نمونه گزارشی از پدران سروقامت سرزمینم به بهانه روز پدر؛
وقتی کبریت پدر چراغ خانه را روشن می کند
با همان صدای آرامش می گوید: کبریت ...کبریت... تا شاید کسی مشتری کبریت هایش شود. خانم جوانی می آید حاج آقا کبریت بسته ای چند می فروشی؟ پیرمرد جواب می دهد هزارتومان. خانم جوان بسته ای کبریت می خرد و می رود.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از خبرافلاک،شاید شنیده باشید که قهرمان زندگی هربچه ای، پدرشه! بچه ها هیچ کسی را بالاتر از پدرشان تصور نمی کنند،همه رویاهایشان را در کنار پدرشان دست یافتنی می دانند، تنها روی قول های پدرشان حساب می کند چرا که او مرد است و می دانند که مرده و قولش. قسم اول و آخرشان جان پدرشان است.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا , خبرافلاک,پدر نیز برای فرزندانش کم نمی گذارد از جان و دل مایه می گذارد تا آسایش آن ها را فراهم کند لحظه ای قرار ندارد اگر نا آرامی فرزندانش را ببیند و چه بسیار پیش آمده که چند شب متوالی چشم برهم نگذاشته تا بچه هایش با آرامش خاطر دیده بر روی هم بگذارند.
,خدانکند بچه ای چیزی از پدرش بخواهد و او نتواند انجامش دهد آن وقت است که زمین و زمان را برای برآورده کردن خواسته فرزندش بر هم می زند؛آخر او پدر است قهرمان زندگی بچه اش! نباید کم بیاورد او همیشه باید استوار و ایستاده باشد این را می شود در همه پدران مشاهده کرد از پدری که از صبح تا غروب برای به دست آوردن روزی حلال پوست دستانش در میان سیمان،آهک و ماسه زمخت، خشک و زبر شده تا پدری که دائم سفر است و حتا شاید در ماه یکی دوروز بیش تر فرزندانش را نبیند؛ از پدری که کف دستانش از بیل زدن و شخم زدن پای زمین کشاورزی پینه بسته تا پدری که شغلش نگهبانی شیفت شب است همه وهمه برای فرزندانشان از جان خود هم می گذرند.
,یکی از این پدران زحمتکش در جایی همین حوالی شهرمان است و شاید بارها و بارها او را دیده باشیم ولی بی توجه از کنارش گذشته باشیم به بهانه روز پدر سراغی از او می گیریم.
,
چهره اش آن قدر معصوم هست که ناخودآگاه لبخند را میهمان چهره مان می کند. اورا کبریت به دست کنار خیابان می بینی صدای آرامش را کمتر کسی می شنود کبریت دارم... کبریت بخرید....کبریت... صدایی که شاید زمان جوانی اش صلابت و اقتداری پدرانه داشته ولی الان دیگر خبری از آن نیست و بیشتر شبیه نجوایی آرامش بخش است.
,نزدیکش می شوم از او اجازه می گیرم که عکسش را بگیرم اخمی می کند و می گوید دخترم عکس من به چه دردت می خورد عکس من پیرمرد را نگیر.
,لبخندی می زنم،مشتری یکی دوبسته کبریتش می شوم برای این که اعتمادش را جلب کنم قاب دوربینم را جلویش می گیرم عکس های دوربین را نشانش می دهم می گویم این ها را برای روز پدر گرفته ام می خواهم عکس شمارا هم بگیرم لبخند به چهره مهربانش برمی گردد می گوید عکس من به کار تو نمی آید می گویم اتفاقا عکس شما را باید گرفت شما ارزشمند و گران بهایید کسی که در این سن و سال از صبح تا غروب برای کسب روزی حلال زحمت می کشد ارزشش بالاتر از یک عکس است خود شما را باید قاب کرد که ترک برندارد شیشه دلتان تا یادمان باشد که بهانه زندگی مان هستید.
,لبخندی می زند دوربینم را آماده می کنم که چندعکس در حین کارکردنش از او بگیرم عابرانی که از پیاده رو عبور می کنند با تعجب به من نگاه می کنند لحظه ای می ایستند و می روند اما من همچنان مصمم بر گرفتن عکس از پیرمرد کبریت فروش ایستاده ام کیفیت دوربینم مطلوب نیست چند عکس اول خوب در نمی آید در دلم می گویم کاش دوربین بهتری داشتم دوباره چند عکس دیگر می گیرم.
,
سر صحبت را با او باز می کنم اسمش را می پرسم می گوید شاهمراد نظری ام نمی دانم چندسال سن دارم شاید80 سال شایدم 90 یا بیش تر.
,با همان صدای آرامش می گوید: کبریت ...کبریت... تا شاید کسی مشتری کبریت هایش شود. خانم جوانی می آید حاج آقا کبریت بسته ای چند می فروشی؟ پیرمرد جواب می دهد هزارتومان. خانم جوان بسته ای کبریت می خرد و می رود.
,
از پدر کبریت فروش می پرسم از اول هم کبریت فروش بوده ای؟ پاسخ می دهد زمان جوانی همه کاری می کردم هرکاری که از دستم برآمد انجام می دادم از دست فروشی تا کارگری اما الان چندسالی است که دیگر نمی توانم و برای همین کبریت فروشی می کنم.
,می پرسم پدرم بچه هایت کمکت نمی کنند؟ با مهربانی پاسخ می دهد آن ها خودشان چهار، پنج بچه دارند اگر بتوانند خرج بچه هایشان را درآورند من راضی ام از آن ها.
,غیرت این مرد را دل می ستایم و برای ایستادگی اش افتخار می کنم و غبطه می خورم که چگونه در برابر سختی های این روزگار قامت خم نمی کند و خم به ابرو نمی آورد.
,از این پدر نمونه و زحمتکش درآمدش را می پرسم می گویم پدرجان کبریت فروشی کفاف زندگی ات را می دهد با لبخندش پاسخ می دهد بد نیست خدارا شکر،راضی ام به رضای خدا.
,و من با خود می اندیشم که این پیرمرد از صبح تاغروب باید چند بسته کبریت هزارتومانی بفروشد که بتواند خرج زندگی اش را در آورد اصلا آیا اگر حتا تمام کبریت هایش را هم بفروشد با پول آن ها کدام زخم زندگی اش را مرهم نماید آن هم با این اوضاع و احوال اقتصادی کشورمان که تورم و گرانی اش هر روز بیش تر می شود وضعیتی که علی رغم وعده و وعید مسؤولان هر روز بد و بدتر می شود و در این بین تنها قشر ضعیف جامعه بیش ترین فشار اقتصادی را تحمل می کنند ودم نمی زنند و مردانه برای زندگی شان می جنگند و به تریپ قبای هیچ مسؤولی هم خدایی نکرده برنمی خورد که در این بین وظیفه آن ها چیست!؟
,
مگر نه این است که مردم ولی نعمت مسؤولینند پس چرا کسانی هستند که وظیفه شان را فراموش کرده اند و یا خود را به فراموشی می زنند.آیا وقت عمل به وعده هایشان نرسیده است؟
,امثال پدرانی چون شاهمراد نظری تا کی باید برای به دست آوردن اندک پولی درزیر آفتاب سوزان تابستان و سرمای یخبندان زمستان از صبح تا غروب بدون هیچ جا و مکانی زحمت بکشند. کنار خیابان ها را که نگاه کنیم نمونه این پدران را زیاد می بینیم که با دست فروشی روزگار می گذرانند و گاه چه نامهربانانه بعضی از این آقایان به اصطلاح مسؤول بساطشان را جمع می کنند و برگه های جریمه را نشانشان می دهند. خب اگر بنای اصلاح هست چرا فقط جریمه می کنند آیا نمی توانند آن ها را ساماندهی اساسی کنند آیا جمع کردن موقتی بساط این پدران زحمت کش آن هم فقط برای جریمه کار درستی است؟
,امیدواریم برای بهبود وضعیت پدران امثال شاهمراد نظری اقدامی اساسی صورت گیرد چرا که وضعیت زندگی این پدران به خودی خود سخت می گذرد دیگر آن را سخت تر نکنند.
,انتهای پیام/ر
]
ارسال دیدگاه