مادر! دعا کن اگر شهید شدم جنازهام دست عراقیها بیفتد
شهید احمد عوض کننده قراقی آخرین مرتبهای که میخواست به جبهه برود گفت: مادر، خواهش میکنم در حق من دعایی بکن که اگر شهید شدم جنازهام دست عراقیها بیفتد
, خاطرات...
, خاطرات...,یکی از همرزمان آن شهید بزرگوار
, یکی از همرزمان آن شهید بزرگوار,یکشب در سنگر خوابیده بودم یک مقدار سرماخورده بودم و کمی کسالت داشتم، در عالم خواب دیدم که شهید قراقی وارد سنگر شد و سلام کرد؛ نگاه کردم دیدم شهید قراقی یکدست لباس اتو کرده و منظم تنش است و یک بوی عطر عجیبی داخل سنگر را معطر کرد؛ من جلوی ایشان بلند شدم و دست به گردن همدیگر گذاشتیم و کمی متأثر شدم؛ بعد شهید قراقی به من روحیه داد و گفت: آقای کریمی، چرا خوابیدی بلند شو برو ببین بیرون چه خبر است و یکهوایی بخور تا حالت خوب شود؛ من گریه میکردم و اشک میریختم و نمیتوانستم حتی یک کلمه با ایشان صحبت کنم؛ یکمرتبه تلفن زنگ زد و از خواب بیدار شدم دیدم از بس که در آن حالت رؤیا و خواب اشک ریخته بودم تمام گونهها و صورتم خیس است؛ بعد بلند شدم و از سنگر بیرون آمدم و چند متری قدم زدم و متوجه شدم که هیچ اثری از سرماخوردگی و کسالت در من نیست؛ پس از اینکه به سنگر برگشتم یکی از برادران تدارکات داخل سنگر شد و گفت: سنگر شما چه بوی عطر خاصی میدهد، آقای کریمی چه عطری زدی؟ من در آن لحظه هیچچیزی نگفتم؛ اما متوجه شدم که عطر آن شهید بوده است.
,یکی دیگر از همرزمان شهید احمد عوض کننده قراقی
, یکی دیگر از همرزمان شهید احمد عوض کننده قراقی,
با حاج احمد سوار ماشین شدیم؛ او رانندگی میکرد؛ آرام و صبور و خونسرد؛ یک تسبیح در دستش بود و آرام ذکر میگفت؛ من عجله داشتم و او عجیب آرام بود.
گفتم: «حاجی، یککم تندتر برو، جاده که خلوت است.»
گفت: «رانندگی در اینجا بیش از 80 کیلومتر ممنوع است.»
حاجی! یعنی چی؟ ما در حال جنگ هستیم؛ جاده هم که شلوغ نیست.
یعنی چی، یعنی چی؟! مقررات، مقررات است. قانون رانندگی به من اجازه نمیدهد که بالاتر از 80 کیلومتر سرعت بروم.
حاجی لااقل برو روی سرعت 85.
نمیدانم چرا آن حرف را زدم. میخواستم حرف خودم را به کرسی بنشانم. نمیدانم. حاجی نگاهی به من انداخت، مثل همیشه آرام و صبور لبخندی زد و گفت: میدانم که زودتر میخواهی به خانوادهات برسی، میدانم که دلتنگ بچههایت هستی، امّا این 5 کیلومتر اضافه، ارزش آن را ندارد که قانون را زیر پا بگذاریم... حوصله کن. قانون قانون است، همه در مقابل قانون یکساناند.
,
,
,
,
,
,
مادر شهید
, مادر شهید,هنگام ازدواج بیست سال داشت؛ من اینطرف و آنطرف برای خواستگاری میرفتم، یک روز گفت: مادر جان برای چه اینقدر دست و پاچهای هنوز زود است که من داماد شوم؛ گفتم: نه مادر جان، شاید عمر من و پدرت کفاف نکند، چون تو بچه اول ما هستی و حالا هم بیست سال عمر داری و میخواهم دامادت کنم؛ پس از مدتی یک دختر سیدی برای ایشان پیدا کردم و به او گفتم: مادر، بیا و این دخترخانم را ببین که چطور است، گفت: مادر من کجا بیایم، اگر شل و کور باشد و شما او را بخواهید من هم میخواهم، من نمیخواهم که مرا ببیند؛ گفتم: خوب، خانواده عروس که باید شما را ببیند؛ وقتی میخواستیم به خانه عروس برویم با همان لباسهایی که در خانه تنش بود آمد و ما هر چه اصرار کردیم که کتوشلوارش را عوض کند قبول نکرد. شهید گفت: مادر اگر کسی بخواهد مرا ببیند و دوست داشته باشد که همسرم شود با همین شلوار پاره ببیند بهتر است. وقتی به خانه همسرش رفتیم از اول تا آخر سرش پایین بود و هر چه از او میپرسیدند جواب نمیداد؛ پس از مدتی یک مجلس شیرینیخوری ساده گرفتیم و همسرش را عقد کردیم.
,مادرهمسرشهید
, مادرهمسرشهید,یکشب خواب دیدم که احمدآقا در اتاق بزرگی پشت میز نشسته است و دارد چیزی مینویسد، وقتی جلو رفتم دیدم اسامی زائران کربلا را در لیستی دارد ثبت میکند و با دیدن این صحنه و آگاه شدن از ثبتنام کربلا به احمدآقا گفتم: اسم مرا هم بنویس. ایشان در جواب من گفت: اگر سن شما بالای چهل سال باشد ثبتنام نمیکنیم. وقتی شناسنامهام را نگاه کرد، گفت: شما مشکلی نداری و اسم مرا هم در لیست زائران کربلا یادداشت کرد. هماکنون که دارم این خاطره را برای شما نقل میکنم 15 روز است که از زیارت کربلا برگشتهام و این بهترین تعبیر خوابی بود که دیده بودم.
,روحشان شاد...
, روحشان شاد...]
ارسال دیدگاه