آخرین اتمام حجت الله برای شهادت

آخرین اتمام حجت الله برای شهادت
فردایش آمد پیش من و گفت: تو دروغگو هستی تو مادر شهید نیستی ! گفتم : چرا این حرفها را می زنی ؟ با عصبانیت گفت: تازه اولش است هنوز ندیدید.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از گروه حماسه و مقاومت بلاغ،مدتی از شهادت حسین نگذشته بود که حجت الله آمد پیش من و گفت : ننه ! من میخواهم به جبهه بروم . بهش گفتم: تو خیلی کوچکی ،هنوز کو ، نوبت رفتن تو بشود؟ گفت: من الان 15 سالمه ،فهمیده مگر چند سالش بود؟ یک برگه گذاشت جلوی من و گفت: این رضایت نامه را باید حتما امضا بزنی تا مرا اعزام کنند . گفتم: من نمی زنم . ازفردای آن روز لجبازیهایش شروع شد، بهانه گیری هایش من و خواهرش راکلافه کرد .

, شبکه اطلاع رسانی دانا, بلاغ, بلاغ, بلاغ, مدتی از شهادت حسین نگذشته بود که حجت الله آمد پیش من و گفت : ننه ! من میخواهم به جبهه بروم . بهش گفتم: تو خیلی کوچکی ،هنوز کو ، نوبت رفتن تو بشود؟ , گفت: من الان 15 سالمه ،فهمیده مگر چند سالش بود؟ یک برگه گذاشت جلوی من و گفت: این رضایت نامه را باید حتما امضا بزنی تا مرا اعزام کنند . گفتم: من نمی زنم . ازفردای آن روز لجبازیهایش شروع شد، بهانه گیری هایش من و خواهرش راکلافه کرد . ,

به او گفتم : برگه را بیاور تا امضاء کنم .زیر برگه امضای جعلی کردم و او خوشحال شد و رفت سپاه بهشهر.همه را بردند به غیر از او.من بعد از اینکه برگه را امضاء زدم ، به اعزام نیرو زنگ زدم و جریان را به آنها گفتم .بچه های اعزام نیرو بهانه آوردند. به نظرم آقای سلیمی بود که به او گفت : اولا با زور ار مادرت امضاء گرفتی ، دوما قدت کوتاه است .حجت الله وقتی به منزل آمد دیگر اخلاقش عوض شده بود طوری که من پشیمان شدم چرا نگذاشتم به جبهه برد.

, به او گفتم : برگه را بیاور تا امضاء کنم .زیر برگه امضای جعلی کردم و او خوشحال شد و رفت سپاه بهشهر.همه را بردند به غیر از او.من بعد از اینکه برگه را امضاء زدم ، به اعزام نیرو زنگ زدم و جریان را به آنها گفتم .بچه های اعزام نیرو بهانه آوردند. به نظرم آقای سلیمی بود که به او گفت : اولا با زور ار مادرت امضاء گرفتی ، دوما قدت کوتاه است .حجت الله وقتی به منزل آمد دیگر اخلاقش عوض شده بود طوری که من پشیمان شدم چرا نگذاشتم به جبهه برد. ,

فردایش آمد پیش من و گفت: تو دروغگو هستی تو مادر شهید نیستی ! گفتم : چرا این حرفها را می زنی ؟ با عصبانیت گفت: تازه اولش است هنوز ندیدید.

, فردایش آمد پیش من و گفت: تو دروغگو هستی تو مادر شهید نیستی ! گفتم : چرا این حرفها را می زنی ؟ با عصبانیت گفت: تازه اولش است هنوز ندیدید.,

با تهدید ادامه داد : باید منزل سه نفر را آتش بدهم . گفتم : منزل چه کسی برای چی؟ گفت: اول منزل خودمان را ، دوم منزل داداش محمد که در مستاجری است و سوم منزل آقای سلیمی که به من گفت قدت کوتاه است و به درد جبهه نمیخوری .

, با تهدید ادامه داد : باید منزل سه نفر را آتش بدهم . گفتم : منزل چه کسی برای چی؟ گفت: اول منزل خودمان را ، دوم منزل داداش محمد که در مستاجری است و سوم منزل آقای سلیمی که به من گفت قدت کوتاه است و به درد جبهه نمیخوری . ,

گفتم : برای رفتن به جبهه می خواهی اینقدر خسارت وارد کنی؟ در جواب گفت: هنوز ندیدی بخاطر اینکه به شما ثابت کنم که در کار خدا دخالت نکنید خودم را می اندازم زیر ماشین تا گوشت چرخ کرده برایتان بیاورند!

, گفتم : برای رفتن به جبهه می خواهی اینقدر خسارت وارد کنی؟ در جواب گفت: هنوز ندیدی بخاطر اینکه به شما ثابت کنم که در کار خدا دخالت نکنید خودم را می اندازم زیر ماشین تا گوشت چرخ کرده برایتان بیاورند!,

گفتم : حجت الله این چه حرفهایی است که می زنی ...رفتم پیش محمد و تمام ماجرا را به او گفتم و به محمد گفتم : او را بفرست تا ساری برود و از ساری او را برگردانند ؛ آنوقت می گوییم اصلا ما نقش نداشتیم . محمد قبول کرد و او را بردند ساری و برگرداندند.ولی او بهانه هایش بیشتر شد و بیشتر شد ما را کلافه کرد و عاقبت مجبورمان کرد تا رضایت بدهیم . او اعزام شد و رفت .و بی قراریش به خاطر این بود که می دانست فرشته شهادت منتظر اوست و ما را مانع خود می دید .

, گفتم : حجت الله این چه حرفهایی است که می زنی ...رفتم پیش محمد و تمام ماجرا را به او گفتم و به محمد گفتم : او را بفرست تا ساری برود و از ساری او را برگردانند ؛ آنوقت می گوییم اصلا ما نقش نداشتیم . محمد قبول کرد و او را بردند ساری و برگرداندند.ولی او بهانه هایش بیشتر شد و بیشتر شد ما را کلافه کرد و عاقبت مجبورمان کرد تا رضایت بدهیم . او اعزام شد و رفت .و بی قراریش به خاطر این بود که می دانست فرشته شهادت منتظر اوست و ما را مانع خود می دید ., فرشته شهادت منتظر اوست و ما را مانع خود می دید, .,

راوی : مادر شهیدان عبدالناصر، حسین و حجت الله کشاورزیان

, راوی : مادر شهیدان عبدالناصر، حسین و حجت الله کشاورزیان, ر, ا, وی : مادر شهیدان عبدالناصر، حسین و حجت الله کشاورزیان]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه