گزارش؛

حکایت یک بی حوصلگی

حکایت یک بی حوصلگی
در گوشه ای نشستم. نگاه های معصومانه و مهربان به قدری روی شانه هایم سنگینی میکرد که نگاه ژورنالیستی و تیزبینانه خبرنگاری از خاطرم رفت وبی اختیار بغض گلویم را گرفت.انگار با یک مشک آب در ظهر عاشورا میان طفلان کربلا رفته باشی و نگاه های معصومانه ای که از تو یک جرعه آب میخواهند.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا،به نقل از ندای ارومیه/ بسم الله الرحمن الرحیم- هیچ خبری با بسم الله شروع نمی شود، اما "آقا رحیم" وقتی که داشت لیوان آبش را سر میکشید، گفت که کاری را بدون نامش آغاز نکنم. پس می شود امروز، به احترام پاهای کم جانش همه فرمول ها و معادلات خبرنویسی را زیر پا گذاشت.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, ندای ارومیه,

همه چیز از یک "بی حوصلگی عصر جمعه" شروع شد. شبکه های اجتماعی پناهگاه خوبی برای کسی بود که همه برنامه های تفریحی یک روز تعطیلش ، تک به تک و با بی رحمی تمام لغو شده بودند.

,

در میان انبوه اطلاعات رد و بدل شده مابین خبرنگاران در پیامی آمده بود"برنامه دیدار با سالمندان- خانه سالمندان فردوس به مناسبت میلاد حضرت علی(ع) و روز پدر امروز جمعه 11 اردیبهشت راس ساعت 17 برگزار خواهد شد" و انگار قرار بود که چرخ روزگار،  چرخ های ماشینم را در یک روز تعطیل به جایی بکشاند که اصلا انتظارش را نداشتم.

,

یک دوربین و یک خبرنگار. شاید اینها برای تهیه یک گزارش خبری خشک یا انتقادی از وضعیت خانه های سالمندان در خلال یک دیدار فرمالیته کافی باشد، جایی که خبرنگار جماعت در روزهای عادی اجازه تردد ندارد. پیش تر گزارش های ضدونقیضی از وضعیت خانه های سالمندان شهر ارومیه به گوشم رسیده بود؛ بی پرده با همین فکرهای شیطنت آمیز خبرنگاری پله های خانه سالمندان فردوس را به عنوان کسی که دنبال بهانه انتقاد بود بالا آمدم.

,

نوای سنتور و تار  تا پایین پله ها هم می آمد، سریعا نشانه های اولین بهانه ها برای جنجال خبری در ذهنم نقش می بست! بله! صدای تلویزیون آنقدر زیاد است که پیرمرد ها و پیرزن ها نمیتوانند بخوابند...

,

لابد در انتهای پله ها سالن بزرگیست که مثل بیمارستان ها پنجاه نفری بی جان رو تخت ها افتاده اند و  تکان هم نمیخورند! پرستار ها صدای تلویزیون را بلند کرده اند و این سالمندان را می آزارد- و تصورات ژورنالیستی تا آنجایی ادامه داشت که اولین صحنه حقیقی از بالای پله ها خودنمایی کرد.

,

یک عصای پزشکی که معمولا سالخوردگان از آن استفاده می کنند و صدای قه قهه یک یا چند نفر.! این وسیله یعنی پیرمردها و پیرزن های اینجا خودشان حرکت هم میکنند و هم از قرار معلوم آن قدر توانایی ذهنی دارند که اینقدر کیفشان کوک است. اما پدر و مادری که هم حرکت میکنند و هم میخندند در اینجا چه میکنند؟. با بالا آمدن پله ها صدای موسیقی و کف ها بیشتر و طبیعی تر احساس می شد. در این خانه سالمندان چه خبر است...؟

,

, ,

آخرین پله ها را هم پیمودم. "قابِ در" تنها فاصله میان من و  پدران و مادرانی بودند که آرام روی صندلی هایشان با نوای موسیقی زنده انس گرفته بودند. بعضی ها کف میزدند- بعضی ها نگاه میکردند و بعضی ها حوصله بیدار ماندن را نداشتند. به هر حال صحنه ای که میدیدم با تصوراتم هیچ تطابقی نداشت.

,

, ,

چند نفر از هنرمندان شهر به زیبایی در حال نواختن موسیقی برای چیدن گل لبخند از لبان سالمندان بودند و تعداد انگشت شماری از خبرنگاران و فعالان فرهنگی مثل پروانه به دورشان می گشتند.

,

در گوشه ای نشستم. نگاه های معصومانه و مهربان به قدری روی شانه هایم سنگینی میکرد که نگاه ژورنالیستی و تیزبینانه خبرنگاری از خاطرم رفت وبی اختیار بغض گلویم را گرفت.انگار با یک مشک آب در ظهر عاشورا میان طفلان کربلا رفته باشی و نگاه های معصومانه ای که از تو یک جرعه آب میخواهند.

,

آن ها همه تنها یک چیز میخواستند... محبت.

