گذری بر زندگی شهید سعید باقری
سعید فرزند سوم علی باقری با آغاز جنگ در ونک هر کاری می توانست برای پشتیبانی از جبهه انجام می داد اما دلش طاقت نیاورد و خود به خط مقدم رفت.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از سمنا، علی سعیدی، پدر این شهید در گفت و گو با گزارشگر ما می گوید: همه می گویند که چون روستایی هستیم، فرزند پسر بیشتر می تواند کمک حال خانواده باشد ، اما من از خدا خواسته بودم که بچه های اولم دختر باشند . خدا دو دختر نصیبم کرد . خدا را سپاس گفتم. بعد از آن ها ، علی رضا و سعید فرزندان دیگر من بودند و خداوند لطف خود را به من ارزانی داشت و دو دختر دیگر ، به زندگی من شکل زیبایی دادند .
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا , سمنا،,بعد از اینکه درس سعید در مقاطع ابتدایی و راهنمایی به اتمام رسید ، او برای دبیرستان راهی شهرضا شد و در دبیرستان شهید رهنمایی (نظام وفا) ثبت نام نمود . قبل از او دیگر برادرش علیرضا به آن جا رفته بود . دوری بچه ها از خانواده سخت است ، مخصوصاً اینکه هر دو پسر من در شهرضا برای ادامه تحصیل رفته بودند . محل اقامت آن ها در خانه خاله اشان بود . ایشان موقع تعطیلات دبیرستان به ونک باز می گشتند و در امر کشاورزی به من کمک می کردند .
,در شهرضا عضو پایگاه امام سجاد(ع) بودند و در یک مسابقه احکام که در سطح شهر برگزار گردید ، نفر دوم شد .
,جنگ که شد ، فکر و ذکر سعید شده بود بسیج ،موقعی که می آمد ونک ، هر کاری توانست برای بسیج انجام داد . نگهبانی ، تدارکات ، جمع آوری کمک برای جبهه . یادمه چندین روز کارش جمع آوری گوسفند برای جبهه بود . به همه جا رفت و ۹۰ گوسفند اهدایی مردم ونک به جبهه ها را جمع آوری کرد . تا عید قربان توی کوه و صحرا ، دام ها را پروار کرد و عید قربان فرستاد جبهه .
,مادر شهید سعیدی اینگونه از فرزندش برای ما می گوید:
,او همیشه چهره ای شاد داشت . با اهل خانواده بسیار شوخی می کرد.عشق عجیبی به رزمندگان داشت. هر بار پیش من می گفت: مادر اجازه من را از بابا بگیرید . من گفتم : خودم راضی نیستم ، توقع داری برای خودت رضایت بگیرم . مادر تو درست را بخوان و بعد از آن برو جبهه و او گفت : دلم می خواهد درسم را در جبهه بخوانم .
,پدر شهید ادامه می دهد:
,به او گفتم بابا ،علی رضا هم الان جبهه است ، اگر تو هم بروی و کاری پیش بیاید ، من چکار می توانم بکنم . دست و بالم خالی می شود . با پسر خاله اش از شهرضا راهی جبهه شدند . مرخصی که آمد ، گفت : من ۸ روز دیگر ماموریتم تمام می شود . بعد از این ۸ روز می آیم و ادامه درسم را می خوانم .
,مادر شهید با حس عجیبی و چهری ای توصیف ناشدنی گفت:
,روزی که می خواست به جبهه برگردد ، بعد از نماز صبح گفتم : مادر استراحتی بکن ، من بیدارت می کنم . او خوابید و من دلم نیامد که او را بیدار کنم .سعید بیدار که شد ، لبخندی زد و گفت : مادر . . . و پس از آن لباس هایش را پوشید . با من ، پدرش و خواهرانش خداحافظی کرد و رفت . به دنبالش رفتم ، می خواستم از رفتن ، منصرفش کنم . ولی او رفت .
,مرخصی دیگر پسرم علیرضا نیز تمام شده بود و رفت سمیرم که از آن جا به منطقه برگردد . ساعتی بعد با ناراحتی برگشت . گفتم : چی شده که برگشتی ، گفت :« یکی از دوستانم به شهادت رسیده است » و او خودش را از من دور کرد . به دلم بد افتاد . دخترم مریض بود . بالای سر او نشسته بودم . اذان مغرب را می گفتند . از کوچه صدای سر و صدا می آمد . پرسیدم : چه خبر شده ، گفتند : پسر حیدری شهید شده است . بعد از آن چند نفری آمدند ، خانه ما ، گفتم : خیر باشد . گفتند : آمدیم سری به شما بزنیم و پس از آن فهمیدیم که سعید در عملیات کربلای ۵ به شهادت رسیده است .
,یکی از همرزمان شهید سعید باقری وقتی نام سعید را شنید گفت:
,ایشان در مرخصی بعد از مرحله اول عملیات کربلای ۵ و در تشیع یکی از دوستان شهیدش گفتند :که « من با خدای خود عهد کرده ام که در این مرحله سالم به خانه بازگردم تا بتوانم با خانواده و اقوام خود ، خداحافظی نمایم و حلالیت بطلبم و در عملیات بعدی به شهادت برسم . »ایشان ۱۵ روز بعد در مرحله بعد عملیات کربلای ۵ به شهادت رسیدند.
,پیام شهید :
,دهانم را همچنان باز نگه دارید تا شایع پراکنان بدانند من با بانگ تکبیر و لبیک به حسین زمان پیش رفته ام و به دشمنان حمله ور شده ام .
,انتهای پیام/ر
]
ارسال دیدگاه