به محوطه پرتاب بیاییم سردار توضیحاتی را من باب تاکید بیان کردند. به موقعیت میدان تیر رسیدیم و بسیجیان نیز در موقعیت قرار گرفتند . کنار پرتگاه مانندی قرار گرفتیم .اولی پرتاپ کرد اتفاق خاصی روی نداد . دومین بسیجی برای پرتاب آماده شد .نمی دانم چه اتقاقی روی داد که علی رغم آموزش های فرا گرفته ، نتوانست آنچنان که باید نارنجک را پرتاب کند . خواه از دستپاچگی خواه از تقدیر و سرنوشت ؟ نارنجک را که پرتاپ کرد ، درست جلوی پای سردار افتاد . سردار به سرعت بسیجیان راکنار زد و خودش به طرف نارنجک حرکت کرد . زمین و زمان اسباب عروج را فراهم می کردند فرشتگان تخت تقّرب به محبوب را مهیا ساخته در انتظار بودند خدایا لحظه ملکوتی فرا می رسید
اطرفیان از دل سردار بی خبر اما او پر پرواز گشوده بود لحظه ای که سال ها برای آن سینه سپر کرده ، نزدیکتر می شد خودش یک تنه بطرف مشت آتشین روی زمین افتاده حرکت کرد . اول پایش را دراز کرد که لگد به نارنجک بزند تا از محوطه خارج شود و به کسی آسیب نرسد اما تقدیر رقم خورده ، هوا کمی سرد بود و مختصری باران زمین را خیس کرده بود .پایش لیز خورد وبه نارنجک نخورد .لبخند رضایت خدا مشاهده شد مگر نه اینست که فرموده هر کس که عاشق من باشد منهم عاشق او می شوم . نارنجک روبرویش باز شد برای این که غیر از خودش کسی را در معرض خطر قرار نگیرد . جلوی نارنجک ایستاد .ترکش ها خیلی نزدیک بودبا آنکه ما دراز کشیده بودیم ولی تک و توکی به کنار ما افتاد
,
,
,
اما به کسی اصابت نکرد .وقتی بلند شدم دیدم که سرداربه زمین افتاده ، بلند ش کردم وسرش روی زانویم گذاشتم .دیدم طرف راست بدنش آسیب جدی دیده ،خون ریزی شدیدی داشت .آرام بلند ش کردیم وگذاشتیم داخل ماشین به طرف بیمارستان راه افتادیم. ضربان زمان به وجد آمده بود پایکوبی قطرات اشک دوستان دیدنی بود عاشق به معشوق ازلی
پیوست قهرمان ما آرام گرفت . سردار شجاع ما به بیمارستان نرسید . زمانیکه دیدم بد جوری خونریزی دارد. زیپ کاپشنش را باز کردم، دیدم یک ترکش درست اصابت کرده به شاهرگش . تیر ترکشی که بر گلوی شیر مرد ارسبارانی نشست نشانی از دلیری سرداری حرف می زد که عمری را برای دفاع از آرمان هایش سپری کرده بود .خودرو خدمت
آخرین جایی بود که سردار در آن نفس کشید و روی زانوهای من ، برای ابد چشمهایش را بست و به سوی افلاک بال گشود
,
,
از دیدگاه بنده شهید عباسقلی زاده همانند شهدایی چون شهید علی صیاد شیرازی بود که جان خود را فدای آرمان هایش کرد .و فرصت شهادت را از دست نداد.من از اینکه نتوانسته بودم وی را به بیمارستان برسانم خیلی ناراحت بودم ولی در بیمارستان به ما گفتند که در آن لحظه حتی اگر اتاق عمل مهیا بود برایش نمی شد کاری انجام داد.
,, ,
,
, ,
شهیدی که حاجی شد
از زبان همسر شهید
تلفن خونه زنگ زد گوشی را برادشتم.سلام خواهر !می خواهی نامت را برای حج عمره بنویسم .بی آنکه فکر کنم ناخودآگاه گفتم بلی .بعد از گذشت یک سال از ثبت نام برای کاری به بنیاد شهید رفته بود .
,
,
حاج آقا پرسید :حاج خانم نمی خوای به مکه برید ؟ تا حالا ثبت نام کردید؟گفتم :ثبت نام کردم می خواهم به نیابت از همسرم بروم .از من خواست مدارک ثبت نام ببرم تا کار های مربوط به اعزام را انجام دهند زمان موعود فرا رسید و عازم سرزمین وحی شدیم جایی که یک عمر من و علی آرزوی دیدارش را داشتیم .در این اعزام من با میر صفر موسوی و همسر ش همسفر شدیم . از خاطره های طواف و احرام که بگذریم به غربت بقیع و مظلومیت زهرا )س( می رسیدم از سراسر خاطرات کعبه فقط بگویم که آدمی حالی پیدا می کند که در هیچ کجای دنیای یافتنی نیست سیل مشتاقان و دلباختگان حضرت دوست از همه جای دنیا در آنجا گرد می آیند با آنکه در اعمال همراه و هم کلام هستند .اما برای در دل کردن هر کسی کلام خاص خودش را پیدا می کند . من نیت نیابت کرده بودم و از مسئول کاروان آنچه که لازم بود ه را فرا گرفته بودم . بعد از اتمام
همه اعمال حج عمره وقتی به هتل برگشتیم موقع خواب با صدای بلند گفتم : علی زیارتت قبول باشد . در عالم رویا وقتی به خوابم آمد دیدم خیلی خوشحال است در ۲۱ سال زندگی مشترک این اندازه خوشحالش ندیده بودم با صدای بلند می خندید درهمان عالم خواب به وی گفتم : علی با آنکه من از زیارت می آئیم ولی تو برای من یک قربانی همنخریدی گفت : به هادی سپردم دو روز دیگر قربانی تو را می آورند .
,
ازخواب بلند شدم با خود گفتم : که علی برای من هدیه ی می فرستد .بعد خوابم را برای حاج خانم )همسر سید (تعریف کردم و به ایشان نیز گفتم که به خدا علی برای من هدیه ی دارد . در اتاق نشسته بودیم که از همسفران یکی آمد و گفت که دوباره فرصت زیارت به ما دادند خوشحال و شادمان شدیم و برای اطمینان به پیش کارواندار رفتیم و ایشان موضوع را تایید کرد .
,سید گفت : توبا این حال مریض ات نمی توانی دوباره احرام ببندی برات سخت است بامسئول کاروان صحبت کردم و از ایشان خواسیتم یک نفر را پیدا کنند به نیابت ازمن به زیارت برود من به ایشان گفتم که حداقل یک نفر از عرب ها را به نیابت بگیر ید ولی ایشان قبول نکردند گفت : نگران نباشید شما حتما هدیه تان را می گیرید به اتاقتان برگردید و منتظر باشید .تازه نشسته بودیم که صدای تلفن اتاق هتل در گوشم طنین انداز شد .لطفا بیاید پایین .رفتیم پایین ! دیدم معاون کارواندار لباس احرام بر تن کرده و آماده ایستاده که به نیابت ازطرف من به طواف برود .
,بعداز رضایت کامل ازطرف ما راهی زیارت شد و به من گفت : خواهرم خیالت راحت باشد من همه اعمال را بی کم و کاست انجام می دهم . بعد از اینکه از زیارت برگشت مرا صدا زد و گفت : همه اعمال حج عمره را بدون کم و کاست انجام دادم شهید تو را حتی لحظه ی فراموش نکردم در همه اعمال حضور کسی را احساس کردم که گام به گام با من همراه است .
, ,
,
, ,
گلایه فرزند دوم سردار شهید علی عباس قلیزاده از مسئولین اهر:
,اگر شهید قلیزاده درتهران یا شهری دیگری بود چنان شخصیتی از وی می ساختند که حد نداشت
,متأسفانه بعد از گذشته ۵ سال از تاریخ شهادت ایشان هنوز سازمانهای ذیربط اهر در این حوزه به معرفی این شهید نپرداختند که جای گلهگذاری دارد.
,بنیاد شهید به طور مکرر تمثال شهدا را به مناسبت های مختلف در سطح شهر نصب می کند اما متاسفانه حتی یکبار از تمثال پدر شهیدم در سطح شهر اهر استفاده نشده است.
,وی ادامه داد: در مواردی نام مقدس شهدا بر کوچه و خیابان های شهر نقش بسته اما حتی یک کوچه بن بست کوچک به نام شهید ما نامگذاری نشده و این در حالی است که در اوایل قرار بود یادواره ای جهت زنده نگه داشتن یاد خاطره ان شهید برگزار شوداینها در حالی بود که محل شهادت وی به محل اموزشی و پادگان شهید علی عباس قلیزاده تغییر یابد که تابحال هیچ کاری انجام نشده
,بهتر است یادمان نرود که شهدا اگر جاودانه شده اند به خاطر این است که آنها خالصانه با خداوند معامله کرده اند و این رمز ماندگاری آنان تا ابد است و این که نام آن ها را از جایی حذف کنیم در واقع خودمان را محروم کرده ایم از کسانی که بوی خدا می دهند
,نکته ی مد نظر، در اسامی این کوچه ها ، نامگذاری به اسم افرادی مشهور و معروف از جمله شهیدان بوده است که در آینده و سرنوشت کشورشان نقش مهمی داشته اند ، این نکته تا آن جا حائز اهمیت است که در یکی از موارد دستورالعمل شورای عالی انقلاب فرهنگی و هیئت وزیران در این زمینه که به وزارت کشور ابلاغ شده ، آمده است که اگر چنان چه پدر و مادر شهید در یک کوچه سکونت داشته باشند یا کوچه ای محل سکونت شهیدی بوده است ، نام گذاری کوچه به نام آن شهید در اولویت قرار دارد شهیدانی که فرزندان و بزرگ شده ی همین کوچه و محله ها بوده اند و زمانی که از سوی دشمن به خاک وطن شان تجاوز شد برای دفاع از سرزمین خود جان دادند.
,این در حالی است که مسئولین محترم باید با توجه به اوضاع جامعۀ امروز ما و مخصوصا اوضاع فرهنگی و اجتماعی شهرستان در این چند وقت اخیر برای ترویج فرهنگ ایثار و شهادت بیشتر از گذشته تلاش کنند تا بتوانند مردم و به ویژه نسل جوان را که در خطر الگو پذیری غیر اسلامی قرار دارد ، با الگوهای مناسب اسلامی آشنا کنند.
,و ما امیدواریم شهردار و اعضاء شورای اسلامی و سایر مسئولین شهرستان اهر برای گرامی داشت همیشگی نام و یاد شهید و احترام به خانوادۀ عزیز آن و همچنین برای زنده کردن فرهنگ ایثار و شهادت، با اقدامی انقلابی نام و یاد شهید را به خیابان ها و کوچه های شهر نام گذاری کنند.
,, ,
,
, , ,
,
]
ارسال دیدگاه