,

, ,

, ,

دلربایی موسیقی طناز هنمرمندان هم غم عمیق نهفته در چهره هایشان را کم رنگ نمیکرد. برعکس-احساس هنرمندانه نوازندگان هم زیر فشار اتمسفر غم مادران و پدرانی مهربان له شده بود. یکی میگفت: نمیدانم چه شد که کارم به اینجا رسید، نمیدانم چرا اینجایم...

,

, ,

آن یکی میگفت: به پسرم گفتم، بخاطر من با همسرت اوقات تلخی نکن. من را دوست نداشته باشد میروم... تو فقط بخند، جان مادر!

,

, ,

پدری میگفت: دخترم را به خانه بخت فرستادم. شوهرش از بودن من خوشحال نبود. خانه را به نامش کردم و آمدم اینجا...

,

, ,

آن یکی جواب هیچ سئوالم را نمیداد. میگفتند، از وقتی که آمده، ماه هاست که حرفی نزده و کسی صدایش را نشنیده است. همینطور در میان دره ابرهایش فرو رفته است...

,

, ,

این یکی تا دید دوربین را به سمتش بردم، خیلی زود روسری سفیدش که از جنس ملافه های روی تخت بود تا بالا ابروهاش کشید. وقتی حرف میزد جلو دهانش را میگرفت تا نامحرمی چهره مادرانه اش را نبیند... و چقدر سخت از توصیف لحظه هایی که قلم از سنگینیشان می شکند.

,

, ,

, ,

, ,

مادری حوصله موسیقی و جشن و شادی نداشت. شادی های او سالهاست که در جایی خارج از این خانه سالمندان او را فراموش کرده اند... سرش را آروم روی میز گذاشت و خوابید...

,

, ,

, ,

, ,

تنها اشتراک میان نوازندگان و سایرین دست های لرزانشان بود.گاها نت ها از دستشان در میرفت. هنرمندان هم از این چهره نامهربان زندگی ترسیده بودند و در میان فکرها و بغض ها غرق شده بودند.

,

, ,

شاد میخواندند، اما سمبه غم ها پر زورتر بود.

,

, ,

, ,

, ,

در تکاپوی عکاسی، پیرمردی که به تنهایی در اتاق، به دور از جشن نشسته بود توجهم را به خود جلب کرد.

,

-سلام پدرجان. برای تبریک روز پدر خدمت رسیده ایم، امروز روز پدر است. چرا تنها نشسته ای؟ کمکت کنم تا پیش بقیه بیایی؟

,

-سلام. امروز جمعه 11 ام اردیبهشت است، روز پدر فرداست. نه-صدای موسیقی تا اینجا هم می آید لازم به حضور نیست. این نت ها را قبلا شنیده ام.

,

با جواب محکمش به من فهماند که حواسش خیلی جمع است.

,

, ,

-میتوانم داخل تر بیایم و چند تا عکس بگیرم؟

,

-برای کجا میگیری؟

,

با خودم گفتم، لابد هیچ شناختی از مطبوعات ندارد و برای از سر باز کردنش جواب دادم: برای تلویزون میگیرم.

,

-تلویزیون مگر عکس نشان میدهد؟ این که دوربین فیلم برداری نیست.

,

-بله درست است، برای سایت و روزنامه عکاسی میکنم.

,

-بیا داخل-قبلا با شما خبرنگارها خیلی بوده ام. بیا و بگیر.

,

, ,

تعجب کردم. پیرمردی که تا چند ثانیه پیش فکر میکردم هوش و حواس درست و حسابی ندارد، حالا میگوید که با خبرنگارها زیاد رفت و آمد داشته است.

,

-ببخشید! نامتان چیست؟ چند سالتان است؟

,

-رحیم هستم.96 سال و چند ماه

,

-گفتید که باخبرنگاران زیاد رفت و آمد داشته اید. در روزنامه کار میکردید؟

,

-12 سال در تهران مدرس دانشگاه بودم. بعدا 12 سال به عنوان سفیر ایران در ترکیه قبل از انقلاب و چند سالی بعد از انقلاب حضور داشتم.

,

, ,

حرفی برای گفتن نداشتم. آری پیرمردی که اینجا از پنجره بیرون را نگاه میکند روزی مرد مهم و بزرگی بوده است. از آمدنش به خانه سالمندان چیزی نگفت. اما حرف ها و جملات عمیق دانشگاهی زیادی از فلسفه، مدرنیته و نوسانات بازار اقتصادی به زبان می آورد.

,

بیشتر نقاط دنیا را گشته بود و شخصا اروپا را به آمریکا ترجیح میداد.

,

, ,

روی صندلی نشست. پاهایش جان ایستادن نداشتند. آن طرف تر روی میزش کلکسیونی از شکلات های مارک دار گذاشته بود و علی ظاهر کسی اجازه دست زدن به آن ها را نداشت. چون به من هم که زیاد نگاهشان میکردم تعارفی نکرد.

,

, ,

لیوان آبی محیا کرد و قبل از نوشیدنش بسم الله آرامی زیر لب جاری کرد. رو به من کرد و گفت: کاری را بدون نامش آغاز نکن.

,

در همین حین مرد خوش صدای هنرمند که شنیده بود "آقا رحیم" سالها در ترکیه اقامت داشته و حالا در اتاقی به دور از جمع نشسته است، به اتاق آمد و چند تا آهنگ استانبولی اصیل را برایش زمزمه کرد.

,

, ,

آقا رحیم تا نوای شعر استانبولی را شنید، سستی پاهایش را از یاد برد و ناخودآگاه به سمت خواننده روان شد و او را در آغوش گرفت. شاید خاطرات کنسرت ها و خیابان های استانبول و آنکارا  و روزهای جوانی در برابر چشمانش تداعی شده بود.

,

, ,

فضای سنگینی بود. بیشتر حاضران اشک میریختند و شاید آقا رحیم بعد از روزها از ته دل میخندید. کادوی روز پدرش را دادند. کاغذ کادو را باز کرد و کنار رادیو قدیمی اش گذاشت. یک زیر پوش! آری انگار تنها چیزی که در این جا با بیرون فرقی ندارد جنس کادوهایی است که به پدران میدهند.

,

, ,

, ,

لوام شخصی اش خیلی تمیز کنار هم چیده شده بود. بالاخره بعد از یک عکس یادگاری سلفی، او را دوباره در اتاق رو به حیاطش تنها گذاشتم.

,

, ,

دوباره پیش بقیه برگشتم. آن طرف اتاق پشت سر نوازندگان پیرزن مهربانی نشسته بود که با دست صدایم زد. او از من یک خواسته داشت!

,

-جانم مادر؟ کاری داشتید؟

,

-میشود کنارم بنشینی و با من حرف بزنی؟ خیلی وقت است که با کسی درد و دل نکرده ام...

,

و این همه خواسته های مادری بود که یک عمر زندگی اش را پای فرزندانش ریخته بود.

,

, ,

کنارش نشستم. دستم را گرفت.

,

-خیلی زحمت کشیده ای. جانی ندارم، اما قربان قدم هایت...

,

یک راست رفت سراغ بچه هاش.خدا را شکر. یکیشان در فلان جاست. یکیشان را فلان طور عروس کردم.

,

دقیقا گوش نمیدادم چه میگفت. بیشتر توجهم به آب و تاب و لذتی بود که از تعریف بچه هایش میبرد.

,

ته دلم زار زار میگریستم. از مهربانی مادری که در گوشه خانه سالمندان دارد برای بچه هایش سنگ تمام میگذارد. دمش گرم.

,

چند دقیقه ای با او صحبت کردم. گفت عکسم را بگیر و به خودم هم نشان بده.

,

صفحه دوربین حرفه ای کوچک تر از آنی بود که چشم هایش سو داشته باشد.  انگار قرار بود که یک سلفی شیرین هم میهمان مادرمان باشیم.

,

کنارش نشستم تا با هم عکس بیندازیم. نه به عنوان یک خبرنگار. من چند دقیقه پسر او و او چند دقیقه مادر من.

,

داشتم عکس می انداختم که طاقش سر آمد و پسری که چند دقیقه تنها با او صحبت کرده بود را بوسه باران کرد.

,

, ,

 

,

این طرف تر مادر دیگری که از شکستگی پایش رنج میبرد و از نشستن روی صندلی های مراسم خسته شده بود از من خواست که او را به تختش برسانم . با کمک پرستاران آرام بلندش کردم. چند ده کیلویی بیشتر وزن نداشت. اندام نحیفش هر لحظه در آستانه شکستن بود.

,

, ,

روی تختش که آرام گرفت، نگذاشت ترکش کنم. انگار داشتن هم زبان از بودن غذا و اکسیژن برای آن ها مهم تر است. تا جایی که میتوانست دعایم کرد که پیشش هستم...

,

, ,

بچه های خبرنگار هم زیر این همه احساس بد شکسته بودند...

,

, ,

هادی پناهی-روزنامه نگار

,

, ,

حامد عطایی-روزنامه نگار

,

, ,

, ,

در کنار تمام نامردی های دنیا و آدم هایش، هستند کسانی که بدون کوچک ترین نسبتی با این سالمندان شبانه روز از آن ها پرستاری میکنند . زود زود به آن ها سر میزنند و تمام تلاششان را برای یک چکاندن گل لبخند بر لب هایشان به کار گرفته اند.

,

آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگیّ ما همه جا وول می خورد
هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم

,
,
,
,
,
,
,
,

***

,

هر روز می گذشت از این زیر پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز ما
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه می رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هر جا شده هویج هم امروز می خرد
بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها

,
,
,
,
,
,
,
,
,
,

***

,

او مُرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:
این حرف ها برای تو مادر نمی شود.

,
,
,
,
,
,
,

عکس و گزارش از محمد آقایارلو

, عکس و گزارش از محمد آقایارلو,

با تشکر از موسسه اروم محقق پرور و  خانم ها  اکبری و صدیقی که در برگزاری این مراسم نقش داشتند.

, با تشکر از موسسه اروم محقق پرور و  خانم ها  اکبری و صدیقی که در برگزاری این مراسم نقش داشتند.]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه