مردم و مسئولان صدای مرا نمی‌شنوند!

مردم و مسئولان صدای مرا نمی‌شنوند!
من کتابی هستم که حالا دیگر سنی از من گذشته و تمام برگ‌هایم مچاله و کثیف شده! ای‌کاش مردم و مسئولان صدای مرا می‌شنیدند!!
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از پایگاه خبری تحلیلی کریمه، عباس یمینی شریف نویسنده، مترجم و شاعری است که شعری بسیار زیبا در وصف من سروده است؛ من یار مهربانم، دانا و خوش‌بیانم، گویم سخن فراوان، با آنکه بی‌زبانم، پندت دهم فراوان، من یار پند دانم...

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا , پایگاه خبری تحلیلی کریمه،,

حالا دیگر فکر می‌کنم که مرا خوب شناخته باشید! آری، درست حدس زدی، من همان کتابم...

,

کتابی که حاصل ماه‌ها و بلکه سال‌ها زحمات شبانه‌روزی نویسنده‌ای است که با آرزوی فروش بیشتر کتاب‌هایش قلم می‌زند، تا بتواند در فرهیخته و آگاه کردن مردم کشورش نقش مؤثری داشته باشد.

,

حالا بعد از کلی شب‌زنده‌داری و تلاش نویسنده‌ام، من به پایان رسیدم و بعد از طی کردن هفت‌خوان رستم، بالاخره راهی بازار شدم، در پوست خود نمی‌گنجیدم، و خوشحال بودم از اینکه می‌توانم دوست خوب و یار مهربان میلیون‌ها انسان باشم، اما...

,

روزهای اولی که وارد بازار خریدوفروش شدم، مرا در مغازه‌های کوچک کتاب‌فروشی جهت ارائه و فروش به خریداران کتاب در قفسه‌ای جا دادند، چه روزهای خوبی بود، و از اینکه صفحات نو و تا نخورده، جلد زیبا و تمیز داشتم خوشحال بودم.

,

هر روزم را به امید اینکه، دستی به سوی قفسه کتاب‌ها دراز شود و مرا برای خرید و مطالعه انتخاب کند، سپری می‌کردم، روزهای اول خیلی خوب بود، از اینکه آدم‌های جورواجور با من آشنا می‌شدند، خوشحال بودم، اما این خوشحالی خیلی کوتاه بود!!

,

چراکه همان دستی که مرا از قفسه کتاب‌ها برمی‌داشت و چندصفحه‌ای ورق می‌زد، با دیدن قیمت پشت جلدم آرام مرا در همان قفسه قرار می‌داد و از مغازه خارج می‌شد...

,

دوباره تنها می‌شدم، ولی من یار مهربان بودم، منی که به دیگران چیزهای خوبی یاد می‌دهم، باید می‌توانستم خیلی خوب از پس مشکلات خودم بربیایم، با خود گفتم، اشکال نداره تو هنوز راه‌های زیادی پیش رو داری، باید صفحات خود را سالم نگه‌داری تا بتوانی سالم به دست مردم برسی.

,

اما هر روز خسته‌کننده‌تر از روز قبل شده بود، روی جلدم خاک خوابیده بود و به سختی نفس می‌کشیدم! تا اینکه...

, ،,

... در یک روز خوب بهاری، شاگرد مغازه، دستمالی مرطوب به دست گرفته و روی جلدم را تمیز کرد، "آخش، خدا خیرت دهد حالا می‌توانم کمی نفس بکشم"، دیری نگذشته بود که فردی به ظاهر جنتلمن وارد مغازه شد و تعداد زیادی کتاب خریداری کرد که من هم بین آن‌ها بودم.

,

انگار روز موعود فرارسیده بود و من حالا دیگر می‌توانستم، با مطالبی که در داخل خود داشتم دیگران را از دنیای پیرامون خود آگاه کنم...

,

واااااای خدای من اینجا چقدر بزرگ و زیبا است، حتی فکرش را هم نمی‌کردم که روزی مرا به اینجا بیاورند، انگار بخت با من یار بود، همان‌طور که من یار مهربان دیگرانم.

,

آری، درست حدس زدید، مرا به نمایشگاه کتاب برده بودند، چه لذت‌بخش بود، هر روز یک عالمه آدم، دوروبر خود می‌دیدم، با هر دستی که به سمتم دراز می‌شد، و صفحاتم را ورق می‌زد، انگار با دست‌هایش موهایم را نوازش می‌کرد، چه حس خوبی بود.

,

روز اول که گذشت کسی مرا نخرید، نمی‌دانم مشکل از کجا بود، از قیمتم! از مطالب درونم! از قلم نویسنده‌ام! یا اصلاً از خودِ مردم که دیگر حس و حال خواندن کتاب را ندارند و یا شاید موضوع من برایشان بی‌اهمیت شده است؟!

,

خلاصه روزها همین‌طور می‌گذشت تا اینکه بالاخره، آخرین روز نمایشگاه از راه رسید، با خود گفتم، شاید در این روز آخری، تخفیفی بر قیمت پشت جلدم بخورد، تا کسانی که به خاطر قیمت زیادم مرا نمی‌خریدند، حالا بتوانند بخرند و از من استفاده کنند. اما... اما باز هم نخریدند!

,

نمایشگاه تمام شد و کتاب‌ها را دسته‌دسته کردند، که من لابه‌لای بقیه کتاب‌ها بودم، با خود گفتم؛ عیبی ندارد دوباره به همان مغازه کوچک برمی‌گردم و به امید اینکه دستی به سویم دراز شود و صفحاتم را با انگشتانش نوازش کند و در عوض من هم چیزی به آن‌ها بیاموزم، در قفسه‌ها می‌نشینم.

,

اما انگار قصد نداشتند که دیگر مرا به آنجا برگردانند، مرا بردند به جایی دیگر...

,

واااای خدای من، اینجا دیگر کجاست، چقدر شلوغ و پرسروصداست! باورم نمی‌شد مرا برای فروش در گوشه‌ای از خیابان روی گونی گردوخاک گرفته‌ای بر روی آسفالت یا سنگ‌فرش پیاده‌روها گذاشتند.

,

, ,

, , ,

چه روزهای سختی بود، انگار تمام بدنم درد می‌کرد و صفحاتم کوفته بودند، به قدری خاک بر روی جلدم نشسته بود که دیگر نفسم بالا نمی‌آمد!

,

روزها به این منوال گذشت تا اینکه فردی که به نسبت آدم متشخص و خوبی بود تعدادی کتاب خریداری کرد که من هم در بین آن‌ها بودم، گویا او می‌خواست این کتاب‌ها را به شکل رایگان در خدمت دیگران قرار دهد تا بتوانند از مطالب پرسودمان استفاده کنند.

,

خیلی خوشحال شدم، از اینکه بالاخره می‌توانم مفید واقع شوم. روزی از روزها من و تعدادی دیگر از دوستانم را داخل کتابخانه کوچک و نقلی‌ای در یک اتوبوس مسافربری درون‌شهری برای مطالعه عموم قرار دادند.

, ،,

, ,

احساس خوبی داشتم، چراکه دیگر دغدغه قیمت نداشتم که شاید فردی نتواند با خاطر قیمتم از خواندن من محروم بماند.

,

از سویی اینجا هم بَدَک نبود، گهگاه دستی به سوی قفسه‌های کوچک دراز شده و مرا برمی‌داشت و چندصفحه‌ای ورق می‌زد و دوباره به روی قفسه می‌گذاشت، انگار دیگر به این راضی شده بودم!

,

, ,

حالا دیگر سنی از من گذشته و تمام برگ‌هایم مچاله و کثیف شده! ای‌کاش مردم و مسئولان صدای مرا می‌شنیدند!!

,

انتهای پیام/پ

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه