قسمت‌هایی از خاطرات دکترمحمد‌رضا حافظ نیا (از مبارزان انقلاب اسلامی)

ماجرای تشکیل سپاه خراسان

ماجرای تشکیل سپاه خراسان
خانم فریبا علومی یزدی، مجری برخی همایشها که در گزارش تامین اجتماعی آمده که ۱۱۶ میلیون تومان برای سه برنامه دریافت کرده است، توضیحاتی ارائه داده که ماجرای فساد در این سازمان را پیچیده تر می کند.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از صاحب نیوز، دکتر”محمد‌رضا‌حافظ نیا” پس از اتمام تحصیل، خدمت سربازی خود را در‌سال ۱۳۵۶‌در ارتش آغاز نمود و به سبب فعالیت سیاسی در مرداد ماه ۱۳۵۷ به زندان افتاد. وی در دی‌ماه ۱۳۵۷‌موفق به فرار از زندان وکیل آباد مشهد گردید و فعالیت سیاسی خود را پس از انقلاب به مدت ۴ سال ادامه داد  و سپس در سال ۱۳۶۳ه.ش از سیاست کناره گیری کرد و به فعالیت‌های آموزشی و علمی روی آورد. وی در سال ۱۳۶۷‌ه.ش به‌عنوان مربی در دانشگاه تربیت‌مدرس مشغول به کار‌ شد و در سال ۱۳۷۰ به رتبه استادیاری، در سال ۱۳۷۸‌به رتبه دانشیاری و در سال ۱۳۸۲ به رتبه استادی ارتقاء یافت. او پس از‌ سال‌ها تدریس و تحقیق هم اکنون به عنوان استاد تمام پایه ۲۹‌در دانشگاه تربیت‌مدرس مشغول به خدمت است.

, شبکه اطلاع رسانی دانا , صاحب نیوز,

وی در قسمتی از خاطرات خود می‌گوید:

,

آن روزها فکر می‌کردم اکنون که انقلاب پیروز شده و به نتیجه رسیده است. بایستی به ادامه حرکت انقلاب فکر کرد‌. به همین دلیل اولین جایی که به فکر من افتاد افغانستان بود. درآن روزها (اوایل سال‌۱۳۵۸) نیروهای سیاسی از گروه‌های فکری مختلف از ایران عازم افغانستان بودند. مجاهدین افغانی درحال مبارزه با حکومت کمونیستی وهمچنین مقاومت در برابر ارتش متجاوز شوروی بودند. به نظر من درآن اوضاع برای اینکه نهضت اسلامی افغانستان به ثمر برسد لازم بود که درآنجا به صورت تاکتیکی وعملیاتی وارد کار بشویم این موضوع گزینه جدیدی بود که برای من مطرح شد و به فکر افتادم نهضت اسلامی را دربیرون مرزها دنبال کنم. تب وتاب و شور انقلابی آن دوران از یک سو و‌ آموزش‌های نظامی که دیده بودم و همچنین طرح عملیات چریکی از سوی دیگر مرا به این فکر انداخت که می‌توانم بروم و نهضت اسلامی افغانستان ‌را سر و سامان ‌بدهم‌. لذا با این عقیده به طرف افغانستان رفتم. قبل از حرکت با چند تن از دوستان که با نیروهای مجاهد افغانی ارتباط داشتند‌. تماس گرفتم به طور مشخص با آقای حسن موهبتی صحبت کردم‌.

,

او از خانواده‌های متدین و مبارز و انقلابی بود که در زیر کوه قائنات نزدیک مرز افغانستان زندگی می‌کرد، از بیرجند به قصد منزل ایشان حرکت کردم‌. احساس می‌کردم مبارزان افغانی از حیث دانش فنی برای سازماندهی یک جنبش موثر اسلامی احتیاج به کمک دارند و این توانایی را درخو می‌دیدم که آنها رایاری کنم‌. آقای موهبتی برنامه ریزی‌های لازم را انجام داد و با برخی رهبران مجاهدین صحبتهای لازم را کرد. او ابتدا مرا به فردی به نام اقای احمدی از اهالی “شاهرخت” در مجاور مرز ایران و افغانستان معرفی کرد و در افغانستان هم به یکی از فرماندهان منطقه عملیاتی هرات به نام “گل‌احمد” اطلاع داد. “گل احمد” از فرماندهان سن و سال‌دار افغانی به شمار می‌آمد که به “چریک پیر” مشهور بود قرار بود به محض ورود نزد او بروم. وسایلم را جمع کردم و آنچه لازم بود از قرآن گرفته تا رساله احکام و دیگر وسائل شخصی همه را بر داشتم‌. به اتفاق آقای احمدی راهی مرز شدیم بخش زیادی از مسیر را با موتور سیکلت آقای احمدی طی کردیم. حدود غروب به روستای معصوم آباد در نوار مرزی مشترک ایران و افغانستان رسیدیم. حالت عجیبی داشتم.

,

متحیر بودم که آیا همان لحظه به آن طرف مرز بروم یا صبر کنم و صبح به راهم ادامه بدهم. در همین فکر بودم که ناگهان در غروب آفتاب دیدم از روبرو عده‌ای از مجاهدین افغانی در حال نزدیک شدن به مرز هستند جلو رفتم دیدم جنازه گل احمد بر دوش آنهاست و در حال وارد شدن به خاک ایران هستند. ظاهرا داستان از این قرار بوده که تعدادی از سربازان افغانی اعلام همبستگی می‌کنند و ‌”گل احمد” جلو می‌رود و آنها را درآغوش می‌گیرد اما ناگهان یکی از سربازها به طرف گل احمد شلیک می‌کند و او مجروح می‌شود. مجاهدین هم او را برای مداوا به سمت ایران حرکت می‌دهند‌‌، اما متاسفانه دربین راه ازدنیا رفت و جنازه‌اش وارد ایران شد. بنابراین کسی که قرار بود نزد او بروم شهید شد و عملا برنامه من به هم ریخت‌. به ناچار به خانه آقای موهبتی به منطقه زیر کوه برگشتم و سپس نا‌امیدانه به بیرجند مراجعت کردم، تا چاره‌ای دیگر بیاندیشم. در بیرجند دوستان اطلاع دادند که از مشهدفردی به نام آقای “عبد‌الحمیدی” زنگ زده و پیغام گذاشته است گویا با شما کار دارند.

,

من بلافاصله با ایشان تماس گرفتم و خودم را معرفی کردم. گفت آقای “حافظ نیا” یک سفر بیایید مشهد ما با شما کار داریم معطل نکردم و سوار اتوبوس شدم و به مشهد رفتم‌. طبق قرار به باشگاه افسران ارتش در خیابان امام خمینی رفتم درانجا دیدم ‌آقای عبد‌الحمیدی به همراه آقای لاهوتی (نماینده امام درسپاه پاسداران انقلاب اسلامی)و دو نفر دیگر برای تشکیل سپاه خراسان از تهران به مشهد آمده‌اند. پس از احوال پرسی آقای عبد‌الحمیدی گفت: برای تشکیل سپاه و شورای فرماندهی آن درخراسان آمده‌ایم و قرار شد در این باره با شما صحبت کنیم. لذا زنگ زدیم که شما نبودید و پیغام گذاشتیم و خواستیم که شما به اینجا بیایید. من گفتم خیلی خوب کاری ندارم، آزاد و دراختیار شما هستم. آقای لاهوتی هم به تهران برگشتند. درهمان محل باشگاه افسران تعدادی از نیروهای مردمی بودند که تحت عنوان کمیته انقلاب کار می کردند‌.

,

nekoodasht-hafeznia

, nekoodasht-hafeznia, nekoodasht-hafeznia,

آقای عبد‌الحمیدی با اشاره به آنها گفت: شما سر پرست این‌ها باشید تا شورای سپاه راهم تشکیل بدهیم. من دربهار ۱۳۵۸‌عملا شدم فرمانده سپاه تا آنها بتوانند شورای فرماندهی سپاه خراسان را تشکیل بدهند. البته عنوان من فرماندهی سپاه نبود بلکه به لحاظ اجرایی عملا سرپرست همه آن مجموعه‌ای بودم که تحت  عنوان سپاه پاسداران کار حفاظت از تاسیسات شهر، فرودگاه، مخازن نفت و… را برعهده داشت. دورانی که این مسولیت را درسپاه داشتم دوران پرماجرایی بود و مدتی طول کشید تا شورای‌ فرماندهی سپاه خراسان شکل گرفت. آقای” واعظ طبسی” فرمانده سپاه و رئیس شورای فرماندهی سپاه شد. وی هم زمان فرماندهی کمیته انقلاب خراسان را نیز عهده دار بود‌. جمعی هم به عنوان اعضای شورای سپاه برگزیده شدند. آقای حسین صفایی هم به عنوان فرمانده عملیات انتخاب شد.

,

در اولین جلسه‌ای که تشکیل شد آقای طبسی که سابقه کارمرا می‌دانست توصیه کرد معاون آقای صفایی در واحد عملیات باشم. من هم پذیرفتم و کار شروع شد. یادم هست در یکی از جلسات شورای فرماندهی سپاه در بهار ۱۳۵۸‌درباره جمع آوری سلاح‌ها که بین مردم بود صحبت می‌کردیم. (مدتی بود که به دنبال این کار بودیم)جلسه که تمام شد یکی از پاسداران که پشت در بود آمد و گفت یک سرهنگ آمده است و می‌خواهد بیاید اسلحه‌اش را تحویل دهد. گفتم: خوب تحویل دهد. گفت نخیر می‌خواهد شما را ببیند. پرسیدم کیست؟ گفت :سرهنگی به نام اسماعیلی است و پا فشاری می‌کند که شما مسولین را ببیند. دراتاق فقط من بودم وآقای طبسی بقیه رفته بودند.

,

آقای طبسی گفت: بگذارید داخل بیاید ولی اسلحه‌اش را بگیرید. اسلحه او را گرفتند و به داخل اتاق آمد و نشست. مرد سیاه چرده‌ای بود که عینک دودی هم به چشم داشت وقتی نشست شروع کرد به گریه کردن و گفت: به خدا ما تقصیری نداریم ما دلمان با شما بود اما بایستی ظاهرمان را حفظ می‌کردیم. پرسیدیم: شما چه کسی هستید و چه کاره بودید؟ گفت: من سرهنگ اسماعیلی هستم ورئیس دادگاه نظامی لشکر ۷۷‌خراسان بودم با معرفی خود به نام سرهنگ اسماعیلی ناگهان یاد همان داستانی افتادم که آقای اولیایی در جلسه ملاقات زندان وکیل آباد مشهد به من گفته بود که من رفته بودم به دادستانی ارتش و جریان کار شما را پی گیری کرده‌ام .رئیس دادگاه شخصی به نام سرهنگ اسماعیلی‌است.

,

او گفت (یعنی سرهنگ اسماعیلی)‌ پرونده را تا یک سال بعد خوابانده‌ایم تا وضع روشن شود. اگر انقلاب پیروز شد که او از زندان بیرون می‌آید و اگر نه او بعد از یک سال محاکمه می‌شود. برای اطمینان بیشتر چند سوال از او پرسیدم و پس از پاسخ‌های او مطمئن شدم او همان سرهنگ اسماعیلی است. سپس برای آقای طبسی توضیح دادم و گفتم :که خاطره‌ای از سرهنگ اسماعیلی دارم که باید آن را بگویم‌. سپس داستان فوق و اظهارات آقای اولیایی را نقل کردم‌. سرهنگ اسماعیلی نشسته و شاهد صحنه بود شوکه و مبهوت ماند. با اینکه وحشت زده بود که مبادا او را بگیرند و به زندان بیندازند‌. آقای طبسی پس از شنیدن مطالب‌‌ صورت این آقا رابوسید و به او احترام کرد و به او گفت‌: جناب سرهنگ برای شما مشکلی نخواهد بود اسلحه خود را بگذارید و به منزل بروید. بعد از این واقعه سرهنگ اسماعیلی حالتی پیدا کرد که گویی دنیا را به او داده‌اند و با خوشحالی محل را ترک کرد‌.

,

 به هرحال بعد از چند ماه فعالیت در‌ مراحل تاسیس سپاه خراسان اوضاع طوری شد که آقای طبسی به دلیل مسولیت‌های دیگر از جمله سرپرستی کمیته انقلاب اسلامی خراسان و تولیت آستان قدس رضوی نمی‌توانست در سپاه حضور تمام وقت داشته باشد. به ناچار فردی طلبه و روحانی را به عنوان قائم مقام خود در سپاه خراسان تعیین کرد و کارها را به او سپرد. پس از مدتی احساس کردم نمی‌توانم با فرد مذکور (قائم مقام فرماندهی سپاه خراسان) کار کنم به رغم اینکه قبل از تشکیل شورای فرماندهی سپاه مسولیت اداره و راه اندازی سپاه راه هم من برعهده  داشتم‌. لباس‌ها را درآوردم و از سپاه بیرون آمدم.

,

البته کمی هم دلخوری پیش آمد ولی من تصمیم خودم را گرفته بودم‌. از طرفی چون فارغ التحصیل دانشگاه تربیت معلم بودم و زمان نیزمصادف با مهر ماه بود. به وزارت آموزش وپرورش در تهران آمدم و معرفی نامه خود را برای استان خراسان گرفتم و از آنجا به اداره کل آموزش وپرورش استان خراسان رفتم تا برای استخدام به عنوان دبیر اقدام کنم. وقتی به اداره کل رفتم مدیر کل آموزش وپرورش مرا می‌شناخت و پیشنهاد داد که بیا و در مشهد بمان و مشغول کار بشو. دیگر مسولین نیز همین پیشنهاد را کردند. در پاسخ گفتم من می‌خواهم در یکی از روستا‌ها خدمت کنم. تاکید کردم که می‌خواهم به تربت حیدریه بروم‌. به همین دلیل از اداره کل به آموزش و پرورش تربت حیدریه معرفی شدم. و از آنجا به روستای دولت آباد زاوه که اکنون مرکز شهرستان است رفتم و درآنجا به عنوان دبیر و مسول دبیرستان مشغول به کار شدم.

,

خاطرات محمد رضا حافظ نیا – تدوین،حمید قزوینی –انتشارات سوره مهر –ص ۱۴۲-

, خاطرات محمد رضا حافظ نیا – تدوین،حمید قزوینی –انتشارات سوره مهر –ص ۱۴۲-,

انتهای پیام/

, انتهای پیام/]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه