تمام لحظاتی که در کنار تـــــان گذشت
این روزها ... همه چیز مرا می برد به تمام لحظاتی که در کنار پدر و مادرم گذشت.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از زنجانم، این روزها …
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, زنجانم,
همه چیز مرا می برد
به تمام لحظاتی که در کنار تـــــان گذشت …
,
حس قشنگیست
,دست در دست هم برای خریدهای عید با شادی و دلهره های شما برای منی که هنوز کوچکم
,
همیشه تو این فکر بودم اگه یکیتونو از دست بدم چه بر سرم خواهد آمد
وقتی مثلا بزرگ شدم و ازتون جدا شدم
,
دیدم که حالا شماهایید که فکر می کنید اگه ما رو از دست بدید چه بلایی به سرتون میاد…
به یاد دارم روزی که به دوستم تلنگری زدم و گفتم
,
جای مادرت در کنار تو هست نه در خانه سالمندان!!!!
,زندگیست دیگر!
,همیشه که همه رنگهایش جور نیست،
,همه سازهایش کوک نیست!
,باید یاد گرفت با هر سازش رقصید،
,حتی با ناکوک ترین ناکوکش…
,اصلا رنگ و رقص و ساز و کوکش را فراموش کن!
,حواست باشد به این روزهایی که دیگر برنمی گردد…
,به فرصت هایی که مثل باد می آیند و می روند و همیشگی نیستند،
,به این سالها که به سرعت برق می گذرند….
,به فکر فرو رفتم برخی خاطرات شیرین و برخی تلخ را که در کنار هم بودیم را مرور کردم
,در زبانم جاری کردم: مادرم ! تو را با “میم” محبتت میشناسم و میروم تا “ر”ی رستگاریات را در گوش تکتک قاصدکها زمزمه کنم…
,آغوش گرمت را به خاطر آرامش دریاییاش دوست میدارم و ساحل بیکران دستانت را در نگاهم جمع میکنم و مرغ دل را در آسمان آبی نگاهت پرواز میدهم… تا نفسهایت همچون آفتاب سحرگاهی، نوازشگر روحم باشد… و لبخند دلنشینت بر کویر دلم باریدن گیرد که سخت تشنهام و درد مرا جز این، چه چیز التیام بخشد؟
,مادرم ! دستان پرمهرت تا مرز پرستیدن میکِشاندم و قدومت بوسهگاه من است…
,همواره نسیم، عطر تنت را برایم به ارمغان میآورد تا از یاد نبرم که بهترین رایحه بهاری را نزد خود دارم… تا تلنگری باشد برای قدرناشناسیهایم… و تا بفهماندم که هیچکس جز تو حق مادری را اینگونه تمام و کمال ادا نکرده است
,و اکنون سجده می کنم به درگاه پروردگاری که تو را به من داد و الحق بهشت زیر پای مادران است.
,به یاد روزی که
,پدرم صورتش پر از چین و چروک بود و همیشه بخاطر اینکه مانند دیگر پدرها جوان به نظر نمی رسید شاکی بودم او همیشه به من میگفت فرزندم صورتم را چروک می کنم تا تو به جایی برسی که هرگز خم به ابرو نیاوری ولی یادت باشد هرگز مغرور نشوی.
,شک نداشتم که بهشت در دستانت جاریست پدرم…
,و سرانجام نوروز بی پدری می رسد
,پدرجان
,
میروی سفر، برو، ولی
زود برنگرد
مثل آن پرنده باش
آن پرنده که رو به نور کرد
میروی، ولی به ما بگو
راه این سفر چه جوری است؟
از دم حیاط خانهات
تا حیاط خلوت خدا
چند سال نوری است؟!
راستی چرا مسیر این سفر
روی نقشه نیست؟
شاید اسم این سفر که میروی
زندگیست!
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
یاد ندارم اول فروردینی که پیش پدرو مادرم نبوده باشیم، همیشه دیدار و دستبوسی پدر در آغازین روز بهار، رکن ثابت ماجرای عید بود؛ فکر میکردم این ماجرا حالا حالاها ادامه خواهد یافت … اما بالاخره ماجرا به پایان رسید … همان طور که یک روز ماجرای من و تو و ما هم به پایان خواهد رسید …
برای همین است که میگویم: خستهایم از این همه جادههای امن و راههای تخت! بیا و و با خودت هیچ چیز مبر … اصلا میروی سفر، برو … ولی زود برنگرد!
,
جز دلت که لازم است
هیچ چیز با خودت نمیبری، نبر، ولی
از سفر که آمدی
راه با خودت بیار
راههای دور و سخت
خستهایم از این همه
جادههای امن و راههای تخت …
,
,
,
,
,
,
من یقین دارم
,که خدا هم عاشق چشمان توست
,چقدر شادم که به خودم اجازه ندادم یک لحظه پدرم در تنهایی به سر ببرد با کلی مشغله ای که داشتم
,حال مادرم تو را هم دارم تا لحظات آخری که نفس می کشم و اجازه نمی دهم یک دم در کنجی تنها به سر بری.
,
, 
, 
, 
, 
, 
, 
, 
, 
,
ارسال دیدگاه