خاطرات یک جوان فریب خورده؛

روزهای تلخ زندگی در پ ک ک و پژاک

روزهای تلخ زندگی در پ ک ک و پژاک
در ذیل نمونه ی از خاطرات یک جوانی ایرانی که پس مدت ها زندگی در پ ک ک توانست خود را از دام این فرقه رها کند، برای آگاهی افکار عمومی به ویژه جوانان منتشر می گردد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به بقل از ندای ارومیه پسری نوجوانانی بودم  که علاقه ی به مدرسه و تحصیل نداشتم ، در سال ۸۲ پس از کنار گذاشتن مدرسه و تحصیل در شهر ارومیه مشغول به کارگری شده ام. تبلیغات رسانه ی پ ک ک و پژاک در تلویزیون چند بار مرا به این فکر وا داشت که برای رهایی از کارگری و کارکردن به عضویت پ ک ک و پزاک در بیایم ، بنابراین یک روز تصمیم خود را گرفته و بدون اطلاع به خانواده از مرز به صورت قاچاقی خود را به منطقه خنیره در کشور عراق رساندم. پس از پرس و جو افراد پ ک ک را یافتم و آمادگی خود را برای عضویت در این گروهک اعلام داشتم . فردی قد بلند که یک چشم وی کور بود مرا به محل آموزشی که در منطقه ی لولان بود برد، در ابتدای ورود رفتار خوبی با من داشتند و با پذیرایی های مختلف به من احترام کردند ولی رفته رفته رفتار آنان تغییر می کرد ،هر روز بی ادبی آنان نسبت به من بیشتر می شد و در کنار این بی حرمتی ها و کارهی سخت آموزش نظامی که هر روز به اجبار ساعت ۴ صبح از خواب بیدار می شدم ، مرا از آمدن به این گروهک بسیار پشیمان کرد.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, ندای ارومیه,

بعد از مدتی آموزش های نظامی که جزء وحشی گری چیزی نبود بعد ظهرها در کلاس های سیاسی شرکت می کردم . کلاس هاس سیاسی که همه ادیان و پیامبران را تخریب می کردند ولی نسبت به دین یهودیت کمی ملایمت نشان می دادند . از تاریخ کردستان و امپراطوری مادها و پارس ها می گفتند ، از جنایت های قوم عرب،ترک، فارس و … که بر علیه کردها داشتند سخن می گفتند.از تاریخ زن و فلسفه ی زن سخن می گفتند از ظلم های مردان بر علیه زنان و هزاران نکته های جدید که تا به حال برای اولین بار به گوش می خورد . اصلا احساس می کردم در دنیایی دیگر زندگی می کنم !؟ چرا که قوانین و مقرارت متفاوتی را می شنیدم ، آنان همه اقوام و ملت ها را دشمن کرد می دانستد و با اکراه می خواستند افکار و ایدئولوژی فرقه را در ذهنمان فرود کنند! اوجالان را خیلی ستایش می کرد و افکار منسوخ وی را راهبرد و استراتژی رهایی از زیر ظلم و بدبختی می دانستند.

,

شرایط سخت زندگی و قبول داشتن افکار فرقه ی کاملا مرا آزار می داد ولی از ترس اینکه مرا خائن بخوان و اعدام کنند حرف به زبان نمی آوردم، افراد زیادی را به دلیل مخالفت با برنامه های آنان به اتهام جاسوس و یا خائن بودن به قتل رسانند. بنابراین همیشه بدنبال راهی برای فرار می کشتم…

,

پس از اتمام دوره های اموزشی من به در اختیار یک تیم گریلای قرار گرفتم که فرمانده مان در این تیم زنی بنام رژدان بود که فرمانده گردان تابور بود . بیشتر فرمانده هان در مقرر های پ ک ک و پژاک زنان و دختران جوانان بودند؟!

,

بمدت چند ماه  در منطقه ارقان فقط نگهابانی می داند و کار دیگری انجام نمی دادم . در فصل بهار مرا به منطقه ی بیستان در همان منطقه ی خارکوک انتقال دادند و در آنجا مسئولیت انتقال گریلاها از خارکوک به زاب زاگرس و بالعکس را به من دادند . من   گریلاهای  اهل ترکیه ، ایران و سوریه را از مکان های قید شده  برای کار و یا نگهبانی جابجا می کردم ، افرادی همچون رزگار،بریتان (دختر) بری یار ، پرسی یار (ایرانی) ، سلوان ، جی یا ،هارون، برفین، نرگس، زینب، روژین و …

,

فرمانده زاب زاگرس فردی به نام باهوز اردال یا آمد بود که اعتماد وی را نسبت به خود کاملا جلب کرده بودم . مدت ۲ سال گریلاها را از زاب به خارکوک منتقل می کردم . در سال ۲۰۰۶ با حمایت فرمانده زاب باهوز اردال آمد مسئولیت انبار غذایی زاب را به من سپردند.

,

پس از مدتی من فرمانده تیم ۵ نفره شدم و در منطقه ی هفت نین  کمتر از یکسال فرماندهی این تیم را بر عهده داشتم . طبق دستور این تیم پنچ نفر در مرزها مستقر بودیم و کسانی را که کالایی قاچاق می برند مالیات می گرفتیم .

,

من که کاملا اعتماد باهوز اردال را جلب کرده بودم روزی به وی پیشنهاد کردم که مرا به ترکیه بفرستد ، باهوز اردال بنا به درخواست من مرا با یک گروه ۱۵ نفری به ترکیه فرستاد. مدتی ذر منطقه ی کابار ، بستال و جرال  ماندم و در فکر فرار بودم تا اینکه روزی ارتش ترکیه در منطقه جرال به تیم گریلای ما حمله کرد و ۴ نفر از گریلاهای ما کشته شده اند . فرمانده ما هم هرکول نیز کشته شد.

,

بعداز حمله ارتش ترکیه به ما مجداً به کشور عراق برگشتیم . کشته شدن دوستانم در مقابل چشمانم و ظلم های که فرمانده هان در حق ما می کردن به سختی مرا را عذاب می داد و تا به حدی بود که چند بار تصمیم به خودکشی کردم . وقتی به عراق رسیده ام بدون هیچ ملاحظه و ترس از کشته شدن اسلحه را زمین گذاشته و از مقر فرار کردم ، حدودآ پس از سپری کردن یک ساعت راه پیاده به شهر شله دیزه رسیدم و پیشمرگ مرا گرفتند و مرا به دهوک بردند . پس از بازجویی انان به من گفتند می خواهی به کشور خود بازگردی یا در اینجا بمانی؟

,

من نیز که مشکلات سختی را تحمل کرده بودم تصمیم گرفتم به ایران بیایم و طی بر قراری ارتباط با خانواده ام برادرم آمد و مرا از طریق حاج عمران به ایران اورد و من با تسلیم کردن خود به حکومت ایران پس از گذاران ۲۰ روز مراحل اداری و قضایی که با رافت و مهربانی با من بر خورد می گردند به قید سند آزاد شدم . دولت ایران نهایت مهربانی و عطوف را در حق من داشت و از اینکه من نسبت به جنایت های ضدکرد پ ک ک و پژاک آگاه شده بودم  تقدیر می کرد. اکنون هزاران سال کارگری در ایران را به فرماندهی در پ ک ک و پژاک نمی دهم.

,

انتهای پیام/گ

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه