سردار شهید سید نورالله یزدانی:
شهیدی مسئولیت پذیرومدیری لایق در تمام عرصه ها
سردار شهید سید نورالله یزدانی فردی که مسئولیت را طوری میپذیرفت که توانایی یک دوره بالاتر را داشته باشد مدیریتش حرف نداشت هرچند سواد چندانی نداشت اما یکی از بهترین مدیران تیپ بود و در کنار شهید محمود کاوه وشهید ناصر کاظمی که فرمانده تیپ بود یکی از تواناترین مدیران به حساب می آمد.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا:و به نقل از پایگاه خبری تحلیلی بجنا،در یکی از روزهای گرم تابستان سال1336 و در یکی از روستاهای جلگهای از بخش مانه چوپلی تپه شهرستان مانه و سملقان کودکی به دنیا آمد که نورالله نام گرفت. نورالله در دامن طبیعت بالیدن گرفت، روستای چوپلی تپه زادگاه رادمردی بود که سالها بعد در آرمان تیره و تاریک کردستان چون خورشید و پرتو انوارش بسان پیروزی و فجر بود. خانواده او خانوادهای تنگدست بود. پدرش از سادات بود برای امرار معاش خانوادهاش روی زمینهای دیگران کار میکرد و از عرق جبین روزی حلال بدست میآورد.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, بجنا,
نماز و روزه و قرآن و دعا چراغ خانه آنان بود ونام مبارک اهل بیت(ع) گرمابخش کاشانه آنان، نورالله در چنین فضایی طعم زندگی را چشید.
,
او دوران کودکی و نوجوانی را پشت سر گذاشت تا کلاس چهارم ابتدایی در روستای کشک آباد تحصیل نمود. کم کم دوره انجام خدمت سربازیاش فرا رسید. سید نورالله برای انجام خدمت سربازی عازم تهران شد شاید از همین زمان بود که زمزمههای انقلابی را که در آن زمان چون آتشی در حال فراگیر شدن بود شنید و با توجه به روحیه مذهبی و ایمان قوی که در وجودش بود دل در گرو آن نهاد.
,
تازه از سربازی برگشته بود بیش از سه ماه از ازدواجش نگذشته بود که پدر و مادرش از این که جوانشان را در لباس دامادی میدیدند شادمان و مسرور بودند که ناگهان بیماری هولناک سر تا پای وجودش را فرا گرفت نوعی فلج ناشناخته اکثر اندامهای حسی و حرکتی بدن او را از کار انداخت. حتی قدرت بینای اش را از او گرفت. تا جایی که برای جابجا شدن، پدر و مادرش او را کول میگرفتند.
,
کسی چه میداند شاید این آزمایشی بود که مردان الهی باید آن را از سر بگذرانند تا طلای وجودشان مراحل خلوص را در کوره مشت باری تعالی طی کند ناب و خالص گردد.
,
هرکه در این ورطه مقربتر است جام بلا بیشترش میدهند.
,
پزشکان از درمان او عاجز آمدند و دیگر امیدی به بهبودی او نمانده بود. پدر و مادرش از این که میدیدند ؛ جوان رشیدشان عین شکوفایی دارد در برابر چشمانشان پرپر میشود ؛ تاب و توان از دست داده بودند اما روزنهای از روشنایی و امید همچنان در دل آنها بود.
,
امید به رحمت حق
,
مادرش نذر و نیاز میکرد و شفای پسرش را از خدا میخواست تا در نهایت به در خواست جوان بیمار او را به مشهدالرضا بردند تا شفایش را از آن آقای غریب ضامن آهو بخواهد.
,
در مشهد در حرم مطهر امام رضا(ع) چه در دل او گذشت و او چه از خدا خواست و چه قراری با پروردگار خویش گذاشت ؟ فقط خدا میداند.
,
چندی پس از بازگشت از مشهد ؛ در میان حیرت همگان ؛ حالش روبه بهبود نهاد و کمکم بیماری از وجودش رخت بر بست.
,
حالا فقط آن بود که مردانه به عهدی که با خدایش بسته بود وفاکند.
,
پس از بهبود نسبی وارد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد که در آن وضعیت بحرانی ودشوار خود نوعی از جان گذشتگی و فداکاری بود و او به خوبی میدانست که چه وظیفه سختی را به عهده گرفته است.
,
وی به سرعت ردههای فرماندهی را در تیپ ویژه شهدا پشت سر گذاشت. در آن زمان تیپ ویژه شهدا تازه تشکیل شده بود و انسانهای وارسته و سختکوشی چون محمود کاوه و شهید ناصر کاظمی و دیگران عهدهدار سازماندهی این یگان رزمی بودند. افراد این تیپ باید آماده عمل در شرایط عملیات سخت غرب کشور میبودند. اکثر جنگهای غرب کشور با ضد انقلاب داخلی نظیر حزب کومله، دمکرات، منافقین و اشرار محلی بود که نیاز به جنگهای چریکی و نامنظم و کاملاً غافل گیرانه وضربتی داشت.
,
بنابراین سید نورالله به زودی مورد توجه فرماندگان تیپ ویژه شهدا قرار گرفت و آنان مسئولیت اداره یک دسته را به او سپردند، پس از چند ماه به فرماندهی گروهان ارتقاء یافت و هنوز یک سال از حضور او در این تیپ نگذشته بود که مسئولیت بسیار خطیر فرماندهی گردان ویژه امام حسن مجتبی (ع) به او سپرده شد.
,
از آنجا که نورا... فردی مخلص، خاضع و مهربان بود به راحتی با افراد تحت فرماندهی خود ارتباطی عاطفی بر قرار میکرد و از این طریق موجبات انجام امور به نحو احسن پدید میآمد.
,
مدیریتش حرف نداشت باید بگویم سواد چندانی نداشت اما یکی از بهترین مدیران تیپ بود و در کنار شهید محمود کاوه وشهید ناصر کاظمی که فرمانده تیپ بود یکی از تواناترین مدیران به حساب می آمد، واقعاً مدیریتی توأم با تقوا، کار وتلاش وطرحهای مدیریتی ومسئولیت پذیری داشت، همیشه مسئولیت را طوری میپذیرفت که توانایی یک دوره بالاتر را داشته باشد مثلاً اگر فرمانده گروهان بود به اندازه یک فرمانده گردان توانایی داشت و اگر فرمانده گردان بود به اندازه یک فرمانده تیپ توانایی داشت واقعاً خدمت گذار حق بود و خدمت گذار دین محمدی بود میتوانم بگویم سرباز واقعی امام و پاسدار امام زمان بود.
,
با توجه به این که خوشبختانه من مدت زیادی با ایشان بودم میتوانم با جرأت بگویم که ایشان علاقه زیادی به قرآن خواندن داشت، صبح بعد از نماز هیچ موقع ندیدم که ایشان بخوابد تا آغاز مراسم صبحگاه نماز و قرآن میخواند.
,
من خودم نماز شب را از ایشان یاد گرفتم در بحث واجبات هم خیلی حساس بود اگر یک رزمندهای در نماز جماعت شرکت نمیکرد اورا میکشید کنار و محترمانه با او صحبت میکرد.
,
گردان ایشان در ارومیه مستقر بود و گردان ما در مهاباد، گردان ویژه امام حسن (ع) یک گردان نیمه مستقل بود. در منطقه بین مرز ایران و عراق و ترکیه روستایی هست به نام چتر (سرو) که روستای خیلی بزرگی است و در آنجا کمتر عملیاتی انجام شده بود و حزبی ها در آنجا فعالیت میکردند و خیلی قوی شده بودند گردان امام حسن (ع) در این منطقه وارد عمل شد اما مطلب را برای ایشان خوب جا نمیاندازند که بدانند چه مقدار نیرو لازم است. منطقه هم بسیار پیچیده بود ایشان با یک گردان وارد عمل میشوند، درگیری ساعت 10 الی 1 شب شروع میشود و تا صبح ادامه مییابد تعدادی از بچهها شهید میشوند و نورالله یزدانی عملیات را میکشد به داخل روستا، آنجا جنگ به صورت تن به تن ادامه مییابد بعضی فرماندگان مثل شهید منفردی به شهادت میرسند و نورالله یزدانی در محاصره قرار میگیرند و زنده دستگیر میشوند و حزبی ها او را با خودشان میبرند.
,
خبر به قرار گاه ما به مهاباد میرسد و ما به کمک آنها رفتیم حتی شهید کاوه با هلیکوپتر آمدند و نیرو رسید و در اثر فشار ما، حزبیها عقب نشستند و به طرف مرز ترکیه پا به فرار گذاشتند و وارد خاک ترکیه شدند.
,
ما بعضی از نفرات آنها را اسیر کردیم وبه آنها فشار آوردیم تا مجبور شدند که مارا ببرند و جنازه سید نورالله را به ما نشان دهند، لباسهای فرم سپاه در تنش پاره پاره شده بود و با کتک او را به شهادت رسانده بودند، حتی روی بدنش با آتش سیگار شعارهای توهینآمیز نوشته بودند. همان اسرای حزبی میگفتند هرچه ایشان را زدیم که سمت خود را بگوید یا مواضع پاسدارها را لو بدهد یا به امام و انقلاب توهین کند این کار را نکرد و در عوض تمام مدت علیه ما شعار میداد.
,
چون او نخستین فرمانده من بود از دیدن این صحنه بسیار احساساتی و منقلب شدم اما سعی کردم به خودم مسلط بشوم و یاد گفتههای شهید افتادم که میگفت شهادت حسین(ع) و مظلومیت او را به یاد بیاورید تا تحمل سختیها به رایتان آسان شود شهادت ایشان در عین حال که دردناک بود روحیه تازهای به همه ما بخشید ولی باز هم از لحاظی چون فرمانده ما بود و یک فرمانده شجاع و الگو بود برای من یک استاد خیلی مؤثر بود از همین رو هنوز که هنوز است گاهی به خودم میگویم کاش یزدانی هنوز زنده بود.
,
فرازهایی از وصیتنامه :
,
با سلام و درود به امام زمان ونائب برحقش امام خمینی خلاصهی وصیتم را عرض میکنم. وصیتم به ملت شهید پرور ایران هیچگاه در هیچ زمانی امام امت را تنها نگذارید. بعد ازآن وصیتم به پدرم، پدر جان اگر نتوانستی خودت هم از این دریاهای نعمت فیض ببری و به جبههها قدم بگذاری و اگر مشکلات زندگی نگذاشت شما این کار را بکنی خواهش دارم از شما که نشود مزاحم برادرانم شوید، بگذارید آنها از این دریای نعمت بهرهمند شوند و این وصیتم به مادرم ؛ مادر عزیز از این که از دوری من رنج میبری باید مرا ببخشی و از اینکه شمارا گذاشتم و به مدت 2 سال هست که به کردستان آمدهام بدان که فقط وفقط برای رضای خدا به اینجا آمدهام، باید شما به بزرگواری خودتان مرا ببخشید. مادر عزیزم از تو میخواهم که اگر توانستم راه بسته شدهی کربلا را به رایت باز کنم و اگر نتوانستم ولیاقت شهادت پیدا کردم خواهشی از شما دارم که دست یتیمانم را بگیرید و به کنار قبر ابا عبدالله الحسین(ع) ببرید وسلام من را هم به آقا امام حسین (ع) برسانید. وصیت دیگری هم به همسرم دارم ؛ همسر عزیزم در این زندگی کوتاه خیلی تو را اذیت کردم، اذیت که نه ولی وظیفهام را انجام دادم. وظیفهام بود که قول به خدا داده بودیم که به کردستان بروم آمدم و شما را ترک کردم و فقط برای رضای خدا بوده است و چیزی دیگری در بین نبوده است اگر از من ناراحتی باید به بزرگی خودتان مرا ببخشید، و دیگر وصیتی با آن برادرانی دارم که جنازه مرا حمل میکنند و از شما خواهش دارم که این وصیتم را عمل کنید.
,
1. از شما میخواهم که چشمانم را باز بگذارید که این کوردلان بدانند که من کورکورانه این خط را انتخاب نکرده ام.
,
2. دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا دنیا پرستان و پول پرستان و دنیا طلبان بدانند که چیزی با خود از این دنیا نمیبرند، و مشتهایم را گره کنید تا منافقان و ضد انقلابها بدانند که حتی جنازهام تسلیم آنها نخواهد شد و با آنها مبارزه خواهد کرد.
,
دیگر عرضی ندارم وخواهشم از تمام مردم ایران در این حال همین است که نکند امام زمان را تنها بگذارید که فردای روز قیامت فاطمه زهرا یقه شما را بگیرد و بگوید چرا فرزند مرا تنها گذاشتید در آنجا دیگر هیچ جوابی ندارید.
,
باز هم به شما توصیه میکنم که امام عزیزمان را تنها نگذارید، شما هم برای بازدید هم که شده یک بار به این جبههها بیایید و ببینید رزمندگان اسلام در این جبههها چه حماسهای را آفریدند و شبها دعای توسل و دعای کمیلشان در راه معبودشان چه راز و نیازهای دارند و یک پیام برای کوردلان دارم که شما اینقدر توطئه کردهاید عزیزمان را از دستمان گرفتهاید چه بهرهای گرفتهاید، یک لحظه بنشینید و فکر کنید و ببینید که از این که جوانهای ما را به شهادت رساندهاید چه نصیبتان شده است بجز این که در تاریخ رو سیاه خواهید ماند چیزی دیگری عاید شما نخواهد شد دیگر عرضی ندارم.
,
والسلام علیکم و رحمه ا... و برکاته
,
کتاب «پرواز از صخرههای کردستان» بر اساس ماجراهای زندگی شهید نورالله یزدانی از سرداران استان خراسان نوشته شده که در آن به ماجراهای زندگی این شهید از دوران کودکی در استان خراسان تا شهادت در استان کردستان اشاره دارد.
,
انتهای پیام/ش
]
ارسال دیدگاه