شهید مصطفی ردانی پور از زبان مادرش؛

افراد بی حجاب نباید وارد جشن امام زمان(عج) شوند

افراد بی حجاب نباید وارد جشن امام زمان(عج) شوند
زمان طاغوت آقا مصطفی شب میلاد امام زمان(عج) در خانه جشن می گرفت و به همسایه ها می گفت:« افراد بی حجاب نباید داخل این جشن بیایند.» همه وقتی وارد این مراسم می شدند حواسشان بود رعایت می کردند، این قدر آقا مصطفی شجاع بود.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا، به نقل از اصفهان بیدار، فرمانده روحانی شهید مصطفی ردانی پور در سال ۱۳۳۷ متولد شد. پدرش از راه کارگری و مادرش از طریق قالی‌بافی مخارج زندگی خود را تأمین و آبرومندانه زندگی می‌کردند و از عشق و محبت سرشاری نسبت به ائمه‌ اطهار (ع) و حضرت زهرا (ع) برخوردار بودند، تا آنجا که با همان درآمد ناچیز جلسات روضه‌خوانی ماهانه در منزلشان برگزار می‌شد.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا،, اصفهان بیدار,

او که از بیت صالحی برخاسته بود و به لحاظ مذهبی، خانواده‌ای مقید و متدین داشت، تحصیل در هنرستان را به دلیل جو طاغوتی و فاسد آن زمان تحمل نکرد و از محیط آن کناره گرفت و با مشورت یکی از علما به تحصیل علوم دینی پرداخت.
شهید ردانی‌پور سال اول طلبگی را در حوزه‌ علمیه‌ اصفهان سپری کرد. پس از آن برای ادامه‌ تحصیل و بهره‌مندی از محضر فضلا و بزرگان راهی شهر قم شد و در مدرسه‌ حقانی به درس خود ادامه داد. مدرسه‌ حقانی در آن زمان بنا به فرموده‌ شهید بهشتی (ره) پذیرای طلابی بود که از جهت اخلاقی، ایمانی و تلاش علمی نمونه بودند. او نیز که از تدین، اخلاق حسنه، بینش و همت والایی برخوردار بود، به عنوان محصل در این حوزه پذیرفته شد.
او حدود شش سال مشغول کسب علوم دینی بود. با درس گرفتن از انقلاب اسلامی با تمام وجود در جهت ارشاد و هدایت مردم وارد عمل شد و با استفاده از فرصت‌ها برای تبلیغ به مناطق محروم کهکیلویه و بویراحمد و یاسوج سفر کرد و در سازماندهی و هدایت حرکت خروشان مردم مسلمان آن خطه، تلاش فراوانی را از خود نشان داد.

,
,
,

پس از پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل سپاه با عضویت در شورای فرماندهی سپاه یاسوج، فعالیت‌های همه جانبه‌ خود را آغاز کرد و با بهره‌گیری از ارتباط با حوزه‌ علمیه‌ قم در جهت ارایه‌ خدمات فرهنگی به آن منطقه‌ محروم، حداکثر تلاش خود را به کار بست و در مدت مسوولیت یک ساله‌اش در سمت فرماندهی سپاه یاسوج به سهم خود، اقدامات مؤثری را به انجام رساند. درگیری با خوانین منطقه و مبارزه با افرادی که به کشت تریاک مبادرت می‌ورزیدند از جمله کارهای اساسی بود که نقش تعیین کننده‌ای در سرنوشت آینده‌ این مردم مستضعف به جا گذاشت.

,

این شهید بزرگوار که با درک شرایط حساس انقلاب اسلامی دو سال از حوزه و درس جدا شده بود با واگذاری مسوولیت به یکی از برادران به دامان حوزه‌ علمیه بازگشت تا بر بنیه‌ علمی خود بیفزاید.
هنوز چند ماهی از بازگشت او به قم نگذشته بود که حرکت د‌هی ضد‌انقلاب در کردستان و بعضی از مناطق کشور شروع شد. او که از آگاهی و شناخت بالایی برخوردار بود و نمی‌توانست زمزمه‌های شوم تجزیه‌طلبی مزدوران استکبار جهانی و جنایات آنان را در به شهادت رساندن و سر بریدن جهادگران مظلوم و پاسداران قهرمان تحمل نماید با وجود اینکه در دروس حوزوی به پیشرفت‌های چشمگیری نایل آمده بود به منظور مقابله با جریانات منحرف و آگاهی‌بخشی به مردم و بازگرداندن امنیت و ثبات کردستان به سوی این خطه شتافت. یک سال تمام به همراه نیروهای جان بر کف و رزمنده برای سرکوبی اشرار و نابودی ضدانقلاب و برملا کردن چهره‌ی کثیف آنان تلاش و فعالیت کرد.

,
,

در جلسه‌ای که به اتفاق نماینده‌ حضرت امام (ره) و امام جمعه‌ اصفهان، خدمت حضرت امام (ره) مشرف شده بودند، ایشان از معظم‌له در مورد رفتن به کردستان کسب تکلیف کردند. حضرت امام (ره) به شهید‌ ردانی‌پور امر فرمودند: «شما باید به کردستان بروید و کار کنید.»

,

در آنجا هم به کار تبلیغ و ترویج احکام اسلام مشغول بود و هم به عنوان مجاهد فی سبیل الله در جنگ با ضد‌انقلاب شرکت می‌کرد. علاوه بر این، در بالا بردن روحیه‌ رزمندگان اسلام در آن شرایط حساس و بحرانی نقش به سزایی داشت و در شرایطی که رزمندگان اسلام تمایل بیشتری به حضور در جبهه‌های جنوب را داشتند، این شهید بزرگوار سهم زیادی در نگهداشتن برادران رزمنده در منطقه کردستان داشت و در ترویج اسلام زحمات طاقت‌فرسایی را متحمل شد.

,

ایشان با تجربه‌ای که از کار در جبهه‌های کردستان داشت، سلاح بر دوش به تبلیغ و تقویت روحی رزمندگان می‌پرداخت و با برگزاری جلسات دعا و مجالس وعظ و ارشاد، نقش مؤثری در افزایش سطح آگاهی و رشد معنوی رزمندگان ایفا می‌نمود و در واقع وی را می‌توان یکی از منادیان به حق و توجه به حالات معنوی در جبهه‌ها نامید.
به دلیل اخلاص و تعهدی که داشت به تدریج مسؤولیت های خطیری را به عهده گرفت و در اولین عملیات بزرگی که توسط سپاه اسلام انجام شد (عملیات فرمانده‌ کل قوا)، نقش به سزایی داشت. در عملیات شکست محاصره‌ی آبادان و طریق‌القدس ـ که مناطق وسیعی از سرزمین اسلامی از چنگال غاصبان رهایی یافت ـ با سمت فرماندهی گردان فعالانه انجام وظیفه کرد و در هر دو عملیات یاد شده مجروح شد. اما پس از مداوای اولیه، بلافاصله در حالی که هنوز بهبودی کامل نیافته بود به جبهه بازگشت و سرانجام در عملیات والفجر ۲ با مسوولیت جانشین لشکر ۱۴ امام حسین علیه السلام و فرمانده سپاه سوم به شهادت رسید.
فرازی از وصیت نامه:
تنها را سعادت و رسیدن به کمال، بندگی خداست و بندگی او اطاعت از اوامرش و ترک نواهی اش است. تمام دستورات اسلام در این جمله خلاصه می شود« فرمانبرداری از خدا و نافرمانی از شیطان».
عصمت عباس مجیدی مادر شهیدان رسول و مصطفی ردانی پور می گوید:
آن دوران قالی می بافتم. پدر آقا مصطفی در سال ۱۳۵۳ به رحمت خدا رفت و من قالی می بافتم و می فروختم و خرج زندگی را تامین می کردم. البته پسرها هم خودشان به سر کار می رفتند و مخارج خود را تامین می کردند.
یک بار قالی به نصفه رسیده بود و هیچ پولی نداشتم. حتی پول قبض آب را هم نداشتم بدهم آمدند و آب را قطع کردند. خیلی ناراحت شدم چند ساعتی گذشت و کسی در خانه را کوبید. در خانه را باز کردم دیدم آقایی معمم است آمد داخل خانه و رفت در کنار قالی نشست. گفت:« احسنت!» دست کشید به قالی و گفت:« قالی می بافی؟» بعد یک پاکت به دستم داد. گفت:« با این پول قرضت را بده پول آبت را هم بده.» از منزل که بیرون رفت یکدفعه به خود آمدم که این آقا که بود. از کجا می دانست ما قرض داریم، قبض آب را پرداخت نکردیم؟ رفتم دنبالش کسی داخل کوچه نبود پول ها را شمردم ۱۰ تومان بود. با این پول هم قرض هایم را دادم و هم پول آب را.
زنده ماند برای اسلام
وقتی مصطفی بچه بود بیمار شد. بردمش دکتر. دارو برایش نوشت و من با ناراحتی به خانه برگشتم. حالش بدتر شد. خیلی بد با خودم گفتم بچه ام دیگر می میرد. گذاشتمش روی زمین و در یک لحظه فکر کردم بچه مرد.گفتم:« این بچه دیگر مرد.» پدرش مسجد بود وقتی آمد دید من دارم گریه می کنم. گفت: انشالله خوب می شه. خدا خواست زنده بماند و برای اسلام برود.
ورود بی حجاب ممنوع
زمان طاغوت بود. اما آقا مصطفی شب میلاد امام زمان(عج) در خانه جشن می گرفت. پرچم می زد و چراغانی می کرد به همسایه ها می گفت:« افراد بی حجاب نباید داخل این جشن بیایند.» همه وقتی وارد این مراسم می شدند حواسشان بئد رعایت می کردند، این قدر آقا مصطفی شجاع بود.
پخش اعلامیه
اعلامیه های حضرت امام را از قم آورد. داد دست من. گفت:« بیا این ها را بگیر و پخش کن.» گفتم:« خدایا من این ها را کجا؟ چطوری پخش کنم؟» به عروسم گفتم:« بیا با هم برویم این اعلامیه ها را پخش کنیم.» رفتیم جاهایی که مردم جمع بودند، مانند مسجد یا مراسم ها، اعلامیه ها را پخش کردیم. اعلامیه ها را زیر چادر می گرفتیم وقتی مردم به سجده می رفتند می گذاشتیم کنارشان و می رفتیم. لطف امام زمان (عج) بود که یادم داد چطور اعلامیه های امام را پخش کنم و گرنه من اصلا بلد نبودم.
یک روز آقا مصطفی از من پرسید اعلامیه ها را پخش کردید؟ گفتم:« بله»گفت:« اگر هنگام پخش کردن کسی شما را می دید حتما شما را میداد دست ماموران شاه.»
به فکر فقرا بود
زمانی که آقا مصطفی قم درس می خواند روزهای پنج شنبه و جمعه با آقای میثمی به اطراف قم می رفتند و در کوره های آجر پزی کار می کردند. هیچ کس هم خبر نداشت حتی ما هم نمی دانستیم. درآمدی به دست می آوردند که هم خرج خودشان می کردند و هم به فقرا کمک می کردند. این قدر آقا مصطفی به فکر فقرا بود و هنگامی که بیمار شده بود دوستانش رفته بودند لباسش را بشویند دیده بودند پر از گچ و خاک است بعد فهمیده بودند بله ایشان می رود کارگری می کند.
شهادت پسران
زمانی علی آقا، آقا مصطفی و آقا رسول جبهه بودند. رسول شهید شد جنازه اش را آوردند.آقا مصطفی مجروح شده بود. پس از شهادت رسول آمد. هنگامی که رسید نزدیک خانه انگار خجالت می کشید بیاید داخل. او را در آغوش گرفتم و بوسیدمش.گفتم:« مادر سرت را بالا بگیر.» گفت:« مادر شرمنده ام که رسولت رفت و من ماندم.»
یک روز هم وقتی شنیدم آقا مصطفی شهید شده است و جنازه اش برنگشته ناراحت شدم، اما حاج علی گفت:« خودم می روم جنازه آقا مصطفی را می آورم.» رفت ولی نتوانست جنازه اش را بیاورد. گفتم:« مادر چرا جنازه برادرت را نیاوردید؟» گفت:« نشد. می خواهی بچه های مردم برای پیدا کردن جنازه برادرم شهید شوند؟» گفتم:« نه! من که بچه ام شهید شده بذار جنازه اش هم آنجا بماند.»

,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,

انتهای پیام/گ

,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه