نجوای دانش آموزان مازندران با شهیده 14 ساله

جان بازی برای خدا تمام آرزویش بود

جان بازی برای خدا تمام آرزویش بود
دانش آموزان شهرستان عباس آباد با دل نوشته هایشان برای شهیده 14 ساله که به دست گروهک معاندین به شهادت رسید،با آرمان های این شهید شاخص سال تجدید پیمان کردند.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از بلاغ، در غروب روز ششم بهمن‌ سال 1360 در حالی که شهیده طاهره هاشمی ۱۴ بهار بیشتر از عمر کوتاهش نمی‌گذشت، در حالی به کمک نیروهای مدافع شهر شتافته بود ، در درگیری خونین گروهک‌های معاند انقلاب با نیروهای بسیجی و مردمی، با اصابت دو گلوله به فیض شهادت نایل آمد.

, شبکه اطلاع رسانی دانا, بلاغ, بلاغ, بلاغ, در غروب روز ششم بهمن‌ سال 1360 در حالی که شهیده طاهره هاشمی ۱۴ بهار بیشتر از عمر کوتاهش نمی‌گذشت، در حالی به کمک نیروهای مدافع شهر شتافته بود ، در درگیری خونین گروهک‌های معاند انقلاب با نیروهای بسیجی و مردمی، با اصابت دو گلوله به فیض شهادت نایل آمد.,

از همین رو این شهیده 14 ساله بعنوان شهیده شاخص 92 معرفی شد تا الگویی برای تمامی هم سن و سالان خود باشد .

,

دل نوشته های  زیر از دانش آموزان هم سن و سال این شهیده می باشد تا  همنوا با دل صبور مادر شهیده طاهره به او بگویند که ما هم چون شهیده طاهره راه شهدا را ادامه خواهیم داد و با حفظ چادرمان از خون شهید طاهره پاسداری می کنیم.

,

 بیتا عابدین پور نوشت:

نمی دانم از کجا بگویم،ازسیاهی چادرش که درزمان شهادت هم برسرش جفت بود،یا از قرمزی خونش که از آن شکوفه ی آزادی می رویید.

دختری 14 ساله اما نه،انگار 40ساله بود. ظاهرش گنگم می کند.نمی توان اخلاقش وظاهرش را جمع بست.

نوجوانی بیش نبود،گل عمرش 14برگ بیشتر نداشت.باخودچه فکرکردندکه او را اینگونه کشتند.

من کجا هستم و افکارم رادر کدام نهر می چرخانم؟

غرورم فروکش می کند ازاین پستی و تحقیر کمرم می شکند. من کجا و طاهره کجا؟من و او مانند دانه ی عقیق ودانه شن باهم تفاوت داریم.

به چه می نازم؟خون بیگناه او که بی واهمه پستی رابه بزرگراه عشق تبدیل کرد.من جزء پستی وبی توجهی چه می کنم؟جزء زاییدن مشکلات چه می کنم؟من هیچ نکردم جزءپایمالی خون طاهره هاشمی وتمام طاهره ها.پشیمانم پشیمان از زندگی،این حس پستی عمرم را ثانیه ثانیه باتمام وجودش می درد.زندگی دیگر معنایی ندارد.وبس...هیچ چیز معناندارد.فقط می توانم دراین شرایط تاسف بخورم واصلا روی روبه رویی با فکر او را هم ندارم.

زهرا گیلیرد کلاری نوشت:

پنجره اتاق باز شد،نسیم به آرامی صورتش را نوازش داد.یک دست سپید پوشیده بود.نسیم همراه خود قاصدکی رابه درون آورد وروی جانماز طاهره سادات قراراد. سراز سجده برداشت واز سجدهگاه برخاست، سجاده پرشده بود ازمرواریدهای چشم طاهره.

چند روزی بود که آرام وقرارنداشت.گاهی اوقات به گوشه ای از اتاق خیره می شدومی خندید،خنده ای که اشک رابه همراه داشت.

گل رز حیاط را هر روز آب می دادومی گفت: بنوش به یاد تشنه لب کربلا،حسین.

برپیشانی مادر بوسه ای زدوبه سوی جاودانگی شتافت.

مادر چیز عجیب رادرآن روز دید،چیزی که شاید طاهره را، طاهره را معرفی می کرد.گرمایی از سمت دستان ونگاه طاهره مادر را دلگرم می کرد ولی نگرانی را می شنید که خوش یمن بود اما فراق ودیدارتا روز قیامت را صدا می زد.

طاهره بوی گل نرگس رااستشمام می کرد او برخلاف منافقان هم پای سپاه پاسداران می جنگید. آن روز به مادر قولی داد، که شاید شقایق های دشت،تسلای دل مادر شوند. بالبخندی برلب به مادر گفت:خبرم رااز جدم فاطمه خواهی شنیدو روسفیدت می کنمو سلامت رابه آقا می رسانم.محبوبم می روم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم.در حین کمک دیگر صدای سیده نیامد. سکوتی مرگبار درهیاهوی فریادها به گوش می رسید. طاهره راز صندوقچه ی قلبش، آشکار شد.

گل رز حیاط لب تشنه ماند وبرگ های سرخش کنار حوض آب  ، می افتاد و طاهره جان می داد. جان بازی برای خدایش تمام آرزویش بود.قلبش شکافت تا من ادعای عاشقی برای معشوق خویش نکنم وفریاد بی صدا را دایم نگویم وآسمان را برای دوست داشتن های غیر خدا پر نکنم وماهی قرمز حوض را بالبخندی تلخ ، فراری ندهم وبنویسم وبخوانم برایش ، برایت تا شاید همانند طاهره به سویت آیم.این ها همه فکر روحم بود که طاهره را دختر فاطمه خواندم.

,

 بیتا عابدین پور نوشت:

نمی دانم از کجا بگویم،ازسیاهی چادرش که درزمان شهادت هم برسرش جفت بود،یا از قرمزی خونش که از آن شکوفه ی آزادی می رویید.

دختری 14 ساله اما نه،انگار 40ساله بود. ظاهرش گنگم می کند.نمی توان اخلاقش وظاهرش را جمع بست.

نوجوانی بیش نبود،گل عمرش 14برگ بیشتر نداشت.باخودچه فکرکردندکه او را اینگونه کشتند.

من کجا هستم و افکارم رادر کدام نهر می چرخانم؟

غرورم فروکش می کند ازاین پستی و تحقیر کمرم می شکند. من کجا و طاهره کجا؟من و او مانند دانه ی عقیق ودانه شن باهم تفاوت داریم.

به چه می نازم؟خون بیگناه او که بی واهمه پستی رابه بزرگراه عشق تبدیل کرد.من جزء پستی وبی توجهی چه می کنم؟جزء زاییدن مشکلات چه می کنم؟من هیچ نکردم جزءپایمالی خون طاهره هاشمی وتمام طاهره ها.پشیمانم پشیمان از زندگی،این حس پستی عمرم را ثانیه ثانیه باتمام وجودش می درد.زندگی دیگر معنایی ندارد.وبس...هیچ چیز معناندارد.فقط می توانم دراین شرایط تاسف بخورم واصلا روی روبه رویی با فکر او را هم ندارم.

زهرا گیلیرد کلاری نوشت:

پنجره اتاق باز شد،نسیم به آرامی صورتش را نوازش داد.یک دست سپید پوشیده بود.نسیم همراه خود قاصدکی رابه درون آورد وروی جانماز طاهره سادات قراراد. سراز سجده برداشت واز سجدهگاه برخاست، سجاده پرشده بود ازمرواریدهای چشم طاهره.

چند روزی بود که آرام وقرارنداشت.گاهی اوقات به گوشه ای از اتاق خیره می شدومی خندید،خنده ای که اشک رابه همراه داشت.

گل رز حیاط را هر روز آب می دادومی گفت: بنوش به یاد تشنه لب کربلا،حسین.

برپیشانی مادر بوسه ای زدوبه سوی جاودانگی شتافت.

مادر چیز عجیب رادرآن روز دید،چیزی که شاید طاهره را، طاهره را معرفی می کرد.گرمایی از سمت دستان ونگاه طاهره مادر را دلگرم می کرد ولی نگرانی را می شنید که خوش یمن بود اما فراق ودیدارتا روز قیامت را صدا می زد.

طاهره بوی گل نرگس رااستشمام می کرد او برخلاف منافقان هم پای سپاه پاسداران می جنگید. آن روز به مادر قولی داد، که شاید شقایق های دشت،تسلای دل مادر شوند. بالبخندی برلب به مادر گفت:خبرم رااز جدم فاطمه خواهی شنیدو روسفیدت می کنمو سلامت رابه آقا می رسانم.محبوبم می روم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم.در حین کمک دیگر صدای سیده نیامد. سکوتی مرگبار درهیاهوی فریادها به گوش می رسید. طاهره راز صندوقچه ی قلبش، آشکار شد.

گل رز حیاط لب تشنه ماند وبرگ های سرخش کنار حوض آب  ، می افتاد و طاهره جان می داد. جان بازی برای خدایش تمام آرزویش بود.قلبش شکافت تا من ادعای عاشقی برای معشوق خویش نکنم وفریاد بی صدا را دایم نگویم وآسمان را برای دوست داشتن های غیر خدا پر نکنم وماهی قرمز حوض را بالبخندی تلخ ، فراری ندهم وبنویسم وبخوانم برایش ، برایت تا شاید همانند طاهره به سویت آیم.این ها همه فکر روحم بود که طاهره را دختر فاطمه خواندم.

,

 بیتا عابدین پور نوشت:

,  بیتا عابدین پور نوشت:,  بیتا عابدین پور نوشت:,  بیتا عابدین پور نوشت:,

نمی دانم از کجا بگویم،ازسیاهی چادرش که درزمان شهادت هم برسرش جفت بود،یا از قرمزی خونش که از آن شکوفه ی آزادی می رویید.

,

دختری 14 ساله اما نه،انگار 40ساله بود. ظاهرش گنگم می کند.نمی توان اخلاقش وظاهرش را جمع بست.

,

نوجوانی بیش نبود،گل عمرش 14برگ بیشتر نداشت.باخودچه فکرکردندکه او را اینگونه کشتند.

,

من کجا هستم و افکارم رادر کدام نهر می چرخانم؟

,

غرورم فروکش می کند ازاین پستی و تحقیر کمرم می شکند. من کجا و طاهره کجا؟من و او مانند دانه ی عقیق ودانه شن باهم تفاوت داریم.

,

به چه می نازم؟خون بیگناه او که بی واهمه پستی رابه بزرگراه عشق تبدیل کرد.من جزء پستی وبی توجهی چه می کنم؟جزء زاییدن مشکلات چه می کنم؟من هیچ نکردم جزءپایمالی خون طاهره هاشمی وتمام طاهره ها.پشیمانم پشیمان از زندگی،این حس پستی عمرم را ثانیه ثانیه باتمام وجودش می درد.زندگی دیگر معنایی ندارد.وبس...هیچ چیز معناندارد.فقط می توانم دراین شرایط تاسف بخورم واصلا روی روبه رویی با فکر او را هم ندارم.

,

زهرا گیلیرد کلاری نوشت:

, زهرا گیلیرد کلاری نوشت:, زهرا گیلیرد کلاری نوشت:, زهرا گیلیرد کلاری نوشت:,

پنجره اتاق باز شد،نسیم به آرامی صورتش را نوازش داد.یک دست سپید پوشیده بود.نسیم همراه خود قاصدکی رابه درون آورد وروی جانماز طاهره سادات قراراد. سراز سجده برداشت واز سجدهگاه برخاست، سجاده پرشده بود ازمرواریدهای چشم طاهره.

,

چند روزی بود که آرام وقرارنداشت.گاهی اوقات به گوشه ای از اتاق خیره می شدومی خندید،خنده ای که اشک رابه همراه داشت.

,

گل رز حیاط را هر روز آب می دادومی گفت: بنوش به یاد تشنه لب کربلا،حسین.

,

برپیشانی مادر بوسه ای زدوبه سوی جاودانگی شتافت.

,

مادر چیز عجیب رادرآن روز دید،چیزی که شاید طاهره را، طاهره را معرفی می کرد.گرمایی از سمت دستان ونگاه طاهره مادر را دلگرم می کرد ولی نگرانی را می شنید که خوش یمن بود اما فراق ودیدارتا روز قیامت را صدا می زد.

,

طاهره بوی گل نرگس رااستشمام می کرد او برخلاف منافقان هم پای سپاه پاسداران می جنگید. آن روز به مادر قولی داد، که شاید شقایق های دشت،تسلای دل مادر شوند. بالبخندی برلب به مادر گفت:خبرم رااز جدم فاطمه خواهی شنیدو روسفیدت می کنمو سلامت رابه آقا می رسانم.محبوبم می روم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم.در حین کمک دیگر صدای سیده نیامد. سکوتی مرگبار درهیاهوی فریادها به گوش می رسید. طاهره راز صندوقچه ی قلبش، آشکار شد.

,

گل رز حیاط لب تشنه ماند وبرگ های سرخش کنار حوض آب  ، می افتاد و طاهره جان می داد. جان بازی برای خدایش تمام آرزویش بود.قلبش شکافت تا من ادعای عاشقی برای معشوق خویش نکنم وفریاد بی صدا را دایم نگویم وآسمان را برای دوست داشتن های غیر خدا پر نکنم وماهی قرمز حوض را بالبخندی تلخ ، فراری ندهم وبنویسم وبخوانم برایش ، برایت تا شاید همانند طاهره به سویت آیم.این ها همه فکر روحم بود که طاهره را دختر فاطمه خواندم.

,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه