سخن از مادر، یار بی ریای زندگی پدرانمان
مهرش گران سنگ ترین مهر عالم است، حرمتش را فرشتگان آسمان نیز حفظ می کنند و خدمت به او کفاره گناهانمان عنوان شده است.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از ایلام پویا، مهرش گران سنگ ترین مهر عالم است، حرمتش را فرشتگان آسمان نیز حفظ می کنند و خدمت به او کفاره گناهان مان عنوان شده است.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, ایلام پویا,
آری سخن از مادر است. یار بی ریای زندگی پدرانمان، رفیق شفیق روزگار قد کشیدن هایمان، سنگ صبور حرف های خلوتمان، مشاور لحظات حساس زندگیمان، واسطه کارهای مشکلمان و دهها و دهها چیز دیگر.
راستش را بخواهید وقتی در خانه دور هم جمع می شویم و در چشمان خسته و معصومش نگاه می کنم آرزوهای دخترانه اش را می بینم که در کنج چشمانش به صندوقخانه خاطراتش سپرده شده اند و ما جای همه آنها را گرفته ایم.
نان شب و روزمان شده است جایگزین تمام داشتنش هایش. بزرگ کردنمان شده است جایگزین همه زیبایی اش. موفقیت زندگی ما شده است جایگزین همه آرزوهایش و...و...و.... مادر چه بی صدا می شکند.
عکس های عروسی اش را که با الانش مقایسه می کنم جایی برای شکایت و خود خواهی برای خودم نمی بینم.
دیروز در خلوت خودم حال مادرانی را در خیال می گنجاندم که عشق مادریشان را با همه وجودشان ثابت کرده اند؛ مادر شهدایی که کوله بار سفر فرزندانشان را با دستان خود بستند.
پوتین های فرزندانشان را دم در خانه جفت کرده اند تا عازم جبهه ها شوند و حالا هر روز پنجشنبه یا جمعه ای با یک شیشه آب و گلاب بالای سر مزار پسران شهیدشان می روند و سنگ خاک گرفته قبر آنان را با دستان پینه بسته، چشمان اشک آلود و دلی دردمند اما با روحی مملو از یقین و ایمان شستشو می دهند.
حالشان را جز خودشان کسی نخواهد فهمید. غمشان را کسی جز خودشان بر دوش نخواهد کشید. زندگی مادران این سرزمین شاهنامه حماسه زنان جهان است و مردی چون فردوسی هم توان به نظم کشیدن آن را ندارد.
مردان ما در مقابل عظمت روح زنانمان تنها سکوت می کنند و تعظیم. آری میلاد دخت نبی گرامی اسلام(ص) بهانه خوبی برای پاسداشت مقام زن است. میلاد بانویی که همه هستی اش را فدای راهی کرد که در آن دل زلال یک زن معامله بزرگی با خداوند کرد. قربان دادن همه فرزندانش برای رضای خدا و عزت دین خدا. زن در مشی زنانگی فاطمه زهرا(س) مربی جامعه انسانی است و مسیر بشریت با الگوی تربیتی او ساخته می شود.
چه بسیار زنانی که فرزندانشان نامداری خود را از مادر خود هدیه دارند اما تاریخ نامی از آنها بر زبان نمی آورد.
در بیان علت این امر نقل همین داستان بس که روزی مادر شیخ انصاری فقیه بزرگ تشیع هوای دیدار فرزند بر سرش می افتد و برای دیدن او راهی نجف می شود. زنان شهر چون خبر سفر بزرگترین مرجع جهان تشیع به شهرشان را می شنوند برای استقبال پیرزن راه می افتند و او را با عزت و احترام بسیار وارد شهر و خانه شیخ انصاری می کنند. مادر که از این همه احترام تعجب کرده بود از فرزند خود می پرسد: پسرم علت این همه تکریم چیست؟ من که کسی نیستم اینها این همه محبت در حق من می کنند. شیخ که نمی خواست خاطر مادر را آزرده کند و این همه را مدیون نام و نشانش اعلام کند به نحوی از پاسخ به سوال مادر طفره می رود. مادر شیخ انصاری شبها به عبادت و تلاوت قرآن مشغول می شد و صبح ها نیز خانه شیخ مملو از زنانی می شد که برای کسب فیض از محضر مادر شیخ مهمان او بودند. پیرزن ساده و بی سواد که از این همه تکریم زنان نجف در حق وی شرمنده شده بود بارها علت این امر را از فرزندش مرتضی سوال کرده بود و هر بار شیخ مرتضی انصاری از پاسخ به مادر طفره می رفت. تا اینکه بالاخره مادر دوباره همان حرف خودش را تکرار کرد که مرتضی جان من که کسی نیستم زنان نجف این همه در حق من محبت می کنند. باید علت این احترام را به من بگویی. شیخ انصاری چاره ای ندید تا حقیقت ماجرا را برای مادرش نقل کند و بالاخره با ادب و احترام آرام به مادرش گفت: مادر جان زنان نجف به خاطر من به شما این همه لطف دارند. مادر شیخ انصاری تا این پاسخ را شنید گفت: مرتضی آخر تو هم کسی نیستی که بخواهند بخاطر تو به من این همه احترام کنند.
انتهای پیام/ش
آری سخن از مادر است. یار بی ریای زندگی پدرانمان، رفیق شفیق روزگار قد کشیدن هایمان، سنگ صبور حرف های خلوتمان، مشاور لحظات حساس زندگیمان، واسطه کارهای مشکلمان و دهها و دهها چیز دیگر.
راستش را بخواهید وقتی در خانه دور هم جمع می شویم و در چشمان خسته و معصومش نگاه می کنم آرزوهای دخترانه اش را می بینم که در کنج چشمانش به صندوقخانه خاطراتش سپرده شده اند و ما جای همه آنها را گرفته ایم.
نان شب و روزمان شده است جایگزین تمام داشتنش هایش. بزرگ کردنمان شده است جایگزین همه زیبایی اش. موفقیت زندگی ما شده است جایگزین همه آرزوهایش و...و...و.... مادر چه بی صدا می شکند.
عکس های عروسی اش را که با الانش مقایسه می کنم جایی برای شکایت و خود خواهی برای خودم نمی بینم.
دیروز در خلوت خودم حال مادرانی را در خیال می گنجاندم که عشق مادریشان را با همه وجودشان ثابت کرده اند؛ مادر شهدایی که کوله بار سفر فرزندانشان را با دستان خود بستند.
پوتین های فرزندانشان را دم در خانه جفت کرده اند تا عازم جبهه ها شوند و حالا هر روز پنجشنبه یا جمعه ای با یک شیشه آب و گلاب بالای سر مزار پسران شهیدشان می روند و سنگ خاک گرفته قبر آنان را با دستان پینه بسته، چشمان اشک آلود و دلی دردمند اما با روحی مملو از یقین و ایمان شستشو می دهند.
حالشان را جز خودشان کسی نخواهد فهمید. غمشان را کسی جز خودشان بر دوش نخواهد کشید. زندگی مادران این سرزمین شاهنامه حماسه زنان جهان است و مردی چون فردوسی هم توان به نظم کشیدن آن را ندارد.
مردان ما در مقابل عظمت روح زنانمان تنها سکوت می کنند و تعظیم. آری میلاد دخت نبی گرامی اسلام(ص) بهانه خوبی برای پاسداشت مقام زن است. میلاد بانویی که همه هستی اش را فدای راهی کرد که در آن دل زلال یک زن معامله بزرگی با خداوند کرد. قربان دادن همه فرزندانش برای رضای خدا و عزت دین خدا. زن در مشی زنانگی فاطمه زهرا(س) مربی جامعه انسانی است و مسیر بشریت با الگوی تربیتی او ساخته می شود.
چه بسیار زنانی که فرزندانشان نامداری خود را از مادر خود هدیه دارند اما تاریخ نامی از آنها بر زبان نمی آورد.
در بیان علت این امر نقل همین داستان بس که روزی مادر شیخ انصاری فقیه بزرگ تشیع هوای دیدار فرزند بر سرش می افتد و برای دیدن او راهی نجف می شود. زنان شهر چون خبر سفر بزرگترین مرجع جهان تشیع به شهرشان را می شنوند برای استقبال پیرزن راه می افتند و او را با عزت و احترام بسیار وارد شهر و خانه شیخ انصاری می کنند. مادر که از این همه احترام تعجب کرده بود از فرزند خود می پرسد: پسرم علت این همه تکریم چیست؟ من که کسی نیستم اینها این همه محبت در حق من می کنند. شیخ که نمی خواست خاطر مادر را آزرده کند و این همه را مدیون نام و نشانش اعلام کند به نحوی از پاسخ به سوال مادر طفره می رود. مادر شیخ انصاری شبها به عبادت و تلاوت قرآن مشغول می شد و صبح ها نیز خانه شیخ مملو از زنانی می شد که برای کسب فیض از محضر مادر شیخ مهمان او بودند. پیرزن ساده و بی سواد که از این همه تکریم زنان نجف در حق وی شرمنده شده بود بارها علت این امر را از فرزندش مرتضی سوال کرده بود و هر بار شیخ مرتضی انصاری از پاسخ به مادر طفره می رفت. تا اینکه بالاخره مادر دوباره همان حرف خودش را تکرار کرد که مرتضی جان من که کسی نیستم زنان نجف این همه در حق من محبت می کنند. باید علت این احترام را به من بگویی. شیخ انصاری چاره ای ندید تا حقیقت ماجرا را برای مادرش نقل کند و بالاخره با ادب و احترام آرام به مادرش گفت: مادر جان زنان نجف به خاطر من به شما این همه لطف دارند. مادر شیخ انصاری تا این پاسخ را شنید گفت: مرتضی آخر تو هم کسی نیستی که بخواهند بخاطر تو به من این همه احترام کنند.
انتهای پیام/ش
آری سخن از مادر است. یار بی ریای زندگی پدرانمان، رفیق شفیق روزگار قد کشیدن هایمان، سنگ صبور حرف های خلوتمان، مشاور لحظات حساس زندگیمان، واسطه کارهای مشکلمان و دهها و دهها چیز دیگر.
راستش را بخواهید وقتی در خانه دور هم جمع می شویم و در چشمان خسته و معصومش نگاه می کنم آرزوهای دخترانه اش را می بینم که در کنج چشمانش به صندوقخانه خاطراتش سپرده شده اند و ما جای همه آنها را گرفته ایم.
نان شب و روزمان شده است جایگزین تمام داشتنش هایش. بزرگ کردنمان شده است جایگزین همه زیبایی اش. موفقیت زندگی ما شده است جایگزین همه آرزوهایش و...و...و.... مادر چه بی صدا می شکند.
عکس های عروسی اش را که با الانش مقایسه می کنم جایی برای شکایت و خود خواهی برای خودم نمی بینم.
دیروز در خلوت خودم حال مادرانی را در خیال می گنجاندم که عشق مادریشان را با همه وجودشان ثابت کرده اند؛ مادر شهدایی که کوله بار سفر فرزندانشان را با دستان خود بستند.
پوتین های فرزندانشان را دم در خانه جفت کرده اند تا عازم جبهه ها شوند و حالا هر روز پنجشنبه یا جمعه ای با یک شیشه آب و گلاب بالای سر مزار پسران شهیدشان می روند و سنگ خاک گرفته قبر آنان را با دستان پینه بسته، چشمان اشک آلود و دلی دردمند اما با روحی مملو از یقین و ایمان شستشو می دهند.
حالشان را جز خودشان کسی نخواهد فهمید. غمشان را کسی جز خودشان بر دوش نخواهد کشید. زندگی مادران این سرزمین شاهنامه حماسه زنان جهان است و مردی چون فردوسی هم توان به نظم کشیدن آن را ندارد.
مردان ما در مقابل عظمت روح زنانمان تنها سکوت می کنند و تعظیم. آری میلاد دخت نبی گرامی اسلام(ص) بهانه خوبی برای پاسداشت مقام زن است. میلاد بانویی که همه هستی اش را فدای راهی کرد که در آن دل زلال یک زن معامله بزرگی با خداوند کرد. قربان دادن همه فرزندانش برای رضای خدا و عزت دین خدا. زن در مشی زنانگی فاطمه زهرا(س) مربی جامعه انسانی است و مسیر بشریت با الگوی تربیتی او ساخته می شود.
چه بسیار زنانی که فرزندانشان نامداری خود را از مادر خود هدیه دارند اما تاریخ نامی از آنها بر زبان نمی آورد.
در بیان علت این امر نقل همین داستان بس که روزی مادر شیخ انصاری فقیه بزرگ تشیع هوای دیدار فرزند بر سرش می افتد و برای دیدن او راهی نجف می شود. زنان شهر چون خبر سفر بزرگترین مرجع جهان تشیع به شهرشان را می شنوند برای استقبال پیرزن راه می افتند و او را با عزت و احترام بسیار وارد شهر و خانه شیخ انصاری می کنند. مادر که از این همه احترام تعجب کرده بود از فرزند خود می پرسد: پسرم علت این همه تکریم چیست؟ من که کسی نیستم اینها این همه محبت در حق من می کنند. شیخ که نمی خواست خاطر مادر را آزرده کند و این همه را مدیون نام و نشانش اعلام کند به نحوی از پاسخ به سوال مادر طفره می رود. مادر شیخ انصاری شبها به عبادت و تلاوت قرآن مشغول می شد و صبح ها نیز خانه شیخ مملو از زنانی می شد که برای کسب فیض از محضر مادر شیخ مهمان او بودند. پیرزن ساده و بی سواد که از این همه تکریم زنان نجف در حق وی شرمنده شده بود بارها علت این امر را از فرزندش مرتضی سوال کرده بود و هر بار شیخ مرتضی انصاری از پاسخ به مادر طفره می رفت. تا اینکه بالاخره مادر دوباره همان حرف خودش را تکرار کرد که مرتضی جان من که کسی نیستم زنان نجف این همه در حق من محبت می کنند. باید علت این احترام را به من بگویی. شیخ انصاری چاره ای ندید تا حقیقت ماجرا را برای مادرش نقل کند و بالاخره با ادب و احترام آرام به مادرش گفت: مادر جان زنان نجف به خاطر من به شما این همه لطف دارند. مادر شیخ انصاری تا این پاسخ را شنید گفت: مرتضی آخر تو هم کسی نیستی که بخواهند بخاطر تو به من این همه احترام کنند.
انتهای پیام/ش
آری سخن از مادر است. یار بی ریای زندگی پدرانمان، رفیق شفیق روزگار قد کشیدن هایمان، سنگ صبور حرف های خلوتمان، مشاور لحظات حساس زندگیمان، واسطه کارهای مشکلمان و دهها و دهها چیز دیگر.
راستش را بخواهید وقتی در خانه دور هم جمع می شویم و در چشمان خسته و معصومش نگاه می کنم آرزوهای دخترانه اش را می بینم که در کنج چشمانش به صندوقخانه خاطراتش سپرده شده اند و ما جای همه آنها را گرفته ایم.
نان شب و روزمان شده است جایگزین تمام داشتنش هایش. بزرگ کردنمان شده است جایگزین همه زیبایی اش. موفقیت زندگی ما شده است جایگزین همه آرزوهایش و...و...و.... مادر چه بی صدا می شکند.
عکس های عروسی اش را که با الانش مقایسه می کنم جایی برای شکایت و خود خواهی برای خودم نمی بینم.
دیروز در خلوت خودم حال مادرانی را در خیال می گنجاندم که عشق مادریشان را با همه وجودشان ثابت کرده اند؛ مادر شهدایی که کوله بار سفر فرزندانشان را با دستان خود بستند.
پوتین های فرزندانشان را دم در خانه جفت کرده اند تا عازم جبهه ها شوند و حالا هر روز پنجشنبه یا جمعه ای با یک شیشه آب و گلاب بالای سر مزار پسران شهیدشان می روند و سنگ خاک گرفته قبر آنان را با دستان پینه بسته، چشمان اشک آلود و دلی دردمند اما با روحی مملو از یقین و ایمان شستشو می دهند.
حالشان را جز خودشان کسی نخواهد فهمید. غمشان را کسی جز خودشان بر دوش نخواهد کشید. زندگی مادران این سرزمین شاهنامه حماسه زنان جهان است و مردی چون فردوسی هم توان به نظم کشیدن آن را ندارد.
مردان ما در مقابل عظمت روح زنانمان تنها سکوت می کنند و تعظیم. آری میلاد دخت نبی گرامی اسلام(ص) بهانه خوبی برای پاسداشت مقام زن است. میلاد بانویی که همه هستی اش را فدای راهی کرد که در آن دل زلال یک زن معامله بزرگی با خداوند کرد. قربان دادن همه فرزندانش برای رضای خدا و عزت دین خدا. زن در مشی زنانگی فاطمه زهرا(س) مربی جامعه انسانی است و مسیر بشریت با الگوی تربیتی او ساخته می شود.
چه بسیار زنانی که فرزندانشان نامداری خود را از مادر خود هدیه دارند اما تاریخ نامی از آنها بر زبان نمی آورد.
در بیان علت این امر نقل همین داستان بس که روزی مادر شیخ انصاری فقیه بزرگ تشیع هوای دیدار فرزند بر سرش می افتد و برای دیدن او راهی نجف می شود. زنان شهر چون خبر سفر بزرگترین مرجع جهان تشیع به شهرشان را می شنوند برای استقبال پیرزن راه می افتند و او را با عزت و احترام بسیار وارد شهر و خانه شیخ انصاری می کنند. مادر که از این همه احترام تعجب کرده بود از فرزند خود می پرسد: پسرم علت این همه تکریم چیست؟ من که کسی نیستم اینها این همه محبت در حق من می کنند. شیخ که نمی خواست خاطر مادر را آزرده کند و این همه را مدیون نام و نشانش اعلام کند به نحوی از پاسخ به سوال مادر طفره می رود. مادر شیخ انصاری شبها به عبادت و تلاوت قرآن مشغول می شد و صبح ها نیز خانه شیخ مملو از زنانی می شد که برای کسب فیض از محضر مادر شیخ مهمان او بودند. پیرزن ساده و بی سواد که از این همه تکریم زنان نجف در حق وی شرمنده شده بود بارها علت این امر را از فرزندش مرتضی سوال کرده بود و هر بار شیخ مرتضی انصاری از پاسخ به مادر طفره می رفت. تا اینکه بالاخره مادر دوباره همان حرف خودش را تکرار کرد که مرتضی جان من که کسی نیستم زنان نجف این همه در حق من محبت می کنند. باید علت این احترام را به من بگویی. شیخ انصاری چاره ای ندید تا حقیقت ماجرا را برای مادرش نقل کند و بالاخره با ادب و احترام آرام به مادرش گفت: مادر جان زنان نجف به خاطر من به شما این همه لطف دارند. مادر شیخ انصاری تا این پاسخ را شنید گفت: مرتضی آخر تو هم کسی نیستی که بخواهند بخاطر تو به من این همه احترام کنند.
انتهای پیام/ش
آری سخن از مادر است. یار بی ریای زندگی پدرانمان، رفیق شفیق روزگار قد کشیدن هایمان، سنگ صبور حرف های خلوتمان، مشاور لحظات حساس زندگیمان، واسطه کارهای مشکلمان و دهها و دهها چیز دیگر.
راستش را بخواهید وقتی در خانه دور هم جمع می شویم و در چشمان خسته و معصومش نگاه می کنم آرزوهای دخترانه اش را می بینم که در کنج چشمانش به صندوقخانه خاطراتش سپرده شده اند و ما جای همه آنها را گرفته ایم.
نان شب و روزمان شده است جایگزین تمام داشتنش هایش. بزرگ کردنمان شده است جایگزین همه زیبایی اش. موفقیت زندگی ما شده است جایگزین همه آرزوهایش و...و...و.... مادر چه بی صدا می شکند.
عکس های عروسی اش را که با الانش مقایسه می کنم جایی برای شکایت و خود خواهی برای خودم نمی بینم.
دیروز در خلوت خودم حال مادرانی را در خیال می گنجاندم که عشق مادریشان را با همه وجودشان ثابت کرده اند؛ مادر شهدایی که کوله بار سفر فرزندانشان را با دستان خود بستند.
پوتین های فرزندانشان را دم در خانه جفت کرده اند تا عازم جبهه ها شوند و حالا هر روز پنجشنبه یا جمعه ای با یک شیشه آب و گلاب بالای سر مزار پسران شهیدشان می روند و سنگ خاک گرفته قبر آنان را با دستان پینه بسته، چشمان اشک آلود و دلی دردمند اما با روحی مملو از یقین و ایمان شستشو می دهند.
حالشان را جز خودشان کسی نخواهد فهمید. غمشان را کسی جز خودشان بر دوش نخواهد کشید. زندگی مادران این سرزمین شاهنامه حماسه زنان جهان است و مردی چون فردوسی هم توان به نظم کشیدن آن را ندارد.
مردان ما در مقابل عظمت روح زنانمان تنها سکوت می کنند و تعظیم. آری میلاد دخت نبی گرامی اسلام(ص) بهانه خوبی برای پاسداشت مقام زن است. میلاد بانویی که همه هستی اش را فدای راهی کرد که در آن دل زلال یک زن معامله بزرگی با خداوند کرد. قربان دادن همه فرزندانش برای رضای خدا و عزت دین خدا. زن در مشی زنانگی فاطمه زهرا(س) مربی جامعه انسانی است و مسیر بشریت با الگوی تربیتی او ساخته می شود.
چه بسیار زنانی که فرزندانشان نامداری خود را از مادر خود هدیه دارند اما تاریخ نامی از آنها بر زبان نمی آورد.
در بیان علت این امر نقل همین داستان بس که روزی مادر شیخ انصاری فقیه بزرگ تشیع هوای دیدار فرزند بر سرش می افتد و برای دیدن او راهی نجف می شود. زنان شهر چون خبر سفر بزرگترین مرجع جهان تشیع به شهرشان را می شنوند برای استقبال پیرزن راه می افتند و او را با عزت و احترام بسیار وارد شهر و خانه شیخ انصاری می کنند. مادر که از این همه احترام تعجب کرده بود از فرزند خود می پرسد: پسرم علت این همه تکریم چیست؟ من که کسی نیستم اینها این همه محبت در حق من می کنند. شیخ که نمی خواست خاطر مادر را آزرده کند و این همه را مدیون نام و نشانش اعلام کند به نحوی از پاسخ به سوال مادر طفره می رود. مادر شیخ انصاری شبها به عبادت و تلاوت قرآن مشغول می شد و صبح ها نیز خانه شیخ مملو از زنانی می شد که برای کسب فیض از محضر مادر شیخ مهمان او بودند. پیرزن ساده و بی سواد که از این همه تکریم زنان نجف در حق وی شرمنده شده بود بارها علت این امر را از فرزندش مرتضی سوال کرده بود و هر بار شیخ مرتضی انصاری از پاسخ به مادر طفره می رفت. تا اینکه بالاخره مادر دوباره همان حرف خودش را تکرار کرد که مرتضی جان من که کسی نیستم زنان نجف این همه در حق من محبت می کنند. باید علت این احترام را به من بگویی. شیخ انصاری چاره ای ندید تا حقیقت ماجرا را برای مادرش نقل کند و بالاخره با ادب و احترام آرام به مادرش گفت: مادر جان زنان نجف به خاطر من به شما این همه لطف دارند. مادر شیخ انصاری تا این پاسخ را شنید گفت: مرتضی آخر تو هم کسی نیستی که بخواهند بخاطر تو به من این همه احترام کنند.
انتهای پیام/ش
آری سخن از مادر است. یار بی ریای زندگی پدرانمان، رفیق شفیق روزگار قد کشیدن هایمان، سنگ صبور حرف های خلوتمان، مشاور لحظات حساس زندگیمان، واسطه کارهای مشکلمان و دهها و دهها چیز دیگر.
راستش را بخواهید وقتی در خانه دور هم جمع می شویم و در چشمان خسته و معصومش نگاه می کنم آرزوهای دخترانه اش را می بینم که در کنج چشمانش به صندوقخانه خاطراتش سپرده شده اند و ما جای همه آنها را گرفته ایم.
نان شب و روزمان شده است جایگزین تمام داشتنش هایش. بزرگ کردنمان شده است جایگزین همه زیبایی اش. موفقیت زندگی ما شده است جایگزین همه آرزوهایش و...و...و.... مادر چه بی صدا می شکند.
عکس های عروسی اش را که با الانش مقایسه می کنم جایی برای شکایت و خود خواهی برای خودم نمی بینم.
دیروز در خلوت خودم حال مادرانی را در خیال می گنجاندم که عشق مادریشان را با همه وجودشان ثابت کرده اند؛ مادر شهدایی که کوله بار سفر فرزندانشان را با دستان خود بستند.
پوتین های فرزندانشان را دم در خانه جفت کرده اند تا عازم جبهه ها شوند و حالا هر روز پنجشنبه یا جمعه ای با یک شیشه آب و گلاب بالای سر مزار پسران شهیدشان می روند و سنگ خاک گرفته قبر آنان را با دستان پینه بسته، چشمان اشک آلود و دلی دردمند اما با روحی مملو از یقین و ایمان شستشو می دهند.
حالشان را جز خودشان کسی نخواهد فهمید. غمشان را کسی جز خودشان بر دوش نخواهد کشید. زندگی مادران این سرزمین شاهنامه حماسه زنان جهان است و مردی چون فردوسی هم توان به نظم کشیدن آن را ندارد.
مردان ما در مقابل عظمت روح زنانمان تنها سکوت می کنند و تعظیم. آری میلاد دخت نبی گرامی اسلام(ص) بهانه خوبی برای پاسداشت مقام زن است. میلاد بانویی که همه هستی اش را فدای راهی کرد که در آن دل زلال یک زن معامله بزرگی با خداوند کرد. قربان دادن همه فرزندانش برای رضای خدا و عزت دین خدا. زن در مشی زنانگی فاطمه زهرا(س) مربی جامعه انسانی است و مسیر بشریت با الگوی تربیتی او ساخته می شود.
چه بسیار زنانی که فرزندانشان نامداری خود را از مادر خود هدیه دارند اما تاریخ نامی از آنها بر زبان نمی آورد.
در بیان علت این امر نقل همین داستان بس که روزی مادر شیخ انصاری فقیه بزرگ تشیع هوای دیدار فرزند بر سرش می افتد و برای دیدن او راهی نجف می شود. زنان شهر چون خبر سفر بزرگترین مرجع جهان تشیع به شهرشان را می شنوند برای استقبال پیرزن راه می افتند و او را با عزت و احترام بسیار وارد شهر و خانه شیخ انصاری می کنند. مادر که از این همه احترام تعجب کرده بود از فرزند خود می پرسد: پسرم علت این همه تکریم چیست؟ من که کسی نیستم اینها این همه محبت در حق من می کنند. شیخ که نمی خواست خاطر مادر را آزرده کند و این همه را مدیون نام و نشانش اعلام کند به نحوی از پاسخ به سوال مادر طفره می رود. مادر شیخ انصاری شبها به عبادت و تلاوت قرآن مشغول می شد و صبح ها نیز خانه شیخ مملو از زنانی می شد که برای کسب فیض از محضر مادر شیخ مهمان او بودند. پیرزن ساده و بی سواد که از این همه تکریم زنان نجف در حق وی شرمنده شده بود بارها علت این امر را از فرزندش مرتضی سوال کرده بود و هر بار شیخ مرتضی انصاری از پاسخ به مادر طفره می رفت. تا اینکه بالاخره مادر دوباره همان حرف خودش را تکرار کرد که مرتضی جان من که کسی نیستم زنان نجف این همه در حق من محبت می کنند. باید علت این احترام را به من بگویی. شیخ انصاری چاره ای ندید تا حقیقت ماجرا را برای مادرش نقل کند و بالاخره با ادب و احترام آرام به مادرش گفت: مادر جان زنان نجف به خاطر من به شما این همه لطف دارند. مادر شیخ انصاری تا این پاسخ را شنید گفت: مرتضی آخر تو هم کسی نیستی که بخواهند بخاطر تو به من این همه احترام کنند.
انتهای پیام/ش
آری سخن از مادر است. یار بی ریای زندگی پدرانمان، رفیق شفیق روزگار قد کشیدن هایمان، سنگ صبور حرف های خلوتمان، مشاور لحظات حساس زندگیمان، واسطه کارهای مشکلمان و دهها و دهها چیز دیگر.
راستش را بخواهید وقتی در خانه دور هم جمع می شویم و در چشمان خسته و معصومش نگاه می کنم آرزوهای دخترانه اش را می بینم که در کنج چشمانش به صندوقخانه خاطراتش سپرده شده اند و ما جای همه آنها را گرفته ایم.
نان شب و روزمان شده است جایگزین تمام داشتنش هایش. بزرگ کردنمان شده است جایگزین همه زیبایی اش. موفقیت زندگی ما شده است جایگزین همه آرزوهایش و...و...و.... مادر چه بی صدا می شکند.
عکس های عروسی اش را که با الانش مقایسه می کنم جایی برای شکایت و خود خواهی برای خودم نمی بینم.
دیروز در خلوت خودم حال مادرانی را در خیال می گنجاندم که عشق مادریشان را با همه وجودشان ثابت کرده اند؛ مادر شهدایی که کوله بار سفر فرزندانشان را با دستان خود بستند.
پوتین های فرزندانشان را دم در خانه جفت کرده اند تا عازم جبهه ها شوند و حالا هر روز پنجشنبه یا جمعه ای با یک شیشه آب و گلاب بالای سر مزار پسران شهیدشان می روند و سنگ خاک گرفته قبر آنان را با دستان پینه بسته، چشمان اشک آلود و دلی دردمند اما با روحی مملو از یقین و ایمان شستشو می دهند.
