قصه کشاورزی که خیابانگرد شد؛
پدری که ساز زندگی اش کوک نیست
پدران نان حلال را با رنج بازوی خود سر سفره خانواده ها می برند. نانی که این روزها به سختی به دست می آید. نانی که برای انسان ها "نام" می آورد. برای پدران فرقی نمی کند مهندس باشند یا دکتر یا کارگر....برای آن ها کسب روزی حلال پرستیژتش بیشتر از ژست های نمادین است.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از سفیرافلاک در بین ما ایرانیان نام" پدر" نشان دهنده عطوفت، مهربانی، سرپرستی و نان آوری در خانواده است. پدر برای ما نماد استقامت در برابر مشکلات زندگی است. مشکلاتی که سردمدار همه آن ها مالی و خرج روزمره زندگی است.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, سفیرافلاک,پدران نان حلال را با رنج بازوی خود سر سفره خانواده ها می برند. نانی که این روزها به سختی به دست می آید. نانی که برای انسان ها "نام" می آورد. برای پدران فرقی نمی کند مهندس باشند یا دکتر یا کارگر....برای آن ها کسب روزی حلال پرستیژتش بیشتر از ژست های نمادین است.
,"میررضا سلیمانی" یکی از پدران شهر من است. مردی که 60 را گذرانده است. پدر سه فرزند که از قضای روزگار یکی از آنها معلول حرکتی است. پدر قصه ما دندان به دهان ندارد. به قول خودش" سیگار دندان برایش نگذاشته".
,شغل"میررضا" در هیچ صنفی نمی گنجد. "نوازنده خیابانی". شغلی که در فراسوی مرزهای سرزمین مادریمان شغل خیلی از دوره گردهاست اما؛ پدر سرزمین مادری ما این شغل را منبع درآمد خانواده اش می داند.
,وی که نمی خواهد صورت چروکیده و دهان بی دندانش میهمان قاب دوربین کنجکاو ما باشد می گوید: «سه فرزند دارم یک پسر و دو دختر. پسرم فقط 18سال دارد اما روزگار 80ساله اش کرده است. تنها پسرم معلول حرکتی است و مادرش از او مراقبت می کند. دو دختر 16و14 ساله دارم که تا کلاس پنجم ابتدایی درس خوانده اند چون شرایط برای ادامه تحصیلشان مهیا نشد.»
,از او می پرسم: "این شغل همیشگی تان بوده است؟" انگار منتظر تلنگری است تا داغ 60ساله اش را روی دایره بریزد.
,

, میر رضا می گوید: «کشاورز بودم. مثل تمام کشاورزان کاشت داشتم و برداشت. دست روزگار و حادثه ناگواری من را به شهر کشاند. تا جوان تر بودم کارگری می کردم .سواد درست و حسابی هم که نداشتم. فرزند اولم معلول بود و مجبور بودم برای نگهداری از او و دو دختر کوچکم کار کنم. کارگری کفاف هزینه بالای مستاجری و خرج زندگی را نمی داد. تنها یادگاری که از روستا با خود آورده بودم همین کمانچه بود. زدم به دل خیابان ها و غمم را در صدایم ریختم و شدم نوازنده خیابانی. الان 20سال است که در خیابان های خرم آباد به امید درآوردن لقمه نانی از این خیابان به آن خیابان و از این کوچه به آن کوچه می روم.»
,می پرسم:" مردم از صدای سازت خسته و ناراحت نمی شوند؟ "می گوید: «مردم ما با این گونه مسائل آشنایی دارند خودشان می دانند بیکاری آدم ها را به کجا می کشاند. من هم روزی ارج و قربی داشتم. من گدایی نمی کنم این تنها کاری است که بلدم.»
,پدر بغض کرده نمی دانم از روی خجالت است یا دردش خیلی گران است. "می پرسم روزی چقدر درآمد داری؟ " از نام بردن درآمد خنده اش می گیرد.«"20تا25 هزار تومان شاید". خرج سیگارم را که سوا کنم حدود 15 تا 20تومان خانه می برم برای زن و بچه ها. دخترها که دیگر درس نمی خوانند بیشترش خرج پسرم می شود.»
,بیشتر از این نمی تواند حرف بزند. صدایش زیاد واضح نیست. خس خس گلو و سینه اش نشان از اعتیاد شدیدیش به سیگار دارد. با همین خس خس، صدایش را در گلو می اندازد و می خواند....هی می زند و هی می خواند ....مردم اطرافش جمع می شوند. تن خمیده پیرمرد در قاب دوربین های موبایل هم شهریانش به راحتی جا می شود. مردمی که یک سکه یا 100تومانی می اندازند و می روند .می روند تا بلوتوث جدیدیشان را نشان دوست و آشنایان بدهند.
,انتهای پیام/ر
]
ارسال دیدگاه