حالشان را جز خودشان کسی نخواهد فهمید. غمشان را کسی جز خودشان بر دوش نخواهد کشید. زندگی مادران این سرزمین شاهنامه حماسه زنان جهان است و مردی چون فردوسی هم توان به نظم کشیدن آن را ندارد.
مردان ما در مقابل عظمت روح زنانمان تنها سکوت می کنند و تعظیم. آری میلاد دخت نبی گرامی اسلام(ص) بهانه خوبی برای پاسداشت مقام زن است. میلاد بانویی که همه هستی اش را فدای راهی کرد که در آن دل زلال یک زن معامله بزرگی با خداوند کرد. قربان دادن همه فرزندانش برای رضای خدا و عزت دین خدا. زن در مشی زنانگی فاطمه زهرا(س) مربی جامعه انسانی است و مسیر بشریت با الگوی تربیتی او ساخته می شود.
چه بسیار زنانی که فرزندانشان نامداری خود را از مادر خود هدیه دارند اما تاریخ نامی از آنها بر زبان نمی آورد.
در بیان علت این امر نقل همین داستان بس که روزی مادر شیخ انصاری فقیه بزرگ تشیع هوای دیدار فرزند بر سرش می افتد و برای دیدن او راهی نجف می شود. زنان شهر چون خبر سفر بزرگترین مرجع جهان تشیع به شهرشان را می شنوند برای استقبال پیرزن راه می افتند و او را با عزت و احترام بسیار وارد شهر و خانه شیخ انصاری می کنند. مادر که از این همه احترام تعجب کرده بود از فرزند خود می پرسد: پسرم علت این همه تکریم چیست؟ من که کسی نیستم اینها این همه محبت در حق من می کنند. شیخ که نمی خواست خاطر مادر را آزرده کند و این همه را مدیون نام و نشانش اعلام کند به نحوی از پاسخ به سوال مادر طفره می رود. مادر شیخ انصاری شبها به عبادت و تلاوت قرآن مشغول می شد و صبح ها نیز خانه شیخ مملو از زنانی می شد که برای کسب فیض از محضر مادر شیخ مهمان او بودند. پیرزن ساده و بی سواد که از این همه تکریم زنان نجف در حق وی شرمنده شده بود بارها علت این امر را از فرزندش مرتضی سوال کرده بود و هر بار شیخ مرتضی انصاری از پاسخ به مادر طفره می رفت. تا اینکه بالاخره مادر دوباره همان حرف خودش را تکرار کرد که مرتضی جان من که کسی نیستم زنان نجف این همه در حق من محبت می کنند. باید علت این احترام را به من بگویی. شیخ انصاری چاره ای ندید تا حقیقت ماجرا را برای مادرش نقل کند و بالاخره با ادب و احترام آرام به مادرش گفت: مادر جان زنان نجف به خاطر من به شما این همه لطف دارند. مادر شیخ انصاری تا این پاسخ را شنید گفت: مرتضی آخر تو هم کسی نیستی که بخواهند بخاطر تو به من این همه احترام کنند.
انتهای پیام/ش
آری سخن از مادر است. یار بی ریای زندگی پدرانمان، رفیق شفیق روزگار قد کشیدن هایمان، سنگ صبور حرف های خلوتمان، مشاور لحظات حساس زندگیمان، واسطه کارهای مشکلمان و دهها و دهها چیز دیگر.
راستش را بخواهید وقتی در خانه دور هم جمع می شویم و در چشمان خسته و معصومش نگاه می کنم آرزوهای دخترانه اش را می بینم که در کنج چشمانش به صندوقخانه خاطراتش سپرده شده اند و ما جای همه آنها را گرفته ایم.
نان شب و روزمان شده است جایگزین تمام داشتنش هایش. بزرگ کردنمان شده است جایگزین همه زیبایی اش. موفقیت زندگی ما شده است جایگزین همه آرزوهایش و...و...و.... مادر چه بی صدا می شکند.
عکس های عروسی اش را که با الانش مقایسه می کنم جایی برای شکایت و خود خواهی برای خودم نمی بینم.
دیروز در خلوت خودم حال مادرانی را در خیال می گنجاندم که عشق مادریشان را با همه وجودشان ثابت کرده اند؛ مادر شهدایی که کوله بار سفر فرزندانشان را با دستان خود بستند.
پوتین های فرزندانشان را دم در خانه جفت کرده اند تا عازم جبهه ها شوند و حالا هر روز پنجشنبه یا جمعه ای با یک شیشه آب و گلاب بالای سر مزار پسران شهیدشان می روند و سنگ خاک گرفته قبر آنان را با دستان پینه بسته، چشمان اشک آلود و دلی دردمند اما با روحی مملو از یقین و ایمان شستشو می دهند.
حالشان را جز خودشان کسی نخواهد فهمید. غمشان را کسی جز خودشان بر دوش نخواهد کشید. زندگی مادران این سرزمین شاهنامه حماسه زنان جهان است و مردی چون فردوسی هم توان به نظم کشیدن آن را ندارد.
مردان ما در مقابل عظمت روح زنانمان تنها سکوت می کنند و تعظیم. آری میلاد دخت نبی گرامی اسلام(ص) بهانه خوبی برای پاسداشت مقام زن است. میلاد بانویی که همه هستی اش را فدای راهی کرد که در آن دل زلال یک زن معامله بزرگی با خداوند کرد. قربان دادن همه فرزندانش برای رضای خدا و عزت دین خدا. زن در مشی زنانگی فاطمه زهرا(س) مربی جامعه انسانی است و مسیر بشریت با الگوی تربیتی او ساخته می شود.
چه بسیار زنانی که فرزندانشان نامداری خود را از مادر خود هدیه دارند اما تاریخ نامی از آنها بر زبان نمی آورد.
در بیان علت این امر نقل همین داستان بس که روزی مادر شیخ انصاری فقیه بزرگ تشیع هوای دیدار فرزند بر سرش می افتد و برای دیدن او راهی نجف می شود. زنان شهر چون خبر سفر بزرگترین مرجع جهان تشیع به شهرشان را می شنوند برای استقبال پیرزن راه می افتند و او را با عزت و احترام بسیار وارد شهر و خانه شیخ انصاری می کنند. مادر که از این همه احترام تعجب کرده بود از فرزند خود می پرسد: پسرم علت این همه تکریم چیست؟ من که کسی نیستم اینها این همه محبت در حق من می کنند. شیخ که نمی خواست خاطر مادر را آزرده کند و این همه را مدیون نام و نشانش اعلام کند به نحوی از پاسخ به سوال مادر طفره می رود. مادر شیخ انصاری شبها به عبادت و تلاوت قرآن مشغول می شد و صبح ها نیز خانه شیخ مملو از زنانی می شد که برای کسب فیض از محضر مادر شیخ مهمان او بودند. پیرزن ساده و بی سواد که از این همه تکریم زنان نجف در حق وی شرمنده شده بود بارها علت این امر را از فرزندش مرتضی سوال کرده بود و هر بار شیخ مرتضی انصاری از پاسخ به مادر طفره می رفت. تا اینکه بالاخره مادر دوباره همان حرف خودش را تکرار کرد که مرتضی جان من که کسی نیستم زنان نجف این همه در حق من محبت می کنند. باید علت این احترام را به من بگویی. شیخ انصاری چاره ای ندید تا حقیقت ماجرا را برای مادرش نقل کند و بالاخره با ادب و احترام آرام به مادرش گفت: مادر جان زنان نجف به خاطر من به شما این همه لطف دارند. مادر شیخ انصاری تا این پاسخ را شنید گفت: مرتضی آخر تو هم کسی نیستی که بخواهند بخاطر تو به من این همه احترام کنند.
انتهای پیام/ش
آری سخن از مادر است. یار بی ریای زندگی پدرانمان، رفیق شفیق روزگار قد کشیدن هایمان، سنگ صبور حرف های خلوتمان، مشاور لحظات حساس زندگیمان، واسطه کارهای مشکلمان و دهها و دهها چیز دیگر.
راستش را بخواهید وقتی در خانه دور هم جمع می شویم و در چشمان خسته و معصومش نگاه می کنم آرزوهای دخترانه اش را می بینم که در کنج چشمانش به صندوقخانه خاطراتش سپرده شده اند و ما جای همه آنها را گرفته ایم.
نان شب و روزمان شده است جایگزین تمام داشتنش هایش. بزرگ کردنمان شده است جایگزین همه زیبایی اش. موفقیت زندگی ما شده است جایگزین همه آرزوهایش و...و...و.... مادر چه بی صدا می شکند.
عکس های عروسی اش را که با الانش مقایسه می کنم جایی برای شکایت و خود خواهی برای خودم نمی بینم.
دیروز در خلوت خودم حال مادرانی را در خیال می گنجاندم که عشق مادریشان را با همه وجودشان ثابت کرده اند؛ مادر شهدایی که کوله بار سفر فرزندانشان را با دستان خود بستند.
پوتین های فرزندانشان را دم در خانه جفت کرده اند تا عازم جبهه ها شوند و حالا هر روز پنجشنبه یا جمعه ای با یک شیشه آب و گلاب بالای سر مزار پسران شهیدشان می روند و سنگ خاک گرفته قبر آنان را با دستان پینه بسته، چشمان اشک آلود و دلی دردمند اما با روحی مملو از یقین و ایمان شستشو می دهند.
حالشان را جز خودشان کسی نخواهد فهمید. غمشان را کسی جز خودشان بر دوش نخواهد کشید. زندگی مادران این سرزمین شاهنامه حماسه زنان جهان است و مردی چون فردوسی هم توان به نظم کشیدن آن را ندارد.
مردان ما در مقابل عظمت روح زنانمان تنها سکوت می کنند و تعظیم. آری میلاد دخت نبی گرامی اسلام(ص) بهانه خوبی برای پاسداشت مقام زن است. میلاد بانویی که همه هستی اش را فدای راهی کرد که در آن دل زلال یک زن معامله بزرگی با خداوند کرد. قربان دادن همه فرزندانش برای رضای خدا و عزت دین خدا. زن در مشی زنانگی فاطمه زهرا(س) مربی جامعه انسانی است و مسیر بشریت با الگوی تربیتی او ساخته می شود.
چه بسیار زنانی که فرزندانشان نامداری خود را از مادر خود هدیه دارند اما تاریخ نامی از آنها بر زبان نمی آورد.
در بیان علت این امر نقل همین داستان بس که روزی مادر شیخ انصاری فقیه بزرگ تشیع هوای دیدار فرزند بر سرش می افتد و برای دیدن او راهی نجف می شود. زنان شهر چون خبر سفر بزرگترین مرجع جهان تشیع به شهرشان را می شنوند برای استقبال پیرزن راه می افتند و او را با عزت و احترام بسیار وارد شهر و خانه شیخ انصاری می کنند. مادر که از این همه احترام تعجب کرده بود از فرزند خود می پرسد: پسرم علت این همه تکریم چیست؟ من که کسی نیستم اینها این همه محبت در حق من می کنند. شیخ که نمی خواست خاطر مادر را آزرده کند و این همه را مدیون نام و نشانش اعلام کند به نحوی از پاسخ به سوال مادر طفره می رود. مادر شیخ انصاری شبها به عبادت و تلاوت قرآن مشغول می شد و صبح ها نیز خانه شیخ مملو از زنانی می شد که برای کسب فیض از محضر مادر شیخ مهمان او بودند. پیرزن ساده و بی سواد که از این همه تکریم زنان نجف در حق وی شرمنده شده بود بارها علت این امر را از فرزندش مرتضی سوال کرده بود و هر بار شیخ مرتضی انصاری از پاسخ به مادر طفره می رفت. تا اینکه بالاخره مادر دوباره همان حرف خودش را تکرار کرد که مرتضی جان من که کسی نیستم زنان نجف این همه در حق من محبت می کنند. باید علت این احترام را به من بگویی. شیخ انصاری چاره ای ندید تا حقیقت ماجرا را برای مادرش نقل کند و بالاخره با ادب و احترام آرام به مادرش گفت: مادر جان زنان نجف به خاطر من به شما این همه لطف دارند. مادر شیخ انصاری تا این پاسخ را شنید گفت: مرتضی آخر تو هم کسی نیستی که بخواهند بخاطر تو به من این همه احترام کنند.
انتهای پیام/ش
آری سخن از مادر است. یار بی ریای زندگی پدرانمان، رفیق شفیق روزگار قد کشیدن هایمان، سنگ صبور حرف های خلوتمان، مشاور لحظات حساس زندگیمان، واسطه کارهای مشکلمان و دهها و دهها چیز دیگر.
راستش را بخواهید وقتی در خانه دور هم جمع می شویم و در چشمان خسته و معصومش نگاه می کنم آرزوهای دخترانه اش را می بینم که در کنج چشمانش به صندوقخانه خاطراتش سپرده شده اند و ما جای همه آنها را گرفته ایم.
نان شب و روزمان شده است جایگزین تمام داشتنش هایش. بزرگ کردنمان شده است جایگزین همه زیبایی اش. موفقیت زندگی ما شده است جایگزین همه آرزوهایش و...و...و.... مادر چه بی صدا می شکند.
عکس های عروسی اش را که با الانش مقایسه می کنم جایی برای شکایت و خود خواهی برای خودم نمی بینم.
دیروز در خلوت خودم حال مادرانی را در خیال می گنجاندم که عشق مادریشان را با همه وجودشان ثابت کرده اند؛ مادر شهدایی که کوله بار سفر فرزندانشان را با دستان خود بستند.
پوتین های فرزندانشان را دم در خانه جفت کرده اند تا عازم جبهه ها شوند و حالا هر روز پنجشنبه یا جمعه ای با یک شیشه آب و گلاب بالای سر مزار پسران شهیدشان می روند و سنگ خاک گرفته قبر آنان را با دستان پینه بسته، چشمان اشک آلود و دلی دردمند اما با روحی مملو از یقین و ایمان شستشو می دهند.
حالشان را جز خودشان کسی نخواهد فهمید. غمشان را کسی جز خودشان بر دوش نخواهد کشید. زندگی مادران این سرزمین شاهنامه حماسه زنان جهان است و مردی چون فردوسی هم توان به نظم کشیدن آن را ندارد.
مردان ما در مقابل عظمت روح زنانمان تنها سکوت می کنند و تعظیم. آری میلاد دخت نبی گرامی اسلام(ص) بهانه خوبی برای پاسداشت مقام زن است. میلاد بانویی که همه هستی اش را فدای راهی کرد که در آن دل زلال یک زن معامله بزرگی با خداوند کرد. قربان دادن همه فرزندانش برای رضای خدا و عزت دین خدا. زن در مشی زنانگی فاطمه زهرا(س) مربی جامعه انسانی است و مسیر بشریت با الگوی تربیتی او ساخته می شود.
چه بسیار زنانی که فرزندانشان نامداری خود را از مادر خود هدیه دارند اما تاریخ نامی از آنها بر زبان نمی آورد.
در بیان علت این امر نقل همین داستان بس که روزی مادر شیخ انصاری فقیه بزرگ تشیع هوای دیدار فرزند بر سرش می افتد و برای دیدن او راهی نجف می شود. زنان شهر چون خبر سفر بزرگترین مرجع جهان تشیع به شهرشان را می شنوند برای استقبال پیرزن راه می افتند و او را با عزت و احترام بسیار وارد شهر و خانه شیخ انصاری می کنند. مادر که از این همه احترام تعجب کرده بود از فرزند خود می پرسد: پسرم علت این همه تکریم چیست؟ من که کسی نیستم اینها این همه محبت در حق من می کنند. شیخ که نمی خواست خاطر مادر را آزرده کند و این همه را مدیون نام و نشانش اعلام کند به نحوی از پاسخ به سوال مادر طفره می رود. مادر شیخ انصاری شبها به عبادت و تلاوت قرآن مشغول می شد و صبح ها نیز خانه شیخ مملو از زنانی می شد که برای کسب فیض از محضر مادر شیخ مهمان او بودند. پیرزن ساده و بی سواد که از این همه تکریم زنان نجف در حق وی شرمنده شده بود بارها علت این امر را از فرزندش مرتضی سوال کرده بود و هر بار شیخ مرتضی انصاری از پاسخ به مادر طفره می رفت. تا اینکه بالاخره مادر دوباره همان حرف خودش را تکرار کرد که مرتضی جان من که کسی نیستم زنان نجف این همه در حق من محبت می کنند. باید علت این احترام را به من بگویی. شیخ انصاری چاره ای ندید تا حقیقت ماجرا را برای مادرش نقل کند و بالاخره با ادب و احترام آرام به مادرش گفت: مادر جان زنان نجف به خاطر من به شما این همه لطف دارند. مادر شیخ انصاری تا این پاسخ را شنید گفت: مرتضی آخر تو هم کسی نیستی که بخواهند بخاطر تو به من این همه احترام کنند.
انتهای پیام/ش
آری سخن از مادر است. یار بی ریای زندگی پدرانمان، رفیق شفیق روزگار قد کشیدن هایمان، سنگ صبور حرف های خلوتمان، مشاور لحظات حساس زندگیمان، واسطه کارهای مشکلمان و دهها و دهها چیز دیگر.
راستش را بخواهید وقتی در خانه دور هم جمع می شویم و در چشمان خسته و معصومش نگاه می کنم آرزوهای دخترانه اش را می بینم که در کنج چشمانش به صندوقخانه خاطراتش سپرده شده اند و ما جای همه آنها را گرفته ایم.
نان شب و روزمان شده است جایگزین تمام داشتنش هایش. بزرگ کردنمان شده است جایگزین همه زیبایی اش. موفقیت زندگی ما شده است جایگزین همه آرزوهایش و...و...و.... مادر چه بی صدا می شکند.
عکس های عروسی اش را که با الانش مقایسه می کنم جایی برای شکایت و خود خواهی برای خودم نمی بینم.
دیروز در خلوت خودم حال مادرانی را در خیال می گنجاندم که عشق مادریشان را با همه وجودشان ثابت کرده اند؛ مادر شهدایی که کوله بار سفر فرزندانشان را با دستان خود بستند.
پوتین های فرزندانشان را دم در خانه جفت کرده اند تا عازم جبهه ها شوند و حالا هر روز پنجشنبه یا جمعه ای با یک شیشه آب و گلاب بالای سر مزار پسران شهیدشان می روند و سنگ خاک گرفته قبر آنان را با دستان پینه بسته، چشمان اشک آلود و دلی دردمند اما با روحی مملو از یقین و ایمان شستشو می دهند.
حالشان را جز خودشان کسی نخواهد فهمید. غمشان را کسی جز خودشان بر دوش نخواهد کشید. زندگی مادران این سرزمین شاهنامه حماسه زنان جهان است و مردی چون فردوسی هم توان به نظم کشیدن آن را ندارد.
مردان ما در مقابل عظمت روح زنانمان تنها سکوت می کنند و تعظیم. آری میلاد دخت نبی گرامی اسلام(ص) بهانه خوبی برای پاسداشت مقام زن است. میلاد بانویی که همه هستی اش را فدای راهی کرد که در آن دل زلال یک زن معامله بزرگی با خداوند کرد. قربان دادن همه فرزندانش برای رضای خدا و عزت دین خدا. زن در مشی زنانگی فاطمه زهرا(س) مربی جامعه انسانی است و مسیر بشریت با الگوی تربیتی او ساخته می شود.
چه بسیار زنانی که فرزندانشان نامداری خود را از مادر خود هدیه دارند اما تاریخ نامی از آنها بر زبان نمی آورد.
در بیان علت این امر نقل همین داستان بس که روزی مادر شیخ انصاری فقیه بزرگ تشیع هوای دیدار فرزند بر سرش می افتد و برای دیدن او راهی نجف می شود. زنان شهر چون خبر سفر بزرگترین مرجع جهان تشیع به شهرشان را می شنوند برای استقبال پیرزن راه می افتند و او را با عزت و احترام بسیار وارد شهر و خانه شیخ انصاری می کنند. مادر که از این همه احترام تعجب کرده بود از فرزند خود می پرسد: پسرم علت این همه تکریم چیست؟ من که کسی نیستم اینها این همه محبت در حق من می کنند. شیخ که نمی خواست خاطر مادر را آزرده کند و این همه را مدیون نام و نشانش اعلام کند به نحوی از پاسخ به سوال مادر طفره می رود. مادر شیخ انصاری شبها به عبادت و تلاوت قرآن مشغول می شد و صبح ها نیز خانه شیخ مملو از زنانی می شد که برای کسب فیض از محضر مادر شیخ مهمان او بودند. پیرزن ساده و بی سواد که از این همه تکریم زنان نجف در حق وی شرمنده شده بود بارها علت این امر را از فرزندش مرتضی سوال کرده بود و هر بار شیخ مرتضی انصاری از پاسخ به مادر طفره می رفت. تا اینکه بالاخره مادر دوباره همان حرف خودش را تکرار کرد که مرتضی جان من که کسی نیستم زنان نجف این همه در حق من محبت می کنند. باید علت این احترام را به من بگویی. شیخ انصاری چاره ای ندید تا حقیقت ماجرا را برای مادرش نقل کند و بالاخره با ادب و احترام آرام به مادرش گفت: مادر جان زنان نجف به خاطر من به شما این همه لطف دارند. مادر شیخ انصاری تا این پاسخ را شنید گفت: مرتضی آخر تو هم کسی نیستی که بخواهند بخاطر تو به من این همه احترام کنند.
انتهای پیام/ش
آری سخن از مادر است. یار بی ریای زندگی پدرانمان، رفیق شفیق روزگار قد کشیدن هایمان، سنگ صبور حرف های خلوتمان، مشاور لحظات حساس زندگیمان، واسطه کارهای مشکلمان و دهها و دهها چیز دیگر.
راستش را بخواهید وقتی در خانه دور هم جمع می شویم و در چشمان خسته و معصومش نگاه می کنم آرزوهای دخترانه اش را می بینم که در کنج چشمانش به صندوقخانه خاطراتش سپرده شده اند و ما جای همه آنها را گرفته ایم.
نان شب و روزمان شده است جایگزین تمام داشتنش هایش. بزرگ کردنمان شده است جایگزین همه زیبایی اش. موفقیت زندگی ما شده است جایگزین همه آرزوهایش و...و...و.... مادر چه بی صدا می شکند.
عکس های عروسی اش را که با الانش مقایسه می کنم جایی برای شکایت و خود خواهی برای خودم نمی بینم.
دیروز در خلوت خودم حال مادرانی را در خیال می گنجاندم که عشق مادریشان را با همه وجودشان ثابت کرده اند؛ مادر شهدایی که کوله بار سفر فرزندانشان را با دستان خود بستند.
پوتین های فرزندانشان را دم در خانه جفت کرده اند تا عازم جبهه ها شوند و حالا هر روز پنجشنبه یا جمعه ای با یک شیشه آب و گلاب بالای سر مزار پسران شهیدشان می روند و سنگ خاک گرفته قبر آنان را با دستان پینه بسته، چشمان اشک آلود و دلی دردمند اما با روحی مملو از یقین و ایمان شستشو می دهند.
حالشان را جز خودشان کسی نخواهد فهمید. غمشان را کسی جز خودشان بر دوش نخواهد کشید. زندگی مادران این سرزمین شاهنامه حماسه زنان جهان است و مردی چون فردوسی هم توان به نظم کشیدن آن را ندارد.
مردان ما در مقابل عظمت روح زنانمان تنها سکوت می کنند و تعظیم. آری میلاد دخت نبی گرامی اسلام(ص) بهانه خوبی برای پاسداشت مقام زن است. میلاد بانویی که همه هستی اش را فدای راهی کرد که در آن دل زلال یک زن معامله بزرگی با خداوند کرد. قربان دادن همه فرزندانش برای رضای خدا و عزت دین خدا. زن در مشی زنانگی فاطمه زهرا(س) مربی جامعه انسانی است و مسیر بشریت با الگوی تربیتی او ساخته می شود.
چه بسیار زنانی که فرزندانشان نامداری خود را از مادر خود هدیه دارند اما تاریخ نامی از آنها بر زبان نمی آورد.
در بیان علت این امر نقل همین داستان بس که روزی مادر شیخ انصاری فقیه بزرگ تشیع هوای دیدار فرزند بر سرش می افتد و برای دیدن او راهی نجف می شود. زنان شهر چون خبر سفر بزرگترین مرجع جهان تشیع به شهرشان را می شنوند برای استقبال پیرزن راه می افتند و او را با عزت و احترام بسیار وارد شهر و خانه شیخ انصاری می کنند. مادر که از این همه احترام تعجب کرده بود از فرزند خود می پرسد: پسرم علت این همه تکریم چیست؟ من که کسی نیستم اینها این همه محبت در حق من می کنند. شیخ که نمی خواست خاطر مادر را آزرده کند و این همه را مدیون نام و نشانش اعلام کند به نحوی از پاسخ به سوال مادر طفره می رود. مادر شیخ انصاری شبها به عبادت و تلاوت قرآن مشغول می شد و صبح ها نیز خانه شیخ مملو از زنانی می شد که برای کسب فیض از محضر مادر شیخ مهمان او بودند. پیرزن ساده و بی سواد که از این همه تکریم زنان نجف در حق وی شرمنده شده بود بارها علت این امر را از فرزندش مرتضی سوال کرده بود و هر بار شیخ مرتضی انصاری از پاسخ به مادر طفره می رفت. تا اینکه بالاخره مادر دوباره همان حرف خودش را تکرار کرد که مرتضی جان من که کسی نیستم زنان نجف این همه در حق من محبت می کنند. باید علت این احترام را به من بگویی. شیخ انصاری چاره ای ندید تا حقیقت ماجرا را برای مادرش نقل کند و بالاخره با ادب و احترام آرام به مادرش گفت: مادر جان زنان نجف به خاطر من به شما این همه لطف دارند. مادر شیخ انصاری تا این پاسخ را شنید گفت: مرتضی آخر تو هم کسی نیستی که بخواهند بخاطر تو به من این همه احترام کنند.
انتهای پیام/ش
آری سخن از مادر است. یار بی ریای زندگی پدرانمان، رفیق شفیق روزگار قد کشیدن هایمان، سنگ صبور حرف های خلوتمان، مشاور لحظات حساس زندگیمان، واسطه کارهای مشکلمان و دهها و دهها چیز دیگر.
راستش را بخواهید وقتی در خانه دور هم جمع می شویم و در چشمان خسته و معصومش نگاه می کنم آرزوهای دخترانه اش را می بینم که در کنج چشمانش به صندوقخانه خاطراتش سپرده شده اند و ما جای همه آنها را گرفته ایم.
نان شب و روزمان شده است جایگزین تمام داشتنش هایش. بزرگ کردنمان شده است جایگزین همه زیبایی اش. موفقیت زندگی ما شده است جایگزین همه آرزوهایش و...و...و.... مادر چه بی صدا می شکند.
عکس های عروسی اش را که با الانش مقایسه می کنم جایی برای شکایت و خود خواهی برای خودم نمی بینم.
دیروز در خلوت خودم حال مادرانی را در خیال می گنجاندم که عشق مادریشان را با همه وجودشان ثابت کرده اند؛ مادر شهدایی که کوله بار سفر فرزندانشان را با دستان خود بستند.
پوتین های فرزندانشان را دم در خانه جفت کرده اند تا عازم جبهه ها شوند و حالا هر روز پنجشنبه یا جمعه ای با یک شیشه آب و گلاب بالای سر مزار پسران شهیدشان می روند و سنگ خاک گرفته قبر آنان را با دستان پینه بسته، چشمان اشک آلود و دلی دردمند اما با روحی مملو از یقین و ایمان شستشو می دهند.
حالشان را جز خودشان کسی نخواهد فهمید. غمشان را کسی جز خودشان بر دوش نخواهد کشید. زندگی مادران این سرزمین شاهنامه حماسه زنان جهان است و مردی چون فردوسی هم توان به نظم کشیدن آن را ندارد.
مردان ما در مقابل عظمت روح زنانمان تنها سکوت می کنند و تعظیم. آری میلاد دخت نبی گرامی اسلام(ص) بهانه خوبی برای پاسداشت مقام زن است. میلاد بانویی که همه هستی اش را فدای راهی کرد که در آن دل زلال یک زن معامله بزرگی با خداوند کرد. قربان دادن همه فرزندانش برای رضای خدا و عزت دین خدا. زن در مشی زنانگی فاطمه زهرا(س) مربی جامعه انسانی است و مسیر بشریت با الگوی تربیتی او ساخته می شود.
چه بسیار زنانی که فرزندانشان نامداری خود را از مادر خود هدیه دارند اما تاریخ نامی از آنها بر زبان نمی آورد.
در بیان علت این امر نقل همین داستان بس که روزی مادر شیخ انصاری فقیه بزرگ تشیع هوای دیدار فرزند بر سرش می افتد و برای دیدن او راهی نجف می شود. زنان شهر چون خبر سفر بزرگترین مرجع جهان تشیع به شهرشان را می شنوند برای استقبال پیرزن راه می افتند و او را با عزت و احترام بسیار وارد شهر و خانه شیخ انصاری می کنند. مادر که از این همه احترام تعجب کرده بود از فرزند خود می پرسد: پسرم علت این همه تکریم چیست؟ من که کسی نیستم اینها این همه محبت در حق من می کنند. شیخ که نمی خواست خاطر مادر را آزرده کند و این همه را مدیون نام و نشانش اعلام کند به نحوی از پاسخ به سوال مادر طفره می رود. مادر شیخ انصاری شبها به عبادت و تلاوت قرآن مشغول می شد و صبح ها نیز خانه شیخ مملو از زنانی می شد که برای کسب فیض از محضر مادر شیخ مهمان او بودند. پیرزن ساده و بی سواد که از این همه تکریم زنان نجف در حق وی شرمنده شده بود بارها علت این امر را از فرزندش مرتضی سوال کرده بود و هر بار شیخ مرتضی انصاری از پاسخ به مادر طفره می رفت. تا اینکه بالاخره مادر دوباره همان حرف خودش را تکرار کرد که مرتضی جان من که کسی نیستم زنان نجف این همه در حق من محبت می کنند. باید علت این احترام را به من بگویی. شیخ انصاری چاره ای ندید تا حقیقت ماجرا را برای مادرش نقل کند و بالاخره با ادب و احترام آرام به مادرش گفت: مادر جان زنان نجف به خاطر من به شما این همه لطف دارند. مادر شیخ انصاری تا این پاسخ را شنید گفت: مرتضی آخر تو هم کسی نیستی که بخواهند بخاطر تو به من این همه احترام کنند.
انتهای پیام/ش
آری سخن از مادر است. یار بی ریای زندگی پدرانمان، رفیق شفیق روزگار قد کشیدن هایمان، سنگ صبور حرف های خلوتمان، مشاور لحظات حساس زندگیمان، واسطه کارهای مشکلمان و دهها و دهها چیز دیگر.
راستش را بخواهید وقتی در خانه دور هم جمع می شویم و در چشمان خسته و معصومش نگاه می کنم آرزوهای دخترانه اش را می بینم که در کنج چشمانش به صندوقخانه خاطراتش سپرده شده اند و ما جای همه آنها را گرفته ایم.
نان شب و روزمان شده است جایگزین تمام داشتنش هایش. بزرگ کردنمان شده است جایگزین همه زیبایی اش. موفقیت زندگی ما شده است جایگزین همه آرزوهایش و...و...و.... مادر چه بی صدا می شکند.
عکس های عروسی اش را که با الانش مقایسه می کنم جایی برای شکایت و خود خواهی برای خودم نمی بینم.
دیروز در خلوت خودم حال مادرانی را در خیال می گنجاندم که عشق مادریشان را با همه وجودشان ثابت کرده اند؛ مادر شهدایی که کوله بار سفر فرزندانشان را با دستان خود بستند.
پوتین های فرزندانشان را دم در خانه جفت کرده اند تا عازم جبهه ها شوند و حالا هر روز پنجشنبه یا جمعه ای با یک شیشه آب و گلاب بالای سر مزار پسران شهیدشان می روند و سنگ خاک گرفته قبر آنان را با دستان پینه بسته، چشمان اشک آلود و دلی دردمند اما با روحی مملو از یقین و ایمان شستشو می دهند.
حالشان را جز خودشان کسی نخواهد فهمید. غمشان را کسی جز خودشان بر دوش نخواهد کشید. زندگی مادران این سرزمین شاهنامه حماسه زنان جهان است و مردی چون فردوسی هم توان به نظم کشیدن آن را ندارد.
مردان ما در مقابل عظمت روح زنانمان تنها سکوت می کنند و تعظیم. آری میلاد دخت نبی گرامی اسلام(ص) بهانه خوبی برای پاسداشت مقام زن است. میلاد بانویی که همه هستی اش را فدای راهی کرد که در آن دل زلال یک زن معامله بزرگی با خداوند کرد. قربان دادن همه فرزندانش برای رضای خدا و عزت دین خدا. زن در مشی زنانگی فاطمه زهرا(س) مربی جامعه انسانی است و مسیر بشریت با الگوی تربیتی او ساخته می شود.
چه بسیار زنانی که فرزندانشان نامداری خود را از مادر خود هدیه دارند اما تاریخ نامی از آنها بر زبان نمی آورد.
در بیان علت این امر نقل همین داستان بس که روزی مادر شیخ انصاری فقیه بزرگ تشیع هوای دیدار فرزند بر سرش می افتد و برای دیدن او راهی نجف می شود. زنان شهر چون خبر سفر بزرگترین مرجع جهان تشیع به شهرشان را می شنوند برای استقبال پیرزن راه می افتند و او را با عزت و احترام بسیار وارد شهر و خانه شیخ انصاری می کنند. مادر که از این همه احترام تعجب کرده بود از فرزند خود می پرسد: پسرم علت این همه تکریم چیست؟ من که کسی نیستم اینها این همه محبت در حق من می کنند. شیخ که نمی خواست خاطر مادر را آزرده کند و این همه را مدیون نام و نشانش اعلام کند به نحوی از پاسخ به سوال مادر طفره می رود. مادر شیخ انصاری شبها به عبادت و تلاوت قرآن مشغول می شد و صبح ها نیز خانه شیخ مملو از زنانی می شد که برای کسب فیض از محضر مادر شیخ مهمان او بودند. پیرزن ساده و بی سواد که از این همه تکریم زنان نجف در حق وی شرمنده شده بود بارها علت این امر را از فرزندش مرتضی سوال کرده بود و هر بار شیخ مرتضی انصاری از پاسخ به مادر طفره می رفت. تا اینکه بالاخره مادر دوباره همان حرف خودش را تکرار کرد که مرتضی جان من که کسی نیستم زنان نجف این همه در حق من محبت می کنند. باید علت این احترام را به من بگویی. شیخ انصاری چاره ای ندید تا حقیقت ماجرا را برای مادرش نقل کند و بالاخره با ادب و احترام آرام به مادرش گفت: مادر جان زنان نجف به خاطر من به شما این همه لطف دارند. مادر شیخ انصاری تا این پاسخ را شنید گفت: مرتضی آخر تو هم کسی نیستی که بخواهند بخاطر تو به من این همه احترام کنند.
انتهای پیام/ش
آری سخن از مادر است. یار بی ریای زندگی پدرانمان، رفیق شفیق روزگار قد کشیدن هایمان، سنگ صبور حرف های خلوتمان، مشاور لحظات حساس زندگیمان، واسطه کارهای مشکلمان و دهها و دهها چیز دیگر.
راستش را بخواهید وقتی در خانه دور هم جمع می شویم و در چشمان خسته و معصومش نگاه می کنم آرزوهای دخترانه اش را می بینم که در کنج چشمانش به صندوقخانه خاطراتش سپرده شده اند و ما جای همه آنها را گرفته ایم.
نان شب و روزمان شده است جایگزین تمام داشتنش هایش. بزرگ کردنمان شده است جایگزین همه زیبایی اش. موفقیت زندگی ما شده است جایگزین همه آرزوهایش و...و...و.... مادر چه بی صدا می شکند.
عکس های عروسی اش را که با الانش مقایسه می کنم جایی برای شکایت و خود خواهی برای خودم نمی بینم.
دیروز در خلوت خودم حال مادرانی را در خیال می گنجاندم که عشق مادریشان را با همه وجودشان ثابت کرده اند؛ مادر شهدایی که کوله بار سفر فرزندانشان را با دستان خود بستند.
پوتین های فرزندانشان را دم در خانه جفت کرده اند تا عازم جبهه ها شوند و حالا هر روز پنجشنبه یا جمعه ای با یک شیشه آب و گلاب بالای سر مزار پسران شهیدشان می روند و سنگ خاک گرفته قبر آنان را با دستان پینه بسته، چشمان اشک آلود و دلی دردمند اما با روحی مملو از یقین و ایمان شستشو می دهند.
حالشان را جز خودشان کسی نخواهد فهمید. غمشان را کسی جز خودشان بر دوش نخواهد کشید. زندگی مادران این سرزمین شاهنامه حماسه زنان جهان است و مردی چون فردوسی هم توان به نظم کشیدن آن را ندارد.
مردان ما در مقابل عظمت روح زنانمان تنها سکوت می کنند و تعظیم. آری میلاد دخت نبی گرامی اسلام(ص) بهانه خوبی برای پاسداشت مقام زن است. میلاد بانویی که همه هستی اش را فدای راهی کرد که در آن دل زلال یک زن معامله بزرگی با خداوند کرد. قربان دادن همه فرزندانش برای رضای خدا و عزت دین خدا. زن در مشی زنانگی فاطمه زهرا(س) مربی جامعه انسانی است و مسیر بشریت با الگوی تربیتی او ساخته می شود.
چه بسیار زنانی که فرزندانشان نامداری خود را از مادر خود هدیه دارند اما تاریخ نامی از آنها بر زبان نمی آورد.
در بیان علت این امر نقل همین داستان بس که روزی مادر شیخ انصاری فقیه بزرگ تشیع هوای دیدار فرزند بر سرش می افتد و برای دیدن او راهی نجف می شود. زنان شهر چون خبر سفر بزرگترین مرجع جهان تشیع به شهرشان را می شنوند برای استقبال پیرزن راه می افتند و او را با عزت و احترام بسیار وارد شهر و خانه شیخ انصاری می کنند. مادر که از این همه احترام تعجب کرده بود از فرزند خود می پرسد: پسرم علت این همه تکریم چیست؟ من که کسی نیستم اینها این همه محبت در حق من می کنند. شیخ که نمی خواست خاطر مادر را آزرده کند و این همه را مدیون نام و نشانش اعلام کند به نحوی از پاسخ به سوال مادر طفره می رود. مادر شیخ انصاری شبها به عبادت و تلاوت قرآن مشغول می شد و صبح ها نیز خانه شیخ مملو از زنانی می شد که برای کسب فیض از محضر مادر شیخ مهمان او بودند. پیرزن ساده و بی سواد که از این همه تکریم زنان نجف در حق وی شرمنده شده بود بارها علت این امر را از فرزندش مرتضی سوال کرده بود و هر بار شیخ مرتضی انصاری از پاسخ به مادر طفره می رفت. تا اینکه بالاخره مادر دوباره همان حرف خودش را تکرار کرد که مرتضی جان من که کسی نیستم زنان نجف این همه در حق من محبت می کنند. باید علت این احترام را به من بگویی. شیخ انصاری چاره ای ندید تا حقیقت ماجرا را برای مادرش نقل کند و بالاخره با ادب و احترام آرام به مادرش گفت: مادر جان زنان نجف به خاطر من به شما این همه لطف دارند. مادر شیخ انصاری تا این پاسخ را شنید گفت: مرتضی آخر تو هم کسی نیستی که بخواهند بخاطر تو به من این همه احترام کنند.
انتهای پیام/ش
آری سخن از مادر است. یار بی ریای زندگی پدرانمان، رفیق شفیق روزگار قد کشیدن هایمان، سنگ صبور حرف های خلوتمان، مشاور لحظات حساس زندگیمان، واسطه کارهای مشکلمان و دهها و دهها چیز دیگر.
راستش را بخواهید وقتی در خانه دور هم جمع می شویم و در چشمان خسته و معصومش نگاه می کنم آرزوهای دخترانه اش را می بینم که در کنج چشمانش به صندوقخانه خاطراتش سپرده شده اند و ما جای همه آنها را گرفته ایم.
نان شب و روزمان شده است جایگزین تمام داشتنش هایش. بزرگ کردنمان شده است جایگزین همه زیبایی اش. موفقیت زندگی ما شده است جایگزین همه آرزوهایش و...و...و.... مادر چه بی صدا می شکند.
عکس های عروسی اش را که با الانش مقایسه می کنم جایی برای شکایت و خود خواهی برای خودم نمی بینم.
دیروز در خلوت خودم حال مادرانی را در خیال می گنجاندم که عشق مادریشان را با همه وجودشان ثابت کرده اند؛ مادر شهدایی که کوله بار سفر فرزندانشان را با دستان خود بستند.
پوتین های فرزندانشان را دم در خانه جفت کرده اند تا عازم جبهه ها شوند و حالا هر روز پنجشنبه یا جمعه ای با یک شیشه آب و گلاب بالای سر مزار پسران شهیدشان می روند و سنگ خاک گرفته قبر آنان را با دستان پینه بسته، چشمان اشک آلود و دلی دردمند اما با روحی مملو از یقین و ایمان شستشو می دهند.
حالشان را جز خودشان کسی نخواهد فهمید. غمشان را کسی جز خودشان بر دوش نخواهد کشید. زندگی مادران این سرزمین شاهنامه حماسه زنان جهان است و مردی چون فردوسی هم توان به نظم کشیدن آن را ندارد.
مردان ما در مقابل عظمت روح زنانمان تنها سکوت می کنند و تعظیم. آری میلاد دخت نبی گرامی اسلام(ص) بهانه خوبی برای پاسداشت مقام زن است. میلاد بانویی که همه هستی اش را فدای راهی کرد که در آن دل زلال یک زن معامله بزرگی با خداوند کرد. قربان دادن همه فرزندانش برای رضای خدا و عزت دین خدا. زن در مشی زنانگی فاطمه زهرا(س) مربی جامعه انسانی است و مسیر بشریت با الگوی تربیتی او ساخته می شود.
چه بسیار زنانی که فرزندانشان نامداری خود را از مادر خود هدیه دارند اما تاریخ نامی از آنها بر زبان نمی آورد.
در بیان علت این امر نقل همین داستان بس که روزی مادر شیخ انصاری فقیه بزرگ تشیع هوای دیدار فرزند بر سرش می افتد و برای دیدن او راهی نجف می شود. زنان شهر چون خبر سفر بزرگترین مرجع جهان تشیع به شهرشان را می شنوند برای استقبال پیرزن راه می افتند و او را با عزت و احترام بسیار وارد شهر و خانه شیخ انصاری می کنند. مادر که از این همه احترام تعجب کرده بود از فرزند خود می پرسد: پسرم علت این همه تکریم چیست؟ من که کسی نیستم اینها این همه محبت در حق من می کنند. شیخ که نمی خواست خاطر مادر را آزرده کند و این همه را مدیون نام و نشانش اعلام کند به نحوی از پاسخ به سوال مادر طفره می رود. مادر شیخ انصاری شبها به عبادت و تلاوت قرآن مشغول می شد و صبح ها نیز خانه شیخ مملو از زنانی می شد که برای کسب فیض از محضر مادر شیخ مهمان او بودند. پیرزن ساده و بی سواد که از این همه تکریم زنان نجف در حق وی شرمنده شده بود بارها علت این امر را از فرزندش مرتضی سوال کرده بود و هر بار شیخ مرتضی انصاری از پاسخ به مادر طفره می رفت. تا اینکه بالاخره مادر دوباره همان حرف خودش را تکرار کرد که مرتضی جان من که کسی نیستم زنان نجف این همه در حق من محبت می کنند. باید علت این احترام را به من بگویی. شیخ انصاری چاره ای ندید تا حقیقت ماجرا را برای مادرش نقل کند و بالاخره با ادب و احترام آرام به مادرش گفت: مادر جان زنان نجف به خاطر من به شما این همه لطف دارند. مادر شیخ انصاری تا این پاسخ را شنید گفت: مرتضی آخر تو هم کسی نیستی که بخواهند بخاطر تو به من این همه احترام کنند.
انتهای پیام/ش
آری سخن از مادر است. یار بی ریای زندگی پدرانمان، رفیق شفیق روزگار قد کشیدن هایمان، سنگ صبور حرف های خلوتمان، مشاور لحظات حساس زندگیمان، واسطه کارهای مشکلمان و دهها و دهها چیز دیگر.
راستش را بخواهید وقتی در خانه دور هم جمع می شویم و در چشمان خسته و معصومش نگاه می کنم آرزوهای دخترانه اش را می بینم که در کنج چشمانش به صندوقخانه خاطراتش سپرده شده اند و ما جای همه آنها را گرفته ایم.
نان شب و روزمان شده است جایگزین تمام داشتنش هایش. بزرگ کردنمان شده است جایگزین همه زیبایی اش. موفقیت زندگی ما شده است جایگزین همه آرزوهایش و...و...و.... مادر چه بی صدا می شکند.
عکس های عروسی اش را که با الانش مقایسه می کنم جایی برای شکایت و خود خواهی برای خودم نمی بینم.
دیروز در خلوت خودم حال مادرانی را در خیال می گنجاندم که عشق مادریشان را با همه وجودشان ثابت کرده اند؛ مادر شهدایی که کوله بار سفر فرزندانشان را با دستان خود بستند.
پوتین های فرزندانشان را دم در خانه جفت کرده اند تا عازم جبهه ها شوند و حالا هر روز پنجشنبه یا جمعه ای با یک شیشه آب و گلاب بالای سر مزار پسران شهیدشان می روند و سنگ خاک گرفته قبر آنان را با دستان پینه بسته، چشمان اشک آلود و دلی دردمند اما با روحی مملو از یقین و ایمان شستشو می دهند.
حالشان را جز خودشان کسی نخواهد فهمید. غمشان را کسی جز خودشان بر دوش نخواهد کشید. زندگی مادران این سرزمین شاهنامه حماسه زنان جهان است و مردی چون فردوسی هم توان به نظم کشیدن آن را ندارد.
مردان ما در مقابل عظمت روح زنانمان تنها سکوت می کنند و تعظیم. آری میلاد دخت نبی گرامی اسلام(ص) بهانه خوبی برای پاسداشت مقام زن است. میلاد بانویی که همه هستی اش را فدای راهی کرد که در آن دل زلال یک زن معامله بزرگی با خداوند کرد. قربان دادن همه فرزندانش برای رضای خدا و عزت دین خدا. زن در مشی زنانگی فاطمه زهرا(س) مربی جامعه انسانی است و مسیر بشریت با الگوی تربیتی او ساخته می شود.
چه بسیار زنانی که فرزندانشان نامداری خود را از مادر خود هدیه دارند اما تاریخ نامی از آنها بر زبان نمی آورد.
در بیان علت این امر نقل همین داستان بس که روزی مادر شیخ انصاری فقیه بزرگ تشیع هوای دیدار فرزند بر سرش می افتد و برای دیدن او راهی نجف می شود. زنان شهر چون خبر سفر بزرگترین مرجع جهان تشیع به شهرشان را می شنوند برای استقبال پیرزن راه می افتند و او را با عزت و احترام بسیار وارد شهر و خانه شیخ انصاری می کنند. مادر که از این همه احترام تعجب کرده بود از فرزند خود می پرسد: پسرم علت این همه تکریم چیست؟ من که کسی نیستم اینها این همه محبت در حق من می کنند. شیخ که نمی خواست خاطر مادر را آزرده کند و این همه را مدیون نام و نشانش اعلام کند به نحوی از پاسخ به سوال مادر طفره می رود. مادر شیخ انصاری شبها به عبادت و تلاوت قرآن مشغول می شد و صبح ها نیز خانه شیخ مملو از زنانی می شد که برای کسب فیض از محضر مادر شیخ مهمان او بودند. پیرزن ساده و بی سواد که از این همه تکریم زنان نجف در حق وی شرمنده شده بود بارها علت این امر را از فرزندش مرتضی سوال کرده بود و هر بار شیخ مرتضی انصاری از پاسخ به مادر طفره می رفت. تا اینکه بالاخره مادر دوباره همان حرف خودش را تکرار کرد که مرتضی جان من که کسی نیستم زنان نجف این همه در حق من محبت می کنند. باید علت این احترام را به من بگویی. شیخ انصاری چاره ای ندید تا حقیقت ماجرا را برای مادرش نقل کند و بالاخره با ادب و احترام آرام به مادرش گفت: مادر جان زنان نجف به خاطر من به شما این همه لطف دارند. مادر شیخ انصاری تا این پاسخ را شنید گفت: مرتضی آخر تو هم کسی نیستی که بخواهند بخاطر تو به من این همه احترام کنند.
انتهای پیام/ش
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
]
ارسال دیدگاه